خــــــــــــــدا

                                    

 

در تعطیلات کریسمس، در یک بعد از ظهر سرد زمستانــی، پسر شــــش هفت ساله‌ای جلوی ویترین مغازه‌ای ایستاده بود. او کفش به پا نداشت و لباسهایش پاره پوره بودند. زن جــوانی از آنجا مــــی‌گذشت. همین کـــــه چشمش به پسرک افتاد، آرزو و اشتیاق را در چشـــــــمهای آبـــــــــی او خواند. دست کودک را گرفت و داخل مغازه برد و برایش کفش و یک دست لباس گرمکن خرید.
آنها بیرون آمدند و زن جوان به پسرک گفت "حالا به خانه برگرد. امیدوارم که تعطیلات شاد و خوبی داشته باشی "
پسرک سرش را بالا آورد، نگاهی به او کرد و پرسید:" خانم، شما خدا هستید؟"
زن جوان لبخندی زد و گفت:" نه پسرم، من فقط یکی از بندگان او هستم"
پسرک گفت: " مطمئن بودم با او نسبتی دارید."
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

By Dan Clark
from Chicken Soup for the Woman’s Soul

/ 11 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نينا شفيعي

شهريور عزيزم سلام. دوست خوب خانه تنهايی من. من هر روز صبح اول به خانه پر مهر شما می ايم و نيرو می گيرم وبعد کارم را شروع می کنم. اگر دوست داری به من ايميل بزن . نينا

شهريور

نينای عزيزم مقدمت در خانه پدر هميشه مبارک است .با تشکر از اينکه اجازه دادی برايتان ايميل بزنم

شهريور

ما همه اگر بخواهيم می توانيم با خدا نسبتی داشته باشيم وقتی که کارهايی بکنيم که برای آن آفريده شده ايم

مطرب

نمی توانم از کنار اين همه انتخاب خوب بگذرم و تحسين نکنم ؛هم نوشته هارا و هم تصوير هارا . موفق باشيد .

خانه پدر

عزيزانم ، از ابراز لطف و تشويق شما عزيزان که خودتان استاد من هستيد ممنون هستم . هميشه از راهنمائی هايتان استقبال ميکنم .

فروردين

خداوند رادرهرجا وبا هر چشمی می توان ديد بشر ط انکه بخواهی ببينی با خدا باش پادشاهی کن

بهمنه

شبنم عشق به روی گل اميد نشست لحظه ای زاده شد و زندگي اش ناميدند

بهمنه

خدا را در زلال دلت و پاکی روحت ميبينی

ديداد