لبخند عشق

                     

یک روز با شوق زندگی دست در دست پدرو مادرم بهر طرف می دویدم و دیری نگذشت که روحم هوای پرواز کرد نگاهم به چشمهای آنها ودلم در خیال پرواز .آرام پرها را باز کردم ودر حالی که به خیال خودم اوج میگرفتم نور عشقی را که از خانه پدر به چشم می خورد می دیدم .پدر و مادرم در حالی که پنهانی چشم های خیسشان را پاک می کردند به من لبخند می زدند و دست تکان می دادند .آنها به من آموختند که پرواز پسرم را با لبخند و عشق نگاه کنم و همیشه آشیان کوچک عشق را برای او و همسفر زیبایش گرم نگه دارم.

                                                       ( شهریور )

/ 6 نظر / 6 بازدید
شهريور

اسپنددخت عزيزم ار محبتت ممنون .اميدوارمبه لطف توچراغ خانه پدر هميشه روشن باشدگل]

فروردين

شهريور نازنينم از مطلب زيبايت ممنونم هميشه ممنون محبتها ودرسهای زندگيت هستم

نينا شفيعي

شهريور عزيز . از محبت ات خيلی ممنون . احساس ارتباط روحی در اين مدت کم با خانه پدر پيدا کردم. مرا ياد گذشته های خيلی دور می برد. زمانی که پدر بود وما همه باهم يار بوديم. اما حالا هر کدام ؟ باسليقه های هم غريبه ايم وارتباط فقط خاطره است. ما بديم يازمانه نميدانم . ولی از ويلاک شما بوی خانه پدرم را تا سال ۴۳ که چراغ اش خاموش شد حس مکنم سلامت باشيد. وهميشه مهربان همه اهالی خانه را دوست دارم بی ريا

شهريور

نينای عزيزم بوی عشق از همه نوشته هايت پيداست .از خدا ممنون هستم که دوستی به خوبی شما به من داده .هميشه خانه پدر آغوش گرمش برای شما باز است

الهه

خاله شهره عزیزم من به همچین مادر شوهری افتخار میکنم که به ما خیلی چیزها یاد دادید عشق.. فداکاری..

ديداد