نیایش

 

 

 

سلام بر فرشته‌ای که بالهایش را نذر سلامتی تو کرده است و

دعاهایش بوی "امّ یجیب" چشمان تا سحر بیدار تو را می‌دهد.

اگر تو بخواهی همه شعر‌هایم را که با نفسهای کلام تو بافته ام

 به قناری‌ها خواهم بخشید تا بهشت گم شده در خوابهای کودکان،

از چشمان بی شکیب گلهای محمدی سر بلند کند.

کسی به من نمی‌گوید چرا نباید بر صورت ماه

خوابهای پریشانم را نقاشی کنم

و چرا نباید حتی برای یکبار هم شده

پهلوی آتش گرفته زمین را به مرهم لبخند مهربان تو آشنا کنم.

چند روز است که هر صبح همه دلشوره‌هایم را

 به ترنم رودی از کلام تو می‌سپارم

و سبک تر از تصویر یک پروانه

در کاسه ی آب تازه می‌شوم

و حالا بعد از آن همه سال،

رؤیای باز شدن پنجره‌ای رو به سکوت، برایم تعبیر می‌شود.

حالا می‌فهمم کوههایی که گره بر ابروهای خود انداخته اند

نه از هذیآن‌های شبانه من چیزی می‌دانند

و نه حتی برای یکبار عبور "خِضر" نگاهت را تجربه کرده اند

و من چقدر خوشبختم که به هر آینه‌ای نگاه می‌کنم تنها تو را می‌بینم. همین!

 

"عبدالرحیم سعیدی راد "

/ 9 نظر / 12 بازدید
ضیافت زندگی

سلام برای بارششم آمدم این شعر را خواندم نمی دانم چرا دلم نمیاد اونو کپی کنم ....دوست دارم هر وقت می خوا م بخونمش بیام پیش شما بخونم

مهدی نادری نژاد

با سلام زیبا و معنوی و اثر گذار

شبهای الموت

سلام جای شما و مطالب قشنگتون حسابی خالیه اینجا امیدوارم زودتر بروز بشید

مینا

سلام[گل] شعر جالبی بود... و من چقدر خوشبختم که به هر آینه ای که نگاه میکنم تنها تو را می بینم. همین!

سپیده صبح

کوتاه مثل آه چشمانت بوداي جواني ست كه راه را بر واژه هاي نجيبم بسته است. دروغ نمی‌گوید دلم، بارانی خواهد بارید و قافیه «آه» را از دل تمام شاعران خواهد شست! واژه‌ها از دستم لیز می‌خورند؛ مثل این عابران که از هم می‌گریزند. صبر کن! این شعر، بی "تو" کامل نمی‌شود. سعیدی راد

علی رشوند

سلام بر دوست قدیم گرچه این روزهای کشور ملال آوراست .ولی ننوشتن دوستان به روز نشدن وبلاگ شان زجراورتر است .ما انسان زمانه خویشیم .هم باید زندگی کنیم هم قلم را کنار ننهیم .چه خوب می شد حال و هوای نوشتن مثل گذشته برخانه پدر سایه افکند وبهره مند از این خانه بشویم

شمس الدین رجبی

در شب کوچک من , افسوس باد با برگ درختان میعادی دارد در شب کوچک من دلهرهء ویرانیست گوش کن وزش ظلمت را میشنوی؟ من غریبانه به این خوشبختی مینگرم من به نومیدی خود معتادم گوش کن وزش ظلمت را میشنوی؟ ...فروغ[گل] در شب اکنون چیزی میگذرد ماه سرخست و مشوش و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است ابرها , همچون انبوه عزاداران لحظهء باریدن را گوئی منتظرند لحظه ای و پس از آن , هیچ پشت این پنجره شب دارد میلرزد و زمین دارد باز میماند از چرخش پشت این پنجره یک نا معلوم نگران من و تست ای سرا پایت سبز دستهایت را چون خاطره ای سوزان در دستان عاشق من بگذار ولبانت را چون حسی گرم از هستی به نوازش لبهای عاشق من بسپار باد ما را با خود خواهد برد باد ما را با خود خواهد برد

پیدا

و من چقدر خوشبختم که هر وقت به زادگاهم می روم شما را به خاطر می آورم.

fateme

خیــــــــلی زیبا بود [دست]