خواجوی کرمانی

 

 دوش پیری یافتم در گوشه‌ی میخانه‌ئی

در کشیده از شراب نیستی پیمانه‌ئی

گفت درمستان لایعقل بچشم عقل بین

ور خرد داری مکن انکار هر دیوانه‌ئی

گر چه ما بنیاد عمر از باده ویران کرده‌ایم

کی بود گنجی چو ما در کنج هر ویرانه‌ئی

روشنست این کانکه از سودای او در آتشیم

شمع عشقش را کم افتد همچو ما پروانه‌ئی

دل بدلداری سپارد هر که صاحبدل بود

کانکه جانی باشدش نشکیبد از جانانه‌ئی

آشنائی را بچشم خویش دیدن مشکلست

زانکه او دیدار ننماید بهر بیگانه‌ئی

هر که داند کاندرین ره مقصد کلی یکیست

هر زمانی کعبه‌ئی برسازد از بتخانه‌ئی

دل منه بر ملک جم خواجو که شادروان عمر

یا بافسونی رود بر باد یا افسانه‌ئی

حیف باشد چون تو شهبازی که عالم صید تست

در چنین دامی شده نخجیر آب و دانه‌ئی

« خواجوی کرمانی »

 

/ 6 نظر / 28 بازدید
مثل همیشه

خواجو رو دوست دارم ، زبانش متعلق به خودشه و تفکرش رو هم برام قابل فهم تر از بقیه هم عصراشه ... ممنون بابت انتخاب خوبت ...

فرشته مهر

[گل]

پارسامهر

با سلام دوست عزيز به سايت من مراجعه کن و کتاب فوق ارزشمندي را که برات گذاشتم دانلود کن اميدوارم موفق باشي

مخبرالدوله

سلام.شعرواقعا قشنگی است منم یه شعر درمورد پیری نوشتم که از دست یک پیرگرفتم.بد نیست بخونیش

ملیحه

سلام دوست عزیز . مثل همیشه زیبا بود .