شفیعی کدکنی


نفست شکفته بادا و


ترانه ات شنیدم

 


گل آفتابگردان



نِگَهت خجسته بادا و


شکفتن تو دیدم

 


گل آفتابگردان



به سحر که خفته در باغ، صنوبر و ستاره،


تو به آب ها سپاری همه صبر و خواب خود را

 


و رصد کنی ز هرسو، ره آفتاب خود را.



نه بنفشه داند این راز، نه بید و رازیانه

 


دَمِ همتی شگرف است تو را در این میانه.



تو همه در این تکاپو

 
که حضور زندگی نیست

 


به غیر آرزوها

 


و به راه آرزوها،

 
همه عمر،

 


جست و جوها.

 



من و بویه ی رهایی،

 


وگرم به نوبت عمر،

 


رهیدنی نباشد

 


تو و جست و جو

 


و گرچند، رسیدنی نباشد.

 



چه دعات گویم ای گل

 


تویی آن دعای خورشید که مستجاب گشتی

 


شده اتحاد معشوق به عاشق از تو، رمزی

 


نگهی به خویشتن کن که خود آفتاب گشتی

 

" شفیعی کدکنی "

 

/ 8 نظر / 276 بازدید
مثل همیشه

[لبخند] درود برشما خیلی خوب بود این پست ... [گل]

مینا

سلام دوست دیر آشنا[ماچ] قدومتون گلباران[گل][گل] صداقت به روز شده تشریف بیاورید بسیار خوشحال خواهم شد[چشمک]

همرنگ آب

چ انتخاب زیبایی بود... شعر دلنشینی بود... زندگیتون مثل آفتابگردون پر از نور و زیبایی باشه

همرنگ آب

چ انتخاب زیبایی بود... شعر دلنشینی بود... زندگیتون مثل آفتابگردون پر از نور و زیبایی باشه

جليل شعاع

سلام شعر زيبايي بود خانم قائيني عزيز ارادتمند[گل]

محمد

سلام قایینی گرامی اون تیکه آخرش را خیلی قشنگ اومده ....اتحاد عاشق و معشوق و دعای مستجاب گشته خورشید ..... نگه کن که خود آفتاب گشتی و... همیشه سلامت و شاداب باشی[گل]

پیدا

سلام دوست عزیز! ما که اسممون بی معرفتی می باره! شما چرا؟! بعد از مدتها کلی از خواندن مطالبت لذت بردم[گل]