فروغی بسطامی

 

آشنا خواهی گر ای دل با خود آن بیگانه را

اول از بیگانه باید کرد خالی خانه را

~

آشنایی‌های آن بیگانه پرور بین، که من

می‌خورم در آشنایی حسرت بیگانه را

~

چشم از آن چشم فسونگر بستن از نامردمیست

واعظ کوته نظر کوته کن این افسانه را

~

گر گریزد عاشق از زاهد عجب نبود، که نیست

الفتی با یکدگر دیوانه و فرزانه را

~

کاش می‌آمد شبی آن شمع در کاشانه‌ام

تا بسوزانم ز غیرت شمع هر کاشانه را

~

نیم جو شادی در آب و دانهٔ صیاد نیست

شادمان مرغی که گوید ترک آب و دانه را

~

تا درون آمد غمش، از سینه بیرون شد نفس

نازم این مهمان که بیرون کرد صاحبخانه را

~

دُر اشکم را عجب نبود اگر لعلش خرید

جوهری داند بهای گوهر یکدانه را

~

بس که دارد نسبتی با گردش چشمان دوست

زان فروغی دوست دارد گردش پیمانه را

 

( فروغی بسطامی )

/ 1 نظر / 18 بازدید
شبهای الموت

سلام خوانندگان وبلاگ شما برای خواندن شعرهای زیبا خیلی تو وقتشون صرفه جویی میشه چون بهترینها رو شما انتخاب میکنید و بهشون هدیه میدید