خانه پدر

سال ششم

کسی نیست،

بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم.

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.

بیا زودتر چیزها را ببینیم.

ببین، عقربک‌های فواره در صفحه ساعت حوض

زمان را به گردی بدل می‌کنند.

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی‌ام.

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را

 

" سهراب سپهری "

~~~~~

سالروز تولد سهراب سپهری به همه دوستدارانش  مبارک

نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٠ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

در کوی خرابات، کسی را که نیاز است

هشیاری و مستیش همه عین نماز است

*

آنجا نپذیرند صلاح و ورع امروز

آنچ از تو پذیرند در آن کوی نیاز است

*

اسرار خرابات بجز مست نداند

هشیار چه داند که درین کوی چه راز است؟

*

تا مستی رندان خرابات بدیدم

دیدم به حقیقت که جزین کار مجاز است

*

خواهی که درون حرم عشق خرامی؟

در میکده بنشین که ره کعبه دراز است

*

هان! تا ننهی پای درین راه ببازی

زیرا که درین راه بسی شیب و فراز است

*

از میکده‌ها ناله‌ی دلسوز برآمد

در زمزمه‌ی عشق ندانم که چه ساز است؟

*

در زلف بتان تا چه فریب است؟که پیوست

محمود پریشان سر زلف ایاز است

*

زان شعله که از روی بتان حسن تو افروخت

جان همه مشتاقان در سوز و گداز است

*

چون بر در میخانه مرا بار ندادند

رفتم به در صومعه، دیدم که فراز است

*

آواز ز میخانه برآمد که: عراقی

در باز تو خود را که در میکده باز است

 

« فخرالّدین عراقی »

 

نوشته شده در جمعه ٢٥ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

الهی به مستان میخانه‌ات

به عقل آفرینان دیوانه‌ات

الهی به آنانکه در تو گُمند

نهان از دل و دیده مردمند …

 

 به دُرّی که عرش است او را صدف

به ساقیّ کوثر، به شاه نجف

به نور دل صبح خیزان عشق

ز شادی به اندُه گریزان عشق

به آن دل‌پرستان بی‌پا و سر

به شادی فروشان بی‌شور و شر

به رندان سر مست آگاه دل

که هرگز نرفتند جز راه دل …

 

به شام غریبان به جام صبوح

کز ایشانْست شام سحر را فتوح

کز آن خوبرو چشم بد دور باد

غلط دور گفتم که خود کور باد

که خاکم گِل از آب انگور کن

سراپای من آتش طور کن

خدا را به جان خراباتیان

کزین تهمتِ هستی‌ام وارهان

به میخانه وحدتم راه ده

دل زنده و جان آگاه ده

که از کثرت خلق تنگ آمدم

به هر سو شدم سر به سنگ آمدم

مِی ای ده که چون ریزیش در سبو

برآرد سبو از دل آواز هو …

 

 "رضی الدین آرتیمانی "

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

می‌آیی به اولین سطر ترانه سفر کنیم؟

به هی خنده های همان شهریورِ دور

به آسمانِ پرستاره‌ی تابستان و تشنگی

به بلوغ بادبادک و بی‌تابی تکرار

به پنجشنبه‌های پاک کوچه‌گردی …

 

کوچه نشین و کتاب ساز

همیشه مرا به این نام می‌خواندی

می‌گفتی شبیه پروانه‌ای هستم،

که پیله‌ی پاره‌ی کودکیِ خود را رها نمی‌کند

آنروزها، آسمانِ بوسه آبی بود

آب هم در کاسه‌ی سفال صداقتمان،

طعم دیگری داشت

تو غزلهای قدیمی مرا بیشتر می‌پسندیدی

ردیفِ تمام غزلها،

نام کوچکِ دختری از تبار گلها بود

تو بانوی تمام غزلها بودی

و من تنها شاعرِ شادِ این حوالیِ اندوه

همیشه می‌گفتم،

کسی که برای اولین بار گفت:

«سنگ مُفت و گنجشک مفت»

حتماَ جیک جیک ِ هیچ گنجشک کوچکی را نشنیده بود!

حالا،

سنگِ تمام ترانه‌های من مُفت و

گنجشکِ شاد و شکار ناشدنیِ چشمهای تو,

آنسوی هزار فاصله سنگ انداز و دست و قلم!؟

 

" یغما گلرویی "

 

نوشته شده در شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

هزار معبد به یکی شهر …

بشنو:

گو یکی باشد معبد به همه دهر

تا من آنجا برم نماز

که تو باشی …

چندان دخیل مبند که بخشکانیم ازشرم ناتوانی خویش

درخت معجزه نیستم

تنها

یکی درختم

موجی

در آبکندی

و جز اینم هنری نیست

که آشیان تو باشم …

تختت و تابوتت.

یادگاریم و خاطره اکنون.

دو پرنده یادمان پروازی

و گلویی خاموش

یادمان آوازی …

 

"  احمد شاملو  "

 

نوشته شده در پنجشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

چه فکر می‌کنی؟

که بادبان شکسته

زورق به گل نشسته ای است زندگی؟

در این خراب ریخته

که رنگ عافیت از او گریخته

به بن رسیده راه بسته‌ای است زندگی؟

 

چه سهمناک بود سیل حادثه

که هم‌چو اژدها دهان گشود

زمین و آسمان ز هم گسیخت

ستاره خوشه خوشه ریخت

و آفتاب در کبود دره‌های آب غرق شد

 

هوا بد است

تو با کدام باد می‌روی؟

چه ابر تیره‌ای گرفته سینه‌ی تو را

که با هزار سال بارش شبانه روز هم

دل تو وا نمی‌شود

 

تو از هزاره‌های دور آمدی

در این درازنای خون فشان

به هر قدم نشان نقش پای توست

در این درشتناک دیولاخ

ز هر طرف طنین گامهای رهگشای توست

بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام

به خون نوشته نامه‌ی وفای توست

به گوش بیستون هنوز

صدای تیشه‌های توست

 

چه تازیانه ها که با تن تو تاب عشق آزمود

چه دارها که از تو گشت سربلند

زهی شکوه قامت بلند عشق

که استوار ماند در هجوم هر گزند

 

نگاه کن

هنوز آن بلند دور

آن سپیده، آن شکوفه زار انفجار نور

کهربای آرزوست

سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست

به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن

سزد اگر هزار بار بیفتی از نشیب راه و باز

رو نهی بدان فراز

 

چه فکر می‌کنی؟

جهان چو آبگینه‌ی شکسته‌ای است

که سرو راست هم در او شکسته می‌نمایدت

چنان نشسته کوه در کمین دره‌های این غروب تنگ

که راه، بسته می‌نمایدت

 

زمان بی‌کرانه را

تو با شمار گام عمر ما مسنج

به پای او دمی است این درنگِ درد و رنج

 

به سان رود

که در نشیب دره سر به سنگ می‌زند رونده باش

امید هیچ معجزی ز مرده نیست

زنده باش!

 

 

( هوشنگ ابتهاج )

ه. الف. سایه

 

شعر را با صدای شاعر دراینجا بشنوید

 

نوشته شده در پنجشنبه ٩ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

آشنا خواهی گر ای دل با خود آن بیگانه را

اول از بیگانه باید کرد خالی خانه را

~

آشنایی‌های آن بیگانه پرور بین، که من

می‌خورم در آشنایی حسرت بیگانه را

~

چشم از آن چشم فسونگر بستن از نامردمیست

واعظ کوته نظر کوته کن این افسانه را

~

گر گریزد عاشق از زاهد عجب نبود، که نیست

الفتی با یکدگر دیوانه و فرزانه را

~

کاش می‌آمد شبی آن شمع در کاشانه‌ام

تا بسوزانم ز غیرت شمع هر کاشانه را

~

نیم جو شادی در آب و دانهٔ صیاد نیست

شادمان مرغی که گوید ترک آب و دانه را

~

تا درون آمد غمش، از سینه بیرون شد نفس

نازم این مهمان که بیرون کرد صاحبخانه را

~

دُر اشکم را عجب نبود اگر لعلش خرید

جوهری داند بهای گوهر یکدانه را

~

بس که دارد نسبتی با گردش چشمان دوست

زان فروغی دوست دارد گردش پیمانه را

 

( فروغی بسطامی )

نوشته شده در جمعه ۳ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

هرکه مجنون نیست از احوال لیلی غافلست

وانکه مجنون را بچشم عقل بیند عاقلست

~

قرب صوری در طریق عشق بعد معنویست

عاشق ار معشوق را بی وصل بیند واصلست

~

اهل معنی را از او صورت نمی‌بندد فراق

وانکه این صورت نمی‌بندد ز معنی غافلست

~

کی بمنزل ره بری تا نگذری از خویش ازآنک

ترک هستی در ره مستی نخستین منزلست

~

گر چه من بد نامی از میخانه حاصل کرده‌ام

هر که از میخانه منعم می‌کند بی حاصلست

~

ایکه دل با خویش داری رو بدلداری سپار

کانکه دلداری ندارد نزد ما دور از دلست

~

یاد ساحل کی کند مستغرق دریای عشق

زانکه این معنی نداند هر که او بر ساحلست

~

عاشقانرا وعظ دانا عین نادانی بود

کانکه سرعشق را عالم نباشد جاهلست

~

ترک جانان گیر خواجو یا برو جان برفشان

ترک جان سهلست از جانان صبوری مشکلست

 

« خواجوی کرمانی »

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٠ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

ای شاه شاهان جهان، اللّه‏ مولانا علی

ای نور چشم عاشقان، اللّه‏ مولانا علی

خورشید باشد ذره‏ای از خاکدان کوی تو 

دریای عمّان شبنمی، اللّه‏ مولانا علی

ای رهنمای مؤمنان، اللّه‏ مولانا علی

 ای سِرّ پوش غیب‏دان، اللّه‏ مولانا علی

تو حاکم هفت اختری، هم سالکان را رهبری

هم مؤمنان را غم‏خوری، اللّه‏ مولانا علی

ای مرغ خوش‏الحان بخوان، اللّه‏ مولانا علی

تسبیح خود کن بر زبان، اللّه‏ مولانا علی

مجموع قرآن مدحتش، حمد و ثنا و عزتش

نام بزرگی خدمتش، اللّه‏ مولانا علی

ای بنده شیرین‏زبان، از دیو گر خواهی امان

هر دم برآور تو ز جان، اللّه‏ مولانا علی

« مولوی »

 

نوشته شده در شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

  

حُسن باران این است

که زمینی ست، ولی

آسمانی شده است

و به امداد زمین می آید...

 

«مجتبی کاشانی»

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

بیا برویم خانه‌ی خودمان

هر چه باشد بهتر از بوی باد وُ

بالش‌های کهنه‌ی این مسافرخانه است.

روی زمین می‌خوابیم

دفترِ ترانه‌های حافظ را زیر سر خواهیم گذاشت،

صبح که از خوابِ فال و پیاله برمی‌خیزیم

خانه پُر از بوی می و عطرِ شکوفه خواهد شد.

این همان مطلبی‌ست

که از سهمِ ساده‌ی همین زندگی به ما خواهد رسید.

حالا دست از دوختن این دگمه‌های شکسته بردار،

برایت پیراهنِ خوش‌رنگِ قشنگی خریده‌ام،

وِل کن بیا برویم رو به نورِ چراغ بنشینیم

اینجا دعای روشن هیچ دختری برآورده نمی‌شود

به خدا خانه‌ی خودمان خوب است،

خانه‌ی خودمان خوب است.


« سید علی صالحی »

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

اگر با تمام وجود بخواهی که روز شود

روز می‌شود حتما ...



روزِ اولی که شب هنوز

هوای این همه ترس و تاریکی نداشت

خیلی‌ها می‌گفتند

دیگر کارِ چراغ و ستاره تمام است،

اما دیدی آرام

آرام آرام دلمان به بی‌کسی

صدایمان به سکوت و

چشمهایمان به تاریکی عادت کردند


حالا هنوز هم می‌شود

در تاریکی راه افتاد و

از همهمه‌ی هوا فهمید

که رودی بزرگ

نزدیکِ همین تشنگی‌های ما می‌گذرد. 

 

« سید علی صالحی »

 

نوشته شده در شنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 دوش پیری یافتم در گوشه‌ی میخانه‌ئی

در کشیده از شراب نیستی پیمانه‌ئی

گفت درمستان لایعقل بچشم عقل بین

ور خرد داری مکن انکار هر دیوانه‌ئی

گر چه ما بنیاد عمر از باده ویران کرده‌ایم

کی بود گنجی چو ما در کنج هر ویرانه‌ئی

روشنست این کانکه از سودای او در آتشیم

شمع عشقش را کم افتد همچو ما پروانه‌ئی

دل بدلداری سپارد هر که صاحبدل بود

کانکه جانی باشدش نشکیبد از جانانه‌ئی

آشنائی را بچشم خویش دیدن مشکلست

زانکه او دیدار ننماید بهر بیگانه‌ئی

هر که داند کاندرین ره مقصد کلی یکیست

هر زمانی کعبه‌ئی برسازد از بتخانه‌ئی

دل منه بر ملک جم خواجو که شادروان عمر

یا بافسونی رود بر باد یا افسانه‌ئی

حیف باشد چون تو شهبازی که عالم صید تست

در چنین دامی شده نخجیر آب و دانه‌ئی

« خواجوی کرمانی »

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()



تو را به راستی،

تو را به رستخیز

مرا خراب کن

که رستگاری و درستکاری دلم

به دستکاری همین غم شبانه بسته است

که فتح آشکار من

به این شکست‌های بی بهانه بسته است


« قیصر امین پور »

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 


شب عبور شما را شهاب لازم نیست

که با حضور شما آفتاب لازم نیست

 

در این چمن که ز گلهای برگزیده پر است

برای چیدن گل ، انتخاب لازم نیست

 

خیال دار تو را خصم از چه می بافد ؟

گلوی شوق که باشد طناب لازم نیست

 

ز بس که گریه نکردم غرور بغض شکست

برای غسل دل مرده آب لازم نیست

 

کجاست جای تو ؟ - از آفتاب می پرسم -

سوال روشن ما را جواب لازم نیست

 

ز پشت پنجره بر خیز تا به کوچه رویم

برای دیدن تصویر ، قاب لازم نیست


« قیصر امین پور »

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٩ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

دوستی گفت:"صبر کن زیراکه

صبر،کار تو خوب زود کند

آب رفته به جوی باز آرد

کارها به از آنچه بود کند"

گفتم:"ار آب رفته باز آید

ماهی مرده را چه سود کند؟"

«جمال الدین اصفهانی »


نوشته شده در جمعه ٢۱ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

موجیم و وصل ما، از خود بریدن است

ساحل بهانه‌ای است، رفتن رسیدن است

تا شعله در سریم، پروانه اخگریم

شمعیم و اشک ما، در خود چکیدن است

ما مرغ بی پریم، از فوج دیگریم

پرواز بال ما، در خون تپیدن است

پر می‌کشیم و بال، بر پرده‌ی خیال

اعجاز ذوق ما، در پر کشیدن است

ما هیچ نیستیم، جز سایه‌ای ز خویش

آیین آینه، خود را ندیدن است

گفتی مرا بخوان، خواندیم و خامشی

پاسخ همین تو را، تنها شنیدن است

بی درد و بی غم است، چیدن رسیده را

خامیم و درد ما، از کال چیدن است


« قیصر امین پور »

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٩ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

گفتمش شیرین ترین آواز چیست ؟

چشم غمگینش به رویم خیره ماند

قطره قطره اشکش از مژگان چکید

لرزه افتادش به گیسوی بلند

زیر لب غمناک خواند

ناله زنجیرها بر دست من

گفتمش آنگه که از هم بگسلند

خنده تلخی به لب آورد و گفت

آرزویی دلکش است اما دریغ

بخت شورم ره برین امید بست

و آن طلایی زورق خورشید را

صخره های ساحل مغرب شکست

من به خود لرزیدم از دردی که تلخ

در دل من با دل او می گریست

گفتمش بنگر در این دریای کور

چشم هر اختر چراغ زورقی ست

سر به سوی آسمان برداشت گفت

چشم هر اختر چراغ زورقیست

لیکن این شب نیز دریا ییست ژرف

ای دریغا  شبروان  کز نیمه راه

می کشد افسون شب در خوابشان

گفتمش فانوس ماه

می دهد از چشم بیداری نشان

گفت اما در شبی این گونه گنگ

هیچ آوایی نمی آید به گوش

گفتمش اما دل من می تپد

گوش کن اینک صدای پای دوست

گفت ای افسوس در این دام مرگ

باز صید تازه ای را می برند

این صدای پای اوست

گریه ای افتاد در من بی امان

در میان اشک ها پرسیدمش

خوش ترین لبخند چیست ؟

شعله ای در چشم تارکش شکفت

جوش خون در گونه اش آتش فشاند

گفت لبخندی که عشق سربلند

وقت مردن بر لب مردان نشاند

من ز جا برخاستم

بوسیدمش


« هوشنگ ابتهاج »



نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 


این کیست این، این کیست این، این یوسف ثانیست این

خضرست و الیاس این مگر، یا آب حیوانیست این



این باغ روحانیست این، یا بزم یزدانیست این

سرمة سپاهانیست این، یا نور سبحانیست این



این جانِ جان افزاست این، یا جنه المأواست این

ساقیِ خوب ماست این، یا بادة جانیست این



تنگ شکر را ماند این، سودای سر را ماند این

این سیم و زر را ماند این، شادی و آسانیست این



رستم من از خوف ورجا، عشق از کجا خوف از کجا

ای خاک بر شرم و حیا، هنگام پیشانیست این



ای مطرب داوود دم، آتش بزن در رخت غم

بردار بانگ زیر و بم، هنگام سرخوانیست این



مست و پریشان توام، موقوف فرمان توام

اسحاق و قربان تو ام، کاین عید قربانیست این



گلهای سرخ و زرد بین، آشوب بردابرد بین

در قعر دریا گرد بین، موسی عمرانیست این



هر جم را جان میکند، جانرا خدادان می کند

داد سلیمان می کند، یا حکم دیوانیست این



گویی شوی بیدست و پا، چوگان او پایت شود

در پیش سلطان میدوی، کین سیر ربانیست این



خورشید رخشان می رسد، مست و خرامان می رسد

با گوی و چوگان می رسد، سلطان میدانیست این



آن آب باز آمد بجو، بر سنگ زن اینک سبو

سجده کن و چیزی مگو، کین سر ربانیست این



بسم الله ای روح البقا، بسم الله ای شیرین لقا

بسم الله ای شمس و الضحی، بسم الله ای عین الیقین


« مولانا »

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٩ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()


 

...ساقی امشب باده دردف می کنند

مستی مارامضاعف می کنند...

 

نوشته شده در دوشنبه ٥ مهر ۱۳۸٩ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

ای دوست شاد باش که شادی سزای توست

 این گنج مزد طاقت رنج آزمای توست

 صبح امید و پرتو دیدار و بزم مهر

 ای دل بیا که این همه اجر وفای توست

 این باد خوش نفس به مراد تو می وزد

 رقص درخت و عشو ی گل در هوای توست

 شب را چه زهره کز سر کوی تو بگذرد ؟

 کان آفتاب سایه شکن در سرای توست

 خوش می برد تو را به سر چشمه ی مراد

 این جست و جو که در قدم رهگشای توست

 ای بلبل حزین که تپیدی به خون خویش

 یاد تو خوش که خنده ی گل خون بهای توست

 دیدی دلا که خون تو آخر هدر نشد

 کاین رنگ و بوی گل همه از نافه های توست

 پنهان شدی چو خنده در این کوهسار و باز

هر سو گذار قافله های صدای توست

از آفتاب گرمی دست تو می چشم

 برخیز کاین بهار گل افشان برای توست

 با جان سایه گرچه در آمیختی چو غم

 ای دوست شاد باش که شادی سزای توست

 

« هوشنگ ابتهاج »

نوشته شده در یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

آنچه من می بینم

ماندن دریاست ،

رستن وازنورستن باغ است ،

گشتن شب به سوی روز است ،

گذرا بودن موج وگل و شبنم نیست .

گرچه ما می گذریم ،

راه می ماند .

غم نیست .

 

« اسماعیل خویی »


نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

ورقی فرض کن

یک روی در تو،یک روی در یار

 یا هر که هست.

آن روی که سوی تو بود خواندی؟

آن روی که در یار است نیز بباید خواندن.


« شمس تبریزی »


نوشته شده در جمعه ۱٢ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

پلاس داران بسیارند ، راستی دل می باید ، جامه چه سود کند 

که اگر به پلاس داشتن وجو خوردن مرد توانستی گشتن

خران بایستی که مرد بودندی که همه پلاس را دارند و جو خورند.

« ابوالحسن خرقانی »

 

نوشته شده در شنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

می دانم

حالا سالهاست که دیگر هیچ نامه ای به مقصد نمی رسد

حالا بعد از آن همه سال،آن همه دوری

آن همه صبوری

من دیدم از همان سر صبح آسوده

هی بوی بال کبوتر و

نای تازه نعنای نورسیده می آید

پس بگو قرار بود که تو بیایی و ...من نمی دانستم!

دردت به جان بی قرار پر گریه ام

پس این همه سال و ماه ساکت من کجا بودی؟

حالا که آمدی

حرف ما بسیار،

وقت ما اندک،

آسمان هم که بارانی ست...!

به خدا وقت صحبت از رفتن دوباره و

دوری از دیدگان دریا نیست!

سر به سرم می گذاری...ها؟

می دانم که می مانی

پس لااقل باران را بهانه کن

دارد باران می آید.

مگر می شود نیامده باز

به جانب آن همه بی نشانی دریا برگردی؟

پس تکلیف طاقت این همه علاقه چه می شود؟!

تو که تا ساعت این صحبت ناتمام

تمامم نمی کنی،ها!؟

باشد گریه نمی کنم

گاهی اوقات هر کسی حتی

از احتمال شوقی شبیه همین حالای من هم به گریه می افتد،

چه عیبی دارد!

اصلا چه فرقی دارد

هنوز باد می آید،باران می آید.

حالا کم نیستند ،اهل هوای علاقه و احتمال

که فرق میان فاصله را تا گفتگوی گریه می فهمند

فقط وقتشان اندک و حرفشان بسیار و

آسمان هم که بارانی ست...!


« سید علی صالحی »

 

نوشته شده در جمعه ٢٩ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()




از جان برون نیامده جانانت آرزوست


زنار نابریده و ایمانت آرزوست


بر درگهی که نوبت ارنی همی زنند


موری نِیی و ملک سلیمانت آرزوست


فرعون وار لاف اناالحق همی زنی


وان گاه قرب موسی عمرانت آرزوست


هر روز از برای سگ نفس بوسعید


یک کاسه شوربا  و دو تا نانت آرزوست


سعدی در این جهان که تویی ذره وار باش


گر دل به حضرت سلطانت آرزوست


« سعدی »

نوشته شده در شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 



دلم را چون انارى کاش یک شب دانه مى کردم

به دریا مى زدم در باد و آتش خانه مى کردم

چه مى شد آه اى موساى من، من هم شبان بودم

تمام روز و شب زلف خدا را شانه مى کردم

نه از ترس خدا، از ترس این مردم به محرابم

اگر مى شد همه محراب را میخانه مى کردم

اگر مى شد به افسانه شبى رنگ حقیقت زد

حقیقت را اگر مى شد شبى افسانه مى کردم

چه مستى ها که هر شب در سر شوریده مى افتاد

چه بازى ها که هر شب با دل دیوانه مى کردم

یقین دارم سرانجام من از این خوبتر مى شد

اگر از مرگ هم چون زندگى پروا نمى کردم

سرم را مثل سیبى سرخ صبحى چیده بودم کاش

دلم را چون انارى کاش یک شب دانه مى کردم


« علی رضا قزوه »


نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

زندگی بس زیباست

در پس پروانه

بارشی از شبنم

با طلوع گل سرخ

بازکن پرده تو از سینه شب

شعله ای ناب تر از جنس طلوع

وزشی نرم تر از جنس نسیم

بر سراپای وجود.

عطر ایمان و صفا

از درون گل سرخ

زندگی بس زیباست

در پس پروانه

در دل این گل سرخ...


« حسین اسفندیار »

****

از وبلاگ « سریون » انتخاب شده است


نوشته شده در جمعه ۸ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

در پشت چهار چرخه ی فرسوده ای کسی

خطی نوشته بود:

«من گشته ام نبود. تو دیگر نگرد ، نیست!»

این آیه ملال در من هزار مرتبه تکرار گشت و گشت

چشمم برای این همه سرگشتگی گریست

چون دوست در برابر خود می نشاندمش

تا عرصه ی بگو و مگو می کشاندمش

در جستجوی آب حیاتی؟در بیکران این ظلمت آیا ؟

در آرزوی رحم; عدالت;دنبال عشق؟

دوست؟…

ما نیز گشته ایم

«و آن شیخ با چراغ همی گشت»

آیا تو نیز-چون او- انسانت آرزوست؟

گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان:

ما را تمام لذت هستی به جستجوست

پویندگی تمامی معنای زندگی است

«هرگز نگرد نیست»

سزاوار مرد نیست…


« فریدون مشیری »


نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

گلی از شاخه اگر می چینیم

برگ برگش نکنیم

و به بادش ندهیم

لااقل لای کتاب دلمان بگذاریم

و شبی چند از آن را

هی بخوانیم و ببوسیم و معطر بشویم

شاید از باغچه کوچک اندیشه مان گل روید ...

***

از وبلاگ خانم فریده جلیلوند  انتخاب شده است 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٩ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

خویش را باور کن

هیچ کس جز تو نخواهد آمد

هیچ کس بر در این خانه نخواهد کوبید

شعله روشن این خانه تو باید باشی

هیچ کس جز تو نخواهد تابید

سرو آزاده این باغ تو باید باشی 

هیچ کس چون تو نخواهد رویید

 ابر این پهنه توباید باشی

هیچ کس جز تو  نخواهد بارید

رعد این صحنه تو باید باشی

هیچ کس جز تو نخواهد غرید

چشمه جاری این دشت تو باید باشی

هیچکس بر در این خانه نخواهدکوبید

و نمی گوید برخیز

که صبح است بهار آمده است

تو بهاری آری

               خویش را باور کن              

 

   « مجتبی کاشانی »

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

به مجنون گفت روزی عیب جویی

که پیدا کن به از لیلی نکویی



که لیلی گرچه در چشم تو حوری است

به هر جزیی ز حسن او قصوری است



ز حرف عیب جو مجنون بر آشفت

در آن آشفتگی خندان شد و گفت



اگر بر دیده ی مجنون نشینی

به غیر از خوبی لیلی نبینی



تو مو بینی و مجنون پیچش مو

تو ابرو او اشارت های ابرو



دل مجنون ز شکر خنده خون است

تو لب بینی و دندانش که چون است



کسی کاو را تو لیلی کرده ای نام

نه آن لیلی است کز من برده آرام




«  وحشی بافقی »


نوشته شده در چهارشنبه ٩ تیر ۱۳۸٩ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()


این روزها که می گذرد ، هر روز

احساس می کنم که کسی در باد

فریاد می زند

احساس می کنم که مرا

از عمق جاده های مه آلود

یک آشنای دور صدا می زند

آهنگ آشنای صدای او

مثل عبور نور

مثل عبور نوروز

مثل صدای آمدن روز است

آن روز ناگزیر که می آید

روزی که عابران خمیده

یک لحظه وقت داشته باشند

تا سربلند باشند

و آفتاب را در آسمان ببینند

روزی که این قطار قدیمی

در بستر موازی تکرار

یک لحظه بی بهانه توقف کند

تا چشم های خسته ی خواب آلود

از پشت پنجره

تصویر ابرها را در قاب

و طرح واوگونه ی جنگل را

در آب بنگرند

آن روز پرواز دستهای صمیمی

در جستجوی دوست آغاز می شود

روزی که روز تازه ی پرواز

روزی که نامه ها همه باز است

روزی که جای نامه و مهر و تمبر

بال کبوتری را امضا کنیم

و مثل نامه ای بفرستیم

صندوقهای پستی

آن روز آشیان کبوترهاست

روزی که دست خواهش ، کوتاه

روزی که التماس گناه است

و فطرت خدا

در زیر پای رهگذران پیاده رو

بر روی روزنامه نخوابد

و خواب نان تازه نبیند

روزی که روی درها

با خط ساده ای بنویسند :

" تنها ورود گردن کج ، ممنوع ! "

و زانوان خسته ی مغرور

جز پیش پای عشق

با خاک آشنا نشود

و قصه های واقعی امروز

خواب و خیال باشند

و مثل قصه های قدیمی

پایان خوب داشته باشند

روز وفور لبخند

لبخند بی دریغ

لبخند بی مضایقه ی چشم ها

آن روز بی چشمداشت بودن ِ لبخند

قانون مهربانی است

روزی که شاعران

ناچار نیستند

در حجره های تنگ قوافی

لبخند خویش را بفروشند

روزی که روی قیمت احساس

مثل لباس صحبت نمی کنند

پروانه های خشک شده ، آن روز

از لای برگ های کتاب شعر

پرواز می کنند

و خواب در دهان مسلسلها

خمیازه می کشد

و کفشهای کهنه ی سربازی

در کنج موزه های قدیمی

با تار عنکبوت گره می خورند

در دست کودکان از باد پر شوند

روزی که سبز ، زرد نباشد

گلها اجازه داشته باشند

هر جا که دوست داشته باشند بشکفند

دلها اجازه داشته باشند

هر جا نیاز داشته باشند بشکنند

آیینه حق نداشته باشد

با چشم ها دروغ بگوید

دیوار حق نداشته باشد

بی پنجره بروید

آن روز

دیوار باغ و مدرسه کوتاه است

تنها پرچینی از خیال

در دوردست حاشیه ی باغ می کشند

که می توان به سادگی از روی آن پرید

روز طلوع خورشید

از جیب کودکان دبستانی

روزی که باغ سبز الفبا

روزی که مشق آب ، عمومی است

دریا و آفتاب

در انحصار چشم کسی نیست

روزی که آسمان

در حسرت ستاره نباشد

روزی که آرزوی چنین روزی

محتاج استعاره نباشد

ای روزهای خوب که در راهید!

ای جاده های گمشده در مه !

ای روزهای سخت ادامه !

از پشت لحظه ها به در آیید !

ای روز آفتابی !

ای مثل چشم های خدا آبی !

ای روز آمدن !

ای مثل روز ، آمدنت روشن !

این روزها که می گذرد

هر روز در انتظار آمدنت هستم !

اما با من بگو که آیا ، من نیز

در روزگار آمدنت هستم ؟


« قیصر امین پور »

 

نوشته شده در یکشنبه ٦ تیر ۱۳۸٩ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()



نه پیامم نه کلامم

نه سلامم نه علیکم

نه سپیدم نه سیاهم

نه چنانم که تو گویی

نه چنینم که تو خوانی

و نه آنگونه که گفتند و شنیدی

نه سمائم نه زمینم

نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم

نه سرابم

نه برای دل تنهایی تو جام شرابم

نه گرفتار و اسیرم

نه حقیرم

نه فرستادۀ پیرم

نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم

نه جهنم نه بهشتم

چُنین است سرشتم

این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم

بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم...

گر به این نقطه رسیدی

به تو سر بسته و در پرده بگویــم

تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را

آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی

خودِ تو جان جهانی

گر نهانـی و عیانـی

تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی

تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی

تو خود اسرار نهانی

تو خود باغ بهشتی

تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی

به تو سوگند

که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی

نه که جُزئی

نه که چون آب در اندام سَبوئی

تو خود اویی بخود آی

تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و

بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی

و گلِ وصل بـچیـنی....


«  مولانا »

نوشته شده در دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

روزهای برفی

 

روزهای بارانی

 

روزهای آفتابی

 

چون آب رودخانه ای

 

می گذرند

 

و ما را چون سنگ ریزه ای

          

   همراه خود می برند



« بیژن جلالی »


نوشته شده در دوشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

در ما روز آغاز شد

     محراب  مرا خواند و به ستایش ایستادم

      زمین پر از دوستی است و کشتزاران

          شاداب باران برکت

 دیشب  درختان زیباترین شعرشان  را سرودند

 برویم و «  قصیده ی درخت »  را تمام کنیم


« فرخ تمیمی »

 

نوشته شده در شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()




سجاده نور

پنجره ی نیمه باز

طنین آواز باران

شیشه ی پنجره را نرم نوازش میکرد

بانگ آواز اذان ، پی گلدسته ی نور

چشم پر خواب من اما

سر محراب عبودیت تو تنها شد

پای سجاده ی نور

و تو انگار که از صد گل یاس

دامن سرد اتاقم پر عطر

و مرا حسرت یک سجده به محراب دعا

و تو این حس قنوتم را

ببر آنجا که پر از ، عطر گل یاس شده

باری از برکت سجاده ی نور

همه ی ذهن اتاقم لبریز

ز گل یاس تو و سجده ی توست




« عرفان برخوردار »


نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 


دوش که غم پرده ما می‌درید

خار غم اندر دل ما می‌خلید

*

در بَرِ استاد خرد پیشه‌ام

طرح نمودم غم و اندیشه‌ام

*

کاو به کف آیینه تدبیر داشت

بخت جوان و خرد پیر داشت

*

پیر خرد پیشه و نورانی‌ام

برد ز دل زنگ پریشانی‌ام

*

گفت که «در زندگی ‌آزاد باش!

هان! گذران است جهان شاد باش!

*

رو به خودت نسبت هستی مده!

دل به چنین مستی و پستی مده!

*

زانچه نداری ز چه افسرده‌ای

و زغم و اندوه دل آزرده‌ای؟!

*

گر ببرد ور بدهد دست دوست

ور بِبَرد ور بنهد مُلک اوست

*

ور بِکِشی یا بکُشی دیو غم

کج نشود دست قضا را قلم

*

آنچه خدا خواست همان می‌شود

وانچه دلت خواست نه آن می‌شود


« علامه طباطبایی »

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()



 

منم که داغ سرودن از ابتدای همیشه


گره گره شده در هستی ام برای همیشه

به جان خواجه ی شیراز و سطر سطر حضورش


(( منم که شهره ی شهرم )) به پرسه های همیشه

نه پرسه های بطالت که سیر هر شبه ام را


گواهی اند غزل هایی از خدای همیشه

در این زمانه ی مرسوم انجماد نجابت


در این زمانه ی تنگ برو بیای همیشه ؛

منم که بی خبر از ازدحام سرد تمدن


خدا نشانده دلم را در استوای همیشه

* * *
شبی به وقت سرودن ستاره های تجرد

 

صدا زدند مرا :

 

  ای غزلسرای همیشه !

خدا کند که تو را آسمان ندیده نگیرد

 

چنین که خیمه زدی در فراخنای همیشه

* * *
شناسنامه ی من یک کلام گمشده دارد :


« زنی برای سرودن ، زنی برای همیشه »


 


 

« سودابه مهیجی »

 


نوشته شده در شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

گاهی چنان بدم که مبادا ببینیم

حتی اگر به دیده ی رؤیا ببینیم

من صورتم به صورت شعرم شبیه نیست

بر این گمان مباش که زیبا ببینیم

شاعر شنیدنی ست...ولی میل، میل توست

آماده ای که بشنویم یا ببینیم

این واژه ها صراحت تنهایی من است

با این همه مخواه که تنها ببینیم

مبهوت می شوی اگر از روزن شبی

بی خویش - در سماع غزل ها ببینیم

*

یک قطره- وگاه چنان موج می زنم-

درخود، که ناگزیری، دریا ببینیم

شب های شعر خوانی من بی فروغ نیست

اما تو با چراغ بیا تا به بینیم


 « محمد علی بهمنی »

 


نوشته شده در دوشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

ناودانها شر شر باران بی صبری است

آسمان بی حوصله ، حجم هوا ابری است

کفشهایی منتظر در چارچوب در

کوله باری مختصر لبریز بی صبری است

پشت شیشه می تپد پیشانی یک مرد

در تب دردی که مثل زندگی جبری است

و سرانگشتی به روی شیشه های مات

بار دیگر می نویسد : " خانه ام ابری است "

 

« قیصر امین پور »

 


نوشته شده در یکشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

اگر زنی را نیافته‌ای که با رفتنش

                                 نابود شوی

تمام زندگی‌ات را باخته‌ای

این را

منی می‌گویم

که روزهایم را زنی برده است جایی دور

پیچیده دور گیسوانش

آویخته بر گردن

سنجاق کرده روی سینه

یا ریخته پای گلدان‌هایش

باقی را هم گذاشته توی کمد

برای روز مبادا


 « رضا ولی زاده »

 


نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

در همان صبحی که انسان ها به دنیا آمدند

شانه ای لرزید، باران ها به دنیا آمدند

توی گلدان زمین انسان گلی دلتنگ بود

گل تبسم کرد ، گلدان ها به دنیا آمدند

گیسویی آشفت، اندوه غریبان تازه شد

شانه ای خم شد، پریشان ها به دنیا آمدند

بعد باران آمد و دنبال زلف ما دوید

بال وا کردیم،  توفان ها به دنیا آمدند

حسرتی خشکید، باغ فطرتی بیدار شد

حیرتی گل کرد، عرفان ها به دنیا آمدند

دیده وا کردیم دیدیم آسمان در چشم ماست

چشم را بستیم مژگان ها به دنیا آمدند

پیش تر از ما و من اویی به نام عشق بود

این و آن مردند تا " آن" ها به دنیا آمدند

کفر و عصیان بر مدار خشم و شهوت می تنید

با دعای عشق،  ایمان ها به دنیا آمدند

آدمی در غار تنهایی به دوری فکر کرد

 دور دوری  بود  دوران ها به دنیا آمدند

خانه ها دلتنگی حواست، پشت کوچه ها

آدمی گم شد، خیابان ها به دنیا آمدند

من به دنبال کسی می گردم از روز نخست

از همان صبحی که  انسان ها به دنیا آمدند


« علی رضا قزوه »

نوشته شده در شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()



باید

بیشتر به آسمان ها فکر کنم

همین طور به آب ها.

در رویاهایم

موجی آبی جلو می آید و

بعد به اعماق برمی گردد

باید این دریا

 شکل بگیرد و

من به آرامش برسم

باید بیشتر به آبی ها فکر کنم!


« رسول یونان »


نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

سخن در پرده میگویم چو گل از غنچه بیرون آی

 که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی


« حافظ »

 

نوشته شده در یکشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

اسمش علی بود .جانباز شیمیایی 8 سال دفاع مقدس . .30 سال قبل من و علی در دبیرستان  درس می خواندیم. گاهی اوقات برای در آوردن لج ناظم  موقع نماز  بدون مسح پا وضو می گرفتیم.
سه سال قبل که  دیدمش باز هم بدون مسح پا  وضو گرفت . پاهای شهید علی قبل از خودش وارد بهشت شده بودند..
.


***

« برادربزرگوارم آقای صادقی  این کامنت را برایم گذاشته بودند

با اجازه ایشان نوشته زیبایشان را درقاب دیده دوستان قرارمی دهم »

 

 

نوشته شده در شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 آدمی همیشه عاشق آن چیزست که ندیده است ،

نشنیده است و فهم نکرده است و شب و روز آن را می طلبد

و از آنچه فهم کرده و دیده است ملول و گریزان است


« سخنان کوتاه از فیه ما فیه مولانا   »


نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 بنویس ما غمگینیم و دریا دور

بنویس آسمان برای خود آسمان است

ما درون هم میمیریم نه در خاک نه در آسمان

ما دیوانه تر از آنیم که بتوانیم زنده باشیم

« شهرام شیدایی »


***

 شهرام شیدایی شاعر و مترجم در سن ۴۲ سالگی و به دلیل ابتلا به بیماری سرطان مری، بعد از تحمل بیماری طولانی مدت، دوم آذر ماه ۱۳۸۸، درگذشت.


نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

یادش به خیر
عهد جوانی
که تا سحر
با ماه می نشستم
از خواب بی خبر
اکنون که می دمد سحر از سوی خاوران
بینم شبم گذشته
ز مهتاب بی خبر ...
این سان که خواب غفلتم از راه می برد
ترسم که بگذرد ز سرم آب  ، بی خبر ...

« فریدون مشیری »


نوشته شده در یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 


همه‌ی روزهای نرفته
همین امروز است

همه‌ی روزهای رفته هم
همین امروز است

شب که بیاید
شب مجبور است
تمام شکوفه‌های روشنِ شبتاب را
باور کند

حالا آوازی بخوان
می‌دانم این بادهای گرسنه
از چیدنِ بی‌هنگامِ نی‌زارها آمده‌اند
اما سرت را که بالا بگیری
یک آسمان مرواریدِ پراکنده آن بالاست

مهم نیست
آفتاب غایب باشد
رَدِپای کم‌رنگ همین پرنده تا پُشتِ کوه
یعنی خیلی چیزها ...

چراغ را بالاتر بگیر!


« سیدعلی صالحی »


نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

کاش سرم را بردارم
و برای هفته ای در گنجه ای بگذارم و قفل کنم
در تاریکی یک گنجه خالی ...

روی شانه هایم
جای سرم چناری بکارم
و برای هفته ای در سایه اش آرام گیرم ...


« ناظم حکمت »

 


نوشته شده در پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 


شیخ عطارنیشابوری گفت :

معرفت مکر خدای است ، یعنی هر که پندارد که عارف است ، ممکور است!

گفتند: یا شیخ ! زیادت کن!

گفت : ادعای معرفت وجود جهل است در وقت حصول علم تو ، گفتند: یا شیخ! زیادت کن!

 گفت : علم چیزی است محیط و معرفت چیزی است محیط. پس خدای کجاست و بنده کجا؟

باز گفت : علم خدای راست و معرفت بنده را و هر دو محیط است و این محیط عکس آن است ، چون این محیط به آن محیط فرو شود ، این و آن نماند بلکه  به حقیقت عارف و معروف یکی است و العاقل یکفیه الاشاره!

 

 

                            «  اندر احوالات جنید بغدادی - تذکره الاولیا »


نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

پرواز هم دیگر 

رویای آن پرنده نبود

  

دانه دانه پرهایش را چید 

تا بر این بالش 

خواب دیگری ببیند


« گروس عبدالملکیان »

 


نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳۸۸ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

ای دیرسفر پنجره بگشای و تماشا کن

این شب زده مهتاب گل آسا را

این راه غبارآلود

این زنگی شب فرسود

وین شام هراس آوریلدا را

این پنجره بگشای که مرغ شب

می خواند شادمانه دریا را


« م . آزاد »

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

ماه بالای سر آبادی است

اهل آبادی در خواب ،
 

روی این مهتابی خشت غربت را می بویم

باغ همسایه چراغش روشن
 

من چراغم خاموش
 

ماه تابیده به بشقاب خیار به لب کوزه آب

غوک ها می خوانند

مرغ حق هم گاهی .

کوه نزدیک من است : پشت افراها سنجد ها

وبیابان پیداست

سنگ ها پیدا نیست گلچه ها پیدا نیست

سایه های از دور مثل تنهایی آب مثل آواز خدا پیداست

نیمه شب باید باشد

دب اکبر آن است : دو وجب بالاتر از بام
 

آسمان آبی نیست روز آبی بود

یاد من باشد فردا بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم

یاد من باشد فردا لب سلخ طرحی از بزها بردارم

طرحی از جارو ها و سایه هاشان در آب

یاد من باشد هر چه پروانه که می افتد در آب زود از آب درآرم

یاد من باشد کاری نکنم که به قانون زمین بر بخورد
 

یاد من باشد فردا لب جوی حوله ام را هم با چوبه بشویم

یادمن باشد تنها هستم ...
 

ماه بالای سر تنهایی است


« سهراب سپهری »

 


نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸۸ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 



پیرزن و حضرت خضر (ع)
در زمانهای نه چندان دور، پیرزنی برای برآورده شدن خواسته اش شب و روز دعا می کرد. تا این که از کسی شنید که هرکس چهل روز عملی را انجام دهد یکی از پیامبران خدا را خواهد دید و می تواند حاجتش را از او بخواهد او باید برای دیدن حضرت خضر چهل صبح پیش از طلوع آفتاب جلوی در خانه اش را آب و جارو می کرد پیرزن نیت کرد و شروع کرد روزهای اول با شوق و ذوق تمام این کار را انجام می داد گاهی حاجتش را عوض می کرد یا دوباره منصرف می شد گاهی هم همه چیز را به خدا می سپرد تا هر چه صلاح است انجام دهد. باورش نمی شد که بتواند یکی از پیامبران، حضرت خضر، را ببیند چه برسد به این که از او حاجتی بخواهد و مواظب بود وظیفه اش را درست و بدون کم و کاست انجام دهد تا مبادا روزی خوابش ببرد یا یک وقت آب نداشته باشد یا جارویش شکسته باشد تا چهل روز تمام شود روزهای آخر دیگر این کار برای پیرزن وظیفه شده بود و گاهی حاجتش را فراموش می کرد و به مردمی که در رفت و آمد بودند خیره می شد و با بی حوصلگی آن ها را تماشا می کرد تا این که بالاخره روز چهل ام رسید پیرزن در را باز کرد و لبخندی زد و نفس عمیقی کشید و شروع کرد به آب و جارو کردن بعد از آن باید منتظر می ماند تا حضرت خضر رد شود صندلی چوبی اش را آورد و جلوی درب خانه منتظر شد هنوز خورشید بالا نیامده بود و کسی در کوچه نبود دقایقی گذشت او داشت به درختان نگاه می کرد به گنجشک ها که می آمدند روی زمین می نشستند و بلند می شدند.
به آسمان که امروز ابرها چه قدر شکل های قشنگی درآورده اند این سر کوچه را نگاه کرد آن سر کوچه را دوباره این سر کوچه را، مردی چوب به دست داشت رد می شد پیرزن او را نگاه کرد چه قدر چهره گیرایی داشت، نزدیک تر شد انگار که پیرزن سال هاست او را می شناسد به صورتش خیره شده بود در چشمانش نوری بود و بر لبش ذکری. پیرزن فقط نگاه می کرد انگار آن شخص را فقط باید نگاه کرد و سکوت. نباید حرفی زد مرد به آرامی گذشت پیرزن داشت به او می نگریست و وقتی رد شد هنوز در جای خودش نشسته بود و غرق در فکر و خیالاتش هنوز منتظر بود خودش هم نمی دانست به چه می اندیشد دقایق می گذشتند و او انگار در همان لحظه های اول حاجتش را جا گذاشته بود کم کم مردم شروع کردند به رفت و آمد و کوچه داشت شلوغ می شد ولی کوچه و خانه پیرزن امروز بوی دیگری گرفته بود بوی نور، بوی رهگذری از بهشت پیرزن لبخند زد زیرا اصلا به یاد نیاورده بود که حاجتی دارد اصلا انگار یادش رفته بود که می تواند حرف بزند و خواسته اش را بگوید او خضر را نشناخته بود.


***

نام من عشق است آیا میشناسیدم؟

زخمی ام زخمی سرا پا میشناسیدم ؟

با شما طی کرده ام راه درازی را

خسته هستم ، خسته ، آیا میشناسیدم؟

راه ششصدســاله‌‏ای از دفتر "حــافظ"

تا غزل‌‏های شما، ها! می‌‏شناسیدم؟

این زمانم گــــرچه ابر تیره پوشیده‌است

من همان خورشیدم اما، می‌‏شناسیدم

پای ره وارش شکسته سنگلاخ دهر

اینک این افتاده از پا، می‌‏شناسیدم؟

می‌‏شناسد چشم‌‏هایم چهره‌‏هاتان را

همچنانی که شماها می‌‏شناسیدم

اینچنین بیگــــانه از من رو مگردانید

در مبندیدم به حاشا!، می‌‏شناسیدم!

من همان دریایتان ای رهروان عشق

رودهای رو به دریـــا! می‌شنـاسیدم

اصل من بــــودم , بهــانه بود و فرعی بود

عشق"قیس"و حسن"لیلا" می‌‏شناسیدم؟

در کف "فرهـاد" تیشه من نهادم، من!

من بریدم "بیستون" را می‌شناسیدم

مسخ کرده چهره‌‏ام را گرچه این ایام

با همین دیدار حتی می‌‏شنـاسیدم

من همانم, آَشنــای سال‌‏هـای دور

رفته‌‏ام از یادتان!؟ یا می‌‏شناسیدم!؟

 

« حسین منزوی »


***


این سروده زیبا رابا صدای  حسین منزوی  بشنوید

( برای شنیدن متن شعربا صدای شاعر روی نام حسین منزوی کلیک کنید )

 


نوشته شده در یکشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸۸ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 


شب، همه دروازه‌هایش باز بود

آسمان چون پرنیان ناز بود

گرم، در رگ های‌ ما، روح شراب

همچو خون می‌گشت و در اعجاز بود

با نوازش‌های دلخواه نسیم

نغمه‌های ساز در پرواز بود

در همه ذرات عالم، بوی عشق

زندگی لبریز از آواز بود

بال در بال کبوترهای یاد

روح من در دوردست راز بود


« فریدون مشیری »

 

نوشته شده در چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

در زلال لاجوردین سحرگاهی
پیش از آنی که شوند از خواب خوش بیدار
مرغ یا ماهی
من در ایوان سرای خویشتن
تشنه کامی خسته را مانم درست
جان به در برده ز صحراهای وهم آلود خواب
تن برون آورده از چنگ هیولاهای شب
دور مانده قرن ها و قرن ها از آفتاب
پیش چشمم آسمان : دریای گوهربار
از شراب زندگی بخشنده ای سرشار
دستها را می گشایم می گشایم بیشتر
آسمان را چون قدح در دست می گیرم
و آن زلال ناب را سر می کشم
سر می کشم تا قطره آخر
می شوم از روشنی سیراب
نور اینک در رگهای من جاری است
آه اگر فریادم از این خانه تا کوی و گذر می رفت
بانگ برمی داشتم
ای خفتگان هنگام بیداری است


« فریدون مشیری »

نوشته شده در شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

احساس می کنم

جنگل

به طرف شهرمی آید

احساس می کنم

نسیم در جانم می وزد

احساس می کنم

می شود

در رودخانه آسفالت پارو زد و

قایق راند...

همه این احساس ها را

عشق تو به من بخشیده است.


 

« رسول یونان »

 


نوشته شده در یکشنبه ۱ آذر ۱۳۸۸ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید

ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم

جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید

که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل

کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها

همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر

نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها

حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظ

متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهمله

« حافظ »

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸۸ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 


بالهــــــایم را هم که برده باشـــی

با تکــــــه پاره های دلــــم که می شود پر بکشـــم ...

نه بال می خواهـــم

نه آســـمان !

گســـــــتره ی دســــتان تو را می خواهم

که "موطـــــن" امــن منســــت ...!



ازوبلاگ ارغوان انتخاب شده است

 

                              

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

در زلال لاجوردین سحرگاهی
پیش از آنی که شوند از خواب خوش بیدار
مرغ یا ماهی
من در ایوان سرای خویشتن
تشنه کامی خسته را مانم درست
جان به در برده ز صحراهای وهم آلود خواب
تن برون آورده از چنگ هیولاهای شب
دور مانده قرن ها و قرن ها از آفتاب
پیش چشمم آسمان : دریای گوهربار
از شراب زندگی بخشنده ای سرشار
دستها را می گشایم می گشایم بیشتر
آسمان را چون قدح در دست می گیرم
و آن زلال ناب را سر می کشم
سر می کشم تا قطره آخر
می شوم از روشنی سیراب
نور اینک در رگهای من جاری است
آه اگر فریادم از این خانه تا کوی و گذر می رفت
بانگ برمی داشتم
ای خفتگان هنگام بیداری است


« فریدون مشیری »

 

نوشته شده در دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۸ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

ای دست
ای مخمل نسیم
ای بازگشته از سفر بیکرانگی :
- از سرزمین پاک گیاهان مهرزی -
ایکاش
گرده‌های محبت را
در ذهن سبز گونه‌ی من ، بارور کنی .
ایکاش ،
می‌گشودیم آرام
ایکاش
جمله‌های تنم را
آهنگ عاشقانه می‌دادی
آنگاه
آن عاشقانه را
از بر می‌خواندی
ایکاش
با من می‌ماندی
روزی هزار بار
من را به نام می‌خواندی
ایکاش ...

« فرخ تمیمی »


نوشته شده در جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

از زخم می رسم به مسیحای چشم تو
درمان دردهاست تماشای چشم تو

انگار مرگ فاجعه را جار می زند
ناقوس نقره ای کلیسای چشم تو !

( قد ) می کشی و ( قامت ) شب خرد می شود
در پرتو اذان مصلای چشم تو !

آتش به پا شدست در این روح منجمد
زرتشت من ! چه داشت اوستای چشم تو ؟!

سیذارتای قلب مرا درس می دهد
آوای آن جهانی بودای چشم تو ! (1)

( غم مکر سامریست ! ) : تو می گویی و سپس
گوساله غم و ید بیضای چشم تو !!

اینجا که دوزخ است ! اگر هم بهشت ، باز
من مرد سیب خورده حوای چشم تو !!

من لال می شدم که دعایش جواب داد ،
( بر او غزل ببار ، خدایا ! ) ی چشم تو !!

( بربط ) به دست می رسد آوای صد غزل
چون ( پرده ) را درید ( نکیسا )ی چشم تو !! (2)



*

(1) اشاره به رمان سیذارتا اثر هرمان هسه
(2) داستان خسرو و شیرین اثر نظامی


****

از وب نوشته های سیامک بهرام پرورانتخاب شده است

 

نوشته شده در جمعه ۱ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

این دل اگر کم است بگو سر بیاورم
یا امر کن که یک دل دیگر بیاورم
خیلی خلاصه عرض کنم: دوست دارمت ...
(دیگر نشد عبارت بهتر بیاورم)


« سید مهدی موسوی »


نوشته شده در سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

خوشا پرنده که بی واژه شعر می گوید،

گذر به سوی تو کردن ز کوچه ی کلمات

به راستی که چه صعب است و مایه ِ آفات...

 

 

«  شفیعی کدکنی  »

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()


از پنجرهء دلم که قابی شکسته دارد صدایت میزنم

نسیم نام تو بر لبهایم می وزد

خیال سبزت همیشه با من است

تو اینجایی

در قاب پنجره ای که رو به باغ خدا باز است

دستهایت طراوت و سبزی را تکرار میکند

از نگاهت ستاره و مهتاب میچکد

خورشید ذره ای از مهربانی توست

اگر ابر میبارد

اگر گل میروید

اگر پرنده میخواند

چشمه اگر میجوشد

رود اگر میخروشد

           برای توست

تو آن رویای صادقانه ای که ظهورت

مرهم تمام زخمهاست

تو آنقدر پاک و زلالی که از غبار پنجره ها

دلت میگیرد

شاید پیش از آمدنت باران ببارد

و آسمان تمام کوچه و خانه ها را بشوید

و من در نسیمی مستانه به انتظارم

ای سبز، ای بهار، ای نور،ای امید

دستهای مهربانت را که از نوازش لبریز است

و نگاه روشنت را که آئینهء صداقت است

               دوست میدارم

بگو چشمانم کجا مهربانی نگاه تو را مینوشد

و قلبم کی با ظهورت آرام میگیرد

بگو گلوی خشکیده ام را کجا سیراب خواهی کرد

و کی بر زانوانت سر مهر خواهم گذاشت

                      بگو مهربان همراهم

****

از نوشته های دوست بزرگوار ( الف - دریا ) انتخاب شده است

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

مرا ، آتش صدا کن تا بسوزانم سراپایت
مرا باران صلا ده تا ببارم بر عطش هایت
مرا اندوه بشناس و کمک کن تا بیامیزم
مثال سرنوشتم با سرشت چشم زیبایت
مرا نوری بدان و یاری ام کن تا در آویزم
به شوق جذبه وارت تا فرو ریزم به دریایت
کمک کن یک شبح باشم مه آلود و گم اندرگم
کنار سایه ی قندیل ها در غار رؤیایت
خیالی ، وعده ای ،‌وهمی ، امیدی ،‌مژده ای ،‌یادی
به هر نامه که خوش داری تو ،‌ بارم ده به دنیایت
اگر باید زنی همچون زنان قصه ها باشی
نه عذرا را دوست دارم نه شیرین و نه لیلایت
که من با پاکبازی های ویس و شور رودابه
خوشت می دارم و دیوانگی های زلیخایت
اگر در من هنوز آلایشی از مار می بینی
کمک کن تا از این پیروزتر باشم در اغوایت
کمک کن مثل ابلیسی که آتشوار می تازد
شبیخون آورم یک روز یا یک شب به پروایت
کمک کن تا به دستی سیب و دستی خوشه ی گندم
رسیدن را و چیدن را بیاموزم به حوایت
مرا آن نیمه ی دیگر بدان آن روح سرگردان
که کامل می شود با نیمه ی خود ، روح تنهایت

 

« حسین منزوی »

 

 

نوشته شده در شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

با اضطراب و دلهره اما دوان دوان
آمد دلم به دیدن تو خوب مهربان
در دست باد یک چمدان شعر و دلخوشی
از سمت تو قشنک ترین خنده ی جهان
بعد از چقدر فاصله مثل گذشته ها
حالا رسیده است به هم باز دستمان
همسایه ها دوباره مرا با تو دیده اند
حالا که دیده اند کمی بیشتر بمان
وا می کنیم سفره ی دل را برای هم
با سبزی و صداقت و با چند تکه نان
یک استکان بریز از آن چای . . وای نه . .
امروز با همیم یکی نه . . دو استکان
از آن همیشه ها که نمی دیدمت بگو
از آن عبور تیره و تکراری زمان
دلگیر می رسد به نظر صبح چهرات
ای اشک چشم های تو دریای بیکران
تکیه بزن به سینه ی من  خوب گریه کن
بگذار تا سبک شود اندوه آسمان
دنیای آفتابی ما را گرفته اند
این ابر های آمده از سمت ناگهان
این ابرها که باعث دلتنگی تو اند
با باد می روند ار این شهر بی گمان
چایی دوباره سرد شد و چشم های من
غرق اند در نگاه تو قشنگ تو همچنان . .

« محمد ویسی »

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

فراتر از خیال من

تمام اشتیاق من

مرا به خود رها مکن ...

تمام سینه ی مرا غم تو چنگ می زند

از این ترانه های دلکشم

مرا دگر جدا مکن

جدا مکن

کرانه تا کرانه من

اسیر ذره ذره ی تو گشته ام

تمام ذره های آفتاب من

تمام التهاب من

مرا ز آسمان خود جدا مکن

جدا مکن ...

                       

 «ارغوان»

نوشته شده در یکشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

من اگر دست زنانم نه من از دست زنانم
نه از اینم نه از آنم من از آن شهر کلانم

نه پی زمر و قمارم نه پی خمر و عقارم
نه خمیرم نه خمارم نه چنینم نه چنانم

من اگر مست و خرابم نه چو تو مست شرابم
نه ز خاکم نه ز آبم نه از این اهل زمانم

خرد پوره آدم چه خبر دارد از این دم
که من از جمله عالم به دو صد پرده نهانم

مشنو این سخن از من و نه زین خاطر روشن
که از این ظاهر و باطن نه پذیرم نه ستانم

رخ تو گر چه که خوب است قفس جان تو چوب است
برم از من که بسوزی که زبانه‌ست زبانم

نه ز بویم نه ز رنگم نه ز نامم نه ز ننگم
حذر از تیر خدنگم که خدایی است کمانم

نه می خام ستانم نه ز کس وام ستانم
نه دم و دام ستانم هله ای بخت جوانم

چو گلستان جنانم طربستان جهانم
به روان همه مردان که روان است روانم

شکرستان خیالت بر من گلشکر آرد
به گلستان حقایق گل صدبرگ فشانم

چو درآیم به گلستان گل افشان وصالت
ز سر پا بنشانم که ز داغت به نشانم

عجب ای عشق چه جفتی چه غریبی چه شگفتی
چو دهانم بگرفتی به درون رفت بیانم

چو به تبریز رسد جان سوی شمس الحق و دینم
همه اسرار سخن را به نهایت برسانم


« مولوی »

 

نوشته شده در چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 من خواب دیده ام که تو آغاز میشوی
بنیانگذار سلسـله ناز میشوی
بر شاخه شکسته این سرو بی رمق
با مرغکان پر شکسته هم آواز میشوی
...

 « منوچهرآتشی »

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

چون بلبل مست راه در بستان یافت

روی گل و جام باده را خندان یافت

آمد به زبان حال در گوشم گفت

دریاب که عمر رفته را نتوان یافت

« خیام »

 

نوشته شده در دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 شمعیم و دلی مشعله افروز و دگر هیچ
 شب تا به سحر گریه ی جانسوز و دگر هیچ
افسانه بُِوَد معنی دیدار که دادند
 در پرده یکی وعده ی مرموز و دگر هیچ
خواهی که شوی با خبر از کشف و کرامات
 مردانگی و عشق بیاموز و دگر هیچ
زین قوم چه خواهی که بهین پیشه ودانش
 گهواره تراشند و کفن دوز و دگر هیچ
زین مدرسه هرگز مطلب علم که این جاست
 لوحی سیه و چند بدآموز و دگر هیچ
روح پدرم شاد که می گفت به استاد
 فرزند مرا عشق بیاموز و دگر هیچ
خواهد بدل عمر بهار از همه گیتی
 دیدار رخ یار دل افروز  و دگر هیچ

« ملک الشعرای بهار »

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

یار باش ، اغیار مباش.

کمال انسان درتصرف دل است ،

 باقی مثال آب وگِل است .

« خواجه عبدالله انصاری »

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()


صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
که سر به کوه و بیابان تو داده‌ای ما را

شکرفروش که عمرش دراز باد چرا

تفقدی نکند طوطی شکرخا را

غرور حسنت اجازت مگر نداد ای گل

که پرسشی نکنی عندلیب شیدا را

به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظر

به بند و دام نگیرند مرغ دانا را

ندانم از چه سبب رنگ آشنایی نیست

سهی قدان سیه چشم ماه سیما را

چو با حبیب نشینی و باده پیمایی

به یاد دار محبان بادپیما را

جز این قدر نتوان گفت در جمال تو عیب

که وضع مهر و وفا نیست روی زیبا را

در آسمان نه عجب گر به گفته حافظ

سرود زهره به رقص آورد مسیحا را


« حافظ »

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

همراه ِچوپانان عاشق

 

وعاطفه صبحگاهی رمه

 

که از پرچین به چراگاه میروند

 

نقبی بزن به نی لبک باران

 

تا  گندم زارها به غمزه درآیند

 

چشم  هم برآسمان بینداز

 

خیره شو به پرواز مترنم کبکها !

 

رقص بی بدیل ابرها

 

که از فراز کوهستان وجنگل  می گذرند

 

چه شوری دارد این زندگی

 

اگر دلت بخواهد!

 

 

   «علی بهار »

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

عاشق همه سال مست و رسوا باد
دیوانه و شوریده سر و شیدا باد
با هشیاری غصه هر چیز خوریم
چون مست شدیم هر چه بادا باد

 

   « مولوی  »

 

نوشته شده در جمعه ۱٦ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 بیرون کشیـــدی از در و   بـر بــام می بــری

آرام جلــــــوه کـــــردی و  آرام مــــی بـــری

ایـن از هنــرنمـایی چشم ســــیاه تـــوست

بـــی دام صــــید کــردی و با دام می بـــری

 تـا قبـله را عــوض نکـنی  چشــم را ببـنـــد

با ایــن حــــرام  رونـــق اســـــلام می بــری

چشمــانت آرزوی ریـاضـــــت کشــان شــده

غوغـــاست هر کـجــــا که تو بادام مــی بری

گاهـی ابــوسـعـیـد ابــوالخــیـر مــی شـوی

گــاهـی مــرا حـــوالـی بسـطــام مــی بری

پر می زنـی، به منـطـق عـــطار می کشـی

مِی می شوی ، به خلسه ی خیام می بری

 تا بوده  راه و رسـم تو  این گونه بــوده است

آرام  دل گرفـتـــــی و  آرام  مـــــــی بــــری

« ناصرحامدی »

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

این فصل را با من بخوان  باقى فسانه است
این فصل را بسیار خواندم  عاشقانه است

 

هفتاد باب از هفت مصحف برنبشتم

این فصل را خواندم  ورق را درنبشتم


از شش منادى رازِ هفت اختر شنیدم

این رمز را از پنج دفتر برگزیدم


این بانگ را از پنج نوبت‏زن گرفتم

این عطر را از باد در برزن گرفتم


این جاده را با ریگ صحرا پویه کردم

این ناله را با موج دریا مویه کردم


این نغمه را با جاشوان سند خواندم

این ورد را با جوکیان هند خواندم


این حرف را در سِحرِ بودا آزمودم

این ساحرى را با یهودا آزمودم


از باغ اهل وجد چیدم این حکایت

با راویان نجد دیدم این روایت


این چامه را چون گازران از بط شنیدم

وین شعر را چون ماهیان از شط شنیدم


شط این نوا را در تب حیرت سروده است

وین نغمه را در بستر هجرت سروده است


دانی که مردان مسافر کم شکیبند

هم در زمین هم آسمان  هرجا غریبند


دانی که در غربت سخن ها عاشقانه ست

این فصل را با من بخوان باقى فسانه است

 


این فصل را بسیار خواندم عاشقانه است

 

 

 

« علی معلم »

 

نوشته شده در شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 در واژه های تـو

  خاصیـتـــی بود :

  از جنـس ِ نـاب ِ صـداقـت ؛

  صـاف و زُلال چــو شـبـنـم ؛

  پـاک و نجـیـب چـو مـریـم .

  وقـتی که آمـدی

  من ، می شِناختـمـت اِنـگــار !

  چـون سـایـه ای که سـالـهـا

  هـمـراه بـا مـن است .

  وقتی تو آمـدی

  بــر آسـمـان ِ مــِه گرفـتـه ی تـنـهـایـیم

  نـقـش ِ سـتــاره کـشـیــدم ،

  خـود ، نیــز بـاور نـداشـتـم ؛

  ایـنـگـونـه پــُر شـتـاب

  انبوه ِ بیقراری ِ خود را !

  شـاید  حضور ِ دل انگیزَت

  کـهـنـه حدیـث ِ نـیـم ِ گـمـشـده ام بود .

  ...

  ای از ســُلالــه ی بــاران !

  نام ِ تو را هـمـاره

  با  نم نم  ِ مطـهـر ِ بـاران

  بر بـرگهـای ِ خوش نـگـاره ی پــاییـزی

  خواهـم نـوشــت .

  ...

  بـا یــاد ِ تـو

  سـرشــارم از بهــانــه ی پــرواز ؛

  لـبـریــزم از لـطـافـت ِ حـسـی خوب ؛

  حـسـی غـریـب و پـــر از راز ؛

  حـسـی که از کـلام ِ نـخسـتـیـن

  بـی قصـد و بـی اراده

  بـا بــاوری لطـیـف ، عـجـیـن بود .

  زودآشـنـــای ِ خوب و صمـیـمـی !

  بس ، دیــر آمدی ... امّــــا ؛

  پـیــدایـش ِ تـو :

  پـاداش ِ ســال هــــای درازی ؛

  ازِ تـلـخـکـامـی ِ تـنـهـایـی بود

  احساس می کنم

  تـو هـدیـه ی بزرگ ِ خـدایــی .

***

از وبلاگ  همسفر با موج انتخاب شده است

نوشته شده در پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

ای نسیم عشق از آفاق شهابی آمدی
از کران های بلند آفتابی آمدی
تا کنی مستم ، همه زنبیل ها را کرده پر
از شمیم آن دو گیسوی شرابی آمدی
سنگفرش از نقره کردند اختران راه تو را
شب که شد از جاده های ماهتابی آمدی
نه هوا نه آب - چیزی از هوا چیزی از آب
تابنک از کهکشانهای سحابی آمدی
بار رویایی سبک سنگین از افیون از شراب
بستی و تا بستر بیدار خوابی آمدی
دیری از خود گم شدی در عشق نشناسان و باز
تا که خود را درغزل هایم بیابی آمدی
تا غبار از دل فرو شوییم در ایینه ات
همسفر با آسمان و آب آبی آمدی
در کنارت دم غنیمت باد بنشین لحظه ای
آه مهمان عزیزی که شتابی آمدی

 

« حسین منزوی »

 

 

نوشته شده در شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

هم دعا کن گره از کار تو بگشاید عشق
هم دعا کن گره تازه نیفزاید عشق

قایقی در طلب موج به دریا زد و رفت
باید از مرگ نترسید، اگر باید عشق

............

............

شمع روشن شد و پروانه به آتش پیوست
می توان سوخت اگر امر بفرماید عشق

پیله رنج من ابریشم پیراهن شد
شمع حق داشت، به پروانه نمی آید عشق

« فاضل نظری »

 

نوشته شده در چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۸ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

منتظر نباش که شبی بشنوی،
از این دلبستگی های ساده دل بریده ام
که روسری تو را،
در آن جامه دان ِ قدیمی جا گذاشته ام
یا در آسمان،
به ستاره ی دیگری سلام کرده ام
توقعی از تو ندارم
اگر دوست نداری،
در همان دامنه دور ِ دریا بمان
هر جور تو راحتی! بی بی باران
همین سوسوی تو
از آنسوی پرده دوری،
برای روشن کردن ِ اتاق تنهائیم کافیست

« یغما گلرویی »

 

نوشته شده در دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

ر فته بودم سر حوض  

تا ببینم شاید ، عکس خود را در آب

آب در حوض نبود

 ماهیان می گفتند :

 تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی  

همت کن 

و بگو ماهی ها ،

 حوضشان بی آب است .

 باد می رفت به سر وقت چنار

 من به سر وقت خدا می رفتم

 

« سهراب سپهری »

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

... به دستی دست بده که دستت را نگاه بدارد

 به جایی پا بگذار که زیر پای تو نلغزد

موج های دریا ،

 که در وقت طلوع ماه و خورشید این قدر قشنگ و برازنده است ،

 کی توانسته است به آن اعتماد کند و روی آن بیفتد ؟

 ولی کوه محکم ، اگر چه به ظاهر خشن است ،

 تمام گل ها روی آن قرار گرفته اند

 بیا ، روی قلب من قرار بگیر ...

 

« گزیده ای از نامه های عاشقانه نیما یوشیج »

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

تو نغمه خویش را در بیابان رها کن؛

گوش از کران تا کرانها

آن نغمه را می رباید

باران که بارید, هر جویباری

( چندان که گنجایش دارد )

پر می کند ذوق ِ پیمانه اش را

و با سرود ِ خوش ِ آب ها می سراید


« شفیعی کدکنی »


نوشته شده در پنجشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

زنان و مادران  زلال ما جلوه ای زیبا از خلقت و نمودی از شکوه جاودانه هستند همانگونه که مردان در عالم چنینند. .متاسفانه در دنیای امروز هنوز اینجا و آنجا شاهد رقابت ها و جنگها و تلخی هایی هستیم که ناشی از جدایی  پیوند ملکوتی خودخواهی ها و خود شیفتگی ناشی از فراموشی  وازخود بیگانگی  و دور شدن از زنانگی و مردانگی  واقعی و  گم شدن نقش راستین خود در عالم وخلقت میباشد.

                         
در شفق بود که

زائیده شدم از گِلِ زن

عشق را داد تیمم

دست در باد

کشید بر تن من 

مهربان بودم من با خورشید

همبستر ماه

تن من بوی محبت می‌داد

چشم من سرمه ز خاک می‌مالید

می‌سرائید زلال:

"من و تو نیست شویم  در تن ما"

سیب دندان‌زده‌ای

جفت مرا کرد جدا

عشق را دزدیدند

نفرت و جنگ به نامم کردند

 

غزلم رفت ز یاد

خالی از عشق حوا شد سر من

مردی‌ام داد به باد

 

در فلق بود که بودا آمد

دلقی از عشق

آویخته به تن؛

در سحر بود که دشت

بوی  موسی بگرفت

در دل تیره شب بود

که مریم غلتیدبا کلامی از صلح

در حرا بود که من

آمنه را می‌دیدم

با کتابی در دست

 

هان آدم!

در میخانه برو

رخت مردانگی‌ات را تو به ساقی بسپار

جامی از جنس حوا را

تو بنوش

 

رابعه بر در حمام

(با خون نوشت):

دوستت میدارم

صلح را باور کن.

 

توضیحات:

 زاییده شدم از گِِل زن :به کسر گاف  اشاره به این باور که نوع زن و مادر را جلوه ای از خالق بداند.   هوا  و هوایی شدن   نوعی از خود بیخود شدن است و در جنوب کشور ایران معروف  است به بادی که در تن میرود و آدم را از خود بیخود میکند و بعضی ها دچار حمله های صرع گونه میشوند که زار میگویندو.مراسم جالبی دارد و صحبتهای بسیار  ...به کتاب اهل هوا اثر غلامحسین ساعدی مراجعه شود.

   *  حوا اولین زن که خدا آفرید

* رابعه  بلخی از زنان  شاعره و عارف و صاحب ذوق و اهل فهم  همدوره رودکی و در ضمن عاشق و به همین خاطر معروف در جهان که بین سه معشوق و سه مرد  (پدر و برادرش حارث و بکتاش)  قرار گرفت و نهایت مرثیه ای آفرید که همیشه جاودانه است. عطار نیشابودی شرح این قصه را در الهی نامه خود به زیبایی ترسیم کرده است.

 

 

***

متن بالا از وبلاگ «  صلح  » انتخاب شده است

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

گفتی بهار تازه مرا یاد کن ز مهر

یاد از کسی کنند  که از یاد رفته است

ای گلشن شکفته ...

مگر می روی ز یاد ؟

 

 « ژاله اصفهانی »

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸۸ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 بی صدا می خواند مرا ... 

با پای نسیم

 می آید

با بوسه ی باران

 نوازش می کند ...

غریبانه می خواند

در گوش دلم

زمزمه ای که تار و پود منست

زیباترین سرود منست !

 ***

                      از وبلاگ « یک آسمان ستاره به راهت نشانده ام » انتخاب شده است

        

نوشته شده در چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳۸۸ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

به دور می رفتم

به جستجوی راز جهان

که دودکش خانه‌ات را دیدم

 

نزدیک که شدم

 

دریافتم آنچه به دنبالش بودم تویی

 

 

 

 

« رسول یونان  »

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸۸ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

امروز در یکی از تقاطع‌ها خانمی را دیدم که سپند دود می‌کرد و از این راه ارتزاق می‌کرد. او مشتی سپند را بر می‌داشت و بر روی آتش می‌ریخت و من غرق در آن بودم که چگونه دانه‌های سپند اندکی تحمل می‌کنند و ناگاه بر هوا می‌جهند و چند باری از این سوی به آن سوی می‌پرند و بر آتش می‌رقصند و آخر کار تن به سوختن می‌دهند و جز خاکستر و دود از آنان بر جای نمی‌ماند.

« همچو سپند ، پیش تو سوزم و رقص می‌کنم  »

«  خود بفدا چنین شود مرد برای چون تویی  »

و به آن می‌اندیشم که در آتش عشق تو من همان دانه کوچک سپندم.

 بی قرار و ناآرام می‌سوزم و جان نثار عشق تو می‌سازم.

« جان را سپند ساز و بر آتش نثار شو »

 « با دل قرار عشق ده و بیقرار شو »

***

 از وبلاگ یادگاردوست انتخاب شده است

 

 

نوشته شده در شنبه ٢ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

در دیگران می جوئیم اما بدان ای دوست
زین سان نمی یابی ز من حتی نشان ای دوست 

من در تو گم گشتم مرا در خود صدا میزن
تا پاسخم را بشنوی پژواک سان ای دوست

در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من
سردی مکن با این چنین آتش به جان ای دوست

گفتی بخوان ، خواندم اگرچه گوش نسپردی
حالا که لالم خواستی پس خود بخوان ای دوست

من قانعم آن بخت جاویدان نمی خواهم 
گر می توانی یک نفس با من بمان ای دوست

یا نه تو هم با هر بهانه شانه خالی کن
از من منه بر شانه ها بار گران ای دوست 

نا مهربانی را من از تو دوست خواهم داشت
بیهوده می کوشی بمانی مهربان ای دوست

آن سان که می خواهد دلت با من بگو آری
من دوست دارم حرف دل را بر زبان ای دوست

 « محمد علی بهمنی »


نوشته شده در جمعه ۱ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

چو وحشی سر به زانو دوش بودم در خیال تو
که شبها چیست شغلت ، در کجایی، کیست پهلویت 
دراین اندیشه خفتم دیدمت در خلوتی تنها 
قدح در دست و می درسر، صراحی پیش زانویت

« وحشی بافقی »

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

دیر زمانی در او نگریستم

چندان که چون نظر از وی بازگرفتم در پیرامون من

همه چیزی

به هیات او در آمده بود.

آن گاه دانستم که مرا دیگر

از او

گریز نیست

« احمد شاملو »

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

سلام. قاصدک ها را دوست دارم که هر روز از تو برایم خبر می آورند.
باد را دوست دارم که هر لحظه عطر خوشی از سمت مهربانی ات به مشامم می رساند.
آب را دوست دارم که طعم صفا و یکرنگی تو را می دهد...

عزیزترینم!
چند وقت است که فکر می کنم هر کس که عاشق تر است کمتر از سوز و درد عشق دم می زند و کمتر از تلخی دوری و سختی انتظار می نالد.
و به نظر می آید عاشق واقعی با دلی که به وسعت عشق دارد، طالب درد است و از دوا گریزان.
«درد خواهم دوا نمی خواهم
غصه خواهم شفا نمی خواهم»
اینها را گفتم که بگویم:
مرا ببخش!
و شب ناله ها و بیقراری های مرا ندیده بگیر!

حالا ولی، با آرامشی که از با تو بودن گرفته ام به آسمان لبخند می زنم.
همین!

***

از وبلاگ « شاعرانه » انتخاب شده است

 

نوشته شده در دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

                                

 

                                         اینبار در خواب می آیم

            آنقدر راه می روم
                        راه می روم
                             راه می روم
            تا به آخرین پس کوچه ی دنیا برسم ،

            شاید در انتهای جهان
            دری باشد
            که تو
            پشت آن
            در انتظار من
            به خواب رفته ای...

 « مهدیه »

 

از وبلاگ « تانبض خیس صبح  » انتخاب شده است

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

بهار

همان خیـــــــال تــــــــــوسـت

که روز و شب

در دلم

جـــــــــــوانه می زند

  «ارغوان  »

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()


 

 

گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود
پیش پایی به چراغ تو ببینم چه شود
یا رب اندر کنف سایه آن سرو بلند
گر من سوخته یک دم بنشینم چه شود
آخر ای خاتم جمشید همایون آثار
گر فتد عکس تو بر نقش نگینم چه شود
واعظ شهر چو مهر ملک و شحنه گزید
من اگر مهر نگاری بگزینم چه شود
عقلم از خانه به دررفت و گر می این است
دیدم از پیش که در خانه دینم چه شود
صرف شد عمر گران مایه به معشوقه و می
تا از آنم چه به پیش آید از اینم چه شود
خواجه دانست که من عاشقم و هیچ نگفت
حافظ ار نیز بداند که چنینم چه شود

 

« حافظ »

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳۸۸ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

Design By : Pars Skin