خانه پدر
زندگی باید کرد گاه با یک گل سرخ گاه با یک دل تنگ گاه با سو سوی، امیدی کمرنگ زندگی باید کرد گاه با غزلی ازاحساس گاه با خوشه ای از عطر گل یاس زندگی باید کرد گاه با ناب ترین شعر زمان گاه با ساده ترین قصه یک انسان زندگی باید کرد گاه با سایه ابری سرگردان گاه با هاله ای از سوز پنهان گاه باید روئید از پس آن باران گاه باید خندید از غمی بی پایان لحظه هایت بی غم روزگارت آرام خوش آمد بهار مثل کبریت کشیدن در باد هرچه باداباد... با آن نگاه روشن مواج ، دریا اگر سلام نگوید، نماندنیست در ذهن هر کلام اگر رد پای عشق راهی نبرده است ، کتابی نخواندنیست و شایسته این نیست که باران ببارد و در پیشوازش دل من نباشد و شایسته این نیست که در کرت های محبت دلم را به دامن نریزم ، دلم را نپاشم " محمدرضا عبدلملکیان " میتراود مهتاب میدرخشد شبتاب، نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک غم این خفته چند خواب در چشم ترم میشکند. نگران با من استاده سحر صبح (می)خواهد از من کز مبارک دم او آورم این قوم بجان باخته را بلکه خبر … " نیما یوشیج " در باغی رها شده بودم نوری بیرنگ و سبک بر من می وزید آیا من خود بدین باغ آمده بودم و یا باغ اطراف مرا پر کرده بود ؟ هوای باغ از من می گذشت شاخ و برگش در وجودم میلغزید آیا این باغ سایه روحی نبود که لحظه ای بر مرداب زندگی خم شده بود ؟ ناگهان صدایی باغ را در خود جا داد صدایی که به هیچ شباهت داشت گویی عطری خودش را در آیینه تماشا می کرد همیشه از روزنه ای نا پیدا این صدا در تاریکی زندگی ام رها شده بود سر چشمه صدا گم بود من ناگاه آمده بودم خستگی در من نبود راهی پیموده نشد آیا پیش از این زندگی ام فضایی دیگر داشت ؟ ناگهان رنگی دمید پیکری روی علفها افتاده بود نشانی که شباهت دوری با خود داشت باغ درته چشمانش بود و جا پای صدا همراه تپشهایش زندگی اش آهسته بود وجودش بی خبری شفافم را آشفته بود وزشی برخاست دریچه ای بر خیرگی ام گشود روشنی تندی به باغ آمد باغ می پژمرد و من به درون دریچه رها می شدم ~~~~~~ در 15 مهر ماه 1307 در کاشان چشم به جهان گشود تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در همین شهر به پایان رساند و وارد دانشکده هنرهای زیبا تهران شد و در سال 1332 در رشته نقاشی با احراز رتبه اول و دریافت نشان درجه علمی لیسانس گرفت در سال 1336 از راه زمینی به پاریس و لندن سفر کرد در سال 1337 در اولین بی ینال تهران و کمی بعد در بی ینال ونیز و در سال 1339 در بی ینال دوم تهران شرکت جست و جایزه اول هنرهای زیبا را دریافت داشت در دی ماه سال 1358 برای درمان بیماری سرطان خون به انگلستان رفت و در اسفند ماه همین سال در ایران بازگشت و در تاریخ اول اردیبهشت 1359 در بیمارستان پارس تهران چشم از جهان فرو بست وی را در روستای مشهد اردهال کاشان به خاک سپردند سلام بر فرشتهای که بالهایش را نذر سلامتی تو کرده است و دعاهایش بوی "امّ یجیب" چشمان تا سحر بیدار تو را میدهد. اگر تو بخواهی همه شعرهایم را که با نفسهای کلام تو بافته ام به قناریها خواهم بخشید تا بهشت گم شده در خوابهای کودکان، از چشمان بی شکیب گلهای محمدی سر بلند کند. کسی به من نمیگوید چرا نباید بر صورت ماه خوابهای پریشانم را نقاشی کنم و چرا نباید حتی برای یکبار هم شده پهلوی آتش گرفته زمین را به مرهم لبخند مهربان تو آشنا کنم. چند روز است که هر صبح همه دلشورههایم را به ترنم رودی از کلام تو میسپارم و سبک تر از تصویر یک پروانه در کاسه ی آب تازه میشوم و حالا بعد از آن همه سال، رؤیای باز شدن پنجرهای رو به سکوت، برایم تعبیر میشود. حالا میفهمم کوههایی که گره بر ابروهای خود انداخته اند نه از هذیآنهای شبانه من چیزی میدانند و نه حتی برای یکبار عبور "خِضر" نگاهت را تجربه کرده اند و من چقدر خوشبختم که به هر آینهای نگاه میکنم تنها تو را میبینم. همین! "عبدالرحیم سعیدی راد " شاعر و مترجم - دوم مهرماه سال 1310 در دهرود دشتستان متولد شد. نفست شکفته بادا و " شفیعی کدکنی " حوصله کن بلبل غمدیدهی بی باغ و آسمان " سید علی صالحی " با توام ای لنگر تسکین ای تکان موجهای دل ای آرامش ساحل با توام ای نور ای منشور ای تمام طیف آفتابی ای کبود ارغوانی ای بنفشابی با توام ای شور ای دلشوره ی شیرین با توام ای شادی غمگین با توام ای غم ای غم مبهم ای ... نمیدانم هر چه هستی باش اما کاش ... نه جز اینم آرزویی نیست : اما .... باش ! " قیصر امین پور " فارغ دلان،ز لذت غم دور بوده اند " محمد حسن رهی معیری " برای این روز عزیز خواستم غزلی از حضرت حافظ انتخاب کنم کار دشواریست همه جانبخش و روح افزاهستند پس بخشی را انتخاب کردم که با وارد شدن به آن غزلی مناسب حال خود را بیابید و دل و جان را روشن نمایید ***** به ناامیدی از این در مرو بزن فالی بود که قرعه دولت به نام ما افتد ***** بخشی از سخنرانی استیو جابز در سال 2005 در جشن فارغالتحصیلی دانشجویان دانشگاه استنفورد : آدم وقتی آینده را نگاه میکند شاید تأثیر اتفاقات مشخص نباشد ولی وقتی گذشته را نگاه میکند متوجه ارتباط این اتفاقها میشود. این یادتان نرود شما باید به یک چیز ایمان داشته باشید، به شجاعتتان، به سرنوشتتان، زندگیتان یا هر چیز دیگری. این چیزی است که هیچ وقت مرا نا امید نکرده است و خیلی تغییرات در زندگی من ایجاد کرده است … من هفده سالم بود یک جایی خواندم که اگر هر روز جوری زندگی کنید که انگار آن روز آخرین روز زندگیتان باشد شاید یک روز این نظر به حقیقت تبدیل بشود. این جمله روی من تأثیر گذاشت و از آن موقع به مدت سی و سه سال هر روز وقتی که من توی آینه نگاه میکنم از خودم میپرسم اگر امروز آخرین روز زندگی من باشد آیا باز هم کارهایی را که امروز باید انجام بدهم، انجام میدهم یا نه. هر موقع جواب این سؤال نه باشد من میفهمم تو زندگیام به یک سری تغییرات احتیاج دارم. به خاطر داشتن این که بالآخره یک روزی من خواهم مرد برای من به یک ابزار مهم تبدیل شده بود که کمک کرد خیلی از تصمیمهای زندگیام را بگیرم چون که تمام توقعات بزرگ از زندگی، تمام غرور، تمام شرمندگی از شکست، در مقابل مرگ رنگی ندارند … مرگ یک واقعیت مفید و هوشمند زندگی است. هیچ کس دوست ندارد که بمیرد حتی آنهایی که میخواهند بمیرند و به بهشت وارد شوند. ولی با این وجود مرگ واقعیت مشترک در زندگی همهی ماست. شاید مرگ بهترین اختراع زندگی باشد چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است. مرگ کهنهها را از میان بر میدارد و راه را برای تازهها باز میکند. یادتان باشد که زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگی کردن تو زندگی بقیه هدر ندهید. هیچ وقت توی دام غم و غصه نیافتید و هیچ وقت نگذارید که هیاهوی بقیه صدای درونی شما را خاموش کند و از همه مهمتر این که شجاعت این را داشته باشید که از احساس قلبیتان و ایمانتان پیروی کنید … کسی نیست، بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیم. بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم. بیا زودتر چیزها را ببینیم. ببین، عقربکهای فواره در صفحه ساعت حوض زمان را به گردی بدل میکنند. بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشیام. بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را " سهراب سپهری " ~~~~~ سالروز تولد سهراب سپهری به همه دوستدارانش مبارک در کوی خرابات، کسی را که نیاز است هشیاری و مستیش همه عین نماز است * آنجا نپذیرند صلاح و ورع امروز آنچ از تو پذیرند در آن کوی نیاز است * اسرار خرابات بجز مست نداند هشیار چه داند که درین کوی چه راز است؟ * تا مستی رندان خرابات بدیدم دیدم به حقیقت که جزین کار مجاز است * خواهی که درون حرم عشق خرامی؟ در میکده بنشین که ره کعبه دراز است * هان! تا ننهی پای درین راه ببازی زیرا که درین راه بسی شیب و فراز است * از میکدهها نالهی دلسوز برآمد در زمزمهی عشق ندانم که چه ساز است؟ * در زلف بتان تا چه فریب است؟که پیوست محمود پریشان سر زلف ایاز است * زان شعله که از روی بتان حسن تو افروخت جان همه مشتاقان در سوز و گداز است * چون بر در میخانه مرا بار ندادند رفتم به در صومعه، دیدم که فراز است * آواز ز میخانه برآمد که: عراقی در باز تو خود را که در میکده باز است « فخرالّدین عراقی » هزار معبد به یکی شهر … بشنو: گو یکی باشد معبد به همه دهر تا من آنجا برم نماز که تو باشی … چندان دخیل مبند که بخشکانیم ازشرم ناتوانی خویش درخت معجزه نیستم تنها یکی درختم موجی در آبکندی و جز اینم هنری نیست که آشیان تو باشم … تختت و تابوتت. یادگاریم و خاطره اکنون. دو پرنده یادمان پروازی و گلویی خاموش یادمان آوازی … " احمد شاملو " هیچ میدانی چرا چون موج د رگریز از خویشتن پیوسته می کاهم؟ زان که بر این پرده ی تاریک این خاموشی نزدیک آنچه میخواهم نمی بینم وآنچه می بینم نمی خواهم " شفیعی کدکنی " دست خط دهخدا درمقدمه (لغتنامه دهخدا ): پس آنچه را خواننده این کتاب میبیند تنها نتیجه یک عمر نیست بلکه نتیجه بسی عمرهاست. *** ای مرغ سحر! چو این شب تار بگذاشت ز سر سیاهکاری، وز نفحه ی روح بخش اسحار رفت از سر خفتگان خماری، بگشود گره ز زلف زرتار محبوبه ی نیلگون عماری، یزدان به کمال شد پدیدار و اهریمن زشتخو حصاری ، یاد آر ز شمع مرده یاد آر! ای مونس یوسف اندرین بند! تعبیر عیان چو شد ترا خواب، دل پر ز شعف، لب از شکرخند محسود عدو، به کام اصحاب ، رفتی برِ یار و خویش و پیوند آزادتر از نسیم و مهتاب، زان کو همه شام با تو یکچند در آرزوی وصال احباب ، اختر به سحر شمرده یاد آر! چون باغ شود دوباره خرّم ای بلبل مستمند مسکین! وز سنبل و سوری و سپرغم آفاق، نگار خانه یی چین، گل سرخ و به رخ عرق ز شبنم تو داده ز کف زمام تمکین ز آن نوگل پیشرس که در غم ناداده به نار شوق تسکین، از سردی دی فسرده، یاد آر! ای همره تیهِ پور عمران بگذشت چو این سنین معدود، و آن شاهد نغز بزم عرفان بنمود چو وعدِ خویش مشهود، وز مذبح زر چو شد به کیوان هر صبح شمیم عنبر و عود، زان کو به گناهِ قوم نادان در حسرت روی ارض موعود، بر بادیه جان سپرده ، یاد آر! چون گشت ز نو زمانه آباد ای کودک دوره ی طلائی! وز طاعت بندگان خود شاد بگرفت ز سر خدا ، خدائی ، نه رسم ارم ، نه اسم شدّاد، گِل بست زبان ژاژخائی ، زان کس که ز نوک تیغ جلاد مأخوذ به جرم حق ستائی پیمانه ی وصل خورده یاد آر! « علی اکبر دهخدا » هرگز از مرگ نهراسیده ام اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود هراس من باری همه از مردن در سر زمینیست که مزد گور کن از بهای آزادی آدمی افزون باشد سوختن، ساختن جستن، یافتن و آنگاه به اختیار برگزیدن و از خویشتن خویش بارو یی پی افکندن اگر مرگ را از این همه ارزشی افزون باشد حاشا ،حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم ( احمد شاملو ) ~~~~~~~~ دوازدهمین سالگرد درگذشت احمد شاملو چه فکر میکنی؟ که بادبان شکسته زورق به گل نشسته ای است زندگی؟ در این خراب ریخته که رنگ عافیت از او گریخته به بن رسیده راه بستهای است زندگی؟ چه سهمناک بود سیل حادثه که همچو اژدها دهان گشود زمین و آسمان ز هم گسیخت ستاره خوشه خوشه ریخت و آفتاب در کبود درههای آب غرق شد هوا بد است تو با کدام باد میروی؟ چه ابر تیرهای گرفته سینهی تو را که با هزار سال بارش شبانه روز هم دل تو وا نمیشود تو از هزارههای دور آمدی در این درازنای خون فشان به هر قدم نشان نقش پای توست در این درشتناک دیولاخ ز هر طرف طنین گامهای رهگشای توست بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام به خون نوشته نامهی وفای توست به گوش بیستون هنوز صدای تیشههای توست چه تازیانه ها که با تن تو تاب عشق آزمود چه دارها که از تو گشت سربلند زهی شکوه قامت بلند عشق که استوار ماند در هجوم هر گزند نگاه کن هنوز آن بلند دور آن سپیده، آن شکوفه زار انفجار نور کهربای آرزوست سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن سزد اگر هزار بار بیفتی از نشیب راه و باز رو نهی بدان فراز چه فکر میکنی؟ جهان چو آبگینهی شکستهای است که سرو راست هم در او شکسته مینمایدت چنان نشسته کوه در کمین درههای این غروب تنگ که راه، بسته مینمایدت زمان بیکرانه را تو با شمار گام عمر ما مسنج به پای او دمی است این درنگِ درد و رنج به سان رود که در نشیب دره سر به سنگ میزند رونده باش امید هیچ معجزی ز مرده نیست زنده باش! ه. الف. سایه شعر را با صدای شاعر دراینجا بشنوید آشنا خواهی گر ای دل با خود آن بیگانه را اول از بیگانه باید کرد خالی خانه را ~ آشناییهای آن بیگانه پرور بین، که من میخورم در آشنایی حسرت بیگانه را ~ چشم از آن چشم فسونگر بستن از نامردمیست واعظ کوته نظر کوته کن این افسانه را ~ گر گریزد عاشق از زاهد عجب نبود، که نیست الفتی با یکدگر دیوانه و فرزانه را ~ کاش میآمد شبی آن شمع در کاشانهام تا بسوزانم ز غیرت شمع هر کاشانه را ~ نیم جو شادی در آب و دانهٔ صیاد نیست شادمان مرغی که گوید ترک آب و دانه را ~ تا درون آمد غمش، از سینه بیرون شد نفس نازم این مهمان که بیرون کرد صاحبخانه را ~ دُر اشکم را عجب نبود اگر لعلش خرید جوهری داند بهای گوهر یکدانه را ~ بس که دارد نسبتی با گردش چشمان دوست زان فروغی دوست دارد گردش پیمانه را ( فروغی بسطامی ) هرکه مجنون نیست از احوال لیلی غافلست ~ قرب صوری در طریق عشق بعد معنویست ~ اهل معنی را از او صورت نمیبندد فراق ~ کی بمنزل ره بری تا نگذری از خویش ازآنک ~ گر چه من بد نامی از میخانه حاصل کردهام ~ ایکه دل با خویش داری رو بدلداری سپار ~ یاد ساحل کی کند مستغرق دریای عشق ~ عاشقانرا وعظ دانا عین نادانی بود ~ ترک جانان گیر خواجو یا برو جان برفشان « خواجوی کرمانی » ای شاه شاهان جهان، اللّه مولانا علی ای نور چشم عاشقان، اللّه مولانا علی خورشید باشد ذرهای از خاکدان کوی تو دریای عمّان شبنمی، اللّه مولانا علی ای رهنمای مؤمنان، اللّه مولانا علی ای سِرّ پوش غیبدان، اللّه مولانا علی تو حاکم هفت اختری، هم سالکان را رهبری هم مؤمنان را غمخوری، اللّه مولانا علی ای مرغ خوشالحان بخوان، اللّه مولانا علی تسبیح خود کن بر زبان، اللّه مولانا علی مجموع قرآن مدحتش، حمد و ثنا و عزتش نام بزرگی خدمتش، اللّه مولانا علی ای بنده شیرینزبان، از دیو گر خواهی امان هر دم برآور تو ز جان، اللّه مولانا علی « مولوی » حُسن باران این است که زمینی ست، ولی آسمانی شده است و به امداد زمین می آید... «مجتبی کاشانی» خاکی که به زیر پای هر نادانی است کفّ صنمیّ و چهرهٔ جانانی است هر خشت که بر کنگرهٔ ایوانی است انگشت وزیر یا سر سلطانی است « خیام » *** ابوالفتح و بقولی ابوحفص غیاث الدین عمر بن ابراهیم نیشابوری معروف به حکیم عمر خیام ، حکیم ، ریاضیدان و شاعر نامی ایران در قرن پنجم و اوایل قرن ششم هجری ( قرن یازدهم و دوازدهم میلادی ) است. این دانشمند کم نظیر ایرانی بین سالهای 430 تا 440 هجری در نیشابور یا حوالی آن متولد شد. وی یکی از بزرگترین ریاضیدانان و منجمان دوران اسلامی است و رساله ی جبر او یکی از برجسته ترین آثارقرون وسطایی در این علم شناخته شده است. به روایتی خیام، حسن صباح و خواجه نظامالملک به سه یار دبستانی معروف بودهاند که در بزرگی هر یک به راهی رفتند. حسن رهبری فرقهٔ اسماعیلیه را به عهده گرفت، خواجه نظام الملک سیاست مداری عظیم الشان شد و خیام شاعر و متفکری گوشه گیر گشت که در آثارش اندیشههای بدیع و دلهره و اضطرابی از فلسفه هستی و جهان وجود دارد برپایه داستان سه یار دبستانی این سه در زمان کودکی با هم قرار گذاشتند که هر کدام به جایگاهی رسید آن دو دیگر را یاری رساند. هنگامی که نظامالملک به وزیری سلجوقیان رسید به خیام فرمانروایی بر نیشابور و گرداگرد آن سامان را پیشنهاد کرد، ولی خیام گفت که سودای ولایتداری ندارد. پس نظامالملک دههزاردینار مقرری برای او تعیین کرد تا در نیشابور به او پرداختکنند. در مجموع ، خیام نیشابوری ریاضیدانی نابغه ، منجمی مبتکر ، حسابگری دقیق و شاعری بی نظیر بود که مسئله ی حرکت انتقالی زمین و اصلاح تقویم را پس از قرن ها با نبوغش به نحوی مطرح کرد که هنوز مایه ی استفاده ی رسمی جهان است. ابداع مثلث پاسکال در حساب ، بیان دو جمله ای نیوتن (بیونوم نیوتون) و کشف کـَمیـّت های متصل و منفصل برای نخستین بار در جبر ، چهار ضلعی "ساکری" ، اصل اول اقلیدس ، حل هندسی معادلات درجه 2 و3 قبل از دکارت درعلم هندسه ، از جمله اکتشافات وی به شمار می آمد . خیام ، اساس فرمول فضای محدود و مطلق را در علم فضائی و نسبی در هم ریخت و اولین ایرانی است که فرضیه ی نسبی را به طریق فلسفی بیان داشت . او دانشمندی است که با ترکیبی که از حل معادلات به وسیله دو سهمی و یک سهمی و یک دایره حل می کرد ، توانست 13 نوع مختلف معادلات ارائه کند و تمام مراکز علمی جهان به نامش افتخار می کنند. نام خیام به عنوان سراینده ی رباعیات نیز در جهان مشهور شده است . تو را دانش و دین رهاند درست ره رستگارى ببایدت جست به گفتار پیغمبرت راه جوى دل از تیرگىها بدین آب شوى چه گفت آن خداوند تنزیل و وحى خداوند امر و خداوند نهى که خورشید بعد از رسولانِ مِهْ نتابید بر کس ز بوبکر بِهْ عمر کرد اسلام را آشکار بیاراست گیتى چو باغ بهار پس از هر دوان بود عثمان گزین خداوند شرم و خداوند دین چهارم على بود جفت بتول که او را به خوبى ستاید رسول: که من شهر علمم عَلیَّم در است درست این سخن گفت پیغمبر است گواهى دهم کاین سخن راز اوست تو گوئى دو گوشم بر آواز اوست على را چنین دان و دیگر همین کز ایشان قوى شد به هرگونه دین « فردوسی » ***** 25 اردیبهشت روز بزرگداشت فردوسی گرامی باد بیا برویم خانهی خودمان هر چه باشد بهتر از بوی باد وُ بالشهای کهنهی این مسافرخانه است. روی زمین میخوابیم دفترِ ترانههای حافظ را زیر سر خواهیم گذاشت، صبح که از خوابِ فال و پیاله برمیخیزیم خانه پُر از بوی می و عطرِ شکوفه خواهد شد. این همان مطلبیست که از سهمِ سادهی همین زندگی به ما خواهد رسید. حالا دست از دوختن این دگمههای شکسته بردار، برایت پیراهنِ خوشرنگِ قشنگی خریدهام، وِل کن بیا برویم رو به نورِ چراغ بنشینیم اینجا دعای روشن هیچ دختری برآورده نمیشود به خدا خانهی خودمان خوب است، خانهی خودمان خوب است. برای بیژن جلالی که بی شک رفته تا باران ها را تماشا کند، رفته تا طوفان ها را به نظاره بنشیند، و افسوس که رفته تا دیگر باز ... . 1 من اولین نبوده و آخرین شاعر هم نخواهم بود. شعر خواهد بود تا آن هنگام که من اندوهگین نگاه تو باشم. 2 اما نه انگار خود خداست که درقالب کلمات پیش روی جهان ظاهر می شود. 3 میان بهشت و دوزخ و شاعر بند باز اندوهگین ست که با چوب دست کلمات تعادل هیچ را حفظ می کند. 4 شعر طناب محکمی ست که با آن می توان تا عمق ناشناخته ها رسید. 5 شعر، مدینه فاضله ای ست که آغوشش هنوز به روی جهان و جهانیان بازست. 6 که درتند باد کلمات راه رسیدن را با زبان شعر نشان می دهد اما خودش دربی نشانی ها خانه دارد. « امیر عسگری » سال ۵۴٠ هجری: عطاردر محل کسب خود مشغول به کار بود که درویشی از آنجا گذر کرد. درویش درخواست خود را با عطار در میان گذاشت، اما او همچنان به کار خود میپرداخت و درویش را نادیده گرفت. دل درویش از این رویداد چرکین شد و به عطار گفت: تو که تا این حد به زندگی دنیوی وابستهای، چگونه میخواهی روزی جان بدهی؟ عطار به درویش گفت: مگر تو چگونه جان خواهی داد؟ درویش گفت «این گونه ...»در همان حال کاسه چوبین خود را زیر سر نهاد و جان به جان آفرین تسلیم کرد. این رویداد اثری ژرف بر او نهاد که عطار دگرگون شد، کار خود را رها کرد و راه حق را پیش گرفت. عطار پس از این جریان مرید شیخ رکن الدین اکاف نیشابوریمیگردد و تا پایان عمر (حدود ۷۰ سال) با بسیاری از عارفان زمان خویش همسخن گشته و به گردآوری داستانهای صوفیه و اهل سلوک پرداختهاست. و بنا بر داستانی وی بیش از ۱۸۰ اثر مختلف به جای گذاشته که حدود ۴۰ عدد از آنان به شعر ودیگر نثر است. عطار در سال ۶۱۸ یا ۶۱۹ و یا ۶۲۶ در حملهٔ مغولان، به شهادت رسید. امروز : مقبره این عارف نامی درنیشابور گلباران شد. روز بزرگداشت عطار بود . از سروده های زیبای اوست : عزم آن دارم که امشب نیم مست پای کوبان کوزهی دردی به دست سر به بازار قلندر در نهم پس به یک ساعت ببازم هرچه هست تا کی از تزویر باشم خودنمای تا کی از پندار باشم خودپرست پردهی پندار میباید درید توبهی زهاد میباید شکست وقت آن آمد که دستی بر زنم چند خواهم بودن آخر پایبست ساقیا در ده شرابی دلگشای هین که دل برخاست غم در سر نشست تو بگردان دور تا ما مردوار دور گردون زیر پای آریم پست مشتری را خرقه از سر برکشیم زهره را تا حشر گردانیم مست پس چو عطار از جهت بیرون شویم بی جهت در رقص آییم از الست من بسیار گریسته ام هنگام که آسمان ابری است مرا نیت آن است که از خانه بدون چتر بیرون باشم من بسیار زیسته ام اما اکنون مراد من است که از این پنجره برای باری جهان را آغشته به شکوفه های گیلاس بی هراس بی محابا ببینم « احمد رضا احمدی » اگر با تمام وجود بخواهی که روز شود « سید علی صالحی » به جمشید بر گوهر افشاندند میو جام و رامشگران خواستند « فردوسی » دوش پیری یافتم در گوشهی میخانهئی در کشیده از شراب نیستی پیمانهئی گفت درمستان لایعقل بچشم عقل بین ور خرد داری مکن انکار هر دیوانهئی گر چه ما بنیاد عمر از باده ویران کردهایم کی بود گنجی چو ما در کنج هر ویرانهئی روشنست این کانکه از سودای او در آتشیم شمع عشقش را کم افتد همچو ما پروانهئی دل بدلداری سپارد هر که صاحبدل بود کانکه جانی باشدش نشکیبد از جانانهئی آشنائی را بچشم خویش دیدن مشکلست زانکه او دیدار ننماید بهر بیگانهئی هر که داند کاندرین ره مقصد کلی یکیست هر زمانی کعبهئی برسازد از بتخانهئی دل منه بر ملک جم خواجو که شادروان عمر یا بافسونی رود بر باد یا افسانهئی حیف باشد چون تو شهبازی که عالم صید تست در چنین دامی شده نخجیر آب و دانهئی « خواجوی کرمانی » من مست می عشقم هشیار نخواهم شد وز خواب خوش مستی بیدار نخواهم شد امروز چنان مستم از بادهی دوشینه تا روز قیامت هم هشیار نخواهم شد تا هست ز نیک و بد در کیسهی من نقدی در کوی جوانمردان عیار نخواهم شد آن رفت که میرفتم در صومعه هر باری جز بر در میخانه این بار نخواهم شد از توبه و قرایی بیزار شدم، لیکن از رندی و قلاشی بیزار نخواهم شد از دوست به هر خشمی آزرده نخواهم گشت وز یار به هر زخمی افگار نخواهم شد چون یار من او باشد، بییار نخواهم ماند چون غم خورم او باشد غمخوار نخواهم شد تا دلبرم او باشد دل بر دگری ننهم تا غم خورم او باشد غمخوار نخواهم شد چون ساختهی دردم در حلقه نیارامم چون سوختهی عشقم در نار نخواهم شد تا هست عراقی را در درگه او باری بر درگه این و آن بسیار نخواهم شد « فخرالدین ابراهیم عراقی » این عشق ماندنی «حمید مصدق » چون چراغ لاله سوزم د رخیابان شما پرندگان... « رسول یونان » خشک آمد کشتگاه من در کنار کشت همسایه گر چه می گویند: « می گریند بر ساحل نزدیک سوگواران در میان سوگواران.» قاصد روزان ابری، داروک! کی می رسد باران؟ بر بساطی که بساطی نیست در درون کومه ی تاریک من که ذره ای با آن نشاطی نیست و جدار دنده های نی به دیوار اطاقم دارد از خشکیش می ترکد چون دل یاران که در هجران یاران قاصد روزان ابری، داروک! کی می رسد باران؟ « نیما یوشیج » ندانـــم کجــا دیــدهام در کـتـاب که ابلیس را دید شخصی به خواب بــرازنده ی بــزم و ایــوان و گـاه نــدارند خلـق از جمـالت خــبر به گـرمابه در زشت بنـگاشتند ولـیکـن قلـم در کـف دشمـن است!! پوستینی کهنه دارم من جز پدر آیا کسی را میشناسم من جز پدرم آری این دبیر گیج و گول و کوردل: تاریخ لیک هیچت غم مباد از این من یقین دارم که در رگهای من پوستینی کهنه دارم من سالها زین پیشتر در ساحل پر حاصل جیحون باز او ماند و سه پـ .ـستان و گل زوفا روز رحلت پوستینش را به ما بخشید سالها زین پیشتر من نیز پوستینی کهنه دارم من های، فرزندم کو ،کدامین جبّهی زربَفت رنگین میشناسی تو [لاله جانم] کتاب: آخر شاهنامه آه ، باز این دل سرگشته من سینه بی عشق مباد! « فریدون مشیری » در سایه سار نخل ولایت « علی موسوی گرما رودی » شب عبور شما را شهاب لازم نیست که با حضور شما آفتاب لازم نیست در این چمن که ز گلهای برگزیده پر است برای چیدن گل ، انتخاب لازم نیست خیال دار تو را خصم از چه می بافد ؟ گلوی شوق که باشد طناب لازم نیست ز بس که گریه نکردم غرور بغض شکست برای غسل دل مرده آب لازم نیست کجاست جای تو ؟ - از آفتاب می پرسم - سوال روشن ما را جواب لازم نیست ز پشت پنجره بر خیز تا به کوچه رویم برای دیدن تصویر ، قاب لازم نیست « قیصر امین پور » دوستی گفت:"صبر کن زیراکه صبر،کار تو خوب زود کند آب رفته به جوی باز آرد کارها به از آنچه بود کند" گفتم:"ار آب رفته باز آید ماهی مرده را چه سود کند؟" «جمال الدین اصفهانی » موجیم و وصل ما، از خود بریدن است ساحل بهانهای است، رفتن رسیدن است تا شعله در سریم، پروانه اخگریم شمعیم و اشک ما، در خود چکیدن است ما مرغ بی پریم، از فوج دیگریم پرواز بال ما، در خون تپیدن است پر میکشیم و بال، بر پردهی خیال اعجاز ذوق ما، در پر کشیدن است ما هیچ نیستیم، جز سایهای ز خویش آیین آینه، خود را ندیدن است گفتی مرا بخوان، خواندیم و خامشی پاسخ همین تو را، تنها شنیدن است بی درد و بی غم است، چیدن رسیده را خامیم و درد ما، از کال چیدن است « قیصر امین پور » جهان را به شاعران بسپارید « محمد رضا عبدالملکیان » وای ، باران باران ؛ شیشه ی پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟ آسمان سربی رنگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ می پرد مرغ نگاهم تا دور وای ، باران باران ؛ پر مرغان نگاهم را شست خواب رؤیای فراموشیهاست خواب را دریابم که در آن دولت خاموشیهاست من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم و ندایی که به من می گوید : "گر چه شب تاریک است دل قوی دار ، سحر نزدیک است " « حمید مصدق » فقر گرسنگی نیست « دکتر علی شریعتی » از هر آستینم برایت چند تعریف آماده و کامل که مو لای درزش نرود بیرون میکشیدم در این سن و سال اما فقط میتوانم دستت را که هنوز بوی سیب میدهد بگیرم و بازگردانمت به صبح آفرینش از پروردگار بخواهم به جای خاک و گِل و دنده ی گمشدهی من اینبار قلممو به دست بگیرد و تو را به شکل آب بکشد رها از زندان پوست و داربست استخوانهایت و مرا به شکل یک ماهی خونگرم که بیتو بودنش مصادفست با هلاکت بی برو برگرد. « عباس صفاری » ای خشم به جان تاخته توفان شرر شو ای بغض گل انداخته فریاد خطر شو ای روی برافروخته، خود پرچم ره باش ای مشت برافراخته، افراختهتر شو ای حافظ جان وطن از خانه برون آی از خانه برون چیست که از خویش به در شو گر شعله فرو ریزد، بشتاب و میندیش ور تیغ فرو بارد، ای سینه سپر شو خاک پدران است که دست دگران است هان ای پسرم، خانه نگهدار پدر شو! دیوار مصیبتکدهی حوصله بشکن شرم آیدم از این همه صبر تو، ظفر شو تا خود جگر روبهکان را بدرانی چون شیر درین بیشه سراپای جگر شو مسپار وطن را به قضا و قدر ای دوست خود بر سرِ این، تن به قضا داده قدر شو فریاد به فریاد بیفزای، که وقت است در یک نفس تازه اثرهاست، اثر شو ایرانی آزاده! جهان چشم به راه است ایران کهن در خطر افتاده، خبر شو! مشتی خس و خارند، به یک شعله بسوزان بر ظلمت این شام سیه، فام سحر شو « فریدون مشیری » **** دریافت فایل صوتی با صدای شهرام ناظری گفتمش شیرین ترین آواز چیست ؟ « هوشنگ ابتهاج » این کیست این، این کیست این، این یوسف ثانیست این « مولانا » چه تواناست قلمی که هیچگاه تاریخ انقضا ندارد « دکترعلی شریعتی » دیرینه سالهاست که در دیدگاه من - شبهای ماهتاب چو دریاست آسمان وین تک ستاره های درخشان بیشمار - سیمین حبابهاست که بر سطح آبهاست ***** در دیدگاه من - این ماه پرفروغ که بیتاب می رود سیمینه زورقیست که بر آب می رود رخشان شهابها که پراکنده می خزند - هستند ماهیان سبکخیز گرمپوی - کاندر پی شکار، شتابنده می خزند. ***** در دیدگاه من - دریاست آسمان و ندارد کرانه ای جز بی نشانگی - از ساحلش نبوده خرد را نشانه ای گفتم شبی به خویش: این آسمان پیر - بحریست بیکرانه ولی چشم من مدام - دنبال ناخداست پس ناخدا کجاست؟ در گوش من چکید صدایی که نرم گفت: دریاست آسمان و در آن ناخدا "خداست « مهدی سهیلی » بعد از نوروز مهمترین جشن ایرانیان باستان جشن مهرگان بوده که در16 مهرماه برگزارمیشده و نوید شروع تغییر فصل هم به شمار می رفته. ایرانیان قدیم این روز را گرامی داشته و به تهیه غذاهای مخصوص مراسم دعا برای درگذشتگان می پرداختند. همچنین لباسهای رنگین می پوشیدند و ساز و نواهای مخصوص مهرگان داشته اند.به این روز ( هنتگامه خورشید ) نیز گفته اند. روز مهر و ماه مهر و جشن فرخ مهرگان مهر بفزا ای نگار ماه چهر مهربان مهربانی کن به جشن مهرگان و روز مهر مهربانی کن به روز مهر و جشن مهرگان جام را چون لاله گردان از نبید باده رنگ وندر آن منگر که لاله نیست اندر بوستان کاین جهان را ناگهان از خرمی امروز کرد بوستان نو شکفته عدل سلطان جهان « مسعود سعد سلمان » سر از دریا برون آورد خورشید « فریدون مشیری» ماه اول پاییز نوید شروع جشنواره رنگ ها درطبیعت ، دردل خود شاهد تولدمردیست به لطافت باران ، قلبی به سفیدی دانه های انار که عشق را با کلام به پرواز درمیاورد . روحی لطیف که به حق متولد ماه مهرست . وی کلمه را دراشعارش جان بخشید و درشناخت مفاهیم طرحی نو درانداخت. سهراب سپهری، ۱۵ مهرماه سال ۱۳۰۷ در کاشان متولد شد. صدای پای آب از سروده های محبوب اوست این سروده را با صدای خسرو شکیبایی نفس اژدرهاست او کی مرده است از غم بی آلتی افسرده است *** گزیده ای از حکایت مارگیر که اژدهای فسرده را مرده پنداشت در ریسمانهاش پیچید و آورد به بغداد: یک حکایت بشنو از تاریخگوی تا بری زین راز سرپوشیده بوی مارگیر اندر زمستان شدید مار میجست اژدهایی مرده دید مارگیر آن اژدها را بر گرفت سوی بغداد آمد از بهر شگفت اژدهایی چون ستون خانهای میکشیدش از پی دانگانهای کاژدهای مردهای آوردهام در شکارش من جگرها خوردهام او همی مرده گمان بردش ولیک زنده بود و او ندیدش نیک نیک او ز سرماها و برف افسرده بود زنده بود و شکل مرده مینمود تا به بغداد آمد آن هنگامهجو تا نهد هنگامهای بر چارسو بر لب شط مرد هنگامه نهاد غلغله در شهر بغداد اوفتاد مارگیری اژدها آورده است بوالعجب نادر شکاری کرده است جمع آمد صد هزاران خامریش صید او گشته چو او از ابلهیش منتظر ایشان و هم او منتظر تا که جمع آیند خلق منتشر مردم هنگامه افزونتر شود کدیه و توزیع نیکوتر رود و اژدها کز زمهریر افسرده بود زیر صد گونه پلاس و پرده بود بسته بودش با رسنهای غلیظ احتیاطی کرده بودش آن حفیظ در درنگ انتظار و اتفاق تافت بر آن مار خورشید عراق آفتاب گرمسیرش گرم کرد رفت از اعضای او اخلاط سرد مرده بود و زنده گشت او از شگفت اژدها بر خویش جنبیدن گرفت خلق را از جنبش آن مرده مار گشتشان آن یک تحیر صد هزار با تحیر نعرهها انگیختند جملگان از جنبشش بگریختند میشکست او بند و زان بانگ بلند هر طرف میرفت چاقاچاق بند بندها بسکست و بیرون شد ز زیر اژدهایی زشت غران همچو شیر در هزیمت بس خلایق کشته شد از فتاده و کشتگان صد پشته شد مارگیر از ترس بر جا خشک گشت که چه آوردم من از کهسار و دشت گرگ را بیدار کرد آن کور میش رفت نادان سوی عزرائیل خویش اژدها یک لقمه کرد آن گیج را سهل باشد خونخوری حجاج را خویش را بر استنی پیچید و بست استخوان خورده را در هم شکست نفست اژدرهاست او کی مرده است از غم و بی آلتی افسرده است گر بیابد آلت فرعون او که بامر او همیرفت آب جو آنگه او بنیاد فرعونی کند راه صد موسی و صد هارون زند کرمکست آن اژدها از دست فقر پشهای گردد ز جاه و مال صقر اژدها را دار در برف فراق هین مکش او را به خورشید عراق تا فسرده میبود آن اژدهات لقمهٔ اویی چو او یابد نجات مات کن او را و آمن شو ز مات رحم کم کن نیست او ز اهل صلات «مولوی - مثنوی معنوی - دفتر سوم» ...ساقی امشب باده دردف می کنند مستی مارامضاعف می کنند... ای دوست شاد باش که شادی سزای توست این گنج مزد طاقت رنج آزمای توست صبح امید و پرتو دیدار و بزم مهر ای دل بیا که این همه اجر وفای توست این باد خوش نفس به مراد تو می وزد رقص درخت و عشو ی گل در هوای توست شب را چه زهره کز سر کوی تو بگذرد ؟ کان آفتاب سایه شکن در سرای توست خوش می برد تو را به سر چشمه ی مراد این جست و جو که در قدم رهگشای توست ای بلبل حزین که تپیدی به خون خویش یاد تو خوش که خنده ی گل خون بهای توست دیدی دلا که خون تو آخر هدر نشد کاین رنگ و بوی گل همه از نافه های توست پنهان شدی چو خنده در این کوهسار و باز هر سو گذار قافله های صدای توست از آفتاب گرمی دست تو می چشم برخیز کاین بهار گل افشان برای توست با جان سایه گرچه در آمیختی چو غم ای دوست شاد باش که شادی سزای توست « هوشنگ ابتهاج » بیا برویم روبروی باد شمال , آنسوی پرچین گریه ها سر پناهی خیس از مژه های ماه را بلدم که بیراه ی دریا نیست . دیگر از این همه سلام ضبط شده بر آداب لاجرم خسته ام . بیا برویم . آنسوی هرچه حرف و حدیث امروز است همیشه سکوتی برای آرامش و فراموشی ما باقیست . می توانیم بدون تکلم خاطره ای حتی ،کامل شویم. می توانیم دمی در برابر جهان ، به یک واژه ساده قناعت کنیم. من حدس می زنم از آواز آن همه سال و ماه هنوز بیت ساده ای از غربت گریه را به یاد آورم . من خودم هستم . بی خود این آیینه را روبروی خاطره مگیر . هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است . تنها شبی هفت ساله خوابیدم و بامدادان هزار ساله برخاستم. ( از آلبوم نامه ها-علی صالحی ) یقیندرم اثر امشو به های های مو نیست که یارمسته و گوشش به گریه های مو نیست خداخداچه ثمر ای موذنا کامشو خداخدای شمایه خداخدای مو نیست نمودخونمه پامال و خونبهامه نداد زدم چوبردمنش دست گفت پای مو نیست بریزخونمه با دست نازنین خودت چره کهبهتر از ایی هیچه خونبهای مو نیست بهاراگر امشو صدبار بمیرم از غم دوست به جرمعشق و محبت هنوز جزای مو نیست « ملک الشعرای بهار » *** این شعر زیبای ملک الشعرای بهار را که به زمان محلی خراسانی گفته شده ، استاد در آخرین اثر خودشان یعنی آلبوم تمنا منتشر کردندبا همراهی تنبک فرزندشان آیین مشکاتیان.خیلی شعر روان و پر سوزیست ، به جرات میتوانم بگویم که آلبوم تمنا قوی ترین کار شادروان استاد مشکاتیان بود.قطعات آوازی با صلابت و ظرافت بی نظیری در این آلبوم اجرا شده اند روحش قرین رحمت و عشق باد دید مجنون را عزیزی دردناک کومیان رهگذر می بیخت خاک گفت: ای مجنون! چه می جویی چنین گفت لیلی را همی جویم یقین گفت: لیلی را کجا یابی ز خاک؟ کی بود دَر خاک شارع دَُرٌ پاک؟ گفت: من می جویمش هرجا که هست بوک جایی یک دمش آرم به دست « عطار نیشابوری » قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی... مرا فریاد کن « احمد شاملو » ثواب روزه و حج قبول آن کس بَُرد که خاک میکده عشق را زیارت کرد آنچه من می بینم ماندن دریاست ، رستن وازنورستن باغ است ، گشتن شب به سوی روز است ، گذرا بودن موج وگل و شبنم نیست . گرچه ما می گذریم ، راه می ماند . غم نیست . « اسماعیل خویی » ورقی فرض کن یک روی در تو،یک روی در یار یا هر که هست. آن روی که سوی تو بود خواندی؟ آن روی که در یار است نیز بباید خواندن. « شمس تبریزی » 4شهریور 1369 ،مهدی اخوان ثالث متخلص به «م.امید» شاعر معاصر و بانی سبک نوخراسانی روی در نقاب خاک کشید . اخوان ثالث در طوس خراسان متولد شد و بعد از تحصیلات در تهران تدریس را اغاز کرد. اخوان ثالث در همین ایام همکاری خود را با مطبوعات و رادیو و تلویزیون شروع کرد. اخوان ثالث را بانی شعر نو خراسانی و شاعری نو اور می دانند زیرا شعر او در شعر خراسان ریشه دارد. م.امید ابتدا شاعری غزلسرا و قصیده گو بود و اشعارش به غزلهای استاد شهریار شباهت داشت اما از د ومین مجموعه شعرش بنام «زمستان» به شعر نیمایی روی آورد. اشعار اخوان فراز و فرودهای بسیار دارد اما در مجموع به سبب پیوند ش با گذشته های ادبی و تاریخی این مرز و بوم ماند نی است . «زمستان، ارغنون، اخر شاهنامه و تورا ای کهن بوم و بر دوست دارم» از آثار مشهور اخوان ثالثند. منزلی در دوردستی هست بی شک هر مسافر را اینچنین دانسته بودم ، وین چنین دانم لیک ای ندانم چون و چند ! ای دور تو بسا کاراسته باشی به ایینی که دلخواه ست دانم این که بایدم سوی تو آمد ، لیک کاش این را نیز می دانستم ، ای نشناخته منزل که از این بیغوله تا آنجا کدامین راه یا کدام است آن که بیراه ست ای برایم ، نه برایم ساخته منزل نیز می دانستم این را ، کاش که به سوی تو چها می بایدم آورد دانم ای دور عزیز ! این نیک می دانی من پیاده ی ناتوان تو دور و دیگر وقت بیگاه ست کاش می دانستم این را نیز که برای من تو در آنجا چها داری گاه کز شور و طرب خاطر شود سرشار می توانم دید از حریفان نازنینی که تواند جام زد بر جام تا از آن شادی به او سهمی توان بخشید ؟ شب که می اید چراغی هست ؟ من نمی گویم بهاران ، شاخه ای گل در یکی گلدان یا چو ابر اندهان بارید ، دل شد تیره و لبریز ز آشنایی غمگسار آنجا سراغی هست ؟ « مهدی اخوان ثالث » می دانم حالا سالهاست که دیگر هیچ نامه ای به مقصد نمی رسد حالا بعد از آن همه سال،آن همه دوری آن همه صبوری من دیدم از همان سر صبح آسوده هی بوی بال کبوتر و نای تازه نعنای نورسیده می آید پس بگو قرار بود که تو بیایی و ...من نمی دانستم! دردت به جان بی قرار پر گریه ام پس این همه سال و ماه ساکت من کجا بودی؟ حالا که آمدی حرف ما بسیار، وقت ما اندک، آسمان هم که بارانی ست...! به خدا وقت صحبت از رفتن دوباره و دوری از دیدگان دریا نیست! سر به سرم می گذاری...ها؟ می دانم که می مانی پس لااقل باران را بهانه کن دارد باران می آید. مگر می شود نیامده باز به جانب آن همه بی نشانی دریا برگردی؟ پس تکلیف طاقت این همه علاقه چه می شود؟! تو که تا ساعت این صحبت ناتمام تمامم نمی کنی،ها!؟ باشد گریه نمی کنم گاهی اوقات هر کسی حتی از احتمال شوقی شبیه همین حالای من هم به گریه می افتد، چه عیبی دارد! اصلا چه فرقی دارد هنوز باد می آید،باران می آید. حالا کم نیستند ،اهل هوای علاقه و احتمال که فرق میان فاصله را تا گفتگوی گریه می فهمند فقط وقتشان اندک و حرفشان بسیار و آسمان هم که بارانی ست...! « سید علی صالحی » به دریا مى زدم در باد و آتش خانه مى کردم چه مى شد آه اى موساى من، من هم شبان بودم تمام روز و شب زلف خدا را شانه مى کردم نه از ترس خدا، از ترس این مردم به محرابم اگر مى شد همه محراب را میخانه مى کردم اگر مى شد به افسانه شبى رنگ حقیقت زد حقیقت را اگر مى شد شبى افسانه مى کردم چه مستى ها که هر شب در سر شوریده مى افتاد چه بازى ها که هر شب با دل دیوانه مى کردم یقین دارم سرانجام من از این خوبتر مى شد اگر از مرگ هم چون زندگى پروا نمى کردم سرم را مثل سیبى سرخ صبحى چیده بودم کاش دلم را چون انارى کاش یک شب دانه مى کردم « علی رضا قزوه » زندگی بس زیباست در پس پروانه بارشی از شبنم با طلوع گل سرخ بازکن پرده تو از سینه شب شعله ای ناب تر از جنس طلوع وزشی نرم تر از جنس نسیم بر سراپای وجود. عطر ایمان و صفا از درون گل سرخ زندگی بس زیباست در پس پروانه در دل این گل سرخ... « حسین اسفندیار » **** از وبلاگ « سریون » انتخاب شده است ای خفته خوار بر ورق روزنامه ها زار و زبون، ذلیل و زمینگیر و مستمند نه شورو حال و عاطفه ، نه جادوی کلام نی رمزی از زمانه و نی پاره ای ز پند نه رقص واژه ها ، نه سماع خوش حروف نه پیچ و تاب معنی، بر لفظ چون سمند یا رب کجا شد آن فر و فرمانروایی ات از ناف نیل تا لبهّ رود هیرمند یا رب چه بود آنکه دل شرق می تپید با هر سرود دلکشت، از دجله تا زرند فردوسی ات به صخرهّ ستوار واژه ها معمار باستانی آن کاخ سربلند ملاح چین، سرودهّ سعدی، ترانه داشت آواز برکشیده برآن نیلگون پرند روزی که پایکوبان رومی فکنده بود صید ستارگان را در کهکشان کمند از شوق هر سرودهّ حافظ به ملک فارس نبض زمانه می زد ، از روم تا خجند فرسنگ های فاصله، از مصر تا به چین کوته شدی به معجز یک مصرع بلند اکنون میان شاعر و فرزند و همسرش پیوند بر قرار نیاری به چون و چند زیبد کزین ترقی معکوس در زمان از بهر چشم زخم ، بر آتش نهی سپند! کاین گونه ناتوان شدی اندر لباس نثر بی قرب تر ز پشگل گاوان و گوسپند جیغ بنفش آمد و گوش زمانه را آکند از مزخرف و آزرد زین گزند جای بهار و ایرج وپروین جاودان جای فروغ و سهراب و امید ارجمند ، بگرفت یافه های گروهی گزافه گوی کلپتره های جمعی درجهل خود به بند آبشخور تو بود ، هماره ضمیر خلق از روزگار گاهان وز روزگار زند واکنون سخنورانت یک سطر خویش را در یاد خود ندارند از زهر تا به قند در حیرتم ز خاتمهّ شومت ای عزیز ای شعر پارسی که بدین روزت اوفکند؟! « شفیعی کدکنی » در پشت چهار چرخه ی فرسوده ای کسی خطی نوشته بود: «من گشته ام نبود. تو دیگر نگرد ، نیست!» این آیه ملال در من هزار مرتبه تکرار گشت و گشت چشمم برای این همه سرگشتگی گریست چون دوست در برابر خود می نشاندمش تا عرصه ی بگو و مگو می کشاندمش در جستجوی آب حیاتی؟در بیکران این ظلمت آیا ؟ در آرزوی رحم; عدالت;دنبال عشق؟ دوست؟… ما نیز گشته ایم «و آن شیخ با چراغ همی گشت» آیا تو نیز-چون او- انسانت آرزوست؟ گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان: ما را تمام لذت هستی به جستجوست پویندگی تمامی معنای زندگی است «هرگز نگرد نیست» سزاوار مرد نیست… « فریدون مشیری » آقای( محمد رضا حسنی مود ) درطنزی بدون شرح توصیف زیبایی از مشهد ارائه کرده اند، ولی من فکر می کنم شرح آن برای دوستانی که با شهرمشهد آشنایی کامل ندارند لازم است ، تمام اسامی خیابانها و میادین و محله های شهر هستند و اگر موقعیت و تاریخ مشهد را بدانید به ظرافت طبع شاعر بیشتر پی خواهید برد: *** سلام این جا مشهداست طنزی بدون شرح سلام این جا مشهد است به هر طرف که روکنی عقربه نگاهت،به سمت حرم می چرخد آن جا بهشت را می نوشی. هر چه شیخ است ،اطراف حرم است: شیخ طوسی ، شیخ طبرسی ، شیخ بهایی... در زیرگذر حرم، با اشتباهی کوچک به جای امام رضا، نواب روبرویت سبز می شود نواب تورا به میدان عدالت می برد - همان میدان اعدام سابق- با معلم پس ازدانش آموز و دانشجو به زندان می رسی زندان سر میدان تربیت است فرهنگ نرسیده به تربیت، بن بست می شود آموزش و پرورش ، در حاشیه فرهنگ است دانشجو درست روبروی هفت تیر است هفت تیر سریع به پیروزی میرسد پس از استقلال ، از آزادی که بگذری به جمهوری اسلامی می رسی صدا وسیما، سر جمهوری اسلامی است در صدا وسیما،به نوفل لوشاتو باز میشود جمهوری اسلامی را شهید منتظری به بعثت می رساند مصلی پراست ازعمده فروش ها کوکاکولا درست وسط کوثراست باغ ملی روبروی کنسولگری پاکستان است شرکت نفت روبروی اوقاف وامور خیریه است پروما درجانباز است ، اما جانبازی آن جا نمی بینی در فلسطین یک سرزمین ورود ممنوع وجود دارد به نام باغ بزرگ ملک آباد دادگستر ی روبروی سازمان تبلیغات است ارشاد ادامه ی قاضی طباطبایی است فرمانداری، در مرکز پاسداران است بیمارستان امدادی را وسط فداییان اسلام ساخته اند فرودگاه ،درامتداد جمهوری اسلامی است. بسیج همان برق سابق است که به ضد می خورد ولایت، به وسط وحدت می خورد امت از وحدت شروع می شود و به بعثت ختم می شود در دانشگاه ابتدا به دکترا می رسی آخرش به سراب از دروازه طلایی تا سراب ده قدم فاصله است ***** مشهد یک تهران دیگر است در وکیل آباد بوق قطارها، چرتت را پاره می کند دانشگاه فردوسی سر میدان آزادی است اما دری به آن ندارد از امام علی تا امام حسین وامام هادی این طرف شهر خبری نیست در سجاد ، سجاده سخت گیرمی آید عوضش نسترن هست ، نیلوفر هست بنفشه و مرجان ولاله هم هستند - از شمالی تا جنوبی شان- البته امین و حامد وسینا هم هستند خیام خیلی چراغ قرمز دارد به ویژه وقتی به سجاد می خورد سعدی فقط صوتی و تصویری است پل حافظ چهارراه گاراژدارهاست در توس کاوه ی آهنگر تا توانسته آهن فروشی زده است دنبال ایرج میرزا نگرد! اورا از شهر بیرون کرده اند میرزاده عشقی را به جهان آرا بخشیده اند عشقی امیر کبیر را قطع می کند امیر کبیر بهشتی را گاز ، شرقی و غربی است مطهری شرقی وغربی نیست-فقط شمالی وجنوبی ست- چمران به چهارطبقه می خورد کوهسنگی از شریعتی شروع میشود مدتی است علاقمندان سیدی بیشتر شده اند چون امسال خیلی سبز شده است در الهیه یک متر زمین ، خدا تومان قیمت دارد شهرک ناجا پراست از: نرگس،شکوفه،نسیم،یاس،اختر،سنبل ، بنفشه و... قاسم آباد خیلی شلوغ است یک خیابان حسابی آن دکتر حسابی است شیرپاستوریزه درحجاب است دکتر حسابی،دکتر شریعتی، دکتر یوسفی و ادیب، همگی حجاب را قطع می کنند آخر حجاب ، میثاق است آخر میثاق هم، نمایشگاه. که تمام شهر را دربرمی گیرد مردم عبادی را دوست دارند چون از شهدا شروع میشود و به امام حسین می رسد در میدان شهدا،جای لاله ها را ساختمانهای شیک می گیرند - چند سال است شهدا را به کلی نبش کرده اند- این جا همه پدیده را دوست دارند چون از همه قشنگ تر و با کلاس تر است این جا مردم زیاد به ویرانی می روند به هارونیه و حصار می روند بند گلستان را ، آنها گلستان کرده اند خواص بیشتر به چاه خاصه می روند شبها به چالیدره! راستی خانه ما میدان حر است آخرسرافرازان!! « محمد رضا حسنی مود » گلی از شاخه اگر می چینیم و به بادش ندهیم و شبی چند از آن را هی بخوانیم و ببوسیم و معطر بشویم *** از وبلاگ خانم فریده جلیلوند انتخاب شده است خویش را باور کن هیچ کس جز تو نخواهد آمد هیچ کس بر در این خانه نخواهد کوبید شعله روشن این خانه تو باید باشی هیچ کس جز تو نخواهد تابید سرو آزاده این باغ تو باید باشی هیچ کس چون تو نخواهد رویید ابر این پهنه توباید باشی هیچ کس جز تو نخواهد بارید رعد این صحنه تو باید باشی هیچ کس جز تو نخواهد غرید چشمه جاری این دشت تو باید باشی هیچکس بر در این خانه نخواهدکوبید و نمی گوید برخیز که صبح است بهار آمده است تو بهاری آری خویش را باور کن « مجتبی کاشانی » به مجنون گفت روزی عیب جویی از جوانمرد پرسیدند: این روزها که می گذرد ، هر روز « قیصر امین پور » پادشاهى که به شب،برقع پوش می کشد بار گدایان بر دوش تا نشد پردگى آن سر جلى نشد افشا که على بود على شاهبازى که به بال و پرواز می کند در ابدیت،پرواز در جهانى همه شور و همه شر «ها علىٌ بشر کیف بشر!؟» شبروان،مست ولاى تو،على جان عالم به فداى تو،على « شهریار » روزهای برفی روزهای بارانی روزهای آفتابی چون آب رودخانه ای می گذرند و ما را چون سنگ ریزه ای همراه خود می برند « بیژن جلالی » اگر کسی مرا خواست بگویید رفته باران ها را تماشا کند و اگر اصرار کرد بگویید برای دیدن توفان ها رفته است و اگر باز هم سماجت کرد بگویید رفته است تا دیگر باز نگردد « بیژن جلالی » در ما روز آغاز شد محراب مرا خواند و به ستایش ایستادم زمین پر از دوستی است و کشتزاران شاداب باران برکت دیشب درختان زیباترین شعرشان را سرودند برویم و « قصیده ی درخت » را تمام کنیم « فرخ تمیمی » دوش که غم پرده ما میدرید خار غم اندر دل ما میخلید * در بَرِ استاد خرد پیشهام طرح نمودم غم و اندیشهام * کاو به کف آیینه تدبیر داشت بخت جوان و خرد پیر داشت * پیر خرد پیشه و نورانیام برد ز دل زنگ پریشانیام * گفت که «در زندگی آزاد باش! هان! گذران است جهان شاد باش! * رو به خودت نسبت هستی مده! دل به چنین مستی و پستی مده! * زانچه نداری ز چه افسردهای و زغم و اندوه دل آزردهای؟! * گر ببرد ور بدهد دست دوست ور بِبَرد ور بنهد مُلک اوست * ور بِکِشی یا بکُشی دیو غم کج نشود دست قضا را قلم * آنچه خدا خواست همان میشود وانچه دلت خواست نه آن میشود « علامه طباطبایی » منم که داغ سرودن از ابتدای همیشه گره گره شده در هستی ام برای همیشه (( منم که شهره ی شهرم )) به پرسه های همیشه گواهی اند غزل هایی از خدای همیشه در این زمانه ی تنگ برو بیای همیشه ؛ خدا نشانده دلم را در استوای همیشه صدا زدند مرا : ای غزلسرای همیشه ! چنین که خیمه زدی در فراخنای همیشه « زنی برای سرودن ، زنی برای همیشه » « سودابه مهیجی » هرگاه که انسانی دروغ میگوید بخشی از جهان را به قتل میرساند. اینها مرگهای کمرنگی هستند که انسانها به اشتباه زندگی مینامند.

گل از شاخه تابید خورشید وار
چو آغوش نوروز پیروز بخت
... گشوده رخ و بازوان درخت
گل افشانی ارغوان
نوید امید است در باغ جان
که هرگز نماند به جای
زمستان اهریمنی
بهاران فرا میرسد
پرستیدنی
سراسر همه مژده ایمنی
درین صبح فرخنده تابناک
که از زندگی دم زند جان خاک
بیا با دل و جان پاک
همه لحظه ها را به شادی سپار
نوایی هم آهنگ یاران برآر
خوش آمد بهار

زندگی دشوار است
من خلاف جهت آب شنا کردن را،
مثل یک معجزه باور دارم
آخرین دانه کبریتم را میکشم در این باد...
"سهراب سپهری"




تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در بوشهر به پایان رسانید و به خدمت دولت درآمد.
مدتی آموزگار فرهنگ بود و سپس در سال 1339 به تهران آمد و
در دانشسرای عالی، به تحصیل پرداخت. او در مقطع کارشناسی رشتهی زبان وادبیات انگلیسی،
فارغالتحصیل شد و در دبیرستانهای قزوین، به امر دبیری پرداخت.
آتشی از سال 1333 انتشار شعرهایش را شروع کرد و در فاصلهی چند سال توانست
در شمار شاعران مطرح معاصر درآید. نخستین مجموعهی شعر او
با عنوان "آهنگ دیگر" در سال 1339 در تهران چاپ شد و
پس از این مجموعه، دو مجموعه دیگر
با نامهای "آواز خاک" (تهران، 1347) و "دیدار در فلق" (تهران 1348)
از او انتشار یافت. جز این مجموعههای شعر،
داستان "فونتامارا"اثر ایگناتسیو سیلونه را هم به زبان فارسی ترجمه کرد
که در سال 1348 بهوسیله سازمان کتابهای جیبی انتشار یافت.
علاوه بر مجموعههای "وصف گل سوری" (1367)،
"گندم و گیلاس" (1368)،
"زیباتر از شکل قدیم جهان" (1376)،
"چه تلخ است این سیب" (1378)
و "حادثه در بامداد" (1380)،
ترجمهی آثاری چون دلاله (تورنتون وایلدر) و لنین (مایاکوفسکی) نیز
در کارنامهی ادبی آتشی بهچشم میخورد.
ضمن آنکه دربارهی آثار او دو کتاب نوشته شده است؛
اولی با عنوان "منوچهر آتشی" به قلم محمد مختاری و دیگری "پلنگ درهی دیزاشکن" از فرخ تمیمی.
منوچهر آتشی برگزیدهی کتاب سال جمهوری اسلامی ایران و
نیز برگزیدهی پنجمین همایش چهرههای ماندگار شده بود.
یکی از محبوب ترین سروده های وی اسب سفید وحشی است :
اسب سفید وحشی
بر آخور ایستاده گرانسر
اندیشناک سینه ی مفلوک دشت هاست
اندوهناک قلعه ی خورشید سوخته است
با سر غرورش ، اما دل با دریغ ، ریش
عطر قصیل تازه نمی گیردش به خویش
اسب سفید وحشی ، سیلاب دره ها
بسیار از فراز که غلتیده در نشیب
رم داده پر شکوه گوزنان
بسیار در نشیب که بگسسته از فراز
تا رانده پر غرور پلنگان
اسب سفید وحشی با نعل نقره وار
بس قصه ها نوشته به طومار جاده ها
بس دختران ربوده ز درگاه غرفه ها
خورشید بارها به گذرگاه گرم خویش
از اوج قله بر کفل او غروب کرد
مهتاب بارها به سراشیب جلگه ها
بر گردن سطبرش پیچید شال زرد
کهسار بارها به سحرگاه پر نسیم
بیدار شد ز هلهله ی سم او ز خواب
اسب سفید وحشی اینک گسسته یال
بر آخور ایستاده غضبناک
سم می زند به خاک
گنجشک های گرسنه از پیش پای او
پرواز می کنند
یاد عنان گسیختگی هاش
در قلعه های سوخته ره باز می کنند
اسب سفید سرکش
بر راکب نشسته گشوده است یال خشم
جویای عزم گمشده ی اوست
می پرسدش ز ولوله ی صحنه های گرم
می سوزدش به طعنه ی خورشید های شرم
با راکب شکسته دل اما نمانده هیچ
نه ترکش و نه خفتان ، شمشیر ، مرده است
خنجر شکسته در تن دیوار
عزم سترگ مرد بیابان فسرده است
اسب سفید وحشی ! مشکن مرا چنین
بر من مگیر خنجر خونین چشم خویش
آتش مزن به ریشه ی خشم سیاه من
بگذار تا بخوابد در خواب سرخ خویش
گرگ غرور گرسنه ی من
اسب سفید وحشی
دشمن کشیده خنجر مسموم نیشخند
دشمن نهفته کینه به پیمان آشتی
آلوده زهر با شکر بوسه های مهر
دشمن کمان گرفته به پیکان سکه ها
اسب سفید وحشی
من با چگونه عزمی پرخاشگر شوم
ما با کدام مرد درآیم میان گرد
من بر کدام تیغ ، سپر سایبان کنم
من در کدام میدان جولان دهم تو را
اسب سفید وحشی !
شمشیر مرده است
خالی شده است سنگر زین های آهنین
هر دوست کو فشارد دست مرا به مهر
مار فریب دارد پنهان در آستین
اسب سفید وحشی
در قلعه ها شکفته گل جام های سرخ
بر پنجه ها شکفته گل سکه های سیم
فولاد قلب زده زنگار
پیچید دور بازوی مردان طلسم بیم
اسب سفید وحشی
در بیشه زار چشمم جویای چیستی ؟
آنجا غبار نیست گلی رسته در سراب
آنجا پلنگ نیست زنی خفته در سرشک
آنجا حصارنیست غمی بسته راه خواب
اسب سفید وحشی
آن تیغ های میوه اشن قلب ای گرم
دیگر نرست خواهد از آستین من
آن دختران پیکرشان ماده آهوان
دیگر ندید خواهی بر ترک زمین من
اسب سفید وحشی
خوش باش با قصیل تر خویش
با یاد مادیانی بور و گسسته یال
شییهه بکش ، مپیچ ز تشویش
اسب سفید وحشی
بگذار در طویله ی پندار سرد خویش
سر با بخور گند هوس ها بیا کنم
نیرو نمانده تا که فرو ریزمت به کوه
سینه نمانده تا که خروشی به پا کنم
اسب سفید وحشی
خوش باش با قصیل تر خویش
اسب سفید وحشی اما گسسته یال
اندیشناک قلعه ی مهتاب سوخته است
گنجشک های گرسنه از گرد آخورش
پرواز کرده اند
یاد عنان گسیختگی هاش
در قلعه های سوخته ره باز کرده اند

ترانه ات شنیدم
گل آفتابگردان
نِگَهت خجسته بادا و
شکفتن تو دیدم
گل آفتابگردان
به سحر که خفته در باغ، صنوبر و ستاره،
تو به آب ها سپاری همه صبر و خواب خود را
و رصد کنی ز هرسو، ره آفتاب خود را.
نه بنفشه داند این راز، نه بید و رازیانه
دَمِ همتی شگرف است تو را در این میانه.
تو همه در این تکاپو
که حضور زندگی نیست
به غیر آرزوها
و به راه آرزوها،
همه عمر،
جست و جوها.
من و بویه ی رهایی،
وگرم به نوبت عمر،
رهیدنی نباشد
تو و جست و جو
و گرچند، رسیدنی نباشد.
چه دعات گویم ای گل
تویی آن دعای خورشید که مستجاب گشتی
شده اتحاد معشوق به عاشق از تو، رمزی
نگهی به خویشتن کن که خود آفتاب گشتی

سرانجام این کلید زنگ زده نیز
شبی به یاد میآورد
که پشت این قفل بد قول خسته هم
دری هست، دیواری هست
به خدا ... دریایی هست

هر چه هستی باش

این گمرهان،ز وصل حرم دور بوده اند
افسانه است در برشان حال یکدیگر
از بس که خلق از دلِ هم دور بوده اند
آخر فرا رسند، به سر منزل نخست
چندی گر از دیار عدم دور بوده اند
گر ماه من زمهر بود دور، دور نیست
تا بوده، مهر و ماه زهم دور بوده اند
بوده است خلق را نفس واپسین رهی
گر یک نفس ز رنج و الم دور بوده اند






الهی به مستان میخانهات
به عقل آفرینان دیوانهات
الهی به آنانکه در تو گُمند
نهان از دل و دیده مردمند …
به دُرّی که عرش است او را صدف
به ساقیّ کوثر، به شاه نجف
به نور دل صبح خیزان عشق
ز شادی به اندُه گریزان عشق
به آن دلپرستان بیپا و سر
به شادی فروشان بیشور و شر
به رندان سر مست آگاه دل
که هرگز نرفتند جز راه دل …
به شام غریبان به جام صبوح
کز ایشانْست شام سحر را فتوح
کز آن خوبرو چشم بد دور باد
غلط دور گفتم که خود کور باد
که خاکم گِل از آب انگور کن
سراپای من آتش طور کن
خدا را به جان خراباتیان
کزین تهمتِ هستیام وارهان
به میخانه وحدتم راه ده
دل زنده و جان آگاه ده
که از کثرت خلق تنگ آمدم
به هر سو شدم سر به سنگ آمدم
مِی ای ده که چون ریزیش در سبو
برآرد سبو از دل آواز هو …
"رضی الدین آرتیمانی "

میآیی به اولین سطر ترانه سفر کنیم؟
به هی خنده های همان شهریورِ دور
به آسمانِ پرستارهی تابستان و تشنگی
به بلوغ بادبادک و بیتابی تکرار
به پنجشنبههای پاک کوچهگردی …
کوچه نشین و کتاب ساز
همیشه مرا به این نام میخواندی
میگفتی شبیه پروانهای هستم،
که پیلهی پارهی کودکیِ خود را رها نمیکند
آنروزها، آسمانِ بوسه آبی بود
آب هم در کاسهی سفال صداقتمان،
طعم دیگری داشت
تو غزلهای قدیمی مرا بیشتر میپسندیدی
ردیفِ تمام غزلها،
نام کوچکِ دختری از تبار گلها بود
تو بانوی تمام غزلها بودی
و من تنها شاعرِ شادِ این حوالیِ اندوه
همیشه میگفتم،
کسی که برای اولین بار گفت:
«سنگ مُفت و گنجشک مفت»
حتماَ جیک جیک ِ هیچ گنجشک کوچکی را نشنیده بود!
حالا،
سنگِ تمام ترانههای من مُفت و
گنجشکِ شاد و شکار ناشدنیِ چشمهای تو,
آنسوی هزار فاصله سنگ انداز و دست و قلم!؟
" یغما گلرویی "





( هوشنگ ابتهاج )


وانکه مجنون را بچشم عقل بیند عاقلست
عاشق ار معشوق را بی وصل بیند واصلست
وانکه این صورت نمیبندد ز معنی غافلست
ترک هستی در ره مستی نخستین منزلست
هر که از میخانه منعم میکند بی حاصلست
کانکه دلداری ندارد نزد ما دور از دلست
زانکه این معنی نداند هر که او بر ساحلست
کانکه سرعشق را عالم نباشد جاهلست
ترک جان سهلست از جانان صبوری مشکلست





« سید علی صالحی »

شعر آیاتی از جانب خداست
شعر تارموی نازکی ست
شاعر خنیاگرخاموشی ست



روز میشود حتما ...
روزِ اولی که شب هنوز
هوای این همه ترس و تاریکی نداشت
خیلیها میگفتند
دیگر کارِ چراغ و ستاره تمام است،
اما دیدی آرام
آرام آرام دلمان به بیکسی
صدایمان به سکوت و
چشمهایمان به تاریکی عادت کردند
حالا هنوز هم میشود
در تاریکی راه افتاد و
از همهمهی هوا فهمید
که رودی بزرگ
نزدیکِ همین تشنگیهای ما میگذرد.

مر آن روز را روز نو خواندند
سر سال نو هرمز فرودین
برآسوده از رنج تن دل ز کین
بزرگان به شادی بیاراستند
چنین روز فرخ از آن روزگار
بمانده از آن خسروان یادگار



این شعر بودنی
این لحظه های با تو نشستن سرودنی است
این لحظه های ناب
در لحظه های بیخودی و مستی
شعر بلند حافظ
از تو شنودنی است
این سر نه مست باده
این سر که مست
مست دو چشم سیاه توست
اینک به خاک پای تو می سایم
کاین سر به خاک پای تو
با شوق سودنی است
تنها تو را ستودم
آن سان ستودمت که بدانند مردمان
محبوب من به سان خدایان ستودنی است
من پاکباز عاشقم
با مرگم آزمای
با مرگ
اگر که شیوه تو آزمودنی است
این تیره روزگار
در پرده غبار
دلم را فرو گرفت
تنها به خنده یا به شکر خنده های تو
گرد و غبار از دل تنگم زدودنی است
تنها تویی که بود و نمودت یگانه بود
غیر از تو هر که بود
هر آنچه نمود نیست
بگشای در به روی من و عهد عشق بند
کاین عهد بستنی
این در گشودنی است
این شعر خواندنی
این عشق ماندنی

ای جوانان عجم! جان من و جان شما
غوطه ها زد در ضمیر زندگی اندیشه ام
تا به دست آورده ام افکار پنهان شما
مهر و مه دیدم، نگاهم برتر از پروین گذشت
ریختم طرح حرم در کافرستان شما
تا سنانش تیزتر گردد، فرو پیچیدمش
شعله ای آشفته بود اندر بیابان شما
فکر رنگینم کند نذر تهیدستان شرق
پاره ی لعلی که دارم از بدخشان شما
می رسد مردی که زنجیر غلامان بشکند
دیده ام از روزن دیوار زندان شما
حلقه گرد من زنید ای پیکر آب و گل!
آتشی در سینه دارم از نیاکان شما
« اقبال لاهوری »

احساس می کنم
از قلبم به پرواز درآمده اند
این کبوتران سفید
و این، من هستم
که در آسمان ها اوج می گیرم!
آیا ممکن است
پرندگان
در قلب آدم آشیان کنند؟!


●
به قامت صنوبر به طلعت چو ماه
●
نظر کـرد و گفت: ای نظـیر قـمر
●
تـو را سهمگین روی پنداشتند
●
بخندید و گفت آن نه شکل من است
« سعدی »

یادگاری ژندهپیر از روزگارانی غبار آلود
سالخوردی جاودان مانند
مانده میراث از نیاکانم مرا، این روزگار آلود
کز نیاکانم سخن گفتم؟
نزد آن قومی که ذرات شرف، در خانهی خونشان
کرده جا را بهر هر چیز دگر، حتی برای آدمیّت، تنگ
خنده دارد از نیاکانی سخن گفتن، که من گفتم
من نیای دیگری نشناختم هرگز
نیز او چون من سخن میگفت
همچنین دنبال کن تا آن پدر جدّم
کاندر اخم جنگلی، خمیازهی کوهی
روز و شب میگشت، یا میخفت
تا مُذهّب دفترش را گاهگه میخواست
با پریشان سرگذشتی از نیاکانم بیالاید
رعشه میافتادش اندر دست
در بَنان درفشانش کِلک شیرین سِلک میلرزید
حِبر ش اندر مَحبَر پر لیقه چون سنگ سیه میبست
زانکه فریاد امیر عادلی چون رعد بر می خاست:
«هان، کجایی، ای عموی مهربان! بنویس
ماه نو را دوش ما، با چاکران، در نیمه شب دیدیم
مادیان سرخ یال ما سه کرّت تا سحر زایید
در کدامین عهد بوده ست اینچنین، یا آنچنان، بنویس»
ای عموی مهربان، تاریخ!
پوستینی کهنه دارم من که میگوید
از نیاکانم برایم داستان، تاریخ
خون رسولی یا امامی نیست
نیز خون هیچ خان و پادشاهی نیست
وین ندیم ژنده پیرم دوش با من گفت:
«کاندرین بی فخر بودنها گناهی نیست»
سالخوردی جاودان مانند
مرده ریگی داستانگوی از نیاکانم، که شب تا روز
گویدم چون و نگوید چند
بس پدرم از جان و دل کوشید
تا مگر کاین پوستین را نو کند بنیاد
او چنین می گفت و بودش یاد
داشت کم کم شبکلاه و جبّهی من نو ترک میشد
کشتگاهم برگ و بر می داد
ناگهان توفان خشمی با شکوه و سرخگون برخاست
من سپردم زورق خود را به آن توفان و گفتم هر چه بادا باد
تا گشودم چشم، دیدم تشنه لب بر ساحل خشک کشفرودم
پوستین کهنهی دیرینهام با من
اندرون، ناچار، مالامال نور معرفت شد باز
هم بدان سان کز ازل بودم
باز او ماند و سکنگور و سیه دانه
و آن بایین حجره زارانی
کآنچه بینی در کتاب تحفهی هندی
هر یکی خوابیده او را در یکی خانه
ما پس از او پنج تن بودیم
من بسان کاروانسالارشان بودم
کاروانسالار ره نشناس
اوفتان، خیزان
تا بدین غایت که بینی، راه پیمودیم
خواستم کاین پوستین را نو کنم بنیاد
با هزاران آستین چرکین دیگر برکشیدم از جگر فریاد
«این مباد! آن باد!»
ناگهان توفان بیرحمی سیه برخاست
یادگار از روزگارانی غبار آلود
مانده میراث از نیاکانم مرا، این روزگار آلود
بشنو و هُشدار
بعدِ من این سالخورد جاودان مانند
با بَر و دوش تو دارد کار
لیک هیچت غم مباد از این
کز مُرَقّع پوستین کهنهی من پاکتر باشد؟
با کدامین خلعتش آیا بدل سازم
کهام نه در سودا ضرر باشد؟
آی دختر جان!
همچنانش پاک و دور از رقعهی آلودگان میدار « مهدی اخوان ثالث »
صدا: مهدی اخوان ثالث
آلبوم: قاصدک

یاد آن قصه شیرین افتاد
بیستون بود و تمنای دو دوست
آزمون بود و تماشای دو عشق
در زمانی که چو کبک ،
خنده می زد " شیرین"
تیشه می زد "فرهاد"
نه توان گفت به جانبازی فرهاد : افسوس،
نه توان کرد ز بیدردی "شیرین" فریاد
کار "شیرین" به جهان شور برانگیختن است
عشق در جان کسی ریختن است
کار فرهاد برآوردن میل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آویختن است
رمز شیرینی این قصه کجاست؟
که نه تنها شیرین ،
بی نهایت زیباست
آن که آموخت به ما درس محبت می خواست
جان چراغان کنی از عشق کسی
به امیدش ببری رنج بسی
تب و تابی بودت هر نفسی
به وصالی برسی یا نرسی.


پیش از تو، هیچ اقیانوس رانمی شناختم
که عمود بر زمین بایستد
پیش از تو، هیچ خدایی را ندیده بودم
که پای افزاری وصله دار به پا کند
و مَشکی کهنه بر دوش کشد
و بردگان را برادر باشد
آه ای خدای نیمه شب های کوفه تنگ
ای روشنِ خدای
در شب های پیوسته تاریخ
ای روح لیلة القدر
حتی مطلع الفجر...




مطمئن باشید
کلمات را بیدار می کنند
و در کرت ها٬ گل و گندم می کارند
جهان را به شاعران بسپارید
بیابان و باران
هردو خوشحال می شوند
و هردو جوانه می زنند
از سرانگشت کودکان دبستانی
جهان را به شاعران بسپارید
مطمئن باشید سربازان ترانه می خوانند و
عاشق می شوند
و تفنگ ها سر بر قبضه می گذارند و
بیدار نمی شوند
جهان را به شاعران بسپارید
دیوارها فرو می ریزند و
مرزها رنگ می بازند
درختان به خیابان می آیند
در صف اتوبوس به شکوفه می نشینند
و پرندگان سوار می شوند و
به همه ی همشهریان
تخمه ی آفتابگردان تعارف می کنند
مگر همین را نمی خواستید؟
پس چرا بیهوده معطل مانده اید؟
از تامل و تردید دست بردارید
و جهان را به شاعران یسپارید
این قافیه های سرگردان
اگر سر از صندوق ها در نیاورند
پیر می شوند و پرنده نمی شوند
و جهان بی پرنده
جهنمی است که فقط شلیک می کند


فقر عریانی هم نیست
فقر گاهی زیر شمش های طلا خود را پنهان می کند
فقر چیزی را " نداشتن" است، ولی آن چیز پول نیست .....
طلا و غذا نیست
فقر ذهن ها را مبتلا می کند
فقر همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفته
یک کتابفروشی می نشیند
فقر تیغه های برنده ماشین بازیافت است
که روزنامه های برگشتی را خرد میکند
فقر کتیبه سه هزار ساله ای است
که روی آن یادگاری نوشته اند
فقر پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل
به خیابان انداخته می شود
فقر همه جا سر می کشد
فقر شب را "بی غذا" سر کردن نیست
فقر روز را "بی اندیشه" سر کردن است



چشم غمگینش به رویم خیره ماند
قطره قطره اشکش از مژگان چکید
لرزه افتادش به گیسوی بلند
زیر لب غمناک خواند
ناله زنجیرها بر دست من
گفتمش آنگه که از هم بگسلند
خنده تلخی به لب آورد و گفت
آرزویی دلکش است اما دریغ
بخت شورم ره برین امید بست
و آن طلایی زورق خورشید را
صخره های ساحل مغرب شکست
من به خود لرزیدم از دردی که تلخ
در دل من با دل او می گریست
گفتمش بنگر در این دریای کور
چشم هر اختر چراغ زورقی ست
سر به سوی آسمان برداشت گفت
چشم هر اختر چراغ زورقیست
لیکن این شب نیز دریا ییست ژرف
ای دریغا شبروان کز نیمه راه
می کشد افسون شب در خوابشان
گفتمش فانوس ماه
می دهد از چشم بیداری نشان
گفت اما در شبی این گونه گنگ
هیچ آوایی نمی آید به گوش
گفتمش اما دل من می تپد
گوش کن اینک صدای پای دوست
گفت ای افسوس در این دام مرگ
باز صید تازه ای را می برند
این صدای پای اوست
گریه ای افتاد در من بی امان
در میان اشک ها پرسیدمش
خوش ترین لبخند چیست ؟
شعله ای در چشم تارکش شکفت
جوش خون در گونه اش آتش فشاند
گفت لبخندی که عشق سربلند
وقت مردن بر لب مردان نشاند
من ز جا برخاستم
بوسیدمش

خضرست و الیاس این مگر، یا آب حیوانیست این
این باغ روحانیست این، یا بزم یزدانیست این
سرمة سپاهانیست این، یا نور سبحانیست این
این جانِ جان افزاست این، یا جنه المأواست این
ساقیِ خوب ماست این، یا بادة جانیست این
تنگ شکر را ماند این، سودای سر را ماند این
این سیم و زر را ماند این، شادی و آسانیست این
رستم من از خوف ورجا، عشق از کجا خوف از کجا
ای خاک بر شرم و حیا، هنگام پیشانیست این
ای مطرب داوود دم، آتش بزن در رخت غم
بردار بانگ زیر و بم، هنگام سرخوانیست این
مست و پریشان توام، موقوف فرمان توام
اسحاق و قربان تو ام، کاین عید قربانیست این
گلهای سرخ و زرد بین، آشوب بردابرد بین
در قعر دریا گرد بین، موسی عمرانیست این
هر جم را جان میکند، جانرا خدادان می کند
داد سلیمان می کند، یا حکم دیوانیست این
گویی شوی بیدست و پا، چوگان او پایت شود
در پیش سلطان میدوی، کین سیر ربانیست این
خورشید رخشان می رسد، مست و خرامان می رسد
با گوی و چوگان می رسد، سلطان میدانیست این
آن آب باز آمد بجو، بر سنگ زن اینک سبو
سجده کن و چیزی مگو، کین سر ربانیست این
بسم الله ای روح البقا، بسم الله ای شیرین لقا
بسم الله ای شمس و الضحی، بسم الله ای عین الیقین


نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند
عتاب یار پریچهره عاشقانه بکش
که یک کرشمه تلافی صد جفاز بکند
ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند
هر آنکه خدمت جام جهان نما بکند
طبیب عشق مسیحا دمست و مشفق لیک
چو درد در تو نبیند که را دوا بکند
تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار
که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند
زبخت خفته ملولم بود که بیداری
بوقت فاتحه صبح یک دعا بکند
بسوخت (حافظ) و بویی بزلف یار نبرد
مگر دلالت این دولتش صبا بکند



چو گل، بر سینه دریا، درخشید
شراری داشت، بر شعر من آویخت
فروغی داشت، بر روی تو بخشید


روز بزرگداشت مولانا بهانه ای شد تا حکایت شیرینی از مثنوی را برای دوستان انتخاب کنم . اینکه می نویسم بهانه ای شد به این دلیل است که اشعار مولانا با جان و دل آمیخته و ورد زبان هرروزه منست واین بیدار دل مستانه سالک را می خواند که هوشیار باش و بیدار که هیچگاه این را ه را پایانی نیست و نفس سرکش که چون اژدهایی دربند شده مرده نیست و هر لحظه اگر غفلت کنی درجای خود حیات دوباره می یابد و بندها را می گسلد و تارو پود حیات روحانی را نابود می کند. چنانکه هر پیکری قلبی دارد و جوارحی ، قلب حکایت مارگیر و داستان اژدها همین بیت است که در ابتدا آورده ام .
اشارتهای ظریف و معانی عمیق معنوی در پوشش داستان و حکایت درعین شیوایی به قدری ساده و ملوس دراشعار وی آورده شده که درک مفاهیم عرفانی را برای طالب آن سهل و فراموش نشدنی می نماید






من درد ِ مشترکم








.jpg)

ای شعر پارسی که بدین روزت اوفکند؟
کاندر تو کس نظر نکند جز به ریشخند



برگ برگش نکنیم
لااقل لای کتاب دلمان بگذاریم
شاید از باغچه کوچک اندیشه مان گل روید ...


که پیدا کن به از لیلی نکویی
که لیلی گرچه در چشم تو حوری است
به هر جزیی ز حسن او قصوری است
ز حرف عیب جو مجنون بر آشفت
در آن آشفتگی خندان شد و گفت
اگر بر دیده ی مجنون نشینی
به غیر از خوبی لیلی نبینی
تو مو بینی و مجنون پیچش مو
تو ابرو او اشارت های ابرو
دل مجنون ز شکر خنده خون است
تو لب بینی و دندانش که چون است
کسی کاو را تو لیلی کرده ای نام
نه آن لیلی است کز من برده آرام
« وحشی بافقی »

خدا را چگونه بشناسیم ؟
گفت: از هر راهی میتوان خدا را شناخت
اما هر شناختی را پیامدی ست
شما تاب کدام یک را دارید ؟
اگر خدا را با خرد بشناسی
علمی با تو خواهد بود
اگر خدا را با ایمان بشناسی
آسایشی با تو خواهد بود
و اگر خدا را با معرفت بشناسی
دردی با تو خواهد بود
جوانمرد اما خدا را به معرفت شناخت
حتی به بهای گران درد . . .
« عرفان نظر آهاری »


احساس می کنم که کسی در باد
فریاد می زند
احساس می کنم که مرا
از عمق جاده های مه آلود
یک آشنای دور صدا می زند
آهنگ آشنای صدای او
مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل صدای آمدن روز است
آن روز ناگزیر که می آید
روزی که عابران خمیده
یک لحظه وقت داشته باشند
تا سربلند باشند
و آفتاب را در آسمان ببینند
روزی که این قطار قدیمی
در بستر موازی تکرار
یک لحظه بی بهانه توقف کند
تا چشم های خسته ی خواب آلود
از پشت پنجره
تصویر ابرها را در قاب
و طرح واوگونه ی جنگل را
در آب بنگرند
آن روز پرواز دستهای صمیمی
در جستجوی دوست آغاز می شود
روزی که روز تازه ی پرواز
روزی که نامه ها همه باز است
روزی که جای نامه و مهر و تمبر
بال کبوتری را امضا کنیم
و مثل نامه ای بفرستیم
صندوقهای پستی
آن روز آشیان کبوترهاست
روزی که دست خواهش ، کوتاه
روزی که التماس گناه است
و فطرت خدا
در زیر پای رهگذران پیاده رو
بر روی روزنامه نخوابد
و خواب نان تازه نبیند
روزی که روی درها
با خط ساده ای بنویسند :
" تنها ورود گردن کج ، ممنوع ! "
و زانوان خسته ی مغرور
جز پیش پای عشق
با خاک آشنا نشود
و قصه های واقعی امروز
خواب و خیال باشند
و مثل قصه های قدیمی
پایان خوب داشته باشند
روز وفور لبخند
لبخند بی دریغ
لبخند بی مضایقه ی چشم ها
آن روز بی چشمداشت بودن ِ لبخند
قانون مهربانی است
روزی که شاعران
ناچار نیستند
در حجره های تنگ قوافی
لبخند خویش را بفروشند
روزی که روی قیمت احساس
مثل لباس صحبت نمی کنند
پروانه های خشک شده ، آن روز
از لای برگ های کتاب شعر
پرواز می کنند
و خواب در دهان مسلسلها
خمیازه می کشد
و کفشهای کهنه ی سربازی
در کنج موزه های قدیمی
با تار عنکبوت گره می خورند
در دست کودکان از باد پر شوند
روزی که سبز ، زرد نباشد
گلها اجازه داشته باشند
هر جا که دوست داشته باشند بشکفند
دلها اجازه داشته باشند
هر جا نیاز داشته باشند بشکنند
آیینه حق نداشته باشد
با چشم ها دروغ بگوید
دیوار حق نداشته باشد
بی پنجره بروید
آن روز
دیوار باغ و مدرسه کوتاه است
تنها پرچینی از خیال
در دوردست حاشیه ی باغ می کشند
که می توان به سادگی از روی آن پرید
روز طلوع خورشید
از جیب کودکان دبستانی
روزی که باغ سبز الفبا
روزی که مشق آب ، عمومی است
دریا و آفتاب
در انحصار چشم کسی نیست
روزی که آسمان
در حسرت ستاره نباشد
روزی که آرزوی چنین روزی
محتاج استعاره نباشد
ای روزهای خوب که در راهید!
ای جاده های گمشده در مه !
ای روزهای سخت ادامه !
از پشت لحظه ها به در آیید !
ای روز آفتابی !
ای مثل چشم های خدا آبی !
ای روز آمدن !
ای مثل روز ، آمدنت روشن !
این روزها که می گذرد
هر روز در انتظار آمدنت هستم !
اما با من بگو که آیا ، من نیز
در روزگار آمدنت هستم ؟


نه پیامم نه کلامم
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود باغ بهشتی




پنجره ی نیمه باز
طنین آواز باران
شیشه ی پنجره را نرم نوازش میکرد
بانگ آواز اذان ، پی گلدسته ی نور
چشم پر خواب من اما
سر محراب عبودیت تو تنها شد
پای سجاده ی نور
و تو انگار که از صد گل یاس
دامن سرد اتاقم پر عطر
و مرا حسرت یک سجده به محراب دعا
و تو این حس قنوتم را
ببر آنجا که پر از ، عطر گل یاس شده
باری از برکت سجاده ی نور
همه ی ذهن اتاقم لبریز
ز گل یاس تو و سجده ی توست
« عرفان برخوردار »

می نویسم
تا کمی از خستگی ام را به کاغذ رسانم
بلکه روحم کمی رام گردد
گاهی که می نویسم ، خسته ام
می نویسم ، تا خسته ام
خستگی نشاط می دهد
نشاطی از جنس احساس
و احساسی از جنس نشاط
گاهی که خسته ام می نویسم
نوشتن با خستگی
نوعی رهایی است
آزادی است
و این رها شدن
چه زیبا است
« حسین اسفندیار »


به جان خواجه ی شیراز و سطر سطر حضورش
نه پرسه های بطالت که سیر هر شبه ام را
در این زمانه ی مرسوم انجماد نجابت
منم که بی خبر از ازدحام سرد تمدن
* * *
شبی به وقت سرودن ستاره های تجرد
خدا کند که تو را آسمان ندیده نگیرد
* * *
شناسنامه ی من یک کلام گمشده دارد :

| Design By : Pars Skin |



