ماسک

 

دوست قدیمی درجمع مهمانان مشغول سلام و احوالپرسی و تجدید دیدار دوستان قدیمی تر بود

. حاضرین تقریبا همسن و سال  بودیم ولی درروش فکر و رفتار بسیار متفاوت ،

با لباسی که بیشتر برازنده دختر بچه های 15 ساله بود و با حرکاتی تقریبا موزون!!

نزدیک آمد و کنارم نشست و شروع کرد به صحبت

« خانم ش... میگفت از دخترات جوونتری ،

خانم م... میگفت درست شبیه ف.. هنرپیشه معروفی »

و مسلسل وار اد امه میداد.

گفتم دوست گلم حتی هنرپیشه های همسن من و تو الان درنقش مادر بازی می کنند

بهتر نیست ما هم به هویت خودمون نزدیکتر باشیم ؟؟؟

***

بدون ماسک زندگی کردن چقدرسخت است؟


/ 7 نظر / 12 بازدید
مهدی نادری نژاد

با سلام گرانمايه فرزانه الان خيلي ها در نقش هايي كه متناسب يا برازندشان نيست نقش بازي ميكنند.اي كاش پانتوميم بازي ميكردند وبي صدا. ولي گوش عالم را با شعار و حرافي كر كرده اند.

سایه

به چه نکته خوبی اشاره کردین . باید باور کنیم که زمان می گذره و من باید به برازندگی دخترک 15 ساله ام فکر کنم .

محمد

سلام ا مثل که این روزها هر وبلاگی که میروم ساز مخالف میزنم.احتمال میدهم مثل اون فیلم طنزی است که سر هنرپیشه اش به پنجره میخورد و رفتارش عوض میشود باشد و البته برای من شاید بعلت داروهایی است که مصرف کرده ام و آدم عجیبی شده ام! من با شما اصلن موافق نیستم که برگشت به هویت مان یعنی ماندن در" سن تقویمی مان".خیلی از افراد "سن روانی" و "سن اجتماعی" شان بسیار کمتر و یا شاید بیشتر از سن تقویمی شان است.آدمی وقتی سنش بالا میرود دوست دارد کمی هم "خودش" باشد و هویت واقعی اش و نه آنکه جامعه به او تحمیل کرده را جستجو میکند . لباسش و رفتارش و خواسته هایش تغییر میکند و گرچه برای شما و ما تعجب بر انگیز است اما برای او نوعی "برگشت به هویت واقعی "و نه "مصنوعی " و قرار دادی ناشی از هنجارهای اجتماعی است.من موافق جلف گری نیستم اما همیشه معتقد بوده ام که باید خودمان باشیم و حتی اگر برای دیگران کمی"عجیب" باشیم.و...شاید نوشته بعدی ام در" آشنا " را به این مطلب اختصاص بدهم. وقتی هم که ما افراد سن بالا میخواهیم "ماسک" را از خود دور کنیم دوست

پیدا

من مستم و تو دیوانه ما را که بر خانه![خوشمزه] قاطع و دقیق. پاینده باشید[گل]

شبهای الموت

سلام مثل همیشه حریصانه رفتم سراغ دلنوشته های خودتان پارک و بیمارستان و مهمانی . هر مطلبتان دنیاییست . امیدوارم همیشه از این مطالب بنویسید هر چند می دانم که نگارش هر یک از این حکایتهای زیبا به قیمت به درد آمدن قلبتان از یک معضل اجتماعیست [گل]

بهنام.ج

ساعات عمر من همگی غرق غم گذشت ! دست مرا بگیر که آب از سرم گذشت . مانند مرده ای متحرک شدم ، بیا ! بی تو تمام زندگی ام در عدم گذشت ... در انتظار ردپاي عبورت و گرماي حضورت .