رهی معیری

فارغ دلان،ز لذت غم دور بوده اند

این گمرهان،ز وصل حرم دور بوده اند

افسانه است در برشان حال یکدیگر

از بس که خلق از دلِ هم دور بوده اند

آخر فرا رسند، به سر منزل نخست

چندی گر از دیار عدم دور بوده اند

گر ماه من زمهر بود دور، دور نیست

تا بوده، مهر و ماه زهم دور بوده اند

بوده است خلق را نفس واپسین رهی

گر یک نفس ز رنج و الم دور بوده اند

 

" محمد حسن رهی معیری "

/ 10 نظر / 35 بازدید
سپیده صبح

همچو نی می نالم از سودای دل آتشی در سینه دارم جای دل من که با هر داغ پیدا ساختم سوختم از داغ نا پیدای دل همچو موجم یک نفس آرام نیست بسکه طوفان زا بود دریای دل دل اگر از من گریزد وای من غم اگر از دل گریزد وای دل ما ز رسوایی بلند آوازه ایم نامور شد هر که شد رسوای دل خانه مور است و منزلگاه بوم آسمان با همت والای دل گنج منعم خرمن سیم و زر است گنج عاشق گوهر یکتای دل در میان اشک نومیدی رهی خندم از امیدواریهای دل سلام انتخاب زیبایی بود

اصغر

سلام محتاج همیشگی دعای شما

گرگ زرد

سلام دوست عزیز.شعرای قشنگی تو وبت میذاری.خوشحال می شم به من هم سر بزنی.اگه با تبادل لینک موافق بودی خبرم کن. با تشکر گرگ زرد

سپیده صبح

سلام روزتون مبارک امیدوارم همیشه شاداب و سلامت و سبز باشید تقدیم به شما [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

اصغر

سلام روزتان مبارک [گل]

الف_دریا

درود بانوی گرامی بسیار بهره بردم از منتخب زیبایتان تلاشتان مستدام

جليل شعاع

اراتمند خانم قائيني ممنون از اين شعر زيبا [گل]