خانه پدر

 

در باغی رها شده بودم

نوری بیرنگ و سبک بر من می وزید

آیا من خود بدین باغ آمده بودم

و یا باغ اطراف مرا پر کرده بود ؟

هوای باغ از من می گذشت

شاخ و برگش در وجودم میلغزید

آیا این باغ

سایه روحی نبود

که لحظه ای بر مرداب زندگی خم شده بود ؟

ناگهان صدایی باغ را در خود جا داد

صدایی که به هیچ شباهت داشت

گویی عطری خودش را در آیینه تماشا می کرد

همیشه از روزنه ای نا پیدا

این صدا در تاریکی زندگی ام رها شده بود

سر چشمه صدا گم بود

من ناگاه آمده بودم

خستگی در من نبود

راهی پیموده نشد

آیا پیش از این زندگی ام فضایی دیگر داشت ؟

ناگهان رنگی دمید

پیکری روی علفها افتاده بود

نشانی که شباهت دوری با خود داشت

باغ درته چشمانش بود

و جا پای صدا همراه تپشهایش

زندگی اش آهسته بود

وجودش بی خبری شفافم را آشفته بود

وزشی برخاست

دریچه ای بر خیرگی ام گشود

روشنی تندی به باغ آمد

باغ می پژمرد

و من به درون دریچه رها می شدم

 

~~~~~~

در 15 مهر ماه 1307 در کاشان چشم به جهان گشود

تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در همین شهر به پایان رساند

 و وارد دانشکده هنرهای زیبا تهران شد

و در سال 1332 در رشته نقاشی با احراز رتبه اول

و دریافت نشان درجه علمی لیسانس گرفت

در سال 1336 از راه زمینی به پاریس و لندن سفر کرد

در سال 1337 در اولین بی ینال تهران و کمی بعد در بی ینال ونیز

و در سال 1339 در بی ینال دوم تهران شرکت جست

و جایزه اول هنرهای زیبا را دریافت داشت

در دی ماه سال 1358 برای درمان بیماری سرطان خون به انگلستان رفت

و در اسفند ماه همین سال در ایران بازگشت

و در تاریخ اول اردیبهشت 1359

در بیمارستان پارس تهران چشم از جهان فرو بست

وی را در روستای مشهد اردهال کاشان به خاک سپردند

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/۱٤ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

شاعر و مترجم - دوم مهرماه سال 1310 در دهرود دشتستان متولد شد.
تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در بوشهر به پایان رسانید و به خدمت دولت درآمد.
مدتی آموزگار فرهنگ بود و سپس در سال 1339 به تهران آمد و
در دانشسرای عالی، به تحصیل پرداخت. او در مقطع کارشناسی رشته‌ی زبان وادبیات انگلیسی،
فارغ‌التحصیل شد و در دبیرستان‌های قزوین، به امر دبیری پرداخت.
آتشی از سال 1333 انتشار شعرهایش را شروع کرد و در فاصله‌ی چند سال توانست
در شمار شاعران مطرح معاصر درآید. نخستین مجموعه‌ی شعر او
با عنوان "آهنگ دیگر" در سال 1339 در تهران چاپ شد و
پس از این مجموعه، دو مجموعه دیگر
با نام‌های "آواز خاک" (تهران، 1347) و "دیدار در فلق" (تهران 1348)
از او انتشار یافت. جز این مجموعه‌های شعر،
داستان "فونتامارا"اثر ایگناتسیو سیلونه را هم به زبان فارسی ترجمه کرد
که در سال 1348 به‌وسیله سازمان کتاب‌های جیبی انتشار یافت.

علاوه بر مجموعه‌های "وصف گل سوری" (1367)،
"گندم و گیلاس" (1368)،
"زیباتر از شکل قدیم جهان" (1376)،
"چه تلخ است این سیب" (1378)
و "حادثه در بامداد" (1380)،
ترجمه‌ی آثاری چون دلاله (تورنتون وایلدر) و لنین (مایاکوفسکی) نیز
در کارنامه‌ی ادبی آتشی به‌چشم می‌خورد.

ضمن آن‌که درباره‌ی آثار او دو کتاب نوشته شده است؛
اولی با عنوان "منوچهر آتشی" به قلم محمد مختاری و دیگری "پلنگ دره‌ی دیزاشکن" از فرخ تمیمی.

منوچهر آتشی برگزیده‌ی کتاب سال جمهوری اسلامی ایران و
نیز برگزیده‌ی پنجمین همایش چهره‌های ماندگار شده بود.

یکی از محبوب ترین سروده های وی اسب سفید وحشی است :

اسب سفید وحشی
بر آخور ایستاده گرانسر
اندیشناک سینه ی مفلوک دشت هاست
اندوهناک قلعه ی خورشید سوخته است
با سر غرورش ، اما دل با دریغ ، ریش
عطر قصیل تازه نمی گیردش به خویش

اسب سفید وحشی ، سیلاب دره ها
بسیار از فراز که غلتیده در نشیب
رم داده پر شکوه گوزنان
بسیار در نشیب که بگسسته از فراز
تا رانده پر غرور پلنگان

اسب سفید وحشی با نعل نقره وار


بس قصه ها نوشته به طومار جاده ها
بس دختران ربوده ز درگاه غرفه ها
خورشید بارها به گذرگاه گرم خویش
از اوج قله بر کفل او غروب کرد
مهتاب بارها به سراشیب جلگه ها
بر گردن سطبرش پیچید شال زرد
کهسار بارها به سحرگاه پر نسیم
بیدار شد ز هلهله ی سم او ز خواب

اسب سفید وحشی اینک گسسته یال
بر آخور ایستاده غضبناک
سم می زند به خاک
گنجشک های گرسنه از پیش پای او
پرواز می کنند
یاد عنان گسیختگی هاش
در قلعه های سوخته ره باز می کنند

اسب سفید سرکش
بر راکب نشسته گشوده است یال خشم
جویای عزم گمشده ی اوست
می پرسدش ز ولوله ی صحنه های گرم
می سوزدش به طعنه ی خورشید های شرم
با راکب شکسته دل اما نمانده هیچ
نه ترکش و نه خفتان ، شمشیر ، مرده است
خنجر شکسته در تن دیوار
عزم سترگ مرد بیابان فسرده است

اسب سفید وحشی ! مشکن مرا چنین
بر من مگیر خنجر خونین چشم خویش
آتش مزن به ریشه ی خشم سیاه من
بگذار تا بخوابد در خواب سرخ خویش
گرگ غرور گرسنه ی من

اسب سفید وحشی
دشمن کشیده خنجر مسموم نیشخند
دشمن نهفته کینه به پیمان آشتی
آلوده زهر با شکر بوسه های مهر
دشمن کمان گرفته به پیکان سکه ها

اسب سفید وحشی
من با چگونه عزمی پرخاشگر شوم
ما با کدام مرد درآیم میان گرد
من بر کدام تیغ ، سپر سایبان کنم
من در کدام میدان جولان دهم تو را

اسب سفید وحشی !
شمشیر مرده است
خالی شده است سنگر زین های آهنین
هر دوست کو فشارد دست مرا به مهر
مار فریب دارد پنهان در آستین

اسب سفید وحشی
در قلعه ها شکفته گل جام های سرخ
بر پنجه ها شکفته گل سکه های سیم
فولاد قلب زده زنگار
پیچید دور بازوی مردان طلسم بیم

اسب سفید وحشی
در بیشه زار چشمم جویای چیستی ؟
آنجا غبار نیست گلی رسته در سراب
آنجا پلنگ نیست زنی خفته در سرشک
آنجا حصارنیست غمی بسته راه خواب

اسب سفید وحشی
آن تیغ های میوه اشن قلب ای گرم
دیگر نرست خواهد از آستین من
آن دختران پیکرشان ماده آهوان
دیگر ندید خواهی بر ترک زمین من

اسب سفید وحشی
خوش باش با قصیل تر خویش
با یاد مادیانی بور و گسسته یال
شییهه بکش ، مپیچ ز تشویش

اسب سفید وحشی
بگذار در طویله ی پندار سرد خویش
سر با بخور گند هوس ها بیا کنم
نیرو نمانده تا که فرو ریزمت به کوه
سینه نمانده تا که خروشی به پا کنم

اسب سفید وحشی
خوش باش با قصیل تر خویش

اسب سفید وحشی اما گسسته یال
اندیشناک قلعه ی مهتاب سوخته است
گنجشک های گرسنه از گرد آخورش
پرواز کرده اند
یاد عنان گسیختگی هاش
در قلعه های سوخته ره باز کرده اند

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٥ساعت ٦:۱٧ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

به همه ایرانی هایی که دراین لحظه بیاد ماندنی اشک شوق ریختند تبریک می گویم

سلام به مردمِ خوب سرزمینم.

 در این لحظه بسیاری ایرانیان سرتاسر جهان دارند ما را نگاه می کنند.

فکر می کنم آن ها بسیار خوشحال اند.آن ها تنها به خاطر این جایزه ی مهم

یا یک فیلم یا فیلم ساز خوشحال نیستند.

 

آن ها خوشحال اند چون در این زمان که صحبتِ جنگ

و تهدید و حمله بین سیاستمداران رد و بدل می شود،

این جا صحبت از فرهنگ غنی کشورشان ایران است.

یک فرهنگ غنی و قدیمی که زیر گرد و غبار سیاست

پنهان مانده است.

من با افتخار این جایزه را تقدیم مردم سرزمین ام می کنم.

مردمی که برای همه فرهنگ ها و تمدن ها احترام قائل اند

و با نفرت و خشونت سر سازگاری ندارند .

 

" اصغر فرهادی " 

~~~~~~~~

 متن زیر از وبلاگ بهارانتخاب شده :

جدایی نادر از سیمین شاید لذت بخش ترین جدایی باشد که برای لحظه ای ما ایرانیان را در وجه اشتراکی لذت بخش درگیر می کند به عبارتی یک جدایی که وصلی شیرین در پی دارد بی اندک هزینه ای که گاهی برای طلب شادی در وحدت ملی پرداخت کردیم که جامعه متکثر ما مثل همیشه شدیدا به ان نیازمند است  پیروزی یا هرچه که می خواهی اسمش را بگذارید این اتفاق هم چیزی شبیه  لذتی ست که از رقابت نفس گیر  در بازی فوتبال  برابر استرالیا نصیب ما شد و جشن شادی را در همه ایران به ارمغان آورد بعد از هشت سال جنگ تحمیلی و کشمکش های جانسوز و غم انگیز سیاسی و ما چه نیاز عمیقی به این همه لحظات فرح بخش داریم بویژه حالا که در آستانه نوروز هستیم که خود یک جشن خدادادی برای وحدت همه ایرانیان است.در جهانی زندگی کردن که بار حوادث تلخی ست که از طبیعت و آدمی می بارد آنگاه در این شرایط به عنوان ملتی که از بی شمار مسیر های سخت گذشته به آرامش شیرین یک جشن در میدان فوتبال و یا سینما برسد قابل توصیف نیست ...ایران برای همه ما باید فرشته ای  زیبا باشد که زمانیکه لبخند می زند دل و جانمان فرو بریزد که ایران خود تمثیلی ازهمه ایرانیان است که حالا از جغرافیا ی جنوب غربی اسیا هم فراتر رفته و به همه دنیا رسیده ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٥ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 
ما را سر گلیم نشاندند وز ابتدا
 
گفتند پا درازتر از آن مبادتان
 
آن روز این گلیم
 
بر ما چو باغ بود
 
بر ما چو بیشه بود
 
بر ما زمین بی بدلی بود کاندر آن
 
کاخ شگفت خردی ما سر کشیده بود
 
آری بر این سیاه گلیمی که یک زمان
 
آن را به نام بخت به ما هدیه کرده اند
 
ما شاد بوده ایم
 
در جست و خیز و بازی خود تا کناره ها
 
آزاد بوده ایم
 
بیرون از این گلیم کسان گرم کار خویش
 
وندر میانه ما
 
غافل ز هست و نیست
 
سر گرم پای کوبی و فریاد بوده ایم
 
اینک براین گلیم
 
ما کودکان غافل دیروزه نیستیم
 
برما بسی زمان
 
هر چند بی شتاب و دل آزار رفته است
 
آری بر این گلیم
 
ما رشد کرده ایم
 
ما قد کشیده ایم
 
ما ریشه برده ایم به خاک سیاه و سخت
 
وین بخت جامه بر تن ما کوته آمده است
 
اینک شما کسان
 
خیزید چاره را
 
تا نشکنیم زیر قدم باغ فرشتان
 
بر راه ما گلیم زمان را بگسترید
                                                                  " سیاوش کسرایی "
 
~~~~~~
5 اسفند سالروز درگذشت سیاوش کسرایی
یاد و نامش را گرامی می داریم
با امید به روزی که هیچ کس درآرزوی وطن ،درغربت از دنیا نرود
 
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٥ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

برای این روز عزیز خواستم غزلی از حضرت حافظ  انتخاب کنم 

کار دشواریست

همه جانبخش و روح افزاهستند

پس بخشی را انتخاب کردم که با وارد شدن به آن

غزلی مناسب حال خود را بیابید و

دل و جان را روشن نمایید

*****

 

به ناامیدی از این در مرو بزن فالی

                       بود که قرعه دولت به نام ما افتد

 

 

*****

 

اینجا کلیک کنید

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٩ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

کسی نیست،

بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم.

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.

بیا زودتر چیزها را ببینیم.

ببین، عقربک‌های فواره در صفحه ساعت حوض

زمان را به گردی بدل می‌کنند.

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی‌ام.

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را

 

" سهراب سپهری "

~~~~~

سالروز تولد سهراب سپهری به همه دوستدارانش  مبارک

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٤ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

دست خط دهخدا

درمقدمه (لغتنامه دهخدا ):

پس آنچه را خواننده این کتاب می‌بیند

تنها نتیجه یک عمر نیست بلکه نتیجه بسی عمرهاست.

***

ای مرغ سحر! چو این شب تار

بگذاشت ز سر سیاهکاری،

وز نفحه ی روح بخش اسحار

رفت از سر خفتگان خماری،

بگشود گره ز زلف زرتار

محبوبه ی نیلگون عماری،

یزدان به کمال شد پدیدار

و اهریمن زشتخو حصاری ،

یاد آر ز شمع مرده یاد آر!


ای مونس یوسف اندرین بند!

تعبیر عیان چو شد ترا خواب،

دل پر ز شعف، لب از شکرخند

محسود عدو، به کام اصحاب ،

رفتی برِ یار و خویش و پیوند

آزادتر از نسیم و مهتاب،

زان کو همه شام با تو یکچند

در آرزوی وصال احباب ،

اختر به سحر شمرده یاد آر!


چون باغ شود دوباره خرّم

ای بلبل مستمند مسکین!

وز سنبل و سوری و سپرغم

آفاق، نگار خانه یی چین،

گل سرخ و به رخ عرق ز شبنم

تو داده ز کف زمام تمکین

ز آن نوگل پیشرس که در غم

ناداده به نار شوق تسکین،

از سردی دی فسرده، یاد آر!


ای همره تیهِ پور عمران

بگذشت چو این سنین معدود،

و آن شاهد نغز بزم عرفان

بنمود چو وعدِ خویش مشهود،

وز مذبح زر چو شد به کیوان

هر صبح شمیم عنبر و عود،

زان کو به گناهِ قوم نادان

در حسرت روی ارض موعود،

بر بادیه جان سپرده ، یاد آر!

 

چون گشت ز نو زمانه آباد

ای کودک دوره ی طلائی!

وز طاعت بندگان خود شاد

بگرفت ز سر خدا ، خدائی ،

نه رسم ارم ، نه اسم شدّاد،

گِل بست زبان ژاژخائی ،

زان کس که ز نوک تیغ جلاد

مأخوذ به جرم حق ستائی

پیمانه ی وصل خورده یاد آر!

 

« علی اکبر دهخدا »

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٩ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

هرگز از مرگ نهراسیده ام

اگر چه دستانش

از ابتذال شکننده تر بود

هراس من باری

همه از مردن در سر زمینیست

که مزد گور کن

از بهای آزادی آدمی

افزون باشد

سوختن، ساختن

جستن، یافتن

و آنگاه به اختیار برگزیدن

و از خویشتن خویش

بارو یی پی افکندن

اگر مرگ را

از این همه ارزشی

افزون باشد

حاشا ،حاشا

که هرگز از مرگ

هراسیده باشم

 

( احمد شاملو )

~~~~~~~~

 

دوازدهمین سالگرد درگذشت احمد شاملو

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٤ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

خاکی که به زیر پای هر نادانی است

کفّ صنمیّ و چهرهٔ جانانی است

هر خشت که بر کنگرهٔ ایوانی است

انگشت وزیر یا سر سلطانی است

 

« خیام »

***

ابوالفتح و بقولی ابوحفص غیاث الدین عمر بن ابراهیم نیشابوری معروف به حکیم عمر خیام ،

حکیم ، ریاضیدان و شاعر نامی ایران در قرن پنجم و اوایل قرن ششم هجری ( قرن یازدهم و

دوازدهم میلادی ) است. این دانشمند کم نظیر ایرانی بین سالهای 430 تا 440 هجری در

نیشابور یا حوالی آن متولد شد. وی یکی از بزرگترین ریاضیدانان و منجمان دوران اسلامی

است و رساله ی جبر او یکی از برجسته ترین آثارقرون وسطایی در این علم شناخته شده است.

 

به روایتی خیام، حسن صباح و خواجه نظام‌الملک به سه یار دبستانی معروف بوده‌اند که در

بزرگی هر یک به راهی رفتند. حسن رهبری فرقهٔ اسماعیلیه را به عهده گرفت، خواجه نظام

الملک سیاست مداری عظیم الشان شد و خیام شاعر و متفکری گوشه گیر گشت که در آثارش

اندیشه‌های بدیع و دلهره و اضطرابی از فلسفه هستی و جهان وجود دارد

 

برپایه داستان سه یار دبستانی این سه در زمان کودکی با هم قرار گذاشتند که هر کدام به

جایگاهی رسید آن دو دیگر را یاری رساند. هنگامی که نظام‌الملک به وزیری سلجوقیان رسید

به خیام فرمانروایی بر نیشابور و گرداگرد آن سامان را پیشنهاد کرد، ولی خیام گفت که

سودای ولایت‌داری ندارد. پس نظام‌الملک ده‌هزاردینار مقرری برای او تعیین کرد تا در

نیشابور به او پرداخت‌کنند.

 

در مجموع ، خیام نیشابوری ریاضیدانی نابغه ، منجمی مبتکر ،  حسابگری دقیق و شاعری

بی نظیر بود که مسئله ی حرکت انتقالی زمین و اصلاح تقویم را پس از قرن ها با نبوغش به

نحوی مطرح کرد که هنوز مایه ی استفاده ی رسمی جهان است. ابداع مثلث پاسکال در

حساب ،  بیان دو جمله ای نیوتن (بیونوم نیوتون) و کشف کـَمیـّت های متصل و منفصل برای

نخستین بار در جبر ، چهار ضلعی "ساکری" ، اصل اول اقلیدس ، حل هندسی معادلات درجه

2 و3 قبل از دکارت درعلم هندسه ، از جمله اکتشافات وی به شمار می آمد . خیام ، اساس

فرمول فضای محدود و مطلق را در علم فضائی و نسبی در هم ریخت و اولین ایرانی است که

فرضیه ی نسبی را به طریق فلسفی بیان داشت  . او دانشمندی است که با ترکیبی که از حل

معادلات به وسیله دو سهمی و یک سهمی و یک دایره حل می کرد ، توانست 13 نوع مختلف

معادلات ارائه کند و تمام مراکز علمی جهان به نامش افتخار می کنند. نام خیام به عنوان

سراینده ی  رباعیات نیز در جهان مشهور شده است .

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢۸ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

تو را دانش و دین رهاند درست

ره رستگارى ببایدت جست

به گفتار پیغمبرت راه جوى

دل از تیرگى‌ها بدین آب شوى

چه گفت آن خداوند تنزیل و وحى

خداوند امر و خداوند نهى

که خورشید بعد از رسولانِ مِهْ

نتابید بر کس ز بوبکر بِهْ

عمر کرد اسلام را آشکار

بیاراست گیتى چو باغ بهار

پس از هر دوان بود عثمان گزین

خداوند شرم و خداوند دین

چهارم على بود جفت بتول

که او را به خوبى ستاید رسول:

که من شهر علمم عَلیَّم در است

درست این سخن گفت پیغمبر است

گواهى دهم کاین سخن راز اوست

تو گوئى دو گوشم بر آواز اوست

على را چنین دان و دیگر همین

کز ایشان قوى شد به هرگونه دین

 

« فردوسی »

*****

25 اردیبهشت روز بزرگداشت فردوسی گرامی باد

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢٥ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 سال ۵۴٠ هجری:

عطاردر محل کسب خود مشغول به کار بود که درویشی از آنجا گذر کرد.

درویش درخواست خود را با عطار در میان گذاشت، اما او همچنان به کار

خود می‌پرداخت و درویش را نادیده گرفت. دل درویش از این رویداد چرکین شد

و به عطار گفت: تو که تا این حد به زندگی دنیوی وابسته‌ای، چگونه می‌خواهی

روزی جان بدهی؟ عطار به درویش گفت: مگر تو چگونه جان خواهی داد؟

درویش گفت «این گونه ...»در همان حال کاسه چوبین خود را زیر سر نهاد و

جان به جان آفرین تسلیم کرد. این رویداد اثری ژرف بر او نهاد که عطار

دگرگون شد، کار خود را رها کرد و راه حق را پیش گرفت.  عطار پس از این

جریان مرید شیخ رکن الدین اکاف نیشابوریمی‌گردد و تا پایان عمر (حدود ۷۰

سال) با بسیاری از عارفان زمان خویش هم‌سخن گشته و به گردآوری داستان‌های

صوفیه و اهل سلوک پرداخته‌است. و بنا بر داستانی وی بیش از ۱۸۰ اثر مختلف

به جای گذاشته که حدود ۴۰ عدد از آنان به شعر ودیگر نثر است. عطار در سال

۶۱۸ یا ۶۱۹ و یا ۶۲۶ در حملهٔ مغولان، به شهادت رسید.

امروز :

مقبره این عارف نامی درنیشابور گلباران شد. روز بزرگداشت عطار بود .

از سروده های زیبای اوست :

 

عزم آن دارم که امشب نیم مست

پای کوبان کوزه‌ی دردی به دست

سر به بازار قلندر در نهم

پس به یک ساعت ببازم هرچه هست

تا کی از تزویر باشم خودنمای

تا کی از پندار باشم خودپرست

پرده‌ی پندار می‌باید درید

توبه‌ی زهاد می‌باید شکست

وقت آن آمد که دستی بر زنم

چند خواهم بودن آخر پای‌بست

ساقیا در ده شرابی دلگشای

هین که دل برخاست غم در سر نشست

تو بگردان دور تا ما مردوار

دور گردون زیر پای آریم پست

مشتری را خرقه از سر برکشیم

زهره را تا حشر گردانیم مست

پس چو عطار از جهت بیرون شویم

بی جهت در رقص آییم از الست

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٦ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند

نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند



عتاب یار پریچهره عاشقانه بکش

که یک کرشمه تلافی صد جفاز بکند



ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند

هر آنکه خدمت جام جهان نما بکند



طبیب عشق مسیحا دمست و مشفق لیک

چو درد در تو نبیند که را دوا بکند



تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار

که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند



زبخت خفته ملولم بود که بیداری

بوقت فاتحه صبح یک دعا بکند



بسوخت (حافظ) و بویی بزلف یار نبرد

مگر دلالت این دولتش صبا بکند

« حافظ »


****

20 مهرماه روز بزرگداشت حافظ به همه دوستدارانش گرامی باد
نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٩ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

ماه اول پاییز نوید شروع جشنواره رنگ ها درطبیعت ، دردل خود شاهد تولدمردیست به

لطافت باران ، قلبی به سفیدی دانه های انار که عشق را با کلام به پرواز درمیاورد . روحی

لطیف که به حق متولد ماه مهرست . وی کلمه را دراشعارش جان بخشید و درشناخت

مفاهیم طرحی نو درانداخت.

سهراب سپهری، ۱۵ مهرماه سال ۱۳۰۷ در کاشان متولد شد.

صدای پای آب از سروده های محبوب اوست

این سروده را با صدای خسرو شکیبایی

 

دراینجا بشنوید

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱۳ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()


 

نفس اژدرهاست او کی مرده است

از غم بی آلتی افسرده است

روز بزرگداشت مولانا بهانه ای شد تا حکایت شیرینی از مثنوی را برای دوستان انتخاب کنم . اینکه می نویسم بهانه ای شد به این دلیل است که اشعار مولانا با جان و دل آمیخته و ورد زبان هرروزه منست واین بیدار دل مستانه سالک را می خواند که هوشیار باش و بیدار که هیچگاه این را ه را پایانی نیست و نفس سرکش که چون اژدهایی دربند شده مرده نیست و هر لحظه اگر غفلت کنی درجای خود حیات دوباره می یابد و بندها را می گسلد و تارو پود حیات روحانی را نابود می کند. چنانکه هر پیکری قلبی دارد و جوارحی ، قلب حکایت مارگیر و داستان اژدها همین بیت است که در ابتدا آورده ام .
اشارتهای ظریف و معانی عمیق معنوی در پوشش داستان و حکایت درعین شیوایی به قدری ساده و ملوس دراشعار وی آورده شده که درک مفاهیم عرفانی را برای طالب آن سهل و فراموش نشدنی می نماید

 

***

گزیده ای از  حکایت مارگیر که  اژدهای فسرده را مرده پنداشت در

ریسمانهاش پیچید و  آورد به بغداد:

 

یک حکایت بشنو از تاریخ‌گوی

تا بری زین راز سرپوشیده بوی

مارگیر اندر زمستان شدید

مار می‌جست اژدهایی مرده دید

مارگیر آن اژدها را بر گرفت

سوی بغداد آمد از بهر شگفت

اژدهایی چون ستون خانه‌ای

می‌کشیدش از پی دانگانه‌ای

کاژدهای مرده‌ای آورده‌ام

در شکارش من جگرها خورده‌ام

او همی مرده گمان بردش ولیک

زنده بود و او ندیدش نیک نیک

او ز سرماها و برف افسرده بود

زنده بود و شکل مرده می‌نمود

تا به بغداد آمد آن هنگامه‌جو

تا نهد هنگامه‌ای بر چارسو

بر لب شط مرد هنگامه نهاد

غلغله در شهر بغداد اوفتاد

مارگیری اژدها آورده است

بوالعجب نادر شکاری کرده است

جمع آمد صد هزاران خام‌ریش

صید او گشته چو او از ابلهیش

منتظر ایشان و هم او منتظر

تا که جمع آیند خلق منتشر

مردم هنگامه افزون‌تر شود

کدیه و توزیع نیکوتر رود

و اژدها کز زمهریر افسرده بود

زیر صد گونه پلاس و پرده بود

بسته بودش با رسنهای غلیظ

احتیاطی کرده بودش آن حفیظ

در درنگ انتظار و اتفاق

تافت بر آن مار خورشید عراق

آفتاب گرم‌سیرش گرم کرد

رفت از اعضای او اخلاط سرد

مرده بود و زنده گشت او از شگفت

اژدها بر خویش جنبیدن گرفت

خلق را از جنبش آن مرده مار

گشتشان آن یک تحیر صد هزار

با تحیر نعره‌ها انگیختند

جملگان از جنبشش بگریختند

می‌شکست او بند و زان بانگ بلند

هر طرف می‌رفت چاقاچاق بند

بندها بسکست و بیرون شد ز زیر

اژدهایی زشت غران همچو شیر

در هزیمت بس خلایق کشته شد

از فتاده و کشتگان صد پشته شد

مارگیر از ترس بر جا خشک گشت

که چه آوردم من از کهسار و دشت

گرگ را بیدار کرد آن کور میش

رفت نادان سوی عزرائیل خویش

اژدها یک لقمه کرد آن گیج را

سهل باشد خون‌خوری حجاج را

خویش را بر استنی پیچید و بست

استخوان خورده را در هم شکست

نفست اژدرهاست او کی مرده است

از غم و بی آلتی افسرده است

گر بیابد آلت فرعون او

که بامر او همی‌رفت آب جو

آنگه او بنیاد فرعونی کند

راه صد موسی و صد هارون زند

کرمکست آن اژدها از دست فقر

پشه‌ای گردد ز جاه و مال صقر

اژدها را دار در برف فراق

هین مکش او را به خورشید عراق

تا فسرده می‌بود آن اژدهات

لقمهٔ اویی چو او یابد نجات

مات کن او را و آمن شو ز مات

رحم کم کن نیست او ز اهل صلات



«مولوی - مثنوی معنوی - دفتر سوم»


نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۸ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

یقیندرم اثر امشو به های های مو نیست

که یارمسته و گوشش به گریه های مو نیست

خداخداچه ثمر ای موذنا کامشو

خداخدای شمایه  خداخدای مو نیست

نمودخونمه پامال و خونبهامه نداد

زدم چوبردمنش دست گفت پای مو نیست

بریزخونمه با دست نازنین خودت

چره کهبهتر از ایی هیچه خونبهای مو نیست

بهاراگر امشو صدبار بمیرم از غم دوست

به جرمعشق و محبت هنوز جزای مو نیست


« ملک الشعرای بهار »


 

***

این شعر زیبای ملک الشعرای بهار را که به زمان محلی خراسانی گفته شده ، استاد در

آخرین اثر خودشان یعنی آلبوم تمنا منتشر کردندبا همراهی تنبک فرزندشان آیین

مشکاتیان.خیلی شعر روان و پر سوزیست ، به جرات میتوانم بگویم که آلبوم تمنا قوی

ترین کار شادروان استاد مشکاتیان بود.قطعات آوازی با صلابت و ظرافت بی نظیری در

این آلبوم اجرا شده اند

روحش قرین رحمت و عشق باد


دراینجابشنوید

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٧ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

من اعتقاد دارم که خدای بزرگ انسان را به اندازه درد و رنجی که در راه خدا تحمل کرده است پاداش می دهد، و ارزش هر انسانی به اندازه درد و رنجی است که در این راه تحمل کرده است، و می بینیم که مردان خدا بیش از هر کس در زندگی خود گرفتار بلا و رنج و درد شده اند، علی بزرگ را بنگرید که خدای درد است که گویی بند بند وجودش با درد و رنج جوش خورده است. حسین را نظاره کنید که در دریایی از درد و شکنجه فرو رفت که نظیر آن در عالم دیده نشده است ، و زینب کبری را ببینید که با درد و رنج انس گرفته است .

درد دل آدمی را بیدار می کند ، روح را صفا می دهد ، غرور و خود خواهی را نابود می کند. نخوت و فراموشی را از بین می برد ، انسان را متوجه وجود خود می کند .

چه زیباست همدردعلی شدن، زجر کشیدن، از طرف پست ترین جنایتکاران تهمت شنیدن، از طرف کینه توزان بی انصاف نفرین شنیدن، چه زیباست در کنار نخلستان های بلند در نیمه های شب، سینه داغدار را گشودن و خروشیدن و با ستارگان زیبای آسمان سخن گفتن، چه زیباست که دراین موهبت بزرگ الهی که نامش غم و درد است، شیعه تمام عیارعلی شدن."

« گزیده ای از مناجات شهید چمران»

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٧ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

4شهریور 1369 ،مهدی اخوان ثالث متخلص به «م.امید» شاعر معاصر و بانی سبک نوخراسانی روی در نقاب خاک کشید . اخوان ثالث در طوس خراسان متولد شد و بعد از تحصیلات در تهران تدریس را اغاز کرد. اخوان ثالث در همین ایام همکاری خود را با مطبوعات و رادیو و تلویزیون شروع کرد. اخوان ثالث را بانی شعر نو خراسانی و شاعری نو اور می دانند زیرا شعر او در شعر خراسان ریشه دارد. م.امید ابتدا شاعری غزلسرا و قصیده گو بود و اشعارش به غزلهای استاد شهریار شباهت داشت اما از د ومین مجموعه شعرش بنام «زمستان» به شعر نیمایی روی آورد. اشعار اخوان فراز و فرودهای بسیار دارد اما در مجموع به سبب پیوند ش با گذشته های ادبی و تاریخی این مرز و بوم ماند نی است . «زمستان، ارغنون، اخر شاهنامه و تورا ای کهن بوم و بر دوست دارم» از آثار مشهور اخوان ثالثند.


نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۳۱ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

دستخط سهراب سپهری :

 


 

یادبودی برای اول اردیبهشت


« سی سال از هجرت سهراب گذشت »

***

یک نفر باز صدا زد سهراب...


باید امشب بروم...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 


معلمت همه شوخی ودلبری آموخت

جفاونازوعتاب وستمگری آموخت

غلام آن لب ضحاک وچشم فتانم

که کیدوسحربه ضحاک وسامری آموخت

مگردهان توآموخت تنگی ازدل من

وجودمن زمیان تولاغری آموخت

توبت چرابه معلم روی که بتگرچین

به چین زلف توآیدبه بتگری آموخت

هزاربلبل دستان سرای عاشق را

ببایدازتوسخن گفتن دری آموخت

بلای عشق توبنیادزهدوبیخ ورع

چنان بکندکه صوفی قلندری آموخت

دگرنه عزم سیاحت کندنه یادوطن

کسی که برسرکویت مجاوری آموخت

من آدمی به چنین خوی وقد وروش

ندیده ام مگراین شیوه ازپری آموخت

برفت رونق بازارآفتاب وقمر

زبس که ره به دکان تومشتری آموخت

همه قبیله ی من عالمان دین بودند

مرامعلم عشق توشاعری آموخت

برآب دیده ی سعدی گرت گذارافتد

تورانخست ببایدشناوری آموخت


« سعدی »


نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

فرامرز پایور، آهنگساز و نوازنده برجسته سنتور که پس از گذراندن یک دوره طولانی بیماری صبح چهارشنبه 18 آذر ماه   به دلیل ایست قلبی و مشکل تنفسی درگذشت، روز شنبه ( 21 آذر ماه ) از مقابل تالار وحدت تشیییع می‌شود و در قطعه هنرمندان بهشت زهرا  به خاک سپرده می شود.

فرامرز پایور از شاگردان صبا بود و آثار مکتوب او در دانشگاه‌ها و هنرستان‌های موسیقی تدریس می ‌شود.

او همچنین گروهی به نام «پایور» داشت که نوازندگانی همچون هوشنگ ظریف ، محمد اسماعیلی، حسن ناهید ، رحمت‌الله بدیعی، جلیل شهناز، شادروان اصغر بهاری، شادروان حسین تهرانی ، محمد موسوی، محمد اسماعیلی ، شهرام ناظری ، محمدرضا شجریان و.... در آن به نوازندگی و خوانندگی مشغول بودند.

پایور هنرمندی بود که با ممارست و پیگیری ساز سنتور را از انزوا بیرون کشید و آن را در گروه‌های موسیقی جای داد.

 


نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٩ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

مِهر خوبان دل و دین از همه بی پروا بُرد

رخ شطرنج نبُرد، آنچه رخ زیبا برد

تو مپندار که مجنون، سر خود مجنون گشت

ز سمک تابه سهایش کشش لیلی برد

منبهسرچشمه خورشید نه خود بردم راه

ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد

منخسبی سر و پایمکهبهسیلافتادم

او که می رفت مرا هم به دل دریا برد

جام صهبا ز کجا بود مگر دست که بود

که در این بزم بگردید و دل شیدا برد

خم ابروی تو بود و کف مینوی تو بود

کهبه یک جلوه ز من نام و نشان یکجا برد

خودت آموختیم مهر و خودت سوختیم

با برافروخته رویی که قرار از ما برد

همه یاران به سر راه تو بودیم ولی

خم ابروت مرا دید و ز من یغما برد

همه دلباخته بودیم و هراسان که غمت

همه را پشت سر انداخت، مرا تنها برد


« علامه طباطبایی »


****


٢۴ آبان سالروز درگذشت دانشمند و فیلسوف معاصرعلامه طباطبایی است

یادش گرامی باد

 


نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢٤ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

موسیقی صدای ناهستی است. آنجا که وجود ناموجود را می جوید چرا که تاب وجود داشتن را در جهان ناتمام ندارد. موسیقی می گوید خواهی مرد. این ناگزیر است. پس سوگواری کن بر ناممکن بودن تداوم. از موسیقی می هراسم. تا می توانم از گوش دادن به آن تن می زنم. مواجهه با حزنی که از صدای سازها بر گوش ها می نشیند٬ نیستی را تمام قد در جلوی چشمهایم می ایستاند و نابودن را در کنار بودن قرار می دهد تا دهشتی را حس کنم که از هیبت اش جان به لرزه در می آید. شب کابوس می شنیدیم. صدای حزن در گوشم چون زوزه باد در کویری تهی می پیچید. وحشت زده از خواب بر خاستم٬ باید به تشیع جنازه بروم. پرویز مشکاتیان را باید تحویل تاریخ بدهیم تا هر جا انسانی از موسیقی می هراسد زندگی بار دیگر آن شود که باید باشد. فرصتی اندک در برابر ابدیتی از نابودن. لااقل در غیاب بودنی که ما می شناسیم.....

 

 «ازوبلاگ آقای محمد آقازاده  انتخاب شده است »

 

*****

 پرویز مشکاتیان

 شنبه ۴ مهرماه به زادگاهش نیشابور بازخواهد گشت

روحش شاد

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۳ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

 به  یاد مهدی آذر یزدی  

اولین نویسنده ای که من را به دنیای خوب قصه ها برد،

او بااینکه  ازدواج نکرد و هرگز فرزندی نداشت 

پدرقصه گوی همه بچه های ایرانی است 

برای ادای حق این راوی خاطره انگیز ،سروده وی را  تقدیمتان می کنم : 

*** 

اینک این شعر من و گفتار من *   یک نمونه از کم و بسیار من

 آب آن بسیار و قدری خوشمزه  *   نه عسل نه قند ،عین خربزه

 گر کسی گوید عیار آن کم است  *  باشد اما اعتبارش محکم است

 من جناب مستطایی نیستم    *     شاعر لفت و لعابی نیستم

 شعر من شعر زبان مردم است  * شعر قلب و شعر جان مردم است

 ای برادر ما همه از مردمیم   *   بی جهت در خودپسندیها گمیم

 لفظ زیبا چیست یا قول فصیح *   آنچه منظور تو را گوید صحیح

 اینکه می گیرد تورا ،زیبایی است *  این که می فهماند این شیوایی است

 هر چه معنی می دهد وقت سخن  *   جایز است آوردنش در شعر من

 گفتم این را با زبان عصر خویش *   نه زبان قرن بعد و قرن پیش

 گر ترا گفت آنکه دارد حسن ظن * آذر یزدی است استاد سخن

 شعر او شعر تر جان پرور است  * گر بسنجی از همه عالم سر است

 نقد رایج سکه بی غل و غش  * با زبان یزدی او (جون و خش)

 مرگ من این حرفها باور مکن * مخلصت را از خودت دلخور مکن

 گر چه باشد در وجود هر کسی * خودپسندی های گوناگون بسی

 من ولی مرد تکلف نیستم  *هیچ هیچ اهل تعارف نیستم

 گر چه خود از به به خود دلخوشم * تو نگو به به خجالت می کشم

 

بعد از شعری زیبا مرحوم آذر یزدی این شعر خود را اینگونه به پایان می رساند

 

باری از دست غم بی داوری  *  یک شب افتادم به فکر شاعری

 تا سه روز این مثنوی را ساختم * تا سه روز آن را زنو پرداختم

 هفته ای سرگرم بودم مفت من  *  دیگران گفتند اینهم گفت من

 یا بسوزان خاک آن در باد کن  *  یا بخوان گاهی مرا هم یاد کن

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

 

 

... به دستی دست بده که دستت را نگاه بدارد

 به جایی پا بگذار که زیر پای تو نلغزد

موج های دریا ،

 که در وقت طلوع ماه و خورشید این قدر قشنگ و برازنده است ،

 کی توانسته است به آن اعتماد کند و روی آن بیفتد ؟

 ولی کوه محکم ، اگر چه به ظاهر خشن است ،

 تمام گل ها روی آن قرار گرفته اند

 بیا ، روی قلب من قرار بگیر ...

 

« گزیده ای از نامه های عاشقانه نیما یوشیج »

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۱ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

دیروز بزرگداشت فردوسی حماسه سرابود و امروز یادآور خاطره مردان و زنانیست که با هر نفس خودشان این حماسه را زندگی کردند

 

بوسه می زنم به دستهای مهربان خانم صادقی

 برای سرودن این نغمه های عاشقی درتاریخ کشورمان

 

و تقدیم احترام به محضر برادر بزرگوارم جناب صادقی

  مردی که هرگز از خودش نمی گوید

 

 

فرزندان شهید و جانباز خانم صادقی

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٢٥ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

چو ایران نباشد تن من مباد....

 

فردوسی استاد بی همتای شعر و خرد پارسی و بزرگترین حماسه سرای جهان است. اهمیت فردوسی در آن است که با آفریدن اثر همیشه جاوید خود، نه تنها زبان ، بلکه کل فرهنگ و تاریخ و در یک سخن ، همه اسناد اصالت اقوام ایرانی را جاودانگی بخشید و خود نیز برآنچه که میکرد و برعظمت آن ، آگاه بود و می دانست که با زنده نگه داشتن زبان ویژه یک ملت ، در واقع آن ملت را زندگی و جاودانگی بخشیده است .

***

 ٢۵ اردیبهشت بزرگداشت این نکونام  پارسی

 به همه خردمندان نیک سرشت گرامی باد

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٢٥ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

مبادا آسمان بی‌بال و بی پر

مبادا در زمین دیوار بی‌در

 

 مبادا هیچ سقفی بی‌پرستو

مبادا هیچ بامی بی‌کبوتر

 

***

٧ آبان سالروز درگذشت قیصر امین پور

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/٦ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

گور شبیه تر از هر چیز به کتاب است .
حتی در شکل ظاهری خود .
زیر ِ جلد کتاب ، همچون زیر ِ سنگ ِ گور ،
روحی آرمیده است که در انتظار ِ رستاخیز است .
مطالعه در حکم نبش قبر است .
 
در کتاب چیزی هست که هم میتواند زنده شود و هم ما را زنده گرداند

 

****

 گزیده ای از کتاب نورجهان نوشته شده توسط 
کریستین بوبن
 
                                          
نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/٢٠ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

   

 

اشعار مولوی ، بزرگترین حماسه معنویست که به زبان فارسی هدیه شده است .

« استاد شفیعی کدکنی»

 

 

 بشنو  از نی چون  حکا یت می کند 

   وز   جدا یی     ها  شکا یت   می کند   

              کز نیستان      تا مرا     ببریده اند          

   از    نفیرم    مرد   وزن     نالید ه اند  

              سینه خواهم شرحه شرحه از فراق           

          تا   بگویم     شرح     درد    اشتیا ق       

              هرکسی کو دور ماندازاصل خویش             

        باز  جوید   روزگار    وصل    خویش      

              من  به   هر  جمعیتی    نالان شدم                

   جفت    بدحالان   و خوش حالان شدم   

               هر کسی  ازظن  خود شد  یار من              

          از درون  من نجست     اصرار    من       

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/۸ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

خطر خوشبختی در این است که آدمی در هنگام خوشبختی

 

 

هر سرنوشتی را می پذیرد و هرکسی را نیز

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/٩ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

                                                  

مادری دارم بهتراز برگ درخت
 دوستانی بهتر از آب روان
 و خدایی که دراین نزدیکی است
لای این شب بوها پای آن کاج بلند

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/۱٢ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

             

 
 
 

وقتی که دیگر نبود ،

 

                من به بودنش نیازمند شدم.

 

وقتی که دیگر رفت ،

 

                من در انتظار آمدنش نشستم.

 

 

 

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد ،

 

                من او را دوست داشتم.

 

وقتی که او تمام کرد ،

 

                 من شروع کردم .

 

وقتی او تمام شد ،

 

                 من آغاز شدم .

 

و چه سخت است تنها متولد شدن ،

 

مثل تنها زندگی کردن

 

                        مثل تنها مردن .....

----------------------------------------------------

سالروز هجرتش گرامی باد .

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/٢٩ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

                   

 

چون عهده نمی شود کسی فردا را
حالی خوش کن تو این دل سودا را
می نوش به نور باده ای ماه که ماه
بسیار بیاید و نیابد ما را
باید دانست که حکیم خیام از مقاصد علمی و دینی و پندی و معارفی،‌ غالبا تعبیر به می می نماید.
دلخوشی انسان آن است که در تحصیل کمال انسانی بکوشد،‌ با عجله،‌چنان که گویا فردا از این جهان می رود و کارش ناکرده و ناتمام می ماند و در کار دنیا پر حوصله و اهمال کار باشد چنانکه گویا هماره در دنیا خواهد بود و هر وقت بکند دیر نمی شود و هیچ هم نکند ضرر اساسی ندارد زیرا چندان ضرور نیست... «نور باده» نور حقیقی است که قوای فکری را براق و تیز رو می نماید که در پیدا کردن خبایای استعداد فطری،‌ چابک و بینا و کامیاب گردند و خطاب به نفس ناطقه بردن (اشاره به ماه اول در مصرع سوم است که منظور نظر حکیم از آن نفس می باشد) اشاره به آنکه نفس از خود جز استعداد تام هیچ ندارد و کسب نور باید از عقل کند که نور ذاتی دارد و مراد باده همان عقل است که پرده خرافات و خودبینی ها را میدرد
و نوشیدن می،‌ فرمانبرداری عقل است در این سراچه طبیعت که چون کاسه سرنگون است (شاید اشاره به کاسه سر نیز باشد) و اگر این کاسه برگردد و راست شود..

                                           ( شرح رباعیات خیام نوشته کیوان قزوینی)

 

نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/٢٧ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()


حکیم ابوالقاسم حسن بن علی طوسی معروف به فردوسی (حدود ۳۲۹ تا حدود ۴۱۰ هجری قمری)، شاعر حماسه‌سرای ایرانی و گویندهٔ شاهنامهٔ فردوسی

است که مشهورترین اثر حماسی فارسی است و طولانی‌ترین منظومه به زبان فارسی تا زمان خود بوده‌است. او را از بزرگ‌ترین شاعران فارسی‌گو دانسته‌اند.

---------------------------------------------------------------------------


(۲۵ اردیبهشت روز بزرگداشت فردوسی)

نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/٢٧ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

((اسماعیل فصیح  بستری شد ))این مطلب تیتر درشت روز نامه های چند روز گذشته بود

 نادر ابراهیمی قریب دو سال است که درگیر بیماری است و نمی تواند بنویسد

از آقای جلال هاشمی مدیر انتشارات روزبهان حال و روز نادر ابراهیمی را می پرسم سر تکان

می دهد و می گوید :

دکترها نادر را از نوشتن منع کرده اند اما فهیم هاشمی را باید ستود

با حمایت از آثار نادر ابراهیمی دین دوستی را درحق او بجا آورده است

من بیشتر کتابهای نادر را خوانده ام (باردیگر شهری که دوست می داشتم )   ( یک عاشقانه

آرام)  (چهل نامه به همسرم)   ( خانه ای برای شب) و(آتش بدون دود ) از شاهکارهای ادبی

ایران زمین هستنددر این کتابها با نویسنده ایروبرو می شویم که دوستدار فرهنگ ایران زمین

است حال وظیفه دوستان وبلاگ نویس است که از این دو نویسنده که نمی توانندبنویسند

  یادی بکنند

ننوشتن چقدر سخت است

تصورش خیلی مشکل است

حال این دو نویسنده که سالهای سال نوشته اند

از نوشتن به جرم بیماری باز مانده اند

------------------------------------------------------------------------------------------

مطلب بالا را عیناً از وبلاگ هرانک برای تشکر ازیادآوری بجای ایشان آورده ایم.

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱/٢٤ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

Design By : Pars Skin