خانه پدر

فصل گیلاس های قرمز و تازه ،

فصل گوشواره های گیلاس است

یادت باشد قرار من و تو

گوشواره های گیلاس

دوست داشتن های کودکی ، معصومانه ...

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٦ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

این روزها یکی از زیباترین برگهای تقویم را ورق میزنیم

به جشنواره اقاقیا میرسیم .

 آنجا که اقاقیا نه اینکه میشکفد ، میتراود

 اززمین و آسمان میبارد.

خوشه های رنگین از هردیوار و روزنه ای به سر و روی رهگذران عطر بهشت میپاشند

و نیز فرشی از رنگهای لطیف و شفاف میگسترانند .

هیچ ماهی به اندازه اردیبهشت که به حق نام بهشت گرفته

دل و دیده را به مهمانی زیبایی ها نمیبرد .

دریچه ای که  گویا نمونه ای از شاهکارهای رنگ و عطرست .

 باید دل را به کوچه  های فرش شده از اقاقیا برد

 و از رنگ تعلق های پوشالی خالی کرد

پرشد از معنا و خلوص و طرافت.

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۱ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

قرآن :نشانی از ایمان وحضور پروردگار در زندگیست .

سیب :سمبل زندگی با عشق و دلدادگیست .

 

سنجد: نشانه مهر و عشق.

سکه: بیانی از برکت مادی و بی نیازی

سمنو: بیانی از گیاهی که خوردنش از بایسته های نوروزی است و آن را نمود روان ها و ارواح پاک یا فروهرها نیز می دانند. سبزه تازه روییده از گندم، جو، عدس، ارزن و دیگر دانه ها، نشانوار زایش و باروری و نوزایی و برکت در طبیعت و رنگ سبز آن رنگ مذهبی ایرانیان باستان است.

سماق و سیر: از داده های طبیعی پروردگار.

سنبل و گل های دیگر: نشانه ای از زیبایی طبیعت.

شمع و شمعدان: نشانه کانون گرم خانواده.

نان: نشانه برکت.



تخم مرغ: تخم و تخمه نمادی است از نطفه و نژاد.

انار: نمادی از باروری و میوه ای است که از دیرباز مقدس و مورد احترام مردمان ایران زمین بوده است.

اسپند : از سپنتا به چم و معنی مقدس و پاک کننده آلودگی هاست.

آب: نشانه روشنی و پاکی.

ماهی: نمادی از جنبش و پویایی هستی.

نارنج و آب: نماد آسمان.

آینه: نمادی از وجدان و بازتاب اندیشه، گفتار و کردار آدمی.

گلاب: بیانی از عشق و دلدادگی.

گل بیدمشک: گل اسفند است و نشانه سپندار مزد.

نقل و شیرینی: نشانه شیرین کامی.

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/٥ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

سال نو به همه دوستان خوب و همراهان مهربانم مبارک

~~~~~~~~~~

عزیزان متاسفانه  بدلیل اشکال فنی موفق نشدم برای وبلاگ های

 دوستانم در بلاگفاپیام جداگانه بنویسم

دراولین فرصت بعد از رفع اشکال  ، عرض ادب و ارادت خواهم نمود.

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/۱ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

با شروع بهمن ماه ، خانه پدر به هفتمین سال فعالیت خود رسید.

همه آنچه گذشت نوعی آموزش گرفتن من بود از عزیزانی که

به راستی حق معلمی به گردنم دارند . چه با انتقادها ی به جای خودشان ،

چه با نوشته های خوب و آموزنده در وبلاگهای خود،

و چه با منش و رفتاری که شایسته آن بودند و هستند.

دوستان خوبم آنچه دراین چند سال خواندید و به نام خانه پدر از نظرتان گذشت

حاصل توجه و تشویق دوستان خوبم بود .

 
اگرچه بعضی روزها فعال تر و بعضی دیگر

به دلیل گرفتاری و روزمرگی هایم کمتر وب را به روز کرده ام ولی

 آنچه از نظر شما گذشت خالصانه و بی ریا بخشی از

 گفتنی هاو نوشتنی هایی بود که می خواستم با عزیزانم درمیان بگذارم .

ساده نیست دربین جمعی صاحب قلم و متفکر نکته بین ، نیک نوشتن و ماندن .

اما راهنمایی و حضور همین دوستان بود که ماندم و ادامه دادم.

ساقیا میخانه داری مشکل است.....

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/۱ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

تفال به دیوان حافظ

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/۱ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱٤ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

طلوع مهر به قلبهای مهر آگین مبارک

به بچه هایی که به زحمت توانستند تا امروز کیف و کفش مناسبی تهیه کنند

 آنهایی که بدون کمک و کتاب های گران قیمت

توانستند با بهترین رتبه ها وارد دانشگاه بشوند

به همه آنهایی که با تمام وجود فرزند تلاش و لیاقت خودشان هستند

و استادها و معلمینی که درمقابل این همه شور و شوق

حرفی برای گفتن دارند

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/۱ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

نوشته هایم را زینت وجودت می کنم

نه چون سنگهای قیمتی  یا چون شعرشاعرانه فاخر

چونان گوشواره های گیلاس کودکی

که قیمتش به معصومیت و اوج عاشقیست

محبتی که همتا ندارد

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/٢۱ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

آخرسال تحصیلی دربیشتر روزنامه ها گوشه و کنار صفحات اصلی و گاهی هم فرعی

از این نوشته ها زیاد می بینیم :

 ((فرزند عزیزمان .... موفقیت تو را درکلاس اول دبستان تبریک می گوییم

پدرو مادر ،خواهر و برادر ،مادربزرگ و پدر بزرگ ،خاله و عمه ات))

همیشه این سوال برای من پیش می آید که

آیا راه از این نزدیک تر نبوده

که به یک کلاس اولی از طرف کسانی که با او دریک خانه زندگی می کنندتبریک گفت؟!!!

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱٠ساعت ٧:٤٤ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

پدر بودن ،همیشه همراه شدن ، ثابت و بی تزلزل قدم برداشتن،

کمتراشتباه کردن ولی مسئولیت اشتباه دیگران را بذیرفتن ،

دوست داشتن و توقع محبت نداشتن،

گریه نکردن اما همدم گریه ها بودن ،

قابل ستایش است ...

ولی غربتی شگفت و اندوهی شیرین و پنهان دارد .

~~~~~


همه ساله این وبلاگ درروزهای گرامیداشت مقام پدر

بیشترین بازدیدکننده را در آمار خود دارد خواستم از نگاه و قلمی زنانه

این روز را به همه عزیزانم تبریک بگویم .

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱٤ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

نامه ای برای دخترم که امیدوارم درآینده خانمی کامل ، همسر و مادری نمونه باشد و دروظایف اجتماعیش مدیریتی توام با عشق داشته باشد .

دخترم ، می دانم برای بزرگ شدن و اینکه معنی زن بودن خود را بفهمی وقت بسیار زیادی داری اما نمی دانم خودم برای گفتن این حرفهایم به تو چقدروقت دارم ؟

هربار از من پرسیدی خدا را چطور می توانم ببینم به تو جواب دادم در محبت مادری وچه سعادتمندند کسانی که مهر مادر را تجربه کرده اند و از آن ارزشمند تر کسانی که از این مهر محروم بودند ولی دیگران را از وجودشان سرشار از محبت می کردند .

عزیزکم خداوند وجود هر زنی را سرچشمه عشق و نورانیت خودش قرار داده و این عشق مثل یک چشمه جوشان از روح برخواسته و بر همه اطراف خودش تاثیر می گذارد ، هرگز فکر نکن که حتی با داشتن مهمترین مدارک تحصیلی که می دانم درآینده به آن دست پیدا می کنی ، کسی غیر از تو مسئول آرامش و رشد روح و روان فرزندان تو خواهد بود .

خانه و خانواده ات را فدای هیچ مشغولیتی نکن ، خانه ای که با دستان پر مهر مادر نظافت می شود و غذایی که با عشق و دعای خیر او برای همسر و فرزندان مهیا می گردد ، اثری دارد معجزه آسا که درتوان هیچ آشپز و کارمند ماهری نیست .

لبخند محبت آمیز و ابراز علاقه حتی با نگاه ، به اعضای خانواده انرژی و استحکام می بخشد .

درعین حال وجود عزیزت را در بیرون از محافل خصوصی درصدف جدیت رفتارت حفظ کن .اگر تو خودت را باور نکنی و شخصیتی پیش پا افتاده و قابل دسترسی داشته باشی ،هرگزاز بقیه توقع احترام و دوستی های عمیق نمی توانی داشته باشی .

انسانها را بدلیل انسان بودنشان دوست بدار و در قضاوتهایت زن یا مرد بودن را دلیل دوستی و دشمنی با دیگران نکن . این را بدان که هر مردی دردامن یک زن متولد شده و اگر هرجا کینه و بی مهری دیدی علت را درنبودن محبت زن جستجو کن . بسیارند مردانی که بعد از مادر این عشق خدایی را در وجود همسر یا دختران خود یافته اند و آنان که از این بابت فقیر بوده اند رفتاری بسیار متمایز از بقیه دارند .

نازنینم ارتباط با خدا رادر زندگی فراموش نکن ، داستان غمبار والدینی که دخترانشان را زنده به گور می کردند داستان کهنه ای نیست ، من بارها زنانی را دیدم که با دستان خود وجود با ارزش و اصالت زن بودنشان را در محافل احمقانه و جلوی آیینه های آرایش و درلباسهایی که برازنده آنها نبود زنده به گور کرده اند .

گل زیبایم ، زیبایی را عمیق بشناس و به حقیقت جستجو کن .هیچ چیز زیباتر از روال عادی طبیعت نیست . با مظاهر طبیعت آشنا شو ، به آنها عشق بورز و با آنها زندگی کن . بی شک پاسخی که دریافت می کنی تو را شگفت زده خواهد کرد .

در ابراز احساسات خود از افراط و تفریط برحذر باش تا سخنت برای شنونده قابل اعتماد باشد .

خداوند طبیعت زن را طوری آفریده که پراز رمز و راز ظاهری و باطنی است . هرگز به شوخی و لودگی از رازهای شخصی زنانه ات پرده دری نکن . برهنگی درسخن بسیار زننده تراز برهنگی درظاهرست .حیا بهترین زیوریست که میتوانی خود را باآن بیارایی.

فرشته کوچکم ، وقتی که همسن تو بودم تنها آرزویم داشتن دختری چون تو بود ، و بعد از ازدواجم سالها منتظرت بودم و خداوند دعاهایم را مستجاب نمی کرد ، تا اینکه قلبا به رضای خدا راضی شدم ، عزیزانی را که به دنیا نیاورده بودم از پاره تنم عزیزتر می داشتم و محبتم را از فضای خانه وسعت بیشتری بخشیدم ولی هرگز از سرنوشتم ناراضی نبودم و خودم را درابراز محبت ، بیشتر از جسم کوچکم عادت دادم ، و تو به دنیا آمدی و پاداش این رضایت عاشقانه بودی و هدیه عزیز خداوند .

یادت هست از من پرسیدی :« مادر دوستم داری؟»

عزیز دلم تو را دوست دارم

واز وقتی تو را دارم خدا راهم بیشتر دوست دارم

****

بهترین هدیه برای دخترانمان این است که به آنها مفهوم واقعی زن بودن را یاد بدهیم .

***

روز زن و روز مادر به همه عزیزانم مبارک

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢۳ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

یادم میاد وقتی دبستان می رفتم هرروز درکلاس دانش آموزی بود که به نوعی

یا حالش بد می شد و یا به دلیل مشکلات خانوادگی و مسائل زندگی

 قادر به حضور درکلاس نبود و بلاخره روزی چند نفر با گریه می رفتند دفتر.

دفتر هم که فضایی بود بزرگ و شامل چند میز و صندلی مستعمل و تمیز

 با مقداری وسایل کمک آموزشی ابتدایی و یک مدیر و معاون به معنی واقعی بانفوذ!

طبیعیست که با این امکانات هردانش آموزی را که به دفتر می فرستادند

تنها کاری که می شد کرد این بود که یک استکان از چای دفتر را

 با چند دانه قند شیرین می کردند و به دانش آموز بد حال می دادند و

شگفت اینکه مشکل هرچه که بود و دانش آموز هرکه بود چای دفتر به کلی منقلبش می کرد

 و بعد از چند دقیقه شاد و سرحال برمی گشت به کلاس !!!

بعد ها که خودم معلم و معاون مدرسه شده بودم بارها چای دفتر را خورده بودم

ولی هرگز تا ثیر قبل را نداشت

امروز بزرگداشت معلمینی است که حضور و نفوذ کلامشان حال آدمها را بهتر می کند

 و ایمان به حضورشان نشاط و انگیزه زندگی ما بوده و هست.

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱۱ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

گاهی هم رویاهای ما ، رویا بمانند بهترست .

چه بسیار قدیمی های دوست داشتنی

که وقتی دست یافتنی می شوند

 فقط خاطره هارا نابود می کنند...

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٩ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

به تولد اقاقیا که نزدیک می شویم ، ذوق و هنر چشمه جوشانی می شود که

احساس را به دریای یگانگی سوق می دهد هر کسی شعری می سراید

یا نغمه ای می نوازد یا نقشی از این همه زیبایی را به پرده نگاه درمی آورد .

این شور و شیدایی دیدنیست و خواندنی

اما آنچه دوست داشتنی ترین است

شاعریست که شعر را زندگی می کند ،

نوازنده ای که نت عشق را با چشمهایش می نوازد و

 نقاشی که بدون رنگ تصویر عشق را درصفحه زندگی ماندگارمی کند.

آنهایی که آثارشان فروشی نیست ،

آثاری که ماندنی و عاشقانه ترست.

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٠ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٢ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

این نسیم خوش عطرو دل انگیز که با طراوت خود از هر دیواری گذشته و به همه خانه ها

قدم گذاشته فقیر و غنی نمی شناسد بزرگ و کوچک نمی داند شهر به شهر و کوی به

کوی به همه جا می رود وطبیعت را بیدار و جانها را روح تازه ای می بخشد.

همین لطافت بی بدیل نشانه ایست برای استواری بخشی از فرهنگ اصیل ایران

که چون کوهی استوارسالهای سال است  خود از تحلیل رفتن

درمقابل اقوام بیگانه حفظ کرده و نیلوفروار درسخت ترین شرایط روزگاراز

قدیم تا به امروز زنده مانده و زندگی بخشیده.

نوروز جشن حفظ ریشه ها به دوستان نازنینم مبارک

 برای ایرانی های جهان درهر کجا که هستند آرامش و شادی آرزودارم.

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

به همه ایرانی هایی که دراین لحظه بیاد ماندنی اشک شوق ریختند تبریک می گویم

سلام به مردمِ خوب سرزمینم.

 در این لحظه بسیاری ایرانیان سرتاسر جهان دارند ما را نگاه می کنند.

فکر می کنم آن ها بسیار خوشحال اند.آن ها تنها به خاطر این جایزه ی مهم

یا یک فیلم یا فیلم ساز خوشحال نیستند.

 

آن ها خوشحال اند چون در این زمان که صحبتِ جنگ

و تهدید و حمله بین سیاستمداران رد و بدل می شود،

این جا صحبت از فرهنگ غنی کشورشان ایران است.

یک فرهنگ غنی و قدیمی که زیر گرد و غبار سیاست

پنهان مانده است.

من با افتخار این جایزه را تقدیم مردم سرزمین ام می کنم.

مردمی که برای همه فرهنگ ها و تمدن ها احترام قائل اند

و با نفرت و خشونت سر سازگاری ندارند .

 

" اصغر فرهادی " 

~~~~~~~~

 متن زیر از وبلاگ بهارانتخاب شده :

جدایی نادر از سیمین شاید لذت بخش ترین جدایی باشد که برای لحظه ای ما ایرانیان را در وجه اشتراکی لذت بخش درگیر می کند به عبارتی یک جدایی که وصلی شیرین در پی دارد بی اندک هزینه ای که گاهی برای طلب شادی در وحدت ملی پرداخت کردیم که جامعه متکثر ما مثل همیشه شدیدا به ان نیازمند است  پیروزی یا هرچه که می خواهی اسمش را بگذارید این اتفاق هم چیزی شبیه  لذتی ست که از رقابت نفس گیر  در بازی فوتبال  برابر استرالیا نصیب ما شد و جشن شادی را در همه ایران به ارمغان آورد بعد از هشت سال جنگ تحمیلی و کشمکش های جانسوز و غم انگیز سیاسی و ما چه نیاز عمیقی به این همه لحظات فرح بخش داریم بویژه حالا که در آستانه نوروز هستیم که خود یک جشن خدادادی برای وحدت همه ایرانیان است.در جهانی زندگی کردن که بار حوادث تلخی ست که از طبیعت و آدمی می بارد آنگاه در این شرایط به عنوان ملتی که از بی شمار مسیر های سخت گذشته به آرامش شیرین یک جشن در میدان فوتبال و یا سینما برسد قابل توصیف نیست ...ایران برای همه ما باید فرشته ای  زیبا باشد که زمانیکه لبخند می زند دل و جانمان فرو بریزد که ایران خود تمثیلی ازهمه ایرانیان است که حالا از جغرافیا ی جنوب غربی اسیا هم فراتر رفته و به همه دنیا رسیده ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٥ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

اول اسفند

درکنار آخرین نرگس های زمستانی و اولین بنفشه های بهاری  

همراه با نسیم زودرس نوروزی

نوید پایان سرما و به سر رسیدن انتظار ،

نزدیک سپندارمذ  ، جشن اسپندگان

47 سال قبل به دنیا آمدم.


این روز برای من یک ضیافت تکرارنشدنی درسال شده .

به این دلیل که همه کسانی که دوستشان دارم

و از عزیزانم هستند با من درتماس هستند

 امروز برایم عزیز ترین روز سال است

چون همه دوستانم را می بینم

یا صدای گرمشان را می شنوم و یا

پیغام محبتشان به دستم می رسد
 

امروز کسی را گم نمی کنم


حضورعزیزانم روزم را روشن و خاطره انگیز می کند

از همه تشکر می کنم و دوستتان دارم.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

خانم و آقای فانی روزی دریک مراسم عزاداری به هم معرفی شده بودند .

 آنها این روز را به فال نیک گرفتند و با هم ازدواج کردند .

خطبه عقدشان را برسر قبر یکی از عزیزترین عزیزانشان خوانده بودند

 آنها زندگی را درتفاهم کامل ادامه می دادند .

پنجشنبه ها هردو می رفتند زیارت اهل قبور و

به رفتگان هم خیلی احترام می گذاشتند .

قبر عزیزان یکدیگر را با گلاب تمیز می کردند

آنها حتی اسم اولین فرزندشان را هم به یاد یکی از  فوت شده هایشان انتخاب کردند.

قبر ها ،قبرها و رفتگان چقدردوست داشتنی و قابل احترام هستند

آنها دوتا قبر کنارهم خریده بودند تا محبتشان را به هم ابراز کنند.

قبرها باید نزدیک باشند . قبرها باید عزیز باشند

یک زندگی طولانی و با تفاهم درمحوریتی به نام قبر!؟

 

زندگی درکجای این داستان باید تعریف شود؟

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٠ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 
روزی از روزها زمانی که هنوز شاغل بودم یکی از همکاران خوبم
 
 که با هم درزمینه اینترنت تبادل اطلاعات داشتیم
 
به من  پیشنهاد کردند حالا که انقدر با اینترنت سرو کاردارید و علاقمند هستید
 
چرا خودتان یک وبلاگ درست نمی کنید ؟
 
و این تشویق و بعد هم قدم به قدم راهنمایی های ایشان دراین زمینه باعث شد 
 
 وبلاگم را راه اندازی کنم .
 
حالا وبلاگ وارد ششمین سال خودش شده .
 
دراین مدت با دوستان بسیارنازنینی آشنا شدم
 
که نتیجه همراهی آنها تغییرات خوبیست که درنوشته هایم مشاهده می کنید.
 
دوستانی که هرکدام برای من معلم و راهنما بودند و هستند.
 
این  پست برای تشکر از همکاربزرگوارم جناب اخلاقی نیا است
 
 برای شروع خوبی که با همراهی ایشان داشتم و همچنین عزیزانی که دراین مدت
 
حضورخوبشان برایم الهام بخش بوده و به وجودشان افتخار می کنم:
 
هرانک_ جناب رشوند اولین دوستی که دردنیای مجازی داشته و دارم
 
شبهای الموت _ آقای وثوق نازنین با معرفت و با صفا که محبتشان وصف ناپذیرست .
 
ضیافت زندگی _ آقای صادقی مرد صبور و مهربانی
 
 که حضورشان برکت و لطف خداوندیست .
 
مطربانه _ جناب اخلاقی نیا که درابتدا از ایشان یاد کردم .
 
آشنا _ آقای مرادیان زاده مرد روشنفکر و خوش فکری که بسیاراز ایشان آموخته ام
 
پیدا _ دوست گرامیم با نوشته های بّرا و نقادانه اش
 
واحه _ دوست گرامی جناب نادری نژاد که جدیت و تلاش
 
مشخصه فعالیتهای خوب ایشان دروبلاگ نویسی می باشد
 
کوچه جنوبی _  جناب بهار دوست شریفی که اخلاق سرلوحه نوشته ها و رفتارایشانست
 
فرید صلواتی _ دوست نازنینی که اگرچه فعالیتهایش به اجبار محدود شده
 
اما نامش هرجا باشد مرام خودش و دوستدارانش است
 
و سایر دوستان قدیم و جدیدم که همیشه من را مورد محبت و توجه خود قرارداده اند :
 
فرشته مهر-احمد افروز-ارغوان -بیکران -آوانک -آوان -صداقت -باغ باران
 
الف. دریا -جلیل شعاع -مهدی صدیقی -شرحه شرحه  -میله بدون پرچم -
 
فضل الله صلواتی -علیرضا آیت اللهی -سپیده صبح -سرباز هخامنشی
 
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٩ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

پنجشنبه زلزله شدیدی شهر و منطقه ای که ما درآن زندگی می کنیم را لرزاند.

وقتی همه نگران و وحشت زده به طرف درهای خروجی ساختمانها فرار می کردند، 

 یاد فروشنده های بساطی  کردم که یک نقطه از گذرگاه ها را انتخاب می کنند

بعد هم بساط را پهن می کنند و درحین رقابتهایی که با همکارانشان درآن منطقه موقت دارند

( و بعضی وقتها بی رحمانه هم می شود ) گاهی چنین فکر می کنند

و فکر می کنیم که اینها همیشه اینجا بوده اند و تا همیشه هم خواهند ماند

 اما وقتی مامورقانون بی خبر از راه می رسد

و با یک حرکت ناگهانی همه بساط را جمع کرده

و بی قاعده و قانون ته ماشین مخصوصش خالی می کند

 و یا حتی گاهی که با چوب فقط اشاره ای می کند به کنار وسایل

و آنچه به گفته خود بساطی ها دارو ندارشان حساب می شود ،

ناگهان همه چیز تغییر می کند.

 


برای مدت کوتاهی متوجه می شویم این همهْ زندگی نیست

و اینجا گذرگاهست و نه اقامتگاه

 و چه فکرهای خوب و سازنده که برای هر صاحبدلی می تواند راهگشا باشد .

اما متاسفانه عمر این توجه و روشنی از عمر بساط ها کوتاه ترست.


و آنچه ماندنی تر به نظر می رسد روزمرگی و تکیه به نماندنی های زندگیست.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

وقتی دقیق فکر می کنیم  می بینیم درطی زندگی چقدرحرفها گفتیم و چقدرشنیدیم  .

بعضی از حرفها برای همون لحظه فقط ارزش دارند وفردای همان روز

 که به آنها فکر می کنیم پشیمان می شویم و یا شرمنده 

بعضی حرفها چه بگوییم و چه نگوییم فرقی ندارند و بی ارزش هستند

ولی یک حرفهایی هم هستند که درطول زندگی شنیدیم

که هرگز فراموش نمی کنیم یا آنچه که گفتیم و تا آخر عمر  آن گفته ما

جزیی از شخصیت و هویت ما شده.

امیدوارم همه ما درزندگی

 وقتی بدون تعارف با خودمان خلوت می کنیم

از خودمان شرمنده نباشیم

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٤ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

حالا که بانوی سیاه چشم یلدا ،

گیسوان براق و بلندش را پریشان تر از خیال یارکرده

بیا ییم کنارهم بنشینیم

داستانهای شیرین بگوییم

دف  و سه تار بنوازیم

و میان گلخنده های آشنایی

تفالی به دیوان حضرت عشق بزنیم

***

یلدایتان غرق نورو شادی

 

دیوان حافظ
 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٩ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

آیا بکاربردن این جمله

"دیدن این فیلم برای افراد زیر 18 سال ممنوع است"

شامل صحنه های قتل و خشونت هم می شود

یاخیر

دیدن این قبیل نمایشها محدودیت سنی ندارد؟

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢۱ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

می گفت فلان مجری قبلا برنامه های سیاسی اجرا می کرد

 حالا چندیست به عرفان می پردازد

گفتم تا به حال سیاست را به ابتذال می کشید و حالا عرفان!

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٧ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 
چندین سال قبل که هنوز سالهای اول دبیرستان را می گذراندم
 
از طریق مدرسه رفته بودیم بازدید علمی از سازمان انتقال خون
 
برای ما درآن سن و سال یک روز جالب و آموخته های جدید بود.
 
بعد هم اعلام کردند تعیین گروه خونی هم از داوطلبین انجام خواهد شد.
 
وقتی فهممیدم گروه خونی من از بهترین گروهها برای اهدا است
 
دواوطلب اهدا خون شدم ولی جواب دادند
 
 بدلیل اینکه سن شما کمتراز 18 سال است شرایط لازم را ندارید.
 
این موضوع که گروه خونی من به همه افراد نیازمند قابل اهدا شدن است
 
و اینکه بسیاری از آدمها با یک تصمیم امثال من زندگی جدیدی پیدا خواهند کرد
 
مرا واداشت که هرچند وقت یکبار سری به سازمان انتقال خون بزنم
 
اما بعدها هم جوابم این بود که چون فشارخون پایینی دارید شرایط لازم را ندارید. 
 
 آرزوی کمک به نیازمندان از این طریق را داشتم به فراموشی می سپردم که
 
 سال قبل به دلیل نیاز به جراحی دو کیسه خون به من تزریق کردند.
 
جالب این بود که باوجودی که خون من به همه گروههای خونی قابل اهدا بود
 
اما برای گرفتن فقط از گروه خودش قبول می کرد و این کاررا سخت کرده بود
 
وقتی روی تخت بیمارستان به قطره قطره خونی که از یک انسان خیرخواه
 
به رگهای من جاری می شد نگاه می کردم و به تصمیم خودم دراین چند سال فکر می کردم
 
خنده ای کردم و گفتم
 
(( خدایا گاهی فکر می کنم سر به سر من میگذاری))!!

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢۸ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

متداول شدن کلمه یا عبارتی گاهی چنان همه گیر می شود

که معنی اصلی را تحت الشعاع قرار می دهد

و گوینده و نویسنده عاقل و متعهد را هم به اشتباه می اندازد.

یکی از این عبارتها که مدتیست همه گیر شده

ولی هربار با شنیدن یا خواندن آن

اگر از جانب شخص بی سوادی باشد غمگین و

اگر از جانب انسانی معقول باشدخشمگین می شوم این عبارت است

  ( ما ایرانیها...)

و بعد یک نیم جمله منفی و اعتراضی که عبارت اولی را تکمیل می کند.

نمی دانم این عادت ناپسند که خوشبختانه هنوز به شکل فرهنگ درنیامده

 از کجا و اولین بارتوسط چه کسی وارد زبان ماشده .

 ولی اطمینان دارم یا دشمنی آگاه و یا دوستی نادان بوده .

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢۱ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

با یک تلفن غیرمنتظره از دوستی که 29 سال قبل

 با هم دریک کلاس و مدرسه بودیم زندگی من برای چند روز شده بود تکرار خاطرات.

از 14 تا 18 سالگی و تمام دوران دبیرستانم دوستان خیلی خوبی داشتم

که بعد از اتمام آن دوره همدیگر راندیده بودیم .

یکی از آنها همتی کرده بود و درفاصله زمانی نسبتا کوتاهی همه را پیداکرده

و دریک روزخاص بعد از 29 سال مهمان کرده بود.

روزی فراموش نشدنی درزندگی من

حدود 12 نفر بودیم . همه همسن ولی درشیوه زندگی متفاوت .

وقتی سال آخر دبیرستان از هم جدا شدیم

انقدرشبیه هم بودیم که به سختی میشد ما را از هم تشخیص داد

 ولی حالا...

 
هرکدام بنا به طبع و سلیقه و البته

بنا به شیوه همسر و همراه زندگیش انسانی شده بود متفاوت از بقیه ،

 این از نگاه اول و حتی درظاهر یکایک ما محسوس بود.

 
جالب اینکه هیچکدام همدیگر را نشناختیم

و بدون استثنا موقع ورود باید خودمان را معرفی می کردیم.

به شوخی گفتم باید مثل کلاس اولی ها اسم و فامیلمان را روی لباسمان نصب می کردیم.

بعد از معارفه! یکی پیشنهاد کرد به ترتیب هرکدام از این تقریبا سی سال گذشته

به بقیه اطلاعاتی از خودش بدهد و برای بقیه بگوید چه کرده و چه شده؟

 تفاوت مسیربسیار زیادبود

یکی مدیر حوزه علمیه خانمها بود ، دیگری مدیر موسسه زیبایی و لباس عروس،

یکی موسسه خیریه ای را اداره می کرد و دیگری مسئول گزینش اداره ای دولتی..

یکی معلم و دیگری بازاری و

بعضی ها خیلی بزرگ شده بودند

بعضی ها فقط پیر شده بودند ولی هنوز کودک بودند

 
بعد از مدتی گفتگو به دو نتیجه مهم رسیدم

اول اینکه ما آدمها ذات و فطرتی عوض نشدنی داریم

 چنانچه دوستانم دررفتار و شخصیت دقیقا مثل قبل بودند ولی  پخته تر .

 
دوم اینکه چقدرانتخاب همسر و رفیق راه

دررسیدن به آرزوهای ما وهمچنین رشد شخصیت اهمیت دارد

و از همه مهمتر این سوال

که از آن روز تا کنون مرتب از خودم پرسیده ام

(( دراین سی سال چه کرده ای و چه شده ای؟))

.........

نکته:وقتی دردقایق آخر ازهم جدا میشدیم

و همه شماره های موبایل همدیگر را یادداشت می کردند

درحالیکه خداحافظی می کردم گفتم شماره را دادم ولی

 حرفهای بی معنی و جوک سیاسی نفرستید که جواب نمیدم

یکدفعه همه با تعجب پرسیدند چرا؟!

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٩ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

((...در عصر مرگ باورها، من تو را باور دارم

و این از دوستت دارم کلامی بالاتر و عاشقانه تراست...))

نامه را می بندم و روی میز رها می کنم

این نامه مخاطبی نخواهد داشت

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۳٠ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

از مدتها قبل چند نفر از دوستان خوبم  جویای حال من بودند گفتم بعدا برایتان خواهم نوشت.

سال قبل مدتی درگیر بیماری بودم اوایل آن را جدی نگرفتم تا اینکه مجبور به جراحی شدم

و قبل از جراحی هم قسمتی ازپای راستم شکست .

تصور خانه نشینی برایم شکننده بود

اینکه مجبورباشم برای آب خوردن هم از کسی کمک بگیرم

درکنارتحمل دردی که حاضر نمیشدم همیشه از مسکن استفاده کنم

مرا از توانایی های خودم ناامید می کرد

تنها کاری که می توانستم بکنم فکر بود و نتیجه اینکه تصمیم گرفتم 

وقتم را بیشتر به مطالعه بگذرانم و

 درامتحان کارشناسی ارشد شرکت کنم .

دلم می خواست از فرصت طلایی خانه نشینی!! حداکثر استفاده را ببرم .

این کار برای من سرگرمی نبود میخواستم امید را درخودم زنده نگهدارم.

درتهایت امسال بیماری کاملا از بین رفته

و درضمن کارشناسی ارشد علوم سیاسی پذیرفه شدم.

این هم از حال من اگر خواسته باشید

مثل گل های کاغذی

حال من خوب است.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱۱ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

کاش قصیده ای، ... نه ...غزلی برای گلهای کاغذی می سرودم

 آنها که ازویرانه های خاک خوزستانم برآمده اند

این تصویر را هرگز فراموش نخواهم کرد

خانه ها ویران و عروسکها شکسته و دیوارها ریخته بود

خاک و خون و آهن به هم آمیخته بود و خبراز حادثه ای شوم می داد

سنگ هم که باشی پاهایت می لرزد و

 کوه هم که باشی به مردم و جنگاوران آن سرزمین تعظیم خواهی کرد.

چه دیدند و چه کردند را شاید کسی هرگز به درستی نفهمید.

چه کسی عمق درد را اندازه تواند گرفت ؟

 درد از دست دادنهای بی بازگشت دردکوچ و غربت ،

دردخاطرات برباد رفته، دردجراحت ، اندوه شیمیایی شدن و همدمی با ویلچر.

اما نه همه اینها نبود و نیست دردهایی هم هست که هرگز  کسی از آن نگفت

 اما حرف حرف آن درخطوط کنار چشم های نابینا و

دستهای بی رمق آنها که رفتند و بازگشتند باقیست

فرصتها کوتاه و درگذرند نه برای آنها ،

که بی نیازند و متعالی

هنوز طلایه دارندو ما درپس قافله

برای لحظه هایی که به معنای واقعی درخلاء معنا یی برای زنده بودن یا نبودن هستیم

شاخه ای گل و یادی و دیداری از عزیزانی داشته باشیم

که روزی برای عشق مشترکی به نام وطن رفتند

بی آنکه به پشت سر نگاهی اندازند

~~~~~

این پست را تقدیم می کنم به

برادربزرگوارم آقای صادقی.

از افتخاراتم درسالهای وبلاگ نویسی این بوده که ایشان

همیشه مرا "خواهرم "، خطاب می کنند

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٧ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

این نسیم خنک که گاهی از لابلای پنجره به مهمانی دل های ما میاید

 نوید بخش پاییز است که به حق ، ورودش با مهر آکنده است.

جشنواره رنگ های آتشین و گرم در پیش پای نسیم سرد یعنی درروزهای سرد ،

خشک و بی و بار میتوان گرم بود و دلشاد

می توان وزیدن آغاز کرد و درمهر و مهرورزی زندگی کرد.

هر فصل جشنواره ایست از سوی او

که پیامش با جان و فطرت ما هماهنگست.

اینکه چگونه باشیم .

مهر را دوست دارم

برای نامش که زیباترین کلمه فارسی است

برای غوغای رنگهای گرمش دردل روزهای سرد

برای تولد سهراب (سپهری) و شکفتن انار

که چه درظاهر و چه درمعنا برایم عزیزترین است.

برای شب های بلندش که بستر تفکرست

و بهترین خاطرات و دوستانم

که به ظاهر درمحدوده ای به نام کلاس با آنها آشنا شدم

اما برای همیشه بخش هایی از زندگی من شدند.

و دراین خش خش برگ های نفس بریده

زیبایی شکوفه های رنگارنگ و شاداب ،دانش آموزانی

که با کیف هایی پراز امید

به سال نو و دوستان جدید سلام می کنند

و دخترم که هرسال با ورودش به کلاس بالاتر ،

گلی است که روز به روز شاهد رشد و شکفتنش هستم

این روزها را برایم دوست داشتنی تر می کند

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

متوفی وصیت کرده بود بعد از مرگش درجایی او را به خاک بسپارند که بعدها متوجه

شدم هر قبر درآن محل حداقل 60 میلیون تومان خرید و فروش می شود!!!

چه باید گفت؟ بگویم مرگ برآن شخص؟

بگویم خداهدایتش کند؟

 یابگویم حماقت انتهایی ندارد.

درعوض بارهاشنیده ام اشخاصی وصیت کرده اند که بعد از مرگ اعضای بدن آنها به

بیماران واجد شرایط هدیه شود

اینجا می شود گفت مِهر هم انتهایی ندارد

تفاوت ما آدمها حتی وقتی زنده هم نباشیم می توانداز فرش تا عرش باشد

~~~~~~~~


لطفا درصورت تمایل به لوگوی اهدای عضو که درحاشیه وبلاگ قراردادم مراجعه فرمایید

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٠ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

پیرزن خسته از راه روی اولین مبل نشست  تا نفسی تازه کند شربت گلاب را دادم به

دستش . خندید و نوشید گفت از طبقه اول که میامدم بوی قرمه سبزی آمد فهمیدم یادت نرفته

تنهایی نمیتونم درست کنم ، بیادم بودی. گفتم بله الان غذا را میاورم .

وقتی غذا را خوردیم با لبخندی روحانی گفت چند سال بود خیلی دلم تنگ شده بود برای گلاب

، نانی که بوی نان بده ، برنجی که عطرو طعم  داشته باشه

و کسی که وقتی حرف میزنم بهم گوش بده.

جواب دادم منهم  سالها بود دلم تنگ شده بود برای کسی که قبل و بعد از غدا اسم خدارابیاره ،

بوی گلاب و عطر برنج را دوست داشته باشه و توی نگاهش دعا و ذکر حقیقی باشه.

دستش را بوسیدم و رفت . نسبت فامیلی خیلی دوری داریم اما از کسانی هست  که عکسش

روی دیوار ذهنم توی یک قاب قشنگ همیشه ماندگاره.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢٧ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

میگفت  چه کسی باور میکرد که  مردم بتوانند بوسیله اینترنت با سرعت باورنکردنی

با هم ارتباط داشته باشند و مثلا ایمیل بزنند و امکانات دیگر کامیپوتری داشته باشند، 

اگر چند سال قبل به ما میگفتند باور نمی کردیم.

گفتم سخت بود که باور کنیم ولی عجیب تر اینکه بخواهیم

 از این امکان پیشرفته برای هدفهای پیش پا افتاده و گاهی مسخره استفاده کنیم

مثل خیلی از ایمیلها ، وبلاگها و اطاقهای گفتگو ودوستیابی و ....!

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۳٠ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

آنکه درتندباد روزهای زندگی

شجاعت پذیرفتن مسئولیت کسانی غیر از خودش را دارد

کسی که نه تنها درجمع بلکه درخلوت خودنیز

فرصت شکستن و تهی شدن را ندارد

آنکه کوه صبرست برای تکیه کردن ، سایه دادن و به قله رسیدن

با این حال به دنبال آن لحظه ایست

که سر بر دامن پر مهری بگذارد و یک عمر تنهاییش را زار بزند...

آفرینش باشکوهیست بنام مرد

 

***

این روز را به همه شما نیکو سرشتان تبریک می گویم

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢٥ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

آنکه  به هر خسته ای امید بازگشت به خانه را میدهد

دست مهربانی که نوازش گر روزهای غمگین زندگیست

دامن پرمهری که دوای همه دردهای بی درمانست

چراغ روشن انتظار کنار پنجره خانه

تسبیح دعا و آب روشن بدرقه راه زندگی

قلبی که برای دیگری ولی در سینه خودش می تپد

آرامشی که همیشه آغوشی خدایی دارد

گلی که عطر و بوی بهشتی دارد

تنها نمونه عشق خدا روی زمین...

تویی بانو

چه مادرباشی و یا نه

برای زن بودنت شایسته تقدیر و ستایشی

روز زن مبارک

 

****

تقدیم به مادرم

دخترم و خواهران و دوستان عزیزم

و نیز مادرو همسر شما دوستان گلم

که خواننده این سطور هستید

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱٥ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

چندی قبل یکی از دوستان بسیارعزیزاز وبلاگ نویسان برایم نوشته بود

( استاد عزیز نوشته شما زیبا بود و....)

برایش نوشتم ( دوست مهربانم ، از حُسن نظر شما متشکرم اما

لطفا بعد از این من را با این عنوان که از من بسیار بزرگتر ست خطاب نکنید چون دوستان

خواننده این نوشته ها ، مرا می شناسند و با توجه به اینکه شما نویسنده 

 مطلعی هستید و شماودوستانم اساتید واقعی را از نزدیک دیده و تشخیص می دهید تصور

می کنند شما با من شوخی کرده اید!!)

×××××



بیاییم کلمه استاد و معلم را به جا و به حق ادا کنیم

 

کاری نداریم به آنهایی که خودشان هم خود را استاد معرفی می کنند

چه میتوان کرد دنیای مجازی است و آدمهای مجازی با شخصیتهای مجازی

*****

روز معلم و بزرگداشت مقام استاد

به همه آنهایی که فکر کردن را به دیگران یاد میدهند

و دیگران را به رشد و تعالی هدایت می کنند مبارک

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱۱ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

می خواهم از جشنواره اقاقیا بنویسم

پرده بی نظیر طبیعت درروزهای اردیبهشتی

که این بخش ، زندگی بهاری را به راستی بهشتی می کند

اقاقیا از اولین روزهای این ماه به گل می نشیند

هرقدرگرفتارروزمرگی باشی واز ناسازگاری روزگار تلخ کام

عطر شکوفه هایش مدهوشت می کند و برای دیدن و ستایش زیباییش نه به زیر پا

بلکه به آسمان و درگاه خداوندزیبایی ها باید چشم بدوزی

خوشه ها ی لطیفش با رنگهای دلنواز از سوی آسمان به زمینیان هدیه می شود

خوشه خوشه شادی و عشق

میتوان با یک نگاه سبد دل را از این هدیه هاپرکرد ،

 

همه روز با حضوراقاقیا زندگی کرد

زمینی ها را از یاد برد

درحس خوب اقاقیا شناورشد

راستی...

یک درخت اقاقیا بیرون پنجره خانه ما زندگی می کند

هرروز به آن سلام می کنم ، لبخند می زنم و می گویم که چقدردوستش دارم

بگذاربداند که بودنش زندگی می دهد

چند هفته دیگر گلهای شادو خوشرنگش  یکی یکی از شاخه جدا خواهد شد

و آنها را فرش خیابان خواهد کرد

و من منتظرش خواهم ماند تا اردیبهشت بعدی و شکوفه های اقاقیا

و بار دیگر زندگی...


نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٦ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

وقتی از نوروز می نویسم بی اختیار واژه های  نسیم و گل و ابریشم  درسبدی از

رنگهای روشن و شاد به همراه نغمه  خوش پرنده های رها شده در لابلای

شاخه های جوانه زده در ذهنم تصویری زیبا میافریند . تصویری زنده و ملموس

انقدرنزدیک که میتوان حریر خیال را کناری زد و تک تک غنچه های نورس آن

را نوازش کرد. میتوان یک نفس عمیق طعم زندگی را چشید . فرصتی دوباره

برای حول حالنا ، شروع خوبی برای قدم بعدی زندگی، انگار خدا به آفریده هایش

بگوید همه زندگی تحول و رویش است ، رفتن و رسیدن است و نو شدن. و این

فرصت کوتاه چه شیرین ولی زود گذرست.

خداوندا ، ای خالق نو شدنها و رویش ها

حال مارا  بهترین حالها

روز و روزگار مارا فرصت خوب انسان تر شدن قرار بده

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٦ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٦ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 چندشاخه نرگس با طراوت توی دستهایش ، موهای سیاهش کناره های صورتش ریخته

بود، توی چشمهایش که مستقیم از بنجره به بیرون خیره شده بود انتظار دیدن شکوفه های

نورس بود و گرمای دوباره خورشید، چشمش که به بنفشه های توی حیاط افتاد از

خوشحالی لبخندی زد و هرم نفسهایش شیشه بنجره را مه گرفته کرد توی تصویر مه گرفته

دوباره نگاه کردم خودم بودم با چند شاخه نرگس تازه و انتظار غنچه های نوروزی...

خیلی وقت بود که به آیینه نگاه نکرده بودم

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱۱ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

سلام بر زندگی
 
امروز سالگرد تولد من است
 
اول اسفند 1343 به دنیا آمدم
 
همسالان من به خوبی میدانند  ما نسل کودکی های شاد
 
جوانی های پراز قهرمانی
 
و میانسالی مملو از خاطرات تاریخی هستیم
 
مردان همسال من قهرمانان جنگ و جهاد و زنانش کوه صبر و مقاومت بودند
 
بیشتر کتابهای خوب را چند بار خوانده ایم و بیشتر انسانهای خوب را از نزدیک دیده ایم
 
اگر چه درزمان خودش نسل درد بودیم و مقاومت ولی
 
حالا کوله بارمان پر است از اندیشه و تفکر
 
ما به جای خلاصه کتاب متن های ناب را میخواندیم
 
به جای پیام کوتاه به دیدن و گفتگوهای دسته جمعی دلخوش داشتیم
 
درعوض دیدن عکسهای سیاسی اندیشه های سیاسی را ورق میزدیم
 
ودر عوض تاثیر پذیری ، تاثیر گذار بودیم
 
سیاسیون ما درهرجبهه که بودند پاکترین  انسانها بودند و به اصول اخلاقی از همه پایبند تر
مذهبیون ما روشنفکر و انتقاد پذیر
 
نویسندگانمان به جای متحول شدن در تردید عشق های متعدد
قصد متحول کردن دنیا را داشتند
 
شاعرانمان عارف و معلمهایمان استاد بودند
 
کاسبهایمان حبیب خدا و همسایه ها همه غیور و چشم پاک بودند
 
سربازانمان عاشق و عاشقانمان سرباز بودند
 
من از این نسل هستم
 
چه خاطرات  شیرین پردردی
 
چه افسانه هایی که شاید بزودی کسی باور نکند
 
یا حتی کسی بازگو هم نکند
 
چه کسی باور خواهد کرد روزی  کسانی بدنیا آمدند که هرچه رنج میکشیدند قویتر میشدند
 
زبان توقعشان کوتاه و دست یاریشان بلند بود
 
مردانی به راستی مرد و زنانی به راستی زن
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

دراین  سال ها روزها ی بسیاری در کنار هم بوده ایم

همراه مهربان غم ها و شادی های من

راهنمای خوب برای بیشتر و بهتر رفتن

و اگر از خودم بپرسم دستاورد این چهارسال وبلاگ نویسی

چه بوده است ؟ بی شک داشتن دوستان صمیمی و همراه مهمترین آنهاست

ضمن معرفی دوستانم ،بخشی را به عنوان

«  نوشته ای از شما که بیشتر دوست دارم  »

در زیـر نام و آدرس وبلاگ سرورانم تقدیم می کنم

 

***

مریم تاجیک

 بی حضورتو

تنهایی

می بارد برشانه های عریانم

شب سردیست

من دستهایت را

درحقیقتی به نام زندگی گم کرده ام

***

 باران ستاره

 

مردی که استاد دانشگاه بود از خیابانی می گذشت.آن روز دیر از خواب بلند شده بودو شاگردانش جدی تر از  همیشه به او نگاه می کردندو هزارجوربلای دیگر برسرش آمده بود. هرقدمی که می گذاشت سرشار از بدشانسی و بدبختی بود.
همینطور که می رفت دختری را دید که سوار ماشین بود وقتی او را دید درهای ماشین را قفل کرد . مرد حسابی عصبانی شده بود . بعد از مدتی او با خود فکر کرد :« اگر زندگی بخواهد پراز بدشانسی باشد که الان بسیاری از مردم خودکشی کرده بودند . خوب شاگردانم باید هم جدی  باشند چون درس که شوخی نیست . آن ها حتما آماده بوده اند و من بابد خلقی درس دادم . حیف.... و شاید دخترهم برای دلیل دیگری درراقفل کرده بود و... و...و... »
حالا او روحش دوباره شاد شده بود

انسانها گاهی اوقات حوادث را از دیدگاه بدی نگاه می کنند درحالی که آن چیزها دیدگاههای بسیار بهتری هم دارد

 

***

 هرانک

 

... ایوانف در چند جمله کوتاه ،تاریخ الموت و شخصیت حسن صباح

را برای صمد توضیح داد. صمد که برای اولین بار چنین اطلاعاتی را از

یک مرد خارجی می شنید ،برایش عجیب و باور نکردنی می نمود و

با خود می اندیشید که :چطور یک مرد خارجی از تاریخ الموت همه

چیز را میداند ، ولی او واکثر مردمان منطقه چیزی از حسن صبـــاح

نمی دانند !!

***

شبهای الموت 

درمیان شهر آهن ، دل من زندانیست

بر درش می کوبد ، جای من اینجا نیست

می نویسم هر چند ، کاغذم سیمانیست

افتخاری دارم ، افتخاری عالیست

کلبه ای کاه گلی ، موطنی رویاییست

آری اندیشه مکن ، ریشه ام آبادیست

ساکن زندانم ، هدفم آزادیست

 

 

 

***

 

 

 

 

ضیافت 

 

 

 

شب عبور شما را شهاب لازم نیست

 

که با حضور شما آفتاب لازم نیست

 

در این چمن که ز گلهای برگزیده پر است

 

برای چیدن گل ، انتخاب لازم نیست

 

 

 

 

***

  

یادگاردوست 

 

 

 

امروز در یکی از تقاطع‌ها خانمی را دیدم که سپند دود می‌کرد و از این راه ارتزاق می‌کرد. او مشتی سپند را بر می‌داشت و بر روی آتش می‌ریخت و من غرق در آن بودم که چگونه دانه‌های سپند اندکی تحمل می‌کنند و ناگاه بر هوا می‌جهند و چند باری از این سوی به آن سوی می‌پرند و بر آتش می‌رقصند و آخر کار تن به سوختن می‌دهند و جز خاکستر و دود از آنان بر جای نمی‌ماند.

همچو سپند پیش تو سوزم و رقص می‌کنم

خود بفدا چنین شود مرد برای چون تویی

و به آن می‌اندیشم که در آتش عشق تو من همان دانه کوچک سپندم. بی قرار و ناآرام می‌سوزم و جان نثار عشق تو می‌سازم.

جان را سپند ساز و بر آتش نثار شو

با دل قرار عشق ده و بیقرارشو

*** 

مطربانه 

 

چرا مطرب ؟

عرفا مطرب را فیض رسان می گویند و من خاک پای مطربان عالمم
این رباعی هم خالی از لطف نیست و امیدوارم به کسی هم بر نخورد
گدایان بهر روزی کودک خود کور می خواهند
پزشکان جمله مخلوق را رنجور می خواهند
همیشه مرده شویان راضی اند بر مردن مردم
بنازم مطربان را خلق را مسرور می خواهند

***

 

آشنا 

 

 

 

اما در میان ماآدمیان آنانکه هنوز هم اینجا و آنجا خصوصیات طبیعی خود را  تا حدودی حفظ کرده اند .بعضی مادرهاهستند که مادر من هم نمونه ای از این مادرهای طبیعی است.

 

مادری با رفتار ساده و طبیعی که من بخاطر همین رفتارها و اعتقادات صمیمی وسادگی زلالش خیلی دوستش دارم و برایم عزیز ترین است.

 

مادر های طبیعی نه فقط در اعتقادات و رفتارشان گاهی با بعضی مادرهای به اصطلاح "اداری" و "کارخانه ای "متفاوت اند بلکه اعتقاد  و باورشان به  عشق و دوستی شان  هم با بقیه  متفاوت است.

***

 

پیدا 

 

 

شخصیت هرکس در دوران کودکی او شکل می گیرد.
خانه کودکی ما نزدیک جاده اصلی و ترانزیت بین الملل، جایی در مرکز ایران قرار داشت. گاهی وقتها که خسته از درس و مدرسه و بازی به ماشینهای گذری می نگریستم، از خود می پرسیدم: رانندگانی که روی ماشینهای خود شعر و جمله می نویسند برای مخاطبانی که نمی شناسند چه می خواهند بگویند؟
همین حس مرا وادار کرد در وبلاگ "حرفهای پشت فرمون" برای کسانی که نمی شناسم چیزهایی بنویسم.
آنها حرفهایشان را بر کامیون و من در وبلاگ می نویسم!!
و شاید شما همان برداشتی از من دارید که از یک راننده!!
پس "الهی به امید تو..."

راستی شماها چرا می نویسید؟

***

 مهر8000

 

 

 

مهر 8000 یعنی مرور گنجینة تمدن ایران واسلام که به حق می

توان این عبارت استاد مرحوم مطهری را آیینه خود قرار داد که :

« خدمات متقابل ایران واسلام »

پس بیاییم دست در دست همدیگر به این فرهنگ و تمدن

 

8000ساله خدمت کنیم با مهرورزی و مدارا و تحمل.

 

«شکر که این نامة مشکین پیام                کرد مرا عهد الهی تمام»

 

 

 ***

کوچه جنوبی

 

 

ای کاش شادی

چون کولی سفرکرده ای نباشد

که بی ملاحظه اتراقگاهی

سفرمی کند

می رود

از تعبیر دوستانه

کوچه های فراغت

باغ های   بی حصار

وشایدچشمان منتظر کودکی تنها

که با خاک زندگی میکرد

و ذرات داغ آفتاب

پروانه های بی شمار همبازی روزانه اش بودند

 

***

 

 

 فرید صلواتی 

 

دلم گرفته از این افکار نجاتم بده . از انسانهای ارزان قیمت؛ از تمام کسانی که کلاهشان

 

برای سرشان گشاد است ؛از علمای بی دین ، از عوام بی علم ؛از هویت های پشت میز

 

نشین ، از مومنان بی نور ؛از روشنفکران بی ایمان ، از متعصبین بی عقل ؛از بله های

 

اجباری ، از هنرمندان بی تربیت ؛از طلبه هایی که طالب علم نیستند ، از دانشجویانی که

 

دانش جو نیستند ؛از زنان بی شعور و از مردان بی شرف .از تمام کرهایی که

 

سمعکهایشان مارک مصلحت خورده

 

***

 

فرشته مهر 

 

 

 

می خواهم به نام خالق مهر برای تو بنویسم ...

تویی که خورشید به عشق دوباره دیدنت هر صبح به دنیا می آید

و روی پنجه پا می ایستد تا روی ماهت را ببوسد

و آفرینش تازه ات را تبریک بگوید

و با پرتوی نورش جان و تنت را بشوید

تا همواره پاک و زیبا زندگی را از نو بیاغازی ...

 

 

 

***

 

 ارغوان

 

 

 

راه می پویم

 

 

 

بیراهه می پویم

 

 

 

تا نقطه ای ماورای جغرافیای زمین

 

 

 

آخر دنیا ...!

 

 

 

آنجا کسی هست

 

 

 

که رویاهایش مرا شاعر کرده است !

 

 

 

***

شرحه شرحه

 

 من تورا می بینم

صبحگاهان به چمن

روی هر قطره شبنم به نماز

و تو را می بویم

 

همره عطر دل انگیز مناجات اذان

و به یادت جانا

پای هر دیواری

بوته قاصدکی خواهم کاشت

تا که شاید روزی

مژده وصل تو آرد ای دوست

***

 

 

 رویای غروب

 

 

 

    تو اگر ناممـکن بـودی
     هـرگـز اتفـاق نمی افتـادی
     آمـدی ...
     و یه حـادثه خـوب شـدی
     مـی دانم با مـن می مـانی
     هیچـوقت حس خـوب من
     دروغ نمی گـوید

***

 

سرباز هخامنشی 

 

 

آنگاه اهورامزدای دانا که با دانش خویش نیروی زندگی می بخشد، چنین گفت: آیا یکنفر سرور دنیوی شایسته یا یک رهبر و نجات دهنده‌ی روحانی را که سرشار از پاکی و پرهیزگاری باشد نمی‌شناسی ؟ آیا چنین نیست که آفریدگار ترا از برای پاسبان و نگهبان آفرینش برگزید و ماموریت جهان را به تو بخشید ؟

***

 

عزیزانی که مدتیست فعالیت ندارند و به یاد محبتشان هستم:

 

کوچ
صداقت
رویای فردا
الف _ دریا
گاهشمار تاریخ

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٦ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

دلنوشته ای به بهانه خورشید گرفتگی اخیر

تقدیم به عزیزان  روشن ضمیر

***


خورشید با انوارطلایی خود هردم به عالم هستی حیات و روشنی می بخشد حد و اندازه آن

بسته به جاییست که ما ایستاده ایم برای او چه فرقی می کند بدانیم یا نه ، او هست و

دستان پر مهرش به سوی عالم و آدم  گرمی و روشنی می بخشد مثل سرچشمه زندگی مثل

عشق ، پایدار و همیشگی ، بی دریغ و عزیز ، ازلی و ابدی ....

پس چرا خورشید می گیرد ، آسمان تیره  می شود و بخشی یا همه قسمتهای خورشید از

دیده ما پنهان می شود؟

نکته اینجاست ، همه  پدیده های الهی زبان خداست که با دل بیدار سخنها دارد و طبیعت آینه

تمام نمای روی اوست...

ماه ، بین زمین و خورشید قرار می گیرد ، این مانع کوچک که چهارصد برابر از خورشید

کوچکترست ، چون به مانزدیک ترست ، مانع تابش خورشید با عظمت به ماست ،

مانع به این کوچکی برای منبع به این عظمت و تاثیری شگفت انگیز و باورنکردنی ...

تاریکی مطلق

در سلوک عشق نیز موانع کوچک و بی اهمیت باعث کدورت و تاریکی دل می شود و

محرومیت از سرچشمه ها...

خداوندا  ای سرچشمه نور و روشنی

درراه عشق خودت موانع را از میان بردار

تا روح و جانمان به حضورت روشن وبیدارگردد

 


نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٦ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

دوست قدیمی درجمع مهمانان مشغول سلام و احوالپرسی و تجدید دیدار دوستان قدیمی تر بود

. حاضرین تقریبا همسن و سال  بودیم ولی درروش فکر و رفتار بسیار متفاوت ،

با لباسی که بیشتر برازنده دختر بچه های 15 ساله بود و با حرکاتی تقریبا موزون!!

نزدیک آمد و کنارم نشست و شروع کرد به صحبت

« خانم ش... میگفت از دخترات جوونتری ،

خانم م... میگفت درست شبیه ف.. هنرپیشه معروفی »

و مسلسل وار اد امه میداد.

گفتم دوست گلم حتی هنرپیشه های همسن من و تو الان درنقش مادر بازی می کنند

بهتر نیست ما هم به هویت خودمون نزدیکتر باشیم ؟؟؟

***

بدون ماسک زندگی کردن چقدرسخت است؟


نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٥ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 چند سال قبل یکی از دوستانم  بدون سابقه بیماری خاصی ناگهان دچار درد شدیدی شده بود با عجله رفتیم بیمارستان . ناله های جانسوز بیمار از یک طرف و سردرگمی برای یافتن دکتر و پرستار از سویی دیگر گیجم کرده بود دراین گیر و داد کارگر میانسالی که به ترتب سطل های کنار راهرو را خالی می کرد به ما نزدیک شد . یک نگاه سرسری به بیمار کرد و درحالی که سطل کنار صندلی ما را خالی می کرد به طوری که بیمارمتوجه نشود گفت تهوع هم داره؟ و من مثل اینکه گمشده ای را بین اینهمه غریبه پیدا کرده باشم با احترام و محبت گفتم بله ..! با قاطعیت گفت سرطان داره اسکن و آزمایش میدن بعدم عملش می کنند .
باور کردنش سخته که بعد از ماهها دوندگی و گرفتن اسکن و آزمایش و تشکیل کمیسیونهای مختلف پزشگی متخصصین هم به همین نتیجه رسیدند !!!.
آیاتجربه و دقت یک کارگر بیسواد بیمارستانی بود که این تشخیص دقیق و سریع را به همراه داشت  ؟

یا احساس مسئولیت متخصصین است که آنها را وادارمی کند برای تشخیصشان دقت  و وقت بیشتری لازم داشته باشند؟

انشالله که دومی باشد


نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٧ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 وقتی دخترم هنوز 8 ساله بود یک روز بهاری به پارک رفته بودیم . درقسمتی از محوطه بازی دو تاب کوچک بود . دخترم دوان دوان خودش را به یکی از آنها رساند و مشغول بازی شد تاب کناری خالی بود اما چند دقیقه ای نگذشت که دختری همسن و سال خودش با لباس راحتی و روسری روی تاب دوم قرارگرفت . هردو به هم خندیدند و بدون توجه به اطرافیان شروع به بازی کردند . به فاصله کوتاهی از حضور ما مرد و زن تنومندی با بچه ای 5 ساله که بسیار لاغر و ضعیف به نظر میرسید به ما نزدیک شدند . بعد از مکث کوتاه و بررسی اوضاع به طرف دخترکی رفتند که درکناردخترم مشغول بازی بود . مرد تنومند که به سختی میشد فهمید پدربچه است یا پدربزرگ وی ، زنجیر تاب را گرفت و به دختر معصوم که حسابی ترسیده بود گفت« بسه دیگه نوبت تو تمام شده ». طفلک بلافاصله پیاده شد و نوبت را به پسر بچه زرد و نحیفی داد که درآغوش زن بود . بعد از مدت طولانی بچه که از بازی خسته شد مرد تاب را نگهداشت و دخترک با خوشحالی میخواست نوبت بازی را شروع کند که زن تنومند به سختی خودش را درتاب جا داد و با لهجه خاصی گفت «حاج آقا تاب بدین !!!» دخترک بدون اینکه حرفی بزند کناری ایستاد ... بعد ازمدتی دوباره بچه و بعد زن تنومند و... خلاصه دخترک با حسرت نگاه میکرد .. عاقبت مرد گفت «تو چرا وایستادی برو بچه نوبتت تمام شده» و زن گفت« بعضی بچه هاهم چه پرروهستند خدا به خیرکنه»

نمیدانم چون دخترک همسن دختر خودم بود یا به خاطر انسانیت ( این مرز ها حتی برای خود ما هم روشن نیست ) گفتم «خانم نوبت این بچه است شما بیشتر از نوبت خودتان دریک جای عمومی از وسایل استفاده کردید».

خانم که تابه حال متوجه نگاههای آتشبار من نشده بود کمی نرم شد و گفت «ای بابا ، خانم نوبت چیه من میگم بچه ها پررو شدند». گفتم «این طفلک که حرفی نزده شما مجبورش کردید از بازی دست بردارد و رعایت حالش را نکردید حالا با او تند هم حرف میزنید اگر بچه خودتان بود هم همین رفتاررا داشتید؟ »

مرد که به نظر می رسید عادت کرده همیشه حرف آخر را خودش بزند و غائله را ختم کند  رو به من گفت «خانم شما هم جوش بیخود نزنید اینها بچه های طلاقند!! وگرنه یکه و تنها نمیامدند بیرون از خانه .

نه ننه ای نه بابایی اگه دارند کو بیان حمایتش .ما گردنمون از مو باریک تر!!»

یک قدم رفتم جلوی مرد و محکم گفتم« فکر کن مادر بچه من باشم .. حرفی دیگر هم هست ؟»

با بهت ساکت شد

  با قاطعیت  ادامه دادم «شما چه میدانید این بچه کیه و چرا تنها آمده و اصلا اگر مادر و پدر بی توجهی هم که داشته باشد دلیل موجهی نیست برای اینکه  تحت آزار و فشار من و شما هم باشد !».

نمیدانم در چشمها و صدایم چه بود که رفتند و باز صدای خنده دخترک با دخترمن درهم آمیخت و فضا را از خشونت و حضور بزرگترها پاک کرد.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢۱ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

این روزها دلم ستاره باران است ، سالگرد اولین روزهای تجربه مادری من ، نمونه عشق خدایی درروح آدمی ، پیوند دلم با خدا و این حلقه ارتباط زمین و آسمان که چون پیچک نرم و نازکی تارو پود هستی من را معنی می بخشد چه دوست د اشتنی و شیرین است .

تولد تنها فرزندم ستاره.

روزی که خدا عشق را بین آفریده هایش تقسیم می کرد سهم زن را از همه بیشتر داد و این نور الهی که شیفته اینست درقالبی ریخته شود با دستهای ترد و شکننده زن ، چه دردناک و چه زیباست . او میدانست ، خدا می دانست اگر این شیفته بذل محبت دلسرد و ناامید شود خورشید مهر از آفریده هایش قهر می کند و زمین بی مهر  از بین خواهد رفت ، پس به او باروری بخشید تا از آتش عشق درونش نوزادی بیاورد از جنس خودش تا این حلقه های مهر بی دنباله نباشد و گرمی و شور عشق همیشگی باشد .

دخترکم١٢ ساله شد

 نازنینی که زبان گلها را میداند ، دوست پرنده های درراه مانده است ،عروسکهایش اعضای خانواده هستند ، گاهی برای مادرش شعر میسراید ،چندسالیست فیه مافیه را میفهمد، شکسپیر را به زبان اصلی می خواند ، همزمان باراه رفتن ، شنا کردن را میدانست و دربین امواج رویایی آب از راه رفتن روی زمین  راحت تر و شاداب تر است ، او رنج انسانها رااز چشمانشان می خواند ، دوست داشتن و دوست بودن را می فهمد

او یک بانوی کوچک است

تو فکر کن از آسمان خدا یک ستاره چیده باشی ، یااز دشتهای پرگل غنچه ای زیبا ،

او شکوفه ای خوشرنگ و دوست داشتنیست

بااو دلم ستاره باران عشقست

تولدش مبارک

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱۱ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

می خواهم از دوستی برایتان بنویسم که قدیمی ترین و وفادارترین همراه من

درزندگی بوده و هست .

سردرد....

بیشتراز سی سال است که  همراه بی ادعای روزهای سخت زندگی من بوده ، 

تسلیم چاره جویی های حتی بهترین پزشگان و قویترین داروها نشده و همنشینی با من را

به رهاکردن این پیوند ناگسستنی ترجیح داده . اوایل از او خسته میشدم و با احساس

حضورش به فکر چاره می افتادم ، اما کم کم می بینم رفاقت و وفاداری را هم باید از این

یار قدیمی یادگرفت . هیچگاه نشد که غمگین باشم و او درکنارم نباشد هرگز به من بی

وفایی نکرده و تنهایم نگذاشته ، با اینکه می داند حضورش خسته و ملولم می کند به بودن

باهم اهمیت بیشتری می دهد تا رفتن و رها کردن .

این روزها حس می کنم دوستش دارم  به وفاداریش احترام می گذارم و...

گاهی می ترسم روزی او هم رفته باشد....

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٥ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

پست ( رسم جوانمردی ) این وبلاگ

به عنوان یادداشت برتر پرشین بلاگ  درزمینه ادبی معرفی شده


از توجه مدیران محترم متشکرم


دراین بخش مشاهده کنید

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٩ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 


این روایت را از پدرم شنیده ام . نمیدانم منبع آن کدام کتاب بوده، به سادگی سخنی از زبان پدری برای فرزندانش شنیده ام ، به همان سادگی برایتان خواهم نوشت :

در زمان های قدیم که ایران پهناور ما از الان هم بزرگتر بود و راههای مسافرتی از بیابانهای خشک و بی آب و علف می گذشت ، رسم بر این بود که هروقت مسافری درراهی می رفت ، به هر چادری که درمسیر می رسید از او پذیرایی میشد و می توانست تا هر وقت آماده ادامه راه شد درآنجا مهمان باشد موقع برگشت هم آب و توشه  ای به او میدادند و راهیش می کردند. اینکه هنوز هم مردم ایران به مهمان نوازی مشهورند ریشه دراین فرهنگ و موقعیت جغرافیایی دارد.

روزی مردی تشنه و گرسنه درحالی که راه را گم کرده بود به نزدیک چادری دربیابان رسید . مالک چادر با خوشرویی او را پذیرفت و به او گفت اینجا را خانه خودت بدان من هم درخدمتت هستم . مرد به خوبی پذیرایی شد و شب را همانجا استراحت کرد . صبح فردا صاحب چادر که از خواب بیدارشد دید مهمان نیمه شب رفته درحالیکه دارو ندار وی را دزدیده و در بیابان فرار کرده است .

مالک چندین روز و شب به دنبال دزد همه اطراف را زیر پا گذاشت ، بعد از چند روز که او را یافت ، دزد خجل و نگران چشم در چشم او دوخت و گفت تو به من همه گونه محبت کردی و از من پذیرایی نمودی و من به تو خیانت کردم حالا با من چه می کنی ؟

میزبان گفت : من این همه راه نیامده بودم که تو را مجازات کنم رسم ما رسم جوانمردی و مهمان نوازیست . فقط میخواستم به تو بگویم هرچه بین من و تو گذشته را فراموش کن و به هیچ کس نگو چون اگر داستان جفای تو به گوش بقیه بیابان نشین ها برسد  هیچکس به کسی دیگر اعتماد نمی کند ، مسافران بین راه گرسنه میمانند و رسم جوانمردی از بین می رود.

***

بعضی روایتها باید ناگفته بمانند تا رسم عاشقی نیز از میان نرود

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٢ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

ماه اول پاییز نوید شروع جشنواره رنگ ها درطبیعت ، دردل خود شاهد تولدمردیست به

لطافت باران ، قلبی به سفیدی دانه های انار که عشق را با کلام به پرواز درمیاورد . روحی

لطیف که به حق متولد ماه مهرست . وی کلمه را دراشعارش جان بخشید و درشناخت

مفاهیم طرحی نو درانداخت.

سهراب سپهری، ۱۵ مهرماه سال ۱۳۰۷ در کاشان متولد شد.

صدای پای آب از سروده های محبوب اوست

این سروده را با صدای خسرو شکیبایی

 

دراینجا بشنوید

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱۳ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

یادم میاید چندین و چند سال قبل ، قنبر یکی از آشنایان قدیمی که پسر جوانی بود به دیدن پدرم آمده بود و بعد از مقدمه  چینی های فراوان از پدرم خواست که مادر و پدر این جوان را راضی کنند که به خواستگاری آلیس دختر مورد نظر وی بروند .

پدرم بعد از شنیدن همه حرفهای پسر جوان درحالیکه لبخند دلسوزانه ای به لب داشتند گفتند خوب پسر جان  حالا من با پدر و مادرت هم صحبت کنم و آنها را هم راضی کنم و این ازدواج سر بگیرد تو خودت قبول می کنی که اسم تو و این دختر درکنارهم درکارت عروسی باشد و بدهی به دست مردم .. قنبر و آلیس؟؟؟ از همین اول معلوم است که این انتخاب غلط است و این دو خانواده چقدر با هم فاصله دارند!


نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٧ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

شروع فصل پاییزو صدای قدمهای بچه ها به طرف مدرسه ،  یاد آور خاطرات

خوب است . ٣٩ سال قبل درچنین روزی برای اولین بار به مدرسه رفتم .

پدرم برای انجام ماموریتی اداری به شهر زاهدان رفته بودند و درآن زمان اولین

قدمهای کوچک و لرزانم را به مدرسه « مهر » در شهر دوست داشتنی زاهدان

گذاشتم.

 

پنج سال قبل بعد از سالهای طولانی به دیدن این مدرسه رفتم ، یک روز تعطیل

بود سرایدار بعد از شنیدن دلیل من برای دیدن و عکس گرفتن از مدرسه با

محبت به من و دخترم که درآن سال ٧ ساله بود ( سنی که من برای اولین بار

وارد آن مدرسه شدم) اجازه داد ساعاتی درحیاط و کلاسها باشم.

 

 

اگرچه به ظاهردبستان تعطیل بود و ساکت ولی من صدای همهمه بچه ها ،

صورت معلمها و همه دوست داشتنی هایم را می دیدم و دراین خلسه روحانی

معصومیت هارا میستودم .

تنها تاسفم برای این بود که اسم مدرسه را عوض کرده بودند ولی دیوارها درها و

پنجره ها همان بودند که من دیده بودم بی هیچ کم و کاست

یادش به خیر

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۳۱ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()


درک  مسائل اجتماعی و سیاسی به روش صحیح دشوارست و لازمه آن مطالعات چندین و چند ساله و درجریان بودن تحولات اجتماعیست که لازمه رشد ذهنی  و به بلوغ رساندن افراد جامعه است تا از کودکی ذهن خارج شوند . حلقه ارتباط متفکرین و اندیشه های بزرگ با جوانان و عموم مردم روزنامه هاهستند .

روزنامه ها نشانه تفکر بدون مرز ، ابراز نو آوری ها و بیان کننده  دردهای بزرگ به زبان ساده هستند.آنچه یک نویسنده  کتاب بعد از سالها کار و تحقیق و دوباره نویسی به جامعه ارائه می دهد ، با سرعت ارتباطات و تحولات امروزی هم از نظر زمانی و هم از نظر محتوی شاید منطبق با نیاز روز نباشد .

همین کاررا یک روزنامه نگار با سرعتی باورنکردنی و به زبانی قابل فهم تر به مردم ارائه میکند . روزنامه ها چشم و زبان مردم  هستند ، جامعه ای که روزنامه  نداردو یا کم کم فرهنگ روزنامه خوانی  از آن رخت می بندد، جامعه ای بی چشم و بی زبانست.

تنوع و تعدد روزنامه درهر کشور نشانه فضای بیشتر رشد اندیشه هاست.

اگرچه امروزه ارتباطات اینترنتی سعی کرده گوشه ای از این نقیصه را جبران کند ولی  انصافا مقایسه اجمالی آمار وبلاگهای وزین ،  که خمیر مایه فکری دارند  با وبلاگهای  هجو و بی مایه با غلطهای املایی و انشایی فراوان ، تاسف هر دلسوزی را برمی انگیزد .

نادانی از اهالی وبلاگ نویسی چندی قبل نوشته بود

( روزنامه؟ من که فقط با آن شیشه های پنجره را پاک میکنم!)

درهمین فضای اینترنتی

  وبلاگ نویسنده روزنامه نگاری از دوستان اینترنتی  برای چندمین بار  مسدود شده است .


لطفا در این مورد جدی فکر کنید

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٥ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

دوستی حکایت می کرد سالهابود به دلیل بیماری از روزه ماه رمضان محروم بودم و ایام

دعا را هم با ذکر و نیایش بدون روزه سپری می کردم، سالی  با خودم گفتم خداوندا امسال

نه توان نیایش دارم و نه روزه ونه آرزویی بردل ، خودت بساز با این بنده بی توشه .

 

چند روزی به این منوال گذشت تا اینکه فرصتی پیدا شد نه برای فعل حرام بلکه مباحی که

دل را می میراند و زندگی را از نور معرفت تاریک می گرداند .چند صباحی درحیرانی انتخاب

مسیر بودم تا اینکه سحرگاهی به خودآمدم که ای فقیر ،مگر نه اینکه ماه صیام یعنی دوری

از حلال پروردگار درزمان معین وگرنه حرام که همیشه حرامست و حکم آن معلوم . اگر

توان روزه و عبادت ظاهری نداری درخلوت خود و خدای خود بی ریا باش و بدان که تو

راهم فرصتی پیش رونهاده برای کسب قرب وآن دوری از حلال خداست آن هنگام که

زمانش  نرسیده و یا دیریست که وقت از دست رفته .

 

پس نیت خالص کرد ، روبه درگاه خدانموده و استغاثه کرد پروردگارا مرا دریاب و رهنمونم

کن به آنچه تو می پسندی واز حلال خدا دربی هنگام دوری کرد و چشم و دل نگاهداشت ...

عید فطر دررسید فقیر روبه درگاه خداوند نموده و گفت پروردگارا اگر روزه دلم را پذیرفتی

عیدانه ای عطا کن...

 

خورشید روز فطر غروب نکرده بود که دوستی از راه دور خبر دادکه ای فلان چه عبادتی

کردی که تو را درخواب دیدم با فرشتگان خدا که به زیارت خانه خدا مشرف شده بودی و

ملائک برای حضورت هلهله ها کردند و تو را در آسمان معرفت پرواز می دادند...


 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢۱ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

دریک مهمانی  دوستانه:

_معرفی می کنم ایشان حاج آقا...، استاد دانشکده فنی مهندسی ،  ژنرال نظامی ،عضو تیم پزشکان بدون مرز ، جامعه شناس ,شاعر ، متخصص روابط عمومی و امور سیاسی و...

از بخش ادبیاتیش استقبال کردم ،

_مجموعه چاپ شده هم دارید؟

_ بله

(از اینکه سروده های ایشان از جاده هزارپیچ و پرتگاهِ اجازه نشر، گذشته تعجب کردم)


_ ممکنه یکی از سروده هایتان را برایمان بخوانید ؟

_حتما جانم:

 

 ( دلتنگیم از حد گذشت  میخواهم بودنم را استفراغ کنم کجایی ای یار..)!!


****

متاسفانه این داستان واقعیست

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

بعد از یک روز پرکار، ترافیک سنگین ، چهره های خسته

و انبوهی از شایعات و نگرانی ها ،

شبانه به دنیای مجازی دری می گشایم تا هوایی تازه کنم .

نوشته های تکراری ، عشق های سودایی ، سیاست های پوشالی و عناوین تبلیغاتی و...

پنجره مجازی را می بندم ، پنجره اتاق را باز و چراغهای اتاق را خاموش می کنم ، 

کمی عود ، شمعهای متعدد و نوای دف و سه تار، تفالی به حافظ حضرت عشق ؛

کمی چای سبز با عطر یاس ،

و تنفسی عمیق درهوایی تازه....

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٠ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 اوایل سال تحصیلی قبل، با خانمی آشنا شدم که دخترایشان همکلاس دخترمن بود و از

این طریق و برای هماهنگی برای بعضی کارهای مربوط به مدرسه شماره موبایل همدیگر

را گرفتیم . از فردای آن روز انواع لطیفه ها از این طریق به دستم می رسید . چون از

خواندن بعضی از آنها حتی درخلوت خودم شرم داشتم ، مبنا را برآن گذاشتم که اصلا به

روی خودم نیاورم و این ارتباط بی معنی را ندیده بگیرم . بعد از چند ماه از این ارتباط یک

جانبه که هنوز قطع نشده بود ، روز عید مبعث از صبح چندین پیام تبریک عید از ایشان

بدستم رسید و  برای احترام به مقام دوستی ِ  بدون لودگی ! ، خیلی کوتاه برای این خانم

نوشتم ( عزیزم از لطف شما متشکرم عید به شما و خانواده مبارک ) ،

بعد از چند دقیقه جواب بدستم رسید ( ممنونم اما....شما)؟؟؟!!!

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢۱ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

خلقت مرد به گونه ایست  آسمانی که می تواند به زمین مرده ای ببارد و آن را زنده کند .

این زندگی می تواند برای  بشریت  الهام بخش باشد مثل مولا علی، ویا برای یک خانواده ،

همسر و فرزندانش ، که اگر این آخری را توانست وشخصیت و منشی شایسته ، وفادار و

ثابت داشت ودردنیای کوچک و الهی خانواده خود قابل قبول بود ، همه چیز تواند بود ،

واگر نه هیچ .

پدرم میگفت« یکی از بزرگترین معجزات پیامبر اسلام و حضرت مولا این بوده که فرزندان

خودشان آنها را قبول داشته اند چرا که تو هرکه باشی و هرچقدروجهه و موفقیت

اجتماعی بدست بیاوری ، باز هم  درموافق ساختن فرزندانت دچار مشکل خواهی بود و

پدری موفق است که دردرجه اول فرزندان خودش او را پذیرفته باشند.

چرا که این سخت ترین کار یک مرد است. »

و من امروز به یاد و احترام پدرم این نکته را برای عزیزانم می نویسم . نکته ای که هرچه

از عمرم می گذرد به عمق معنی آن بیشتر پی میبرم .


پدرم روحت شاد همه ما فرزندانت با هرسلیقه و سنی که هستیم سرفصل آموخته

هایمان  سرمشقیست که از تو گرفته بودیم .

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٥ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

نامه ای  برای دخترم که امیدوارم درآینده خانمی کامل ، همسر و مادری نمونه باشد و دروظایف اجتماعیش مدیریتی توام با عشق داشته باشد .

دخترم ، می دانم برای بزرگ شدن و اینکه معنی زن بودن خود را بفهمی وقت  بسیار زیادی داری  اما نمی دانم  خودم برای گفتن این حرفهایم به تو  چقدروقت دارم ؟

هربار از من پرسیدی خدا را چطور می توانم ببینم به تو جواب دادم  در محبت مادری  وچه سعادتمندند کسانی که مهر مادر را تجربه کرده اند و از آن ارزشمند تر کسانی که از این مهر محروم بودند ولی دیگران را از وجودشان سرشار از محبت می کردند .

عزیزکم خداوند وجود هر زنی را سرچشمه  عشق و نورانیت  خودش قرار داده  و این عشق مثل یک چشمه جوشان از روح برخواسته و بر همه اطراف خودش تاثیر می گذارد ، هرگز فکر نکن که حتی با داشتن مهمترین مدارک تحصیلی  که می دانم درآینده به آن دست پیدا می کنی  ، کسی غیر از تو مسئول آرامش و رشد روح و روان فرزندان تو خواهد بود .

خانه و خانواده ات را  فدای هیچ مشغولیتی نکن  ، خانه ای که با دستان پر مهر مادر نظافت می شود  و غذایی که با عشق و دعای خیر او برای همسر و فرزندان مهیا می گردد ، اثری دارد معجزه آسا  که درتوان هیچ  آشپز و کارمند ماهری نیست .

لبخند محبت آمیز و ابراز علاقه حتی  با نگاه ، به اعضای خانواده  انرژی و استحکام  می بخشد .

درعین حال وجود عزیزت را در بیرون از محافل خصوصی  درصدف جدیت  رفتارت حفظ کن .اگر تو خودت را باور نکنی و شخصیتی پیش پا افتاده  و قابل دسترسی داشته باشی  ،هرگزاز بقیه توقع احترام  و دوستی های عمیق  نمی توانی داشته باشی .

انسانها را بدلیل انسان بودنشان دوست بدار و در قضاوتهایت زن یا مرد بودن را دلیل دوستی و دشمنی با دیگران نکن . این را بدان که هر مردی  دردامن یک زن متولد شده و اگر هرجا کینه و بی مهری دیدی  علت را درنبودن محبت زن جستجو کن . بسیارند مردانی که  بعد از مادر این عشق خدایی را در وجود همسر یا  دختران خود یافته اند و آنان که از این بابت فقیر بوده اند رفتاری بسیار متمایز از بقیه دارند .

نازنینم ارتباط با خدا رادر زندگی فراموش نکن  ، داستان غمبار والدینی که دخترانشان را زنده به گور می کردند  داستان کهنه ای نیست  ، من بارها زنانی را دیدم که با دستان خود وجود با ارزش و اصالت زن بودنشان را در محافل احمقانه و جلوی آیینه های آرایش و درلباسهایی که برازنده آنها نبود  زنده به گور کرده اند .

گل زیبایم ، زیبایی را عمیق بشناس و به حقیقت جستجو کن .هیچ چیز زیباتر از روال عادی طبیعت نیست . با مظاهر طبیعت آشنا شو ، به آنها عشق بورز  و با آنها زندگی کن . بی شک پاسخی که دریافت می کنی تو را شگفت زده خواهد کرد .

در ابراز احساسات خود از افراط و تفریط برحذر باش تا سخنت برای شنونده قابل اعتماد باشد .

خداوند طبیعت زن را طوری آفریده که پراز رمز و راز ظاهری و باطنی است . هرگز به شوخی  و لودگی از رازهای شخصی زنانه ات پرده دری نکن . برهنگی درسخن بسیار زننده تراز برهنگی درظاهرست .حیا بهترین زیوریست که میتوانی خود را باآن بیارایی.

فرشته کوچکم ، وقتی که همسن تو بودم  تنها آرزویم داشتن دختری چون تو بود ،  و بعد از ازدواجم سالها منتظرت بودم و خداوند دعاهایم را مستجاب نمی کرد ، تا اینکه قلبا به رضای خدا راضی شدم ، عزیزانی را که  به دنیا نیاورده بودم  از پاره تنم عزیزتر می داشتم و محبتم را از فضای خانه وسعت بیشتری بخشیدم  ولی هرگز از سرنوشتم  ناراضی نبودم و خودم را درابراز محبت ، بیشتر از جسم کوچکم عادت دادم  ، و تو به دنیا آمدی و پاداش این رضایت عاشقانه بودی و هدیه عزیز خداوند .

یادت هست از من پرسیدی :« مادر دوستم داری؟»

عزیز دلم تو را دوست دارم

واز وقتی تو را دارم  خدا راهم بیشتر دوست دارم

****

بهترین هدیه برای دخترانمان این است که به آنها مفهوم واقعی زن بودن را یاد بدهیم .

***

روز زن و روز مادر به همه عزیزانم مبارک

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱٠ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

ظریفی می گفت بعد از پنجاه سالگی هر وقت صبح چشم باز کردی و احساس کردی هیچ

مریضی نداری بدان که مرده ای...!

به همین دلیل و چند سالی قبل از پنجاه سالگی مدتی درخدمتتان نبودم . از همه شما عزیزانم که

پیامهای محبت آمیزتان را بی جواب گذاشتم عذر خواهی می کنم . عمدی درکارنبوده

دوستدارهمه شما خوبان مهربان هستم.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۳٠ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 


هرسال روز معلم خاطره ای از سالهایی برایتان  می نویسم که جلوی تخته سیاه از دانش

آموزانم  درس زندگی را یاد گرفتم . این بار از کسانی می گویم که وجودشان الهام بخش و

جهت دهنده ذهن من بود.

 درزمان دانشجویی ، مسئول بازخوانی متون انگلیسی برای همکلاسی هایم بودم که دردوران

جنگ بیناییشان را ازدست داده بودند. وقتی درمقابل کسانی قرار میگیری که در انتخاب بین

روزمرگی  و از جان گذشتن دومی را انتخاب کرده اند لازم نیست تخته سیاه و کلاسی

درکارباشد تا چیزی از آنها یاد بگیری حضورشان می تواند تو را متحول کند  .

چه فقیرند نسلی که چنین سرمایه هایی ندارند

و چه فقیرترآنهایی که دارند ولی از وجوشان بی خبرند.

از این عزیزان نگاه کردن را یاد گرفتم .

درک محیط اطراف و عادت نکردن به تکرارها ی زندگی دریچه نویی برایم بود .

یادم هست وقتی در راهروی شلوغ دانشکده راه می رفتم قبل از اینکه من آنها را ببینم  با

صدای شاد و پرانرژی می گفتند سلام خانم قا ئینی ... می گفتم ببخشید بازهم شما زودترسلام

کردید ندیدمتان عذر می خوام می گفتند حق دارید راهرو شلوغه ولی صدای پای شما

رامیشناسیم ...

و این چشم های من، که بودند و نمی دیدم....


****

هفته بزرگداشت مقام معلم

به همه آنهایی که وجودشان الهام بخش اطرافیانشان هست مبارک باد

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱٢ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

١٣٨٩

 

 

بازهم عمونوروز قدم به خانه های ما گذاشت

هرکسی بیداربود سرسفره هفت سینش نشست و همراهش دعاکرد

هرکسی هم خواب بود یک شکوفه قشنگ گذاشت روی موهاش و رفت...

*

برای همه عزیزانم سالی پربارو سرشاراز سلامتی و موفقیت و

چشمی بیدارو دلی آگاه آرزو می کنم

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۳ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

خدایا ، سفره دلمان را برای دمیدن روح بهار به جانمان گسترده ایم

جانها آماده و درب های خانه را گشوده ایم

برما ببار

باران رحمت ، امید و آرامش را از آسمان ملکوتیت به همه دلها ببار

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢۸ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()


46سال قبل درچنین روزی به دنیا آمدم.

زندگی را با همه رنگهایش دوست دارم .  خیلی  اوقات از رنجها ی آن خسته شدم اما بیهوده نبودم و احساس تلخم را با دیگران قسمت نکردم   زن عروسکی نبودم قهرمان مردصفت هم نیستم . فقط یک زن هستم به همین سادگی.

بعد از معصومیت کودکی و نیز  کتاب که از همان کودکی  بسیاری از تنهایی هایم را پرمیکرد، دنیای موسیقی را دوست دارم . هرکس به معنای واقعی با  موسیقی آشنا نباشد و دل به این دریا نسپرده باشد از یکی از نعمتهای بزرگ خداوند محروم شده . شکوه و عظمت نت ها درموج خلسه های روح  ، تجربه ای شخصی است که جز درآسمان موسیقی نمیتوان تجربه کرد. ساز من دف است و از دیدن و لمس و  کوچکترین حرکاتش دردستم به وجد میایم . وقتی حتی برای مسافتی کوتاه آن را جابجا می کنم صدای حلقه هایش موج خروشان دریاست و چون به آن ضربه میزنم صدای قلب بیقرار عاشقیست که درپوست به ظاهر خشکیده دف زندانی شده و حال با هرضربه از بند تن رها میشود و به گوش فلک می رسد دف من زنده است گاهی که درروزمرگی هایم غرق میشوم و فراموشش می کنم مرا صدامیزند،  خودش می نوازد و من را همراه میبرد . و وقتی از شوق صدایش بدنم به لرزه میافتد سرم را روی بدنه آن میگذارم و  آهسته دعا میخوانم ...

اما نوای روح من نوای کمانچه است وقتی صدای کمانچه را می شنوم خودم را حس می کنم  سازی ساده که درکنار یک چوپان تنها، بیشتر معنا دارد تا درمحافل پرتکلف.

سازی که به تنهایی می تواند پرده ای را اجرا کند ، وقتی غمگین مینوازد غمگین تراز آن نوایی نیست و وقتی پرده شاد می نوازد شادترینست و همه این اضداد درآن معنی پیدامیکند.و این تنهایی زندگی او را بی معنا نمی کند .

***

این پست وبلاگم را تقدیم به همه شما عزیزان میکنم که دوستتان دارم و بارها از من خواستید بیشترخودم را به شما خوبان معرفی کنم .

اول اسفند سالروز تولدم بهانه ای شد برای ادای وظیفه

باشد که مورد قبول طبع ظریفتان قرارگیرد

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۳٠ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

ازوقتی خودم را بیاد میاورم از برف و زمستان گریزان بودم .

بیشترزمستانها را به بیماری و بستری شدن میگذراندم و

شروع یخبندان تا عمق جانم نفوذ می کرد .

عاشق خورشید سوزان و گرمای العطش آن هستم .

اما امسال زمستان بی برف و سرما .....!

طبیعت با نوای آدمها همسازست .

این ارکستربزرگ الهی که گاهی نوایی شورانگیز و گرم

و گاهی نیز آهنگی کشدارو سرد دارد، چه سکوت وحشتناکی کرده.

قبل از این فکرمی کردم بدترین نوای طبیعت سردیست

اما امروز خوب می دانم از سرما  وَهـم انگیزتر  سکوت است.

سکوت آسمان...

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٤ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()


وبلاگ خانه پدرچهارساله شد

*****

دوستان خوبم

همه شما را دوست دارم

ازداشتن یکایک شما نازنینان خوشحالم

برای همه روزهایی که بامن اشک ریختید

برای همه خاطرات خوبی که درکنارمن خندیدید

و برای همه آنچه که به من یاددادید

دست شمارامی بوسم


اشعارمریم تاجیک

لینک سروده های خواهرزاده مرحومم


باران ستاره

وبلاگ گل زیبای زندگیم ستاره



هرانک

دوست نیک اندیش و همراه همیشگی که از روزهای اول

تشکیل وبلاگ ماراهمراهی کردند

آقای رشوند از لطف شما ممنونم



شبهای الموت

آقای وثوق یادم هست روزی که این عکس را دروبلاگ شما دیدم

برایتان نوشتم شما درمحله ما زندگی می کنید و یکی از آن چراغها خانه کوچک من است




یادگاردوست

دوست محترم و اندیشمندم

از احساس حضورتان هم خوشحالم




ضیافت زندگی

برادرگلم  شما را به اندازه پرچم کشورم عزیز می دارم

چرا که وجودتان افتخارایرانست

درد زخمهای کهنه جنگ مثل عباداتتان قبول حق باشد




مطربانه

جای شما بین دوستان خالیست کاش بودید

چراکه اولین سطرهای وبلاگم را با راهنمایی شما نوشتم




آشنا

آقای مرادیان از آشنایی با شما خوشحالم چون دانستم که میتوان درعین

موشکافی و فهم نکات اجتماعی مثبت اندیش بود



باران امید

تشویق ها و حضور محبت آمیز شما

دلگرم کننده و راهگشا بوده و هست




نسیم وصل

عزیزم  شادی و امیدواری تو را تحسین می کنم

خواننده همیشگی نوشته هایت هستم



خوشه های اقاقی

گل من چقدرنوشته های تو را دوست داشتم

هم نظرات خوبت را و هم وبلاگت را

حیف که مدتیست ازتو بی خبرم




فرشته مهر

عزیزگرامی نوشته های شما

با مطالعه و عمیق و معنویست

همیشه از خواندن نوشته هایتان آموخته ام



عبور

مریم عزیز امیدورام هجرت و دوری از دیار خسته ات نکرده باشد

همیشه منتظرت هستم


مهر8000

آقای نادری نژاد محترم

همه نوشته های شما عالی و با محتواهستند

هرچه بیشتراز شما می خوانم احترامم به شما بیشتر می شود



سرباز هخامنشی

دوست خوب و محقق پرتلاش

امیدورام درراهی که درپیش گرفتید امیدوارو توانا باشید



گاهشمارتاریخ

عزیزگرامی چقدراز وبلاگ شما با سطح بالای اطلاعات تاریخی

و معلومات عمومی استفاده کردم . امیدوارم ادامه بدهید



کوچ

شهلای عزیز اینکه دریخبندان غربت قلبت هنوزگرمست و

به عشق وطن می طپد برای من عزیزترت می کند

موفق باشی



رویای فردا

آقای افروز دوست گرامی

جای شما بین دوستان خیلی خالیست

برایم نوشته بودید مرتب مطالب وبلاگم را می خوانید

خوشحالم که هنوز به ما سرمی زنید


صداقت

مهربانم نوشته های زیبایت لطیف هستند



ارغوان

ارغوان گلم همیشه مشتاق  خواندن اشعار لطیف تو هستم

سروده هایی عطرآگین تراز بال فرشته ها



عاشقانه

دوست گرامی مجموعه های گردآوری شده شما را

میخوانم و آهنگها و عکسهای قشنگتان را خیلی دوست دارم




الف_دریا

عزیزگرامی وبلاگ شما مملو از شورو عشق است

عشقتان پایدار


کوچه جنوبی

برادرگرامی من بارها از آن کوچه جنوبی گذشته ام

جنوب ایران برای من خاطراتی دارد که شاید روزی دروبلاگم نوشتم

وبلاگ شما من را به آن خاطرات می برد

روزهای جنگ



پیدا

شاید تا به حال برایم پیش نیامده بود که دراولین برخوردم با  یک وبلاگ

هفته ها درگیر نوشته ای باشم

درمورد نوشته کنارقالب وبلاگ شما چنین بود

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٧ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()


جلسه انجمن اولیا و مربیان درمدرسه دخترم بود . بیشترحضارخانم ها بودند و بیشتراز هرچیز مدل لباس ها و نحوه آرایش ظاهری جلب توجه می کرد . مدیر دبستان بعد از خیرمقدم و طرح مشکلات مدرسه عنوان کرد:

« ...اضافه می کنم که مشکل جدیدی درمدرسه بوجود آمده

و آنهم پیدا شدن شپش بین موهای بچه هاست...!!!! »

عکس العمل خانمهای حاضر دیدنی بود .

مدیرمدرسه را دوست دارم ، از دوستان و بسیارپرتلاش است ، درحالیکه که  غافلگیر شده بود اضافه کرد:

« البته اینوبگم ما تحقیق کردیم که این شپش اول توی سر بچه ای بوده که پدرو مادرش دکترهستند و متاسفانه از کارگرباغشون به سر این بچه اومده..!!»

با صدای بلند و با لبخند گفتم ـ« شما بفرمایید نظافت موهای بچه هارو کنترل کنیم ما متوجه می شویم چه وظیفه ای داریم . دیگه چه فرقی می کنه شپش از سر دختردکتر اومده یا از سر کارگرش. فرقی می کنه؟!!!! »

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢٤ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

مادربزرگم ، شبیه خیلی از مادرها مهربان ، متدین و سخت کوش بود . حدود ٩٠ سال زندگی کرد . از وقتی یادم میامد موهایش سفید و راه رفتن برایش سخت بود . صورتش به سفیدی یاس بود و چشمانی به رنگ دریا داشت. قبل از اذان به زحمت وضو میگرفت و روبه قبله جانمازش را باز می کرد . هروقت جانمازباز می شد عطر گل یاس اتاق را پر می کرد . گاهی چند غنچه کوچک کنارمُهرمی گذاشت و گاهی هم که غنچه هانبودند باز هم بوی یاس را می توانستیم احساس کنیم . چادرسفید را روی لباس سفیدش که غرق گلهای آبی بود می پوشید . و با تمانینه شروع می کرد بسم الله الرحمن الرحیم....

عزیز  خانواده بود و همه او را عزیزجون صدا می کردیم . برای ما تعریف می کرد : « وقتی جوان بودم همه کاریاد گرفته بودم دلم می خواست همه چیز رو بدونم و یادبگیرم از آشپزی و خیاطی بگیر تا مداوای زخم  و بنایی ، خلاصه هرکاربگی بلد شدم الا خواندن و نوشتن . اون موقع ها مدرسه نبود پسرها هم توی مکتب درس میخوندند . وقتی دختردارشدم اولین مدرسه دخترانه توی تهران باز شده بود قبل از اون دخترا اجازه نداشتند مدرسه برن یعنی مردم بد می دونستند اما من می دونستم هیچی جای درس خوندن رو نمی گیره .این بود که اول با اصرار و خواهش بعد با قهرو دعوا اولین دخترم رو فرستادم مدرسه ... »

 ٢٣ دی ماه بیست و پنج سال قبل در  سالگردتولد مادرم درگذشت  . یادگار عزیزش که مادرنازنین ما هست یادآور تلاش یک بانوی با ایمان  برای رشد فکری خودش و خانواده درشرایط سخت زندگی است. وبهترین میراث برای عزیزان سواد و راه درست اندیشیدن است .سرمایه ای که نه گم می شود و نه هرگز دزدیده خواهد شد.

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٥ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()


دوستی پیشنهاد کرد چند وبلاگ خوب را که از دوستانش بودند، من هم ببینم و بخوانم و نظرم را بدهم . به لیست پیشنهادی اش نگاه کردم و تعدادی را خواندم و از آشنایی با نویسنده های خوب آنها خیلی خوشحال شدم اما...

چند وبلاگ هم بود که حتی نتوانستم برای یک بار ببینم دوستم علت را پرسید گفتم محتوای وب را اصلا ندیدم ولی نویسنده اگر ذوقی داشته باشد اول باید اسم خوبی برای آن انتخاب کند چه کتاب و یا وبلاگ ویا به هرصورت دیگری که می خواهد افکارش را با بقیه درمیان بگذارد شرط اول انتخاب نام جذاب است و بعد به یاد دوستان چند ساله وبلاگی خودم افتادم که هم نوشته هایشان بی نظیر است و هم نام های با مسمایی دارند:


• باران ستاره • هرانک • شبهای الموت • یادگاردوست • ضیافت زندگی • مطربانه • آشنا • باران امید • نسیم وصل • خوشه های اقاقی • فرشته مهر • عبور • مهر8000 • سرباز هخامنشی • گاهشمار تاریخ • کوچ • رویای فردا • صداقت • عاشقانه • سرولایت • گلنسا •یک آسمان ستاره به راهت نشانده ام (ارغوان) • الف _ دریا • کوچه جنوبی


عزیزان همه شمارادوست دارم و به داشتن مهربانهایی مثل شما به خودم میبالم.

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٤ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 


زن تنهابود ، همیشه تنها بود، مرد با تزلزل با او صحبت می کرد از خودش ، خاطرات همسراولش ، و خوشی ها و ناخوشی های زندگی ، آن روز نگران بود از همسر سابقش میگفت که به تازگی داغدارحادثه ای تلخ شده ، زن سکوت کرده بود و گوش می داد درپاسخ تنها یک جمله گفت:« اورا تنها نگذار از مصیبت بدترتنهاییه » مرد با عجله خداحافظی کرد و رفت . زن  بازهم تنها ماند...

آرزو می کرد مرد هیچ وقت برنگردد...

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٦ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 



پیرزن و حضرت خضر (ع)
در زمانهای نه چندان دور، پیرزنی برای برآورده شدن خواسته اش شب و روز دعا می کرد. تا این که از کسی شنید که هرکس چهل روز عملی را انجام دهد یکی از پیامبران خدا را خواهد دید و می تواند حاجتش را از او بخواهد او باید برای دیدن حضرت خضر چهل صبح پیش از طلوع آفتاب جلوی در خانه اش را آب و جارو می کرد پیرزن نیت کرد و شروع کرد روزهای اول با شوق و ذوق تمام این کار را انجام می داد گاهی حاجتش را عوض می کرد یا دوباره منصرف می شد گاهی هم همه چیز را به خدا می سپرد تا هر چه صلاح است انجام دهد. باورش نمی شد که بتواند یکی از پیامبران، حضرت خضر، را ببیند چه برسد به این که از او حاجتی بخواهد و مواظب بود وظیفه اش را درست و بدون کم و کاست انجام دهد تا مبادا روزی خوابش ببرد یا یک وقت آب نداشته باشد یا جارویش شکسته باشد تا چهل روز تمام شود روزهای آخر دیگر این کار برای پیرزن وظیفه شده بود و گاهی حاجتش را فراموش می کرد و به مردمی که در رفت و آمد بودند خیره می شد و با بی حوصلگی آن ها را تماشا می کرد تا این که بالاخره روز چهل ام رسید پیرزن در را باز کرد و لبخندی زد و نفس عمیقی کشید و شروع کرد به آب و جارو کردن بعد از آن باید منتظر می ماند تا حضرت خضر رد شود صندلی چوبی اش را آورد و جلوی درب خانه منتظر شد هنوز خورشید بالا نیامده بود و کسی در کوچه نبود دقایقی گذشت او داشت به درختان نگاه می کرد به گنجشک ها که می آمدند روی زمین می نشستند و بلند می شدند.
به آسمان که امروز ابرها چه قدر شکل های قشنگی درآورده اند این سر کوچه را نگاه کرد آن سر کوچه را دوباره این سر کوچه را، مردی چوب به دست داشت رد می شد پیرزن او را نگاه کرد چه قدر چهره گیرایی داشت، نزدیک تر شد انگار که پیرزن سال هاست او را می شناسد به صورتش خیره شده بود در چشمانش نوری بود و بر لبش ذکری. پیرزن فقط نگاه می کرد انگار آن شخص را فقط باید نگاه کرد و سکوت. نباید حرفی زد مرد به آرامی گذشت پیرزن داشت به او می نگریست و وقتی رد شد هنوز در جای خودش نشسته بود و غرق در فکر و خیالاتش هنوز منتظر بود خودش هم نمی دانست به چه می اندیشد دقایق می گذشتند و او انگار در همان لحظه های اول حاجتش را جا گذاشته بود کم کم مردم شروع کردند به رفت و آمد و کوچه داشت شلوغ می شد ولی کوچه و خانه پیرزن امروز بوی دیگری گرفته بود بوی نور، بوی رهگذری از بهشت پیرزن لبخند زد زیرا اصلا به یاد نیاورده بود که حاجتی دارد اصلا انگار یادش رفته بود که می تواند حرف بزند و خواسته اش را بگوید او خضر را نشناخته بود.


***

نام من عشق است آیا میشناسیدم؟

زخمی ام زخمی سرا پا میشناسیدم ؟

با شما طی کرده ام راه درازی را

خسته هستم ، خسته ، آیا میشناسیدم؟

راه ششصدســاله‌‏ای از دفتر "حــافظ"

تا غزل‌‏های شما، ها! می‌‏شناسیدم؟

این زمانم گــــرچه ابر تیره پوشیده‌است

من همان خورشیدم اما، می‌‏شناسیدم

پای ره وارش شکسته سنگلاخ دهر

اینک این افتاده از پا، می‌‏شناسیدم؟

می‌‏شناسد چشم‌‏هایم چهره‌‏هاتان را

همچنانی که شماها می‌‏شناسیدم

اینچنین بیگــــانه از من رو مگردانید

در مبندیدم به حاشا!، می‌‏شناسیدم!

من همان دریایتان ای رهروان عشق

رودهای رو به دریـــا! می‌شنـاسیدم

اصل من بــــودم , بهــانه بود و فرعی بود

عشق"قیس"و حسن"لیلا" می‌‏شناسیدم؟

در کف "فرهـاد" تیشه من نهادم، من!

من بریدم "بیستون" را می‌شناسیدم

مسخ کرده چهره‌‏ام را گرچه این ایام

با همین دیدار حتی می‌‏شنـاسیدم

من همانم, آَشنــای سال‌‏هـای دور

رفته‌‏ام از یادتان!؟ یا می‌‏شناسیدم!؟

 

« حسین منزوی »


***


این سروده زیبا رابا صدای  حسین منزوی  بشنوید

( برای شنیدن متن شعربا صدای شاعر روی نام حسین منزوی کلیک کنید )

 


نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٥ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 



حال و هوای پاکیزه پارک محله و تعطیلات آخرهفته گروه زیادی از مردم را به خودش جذب کرده بود . چند دقیقه ای روی یکی از نیمکتها نشسته بودم . تماشای گلهای رنگارنگ ، شادی بی ریای بچه های قدو نیم قد خستگی روزمرگیهای مداوم را از بین می برد . بعد از مدتی که از تماشای زیباییهای پارک وجذبه اولیه فضا بیرون آمدم کم کم متوجه حضورافرادی شدم که بدون توجه به این جذابیت ها و صرفا برای کسب و کاربه جمع پیوسته بودند. بادکنک فروشی که به سختی میشد حدس زد از فروش شادی به بچه ها چه احساسی دارد؟ غم یا شادی؟ بستنی فروش دوره گرد وخلاصه انچه نظرمن را بیشتراز همه جلب کرد و به تفکرو تعمق واداشت شخصی بود( نمی نویسم زن بود یامرد ) که  محسوربه آدمهایی که دررفت و آمد بودند نگاه میکرد . گاهی می خندیدو گاهی گوشه چشمش به قطره اشکی شفاف میشد و بازهم می نوشت. وقتی نوشته راکامل کرد لبخند رضایتی به گوشه لبش نشست و با تحسین چند بارنوشته را مرورکرد.

درهمین حال اولین عابر از کنارش گذشت به سرعت از جای خود بلند شد و با نرمی خاصی گفت سلام این رابرای شما سروده ام . عابرنگاهی به کاغذ و نگاهی به او کرد و به آرامی  دورشد . با لرزشی محسوس به جای خود نشست . صدای پای دیگری او را به خود آورد اینبار جهید و تکه کاغذ را بسوی عابرگرفت ببخشید این رابرای شما... عابرباسرعت از او دورشد ...دوباره نشست .

چند جوان با ظاهری عجیب و شیطنت موذی به او نزدیک می شدند ،

غم غریبی دلم را به آتش کشید ای عشق، ای مظلوم ترین واژه تاریخ چه وقت بر تارک عرش خدا دوباره خواهی درخشید؟

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱۸ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 


شاخه گلی تقدیم به یگانه دخترم به بهانه سالروز تولد این ستاره آسمانی من:


عزیزکم امسال یازدهمین سالگرد تولدت را درحالی میگذرانیم که از سالهای قبل قویتر، مهربانتر و فهیم ترشده ای . اولین سالهای تولدت  به تو راه رفتن ، حرف زدن ، بازی کردن و... درهرسال بنا به نیاز تو آنچه درتوان فکری من بود  آموختم .آنچه بیشتراز هرچیز دانستن آن را دراین سن تو لازم میدانم شناخت کلمه و مفهوم «حریم »است .

کوچک بانوی من ،هرکلام  یک معنی سطحی دارد که هرکسی با یک بار شنیدن آن را یاد میگیرد و یک معنی عمیق که باید درهرکلام مفهوم آن به جان و دل بنشیند و باورشود و این درک مفاهیم است . و درمورد حریم  درک مفهوم و باورآن برای هربانو از ضروریات است

دراین دنیای پراز اندیشه هاو باورهای متفاوت و گاهی متضاد آنچه همه فرهنگها به آن معتقدند قائل شدن حریم برای دو موقعیت مشترک است یکی درحضورخداوند و دیگری درحضور زن وچه با شکوه است این برابری معنوی خداوند و زن درحریم .

اینکه درمقام نماز و عبادت و هنگام حضوردرمسجد کفش از پا درمیاوریم و با خضوع و حضوردل وارد میشویم نمادی از ورود به حریم است و نیز هرجا که بانویی حضورداشته باشد فرهنگ مشترک همه دنیا احترام و تغییر رفتاربنا به تواضع و تکریم اوست و این طرز تلقی درکشورهای مختلف با سلیقه های مخصوص به خود ابراز میشود و رعایت کردن آن نشانه تشخص افراد ووجه تمایز افرادبا فرهنگ قویتراست.

نازنینم « حریم  » هدیه نورانی و با شکوه خداوند  به هرنوزادیست که دخترمتولد میشود .

درهرحال که هستی و درهرسن و موقعیتی که قرارگرفتی بدان که ارزش وجودی تو قبل از شکل ظاهری و لباس و حتی تحصیلات و شغل بسته به توانایی تواست درحفظ حریم خودت .

از درگاه خداوند مهربان که تو شکوفه کوچک را به من هدیه کرد میخواهم که دراین راه  پشت و پناه  تو  تک ستاره آسمان زندگیم باشد.

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٠ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 


مدتیست که هربار به اخبار مراجعه میکنم یکی از عناوین خبرفوت هنرمندی از هنرمندان ایرانی است . گاهی شاعر یا بازیگر، نویسنده یا ...علتهای فوت متفاوت ، سن وفات مختلف و نوع  زمینه هنری نیز گوناگون است اما همه دریک مورد مشترکند و آن هنرست .

میوه های  درخت پربار هنر یکی یکی میافتند ، رسیده و نرسیده به پای ریشه های تنومند آن میغلتند و با خاک  میامیزند .

مرگ ستاره ها مرگ آسمان نیست

اما آیا این آسمان پهناور باز هم ستاره باران خواهد شد؟

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢٩ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

وقتی خورشید اولین اشعه های طلایی خودش رو به زمین بخشید از خواب بیدارشد.صبحانه همسرو فرزندانش را آماده کرد برای هرکدام  توشه ای که تا برگشت به خانه بی غذا و دوا نمانند. بچه هارا با محبت به مدرسه برد. با وجود دوری راه همیشه به موقع رسیده بودند. درراه برگشت خریدو بعد مراجعه به خانه و تهیه غذاو نظافت خانه . همه فضای خانه را پراز عطر محبت زن کرد. همه چیز برای ورود عزیزانش آماده بود . به موقع برای برگشتن بچه ها درمدرسه حاضربود . از درس و اخلاق همه آنها پرسید . از معلمها تشکر کرد چند یادداشت نوشت و با بچه ها برای خرید لوازم مدرسه به خیابانهای مختلف سرزدند . دربرگشت یکی از بچه هارا برای معاینه به مطب دکتربرد . کمی سرما خورده بود . تهیه دارو و میوه و مایع بخورو... مریض داری را خوب میدانست. همه به خانه برگشتند . شام آماده بود . عطر مهربانی بانو با غذای تازه و شفافیت لوازم خانه به عزیزانش خوش آمد میگفت . بعد از شام بچه ها خوابیدند. مادر به  تکالیف و فرمهای مخصوص مدرسه بچه ها سرمیزد . جلسه انجمن ، فرم نظرخواهی، آماده کردن غذا و وسایل اردو، فرمهای پزشکی ، کلاسهای فوق برنامه...

همسرنیز به خواب رفته بود . بانو با محبت خانه را برای صبح فردا آماده میکرد.

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

زمانی که ابرهای روزمرگی افق اندیشه و روح را گرفتار می کند

وقتی دل در سینه احساس غربت می کند

وقتی می دانی هست اما نمی دانی کجاست

باید رفت

وچه جذبه ای دارد این خاک معطر

که از پس سالها هنوز جان و دل عاشقان را می نوازد

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۳٠ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

عزیزان از لطف همه شما ممنونم

من هم دلتنگ محبت شما دوستان خوبم بودم

در سفر بودم

اگر هر شهر ایران را بشود به صفتی خاص معرفی کرد

باید بگویم رفته بودم به شهر عشق

شیراز

درکنار مقبره حضرت عشق ، حافظ ،

 پیر روشن ضمیری برایم تفالی زد

با این غزل دوباره در جمع دوستان خوبم خواهم بود

 

برسرآنم که گر زدست برآید

دست به کاری زنم که غصه سرآید

خلوت دل نیست جای صحبت اضداد

دیو چو بیرون رود فرشته درآید

صحبت حکام ظلمت شب یلداست‌

نور زخورشید جوی بو که برآید

بر در ارباب بی مروت دنیا

چند نشینی که خواجه کی بدر آید

صالح و طالح متاع خویش نمودند

تا که قبول افتد و چه درنظر آید

بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر

باغ شود سبز و شاخ گل برآید

غفلت حافظ درین سراچه عجب نیست‌

هرکه به میخانه رفت بی خبر آید

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٢٩ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

فضای دلگیر و ناخوشایند راهرو درمانگاه با بوی تند سیگار و صدای نظافتچی عجول که با سرو صدا کف راهروها ر ا تمیز میکرد در هم آمیخت. بهیار بخش با دلسوزی گفت : 

« آقا فتاح انقدر سیگار نکش همش ضرره چه فایده داره صبح تا شب این لب دهنته؟ »

فتاح همینطور که به کارش ادامه میدادجواب داد :

 «حُسنش اینه که مرگ برادرت رو نمیبینی ...عمر هرچی کوتاهتر بهتر...»

با وجودی که از مخالفان سیگارهستم به استدلالش آفرین گفتم.

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٩ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

دختر١٠ ساله من، از دوستانش در مدرسه صحبت می کرد ، بین حرفهایش گفتم

_ آنها روش زندگیشون با ما فرق می کند اگر نمی پسندی حرفشان را هم نزن، اگر...

یکدفعه بین حرفم گفت« نه خانم هم گفت...»

_ وقتی  صحبت می کنم حرفم را قطع نکن گوش بده و راجع به حرفم فکر کن

_اما تو خودت حرفم را قطع کردی

_اگر فرق من را باخودت نمی فهمی اول راجع به این مسئله صحبت کنیم

_چرا خوب می دونم تو مهارتهای زندگی را بهتر از من بلدی ولی این دلیل نمیشه  که حرف می زنم وسط حرفم بگی اشتباه می کنی...!

 ***

یکباره فکرم رفت به سالهای دور وقتی با پدرم صحبت می کردم ....

خدارحمت کندپدرم وقتی خیلی از ما بچه ها هنوز به دنیا نیامده بودیم علوم قضایی خوانده بود و با کلام و منطق هر مسئله ای را میتوانست اثبات یا انکار کند، تنها یکی دونفر از  بچه های خودش بودند که دراستدلال همپای خودش جلو می رفتند و در آخر بحث با شادی پنهان میگفت :

« چون نیک نظر کرد پر خویش درآن دید ...»

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٢٩ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 وارد کلاس که شدم بچه ها هنوز مشغول سرو صدا بودند ، کلاس پنجم دبستان  و تنها تجربه من در مدرسه پسرانه بود . بچه ها  از جا بلند شدند . به وضوح میدیدم که وقتی ایستاده اند چند نفر از من قدبلندترند فوری گفتم بفرمایید ! وقتی نشستند با صدایی محکم و جدی خودم را معرفی کردم و از بچه ها خواستم خودشان را معرفی کنند . در همین چند دقیقه کوتاه معارفه  بچه ها که خیلی زودتر من را ارزیابی کرده و شناخته بودند ساکت شدند . گفتم اگر سوالی دارید میتونید بپرسید یکی از بچه هاگفت خانم شما کتک هم میزنید؟! فوری گفتم بله!! یکی  دیگراز بچه ها از ته کلاس گفت نه خانم شما نمیزنید ، چون کسی که بخواد بزنه میزنه ، قبلش نمیگه ! کسی که میخواد کاری رو بکنه حرفش را نمیزنه!

***

١٢ سال قبل این جمله بی ریاو صادقانه که حاوی پیام اجتماعی عمیقی بود چنان به دل و جانم نشست که بارها باخودم تکرار کرده و تاکید نموده ام.

آن سال تحصیلی به خوبی گذشت و این بچه ها که در مدرسه به شیطنت معروف بودند به قول خودشان از همه کتک خورده بودند جز من .

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/۱۳ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

عزیزانم از همه شما که لطف کردید و روز معلم را به من تبریک گفتید ممنونم .

 در حال حاضر شاغل نیستم ولی فرصتهایی داشتم که بتوانم جلوی تخته سیاه درس زندگی را از دانش آموزانم بگیرم . بی اغراق بگویم که بیشترین موفقیتهایی که در بزرگ کردن و تربیت دخترم دارم را مدیون نکات عمیق و مهمی هستم که از زبان بچه های پشت نیمکت نشسته  ،  شنیده و یا در رفتارشان به شکل عملی دیده ام .

برای کار معلمی ارزش بسیاری قائل هستم اما بزرگترین درسی که در این مدت گرفتم این بود که:

 حضور مادر در کنار فرزندان مهمترین عامل برای رشد است ،

حتی ضعیفترین و کم هوش ترین مادر وقتی در کنارفرزندش حضور فیزیکی و روحی ( هردو ) داشته باشد مانع بروز مشکلات و حلال بسیاری از مسائل در خانه و خانواده خواهدبود . بنابراین وقتی دخترم با ورود به دبستان پا به اجتماع گذاشت ، از کار در مدرسه انصراف دادم و وقت بیشتری را با او می گذرانم و بعد از ۴ سال ، درحال حاضر هم از این تصمیم خوشحال و راضیم ونتیجه مثبت گرفته ام . 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/۱٢ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 هزاران شاخه گلِ مِهر،  به حضور دوستان معلمم  که این نوشته را می خوانند و از خوانندگان خوب وبلاگ خانه پدر هستند تقدیم می کنم

ونیز با عرض احترام به همه آنهایی که به من درسی از زندگی را آموختند و حق معلمی بر گردنم دارند

روز معلم مبارک

 

در این هفته از خاطرات خدمتم در مدارس خواهم نوشت...

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/۱۱ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 در جمعی از دوستان گفتگویی بود برسر اینکه اصولا  سالهای عمر را بر چه اساسی

گذراندن بهترست و دراین بین که همه حاضرین   بالای ... سال داشتند نظرات متفاوت و جالب بود

( عدد سن را ننوشتم تا نسبت به دوستانی که سن مشابه دارند اسائه ادب نشده باشد)

هرکس چیزی می گفت و از تجربیات شخصی مثالی می زد . نازنینی در این بین (که بسیار

دوستش دارم ) گفت : من فکر میکنم باید بیشتر وقت و هزینه زندگی را صرف گشت و گذار

کرد باید همه دنیا را دید و شناخت من تصمیم دارم  الان نه ...! آخر عمرم را به مسافرت و

دیدن ندیده ها یم بگذرانم نظرتو چیه؟

گفتم من فکر می کنم هر کاری میخواهی بکنی  زودتر انجام بده چون الان آخرشه...! 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٦ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

صدای اذان که بلند شد مثل همیشه  مرد در حال وضو گرفتن بود . با غصه به چند کاغذ مچاله شده کنار بخاری خیره شد ، قبض های مختلف آب و برق ، دو سه دفترچه کهنه شده اقساط بانکی داخل یک نایلون کوچک و... چند کاغذ  با نشان و اسم مدرسه بچه ها ، این یکی تکانش دادو دلش را به درد آورد .

 بچه ها یکی یکی بیدار می شدند و پدر که عازم رفتن به محل کاربود وانمود کرد آنها را ندیده و رفت .  خیلی دوستش داشتند ولی هر وقت او را می دیدند یا به نقطه ای خیره شده بود و یا غمگین بود . پدر نمی خندید . بچه ها هم جلوی پدر نمی خندیدند و در سکوت نگاهش می کردند .

شب که پدر برگشت بچه ها خواب بودند . مادر زیر نور کمرنگ چراغ خیاطی می کرد . غذای مختصری گرم کرد و سفره را انداخت . صدای تلویزیون سکوت خانه را می شکست

«‌ با خرید یک قوطی رب... برنده  خوشبخت ما باشید ... یک دستگاه آپارتمان ... یک ماشین آخرین مدل ... دهها سفر زیارتی ... »

پدر خندید .... مادر خندید...

صدای خنده بچه ها از زیر پتوهایشان پدر را بیشتر خنداند...

همه می خندیدند

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٤ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

عزیزی از عزیزانم چندی قبل پیش نویس یک کتاب منتخب اشعار خودش را برایم آورده بود و  از من خواست تا نظرم را راجع به کتاب منتشر نشده او بگویم .

وقتی اشعار او را خواندم به نظرم رسید احساسات و بینش موشکافانه او در قالب شعر نو واقعا خواندنی و بعد از چاپ برای خوانندگان جالب خواهد بود . روزی که برای پس گرفتن نوشته ها یش آمده بود  نظرم را به او گفتم . بلافاصله گفت : من خودم را سهراب دیگری میدانم که اشعارش دوباره متولد شده.

وقتی این جمله را گفت لحظه ای با حیرت مکث کردم و بعد از او پرسیدم تو فیلم « مادر » اثر علی حاتمی را دیدی ؟ گفت نه یعنی یادم نیست.  گفتم « فیلم راجع به مادری است که در روزهای آخر زندگی فرزندانش را دور هم جمع می کند و کل فیلم در باره نحوه برخورد شخصیتهای متفاوت این بچه ها ست و ... نکته ای  که یادم آمد این قسمت از فیلم بود که یکی از پسرهای  خانواده که کند ذهن بود گم می شود و چون اختلال حواس داشت همه خانواده نگران  ، همه جا را برای پیدا کردن او می گردند . تا اینکه عاقبت  درب انباری خانه باز می شود و پسر  ( این نقش را اکبر عبدی به عهده داشت و بسیار عالی ایفا کرده بود )  از تاریکی انبار در می آید و همه با تعجب می بینند قاب عکس بزرگ پدر را با طنابی از گردنش آویزان کرده و با لکنت می گوید ..

«‌من... آقامم ....»!!!

 

***

تا زمانی که هرکس جای خودش باشد  ، با مجموعه نقاط مثبت و منفی خاص خودش برای بقیه قابل قبول است اما اشکال از جایی شروع می شود که بخواهیم کسی دیگر باشیم . چه این آدم از مشاهیر باشد و چه یک انسان خوب معمولی جز یک نقش کمدی نخواهیم داشت.

**************

دوستان نازنینم
بعد از نوشتن این پست ،  چند یادداشت خصوصی  داشتم که متاسفانه بعد از خواندن مطلب ( منحصر به فرد ) آن را کنایه به خودشان تلقی کرده اند . 

عزیزانی که بیشتر از من شناخت دارند می دانند که  تاکنون به شکل کنایه و در لفافه مطلبی را به کسی نگفته ام، ابراز نظراتم علنی و با ذکر نامم بوده و هرکسی را بیشتر دوست داشتم نظرم را درمیان گذاشتم وگرنه قطع ارتباط را به روابط کنایه آمیز و شبهه برانگیز ترجیح میدهم و همیشه ممنون عزیزانی بودم که  اشتباهاتم را تذکر داده اند .

از دوستانی  که با سعه صدر و شناخت بیشتری از خصوصیات اخلاقیم ،

مطالبم را میخوانند تشکر میکنم.

« در همه نوشته هایم  منظور،همان است که میخوانید نه بیشتر و نه کمتر»

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/٢٥ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

پله پله تا ملاقات خدا

 موضوع:  زندگی ، اندیشه و سلوک مولانا جلال الدین رومی

نویسنده:عبدالحسین زرین کوب

 

نشر: علمی

چاپ بیست و هشتم  1387 

تعداد صفحه: 402

 

***

 درمورد این کتاب فقط می توانم بنویسم: 

«   بایدچند بار  خوانده شود  »

***

سال گذشته یکی از خانمهای بازدیدکننده وبلاگم بعد از چند یادداشت دوستانه برایم به صورت یادداشت خصوصی  نوشته بود شما را برای احترام به عقایدتان دعوت می کنم به جمع دوستان ما بپیوندید و بعداز یکسری القابی که واقعا خودم را در این شان و منزلت والانمیدانستم چند وبلاگ و سایت به من معرفی کردند که نظرم را به ایشان  ابراز کنم .

جواب من این بود که عزیز گرامی من به  حضرت علی و عقاید عرفانی ومقام زن  بسیار ارزش قائل هستم و ارادت خاص دارم اما...

وارد شدن در گروهها و دسته ها بخصوص آنهایی که تبلیغات دارند و به ویژه آنهایی که افراد را خیلی بزرگتر یا خیلی کوچکتر از آنچه هستند وانمود می کنند از سن و تجربیات من گذشته و از ایشان تشکر کردم .

برای آشنایی بیشتر با عرفان اسلامی مطالعه این کتاب را به عزیزانم توصیه می کنم

 

***

 مولوی با کبکبه و دبدبه در حالی که مریدانش احاطه اش کرده بودند و آب وضویش را به تبرک بر می داشتند با شمس برخورد و با تکبر در او نگریست.شمس گفت سوالی دارم.مولوی گفت بپرس. شمس گفت بگو بدانم محمد(ص) پیامبر ما برتر بود یا حلاج شیخ ما؟ مولوی خشمگین شد و گفت کفر می گوئی؟ شمس گفت پس چرا محمد پس از سالها عبادت خدا هنوز در دعاهایش این گونه می خواست که خدایا خودت را به من بشناسان ولی حلاج آنقدر در خدا غرق شده بود که می گفت من خدا هستم و فریاد انا الحق می زد.مولوی درماند. شمس روی برتافت و رفت. مولوی به التماس به دنبال وی روان شد و تمنا کرد تا شمس پاسخش گوید.شمس گفت چون نمی دانی چرا با این تکبر و تفرعن بر زمین خدا راه می روی؟ پاسخ این است که محمد(ص) دریانوش بود و هرچه از معرفت خدا در جام وجودش می ریختند پر نمی شد ولی جام حلاج ظرفیت نداشت تا اندکی در آن ریختند مست شد و به عربده کشی افتاد.   

       آن که را اسرار حق آموختند                       مَُهرکردند و دهانش دوختند

 

«  گزیده ای از این کتاب  »

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/٧ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

نمی توان از همه بهتر بود اما می توانیم از خودمان بهتر باشیم

می توان قدمها را محکم برداشت و به آسمان دل بست

اگر با تمام وجوددل به خدا بسپاریم نا امید نخواهیم شد .

 

ای یگانه معشوق با وفا دستمان را بگیر

 

 

سال ١٣٨٨ به همه عزیزانم مبارک

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/٢۸ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

وارد اطاقش که شدم صدای موزیک ملایم کشداری  شنیده می شد .

توی تاریکی  گوشه ای نشسته بود و به سختی دیده می شد با صدای بم  زنانه و

ملایم گفت سلام چایی می خوری؟ با خنده گفتم میدونی که چایی دوست ندارم ولی

به خاطر تو بله . فقط یه جوری بریز که مزه چایی نده . در حالی که می خندید

یک چای کمرنگ برای من ریخت و نوار ضبط صوت را با یک موزیک شادتر

عوض کرد .پرده قهوه ای ضخیم اطاقش را کنار زدم و گفتم مثلا نزدیک عیده ها

دختر ... تاریکی نشستی توی خونه ؟ پاشو بریم شام بیرون.

 زهر خندی زد و گفت عید چیه دلت خوشه اما باهات میام  یه کمی قدم بزنیم و

شام بخوریم . باز پیاده رفتی استخر؟ چه حوصله ای داری توی سرما.

گفتم این آهنگهاو تاریکی و چایی تلخ  پررنگ  فرسوده ات می کنه . گفت برای

تو هم اینو دارم و از روی میز از بین وسایلش چند تا گل نرگس برداشت و دادبه من .

آن شب   شام را با هم خوردیم و تا صبح خندیدیم .

از آن روز بیست سال میگذرد...

الان هم نزدیک عیدشده ، دلم برای تو ، چای تلخ و گلهای نرگس تنگ شده

روحت شاد مریم گلم ، گل مریم من

کاش هیچوقت غم را به خانه دلت راه نمیدادی ، کاش شیشه دلت انقدر شکستنی

نبود کاش با بهار آشتی می کردی

***

وقتی به  عزیزانم سر می زنم که بو و رنگ بهاری ندارند خاطرات تلخی

برایم تداعی می شود . خاطره از نازنینی که بهار را به خانه دلش راه نداد.

رودخانه زندگی مسیر خود ش را ادامه خواهد داد و در بین راه گلهای ظریف و

شکننده را ازریشه جدا می کند.  برای ادامه مسیر باید ریشه ها را محکم کرد و

با قدمهای محکم وامیدوار جلو رفت . نا امیدی و غم آفت پرواز روح و پنجره ای

شیشه ای بین ما و هستی است . 

باز کن پنجره را...

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/٢٥ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

مرد با صورتی آرام و متین کنار در ایستاده بود موهای سفیدش حکایت از تجربه های زیاد داشت و لبخند محوی که  در کنار لبش بود صورتش را دلنشین تر می کرد . تازه به خانه جدید اسباب کشی کرده بودند و حضوراو  کنار در برای مراقبت شخصی از بعضی جعبه هایی بود که در کنار وسایل دیگر با دقت بیشتری لفاف بندی شده بود .

مرد جوان همسایه دوان دوان خودش را به او رساند:

_« مهندس ... هستم ، طبقه بالا زندگی می کنم.»

_« خوشوقتم جناب مهندس انشالله مزاحم شما نشده باشیم این وقت روز »

_« نه اما من چون خیلی کار دارم ، میدونید که خدا نکنه بدونند مهندس فلانی نیامده سرکار ... اصلا توی شرکت کسی به کسی نیست . باید چهار چشمی مواظب همه باشم ... »

 همینطور که از اهمیت خودش و مدرک و شغلش اطاله کلام می کرد ، ماشینی که با سرعت میامد جلوی درخانه متوقف شد و مرد میانسالی ازآن پیاده شد  دست مرد موسفید را بوسید و متواضعانه  گفت « آقای پرفسور ... ما که گفتیم  بچه ها میایند کمک چرا قابل نمیدانید و ...»

همسایه جوان وقتی به جعبه های محبوبی که به دقت و عشق بیشتری در این اسباب کشی حمل می شدند نگاه کرد دید شامل کتاب و بعضی دست نوشته های پرفسور بودند و بقیه اسباب خانه ارزش مادی نداشت .

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/۱٦ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

آن روز هم مثل همیشه درب بزرگ خانه را باز کردم و آماده بودم ماشین را ببرم بیرون که با انبوهی از ماشینهای پارک شده در کناره های خیابان مواجه شدم . بخصوص دو نفر بقدری نزدیک به پل کوچک کنار  منزل ما پارک کرده بودند که حتی نمیشد تصور کرد چطور از بین آنها با ماشین رد شد .

اهالی محل و چند رهگذر که از حیرت و تامل من متوجه مشکل شده بودند جلو آمدند و نظرات کارشناسی شروع شد...

در این بین کارگران ساختمان کناری ما که هر روز سلام و علیکی هم میکنند و گاهی آبجوش و قند از ما می گیرند و گاهی ماهم از آنها کمی سیمان و یا اضافات قیر و...ساختمانی می گیریم !! ، خودشان را صاحب حق بیشتری در این گفتگوها دانستند و وارد معرکه شدند و نتیجه اینکه :

 « نه خانم اصلا امکان نداره با تاکسی بری بهتره »

در این جمع  ، ناگهان صدای جوانی از فراز همه صداها توجهم را جلب کرد . به بالای سرم و به طبقات  نیم ساخته ساختمان کناری نگاه کردم، قبلا او را دیده بودم .یکی از کارگران همان ساختمان بود . هر وقت ماشین را بیرون خانه می گذاشتم با شلنگی که سیمانها را آب میداد ، ماشین را هم می شست و حتی گاهی از طبقه بالای آپارتمانم می دیدم که با آستین لباسش شیشه ماشین را پاک میکرد !!

هنوز بیست سال نداشت و به نظر نمی رسید حتی یکبار رانندگی کرده باشد .

فورا عشق و علاقه اش به ماشینم را به یاد آوردم ، با لبخندی مادرانه پرسیدم :

« تو میتونی ماشین را از در بیاری بیرون ؟! »

هنوز حرفم تمام نشده بود که از طبقه دوم ساختمان پرید روی شنهای کنارپای من و گفت 

 «بله . اجازه می دید؟! »

فقط برای اینکه چیزی را به خودم ثابت کرده باشم سوییچ ماشین را به دستش دادم و در کمال حیرت اطرافیان از تصمیم من ، با دقت و تسلط باور نکردنی ماشین را از لابلای  این مسیر باریک بیرون آورد ...!

بقدری این کار روی من تاثیر گذاشت که هنوز از ماشین در نیامده بود که گفتم :

«کوچه خیلی شلوغه اگر ممکنه ماشین را برایم سرو ته کن . »

لازمه این کار این بود که او یکبار تا ته کوچه که خلوت تر بود با ماشین برود و برگردد . و می توانید حدس بزنید چقدر احساس پیروزی می کرد .

وقتی از ماشین پیاد ه شد و سوییچ را به دستم داد صدای آهسته اوستا بنا را شنیدم که  از روی حیرت می گفت :

« خدا هم نمیدونه چی رو به کی بده !!»

برگشتم به اوستا نگاه کردم ،

 با خجالت سرش را پایین انداخت گفت« ببخشید خانم .»

گفتم «چرا ببخشم ؟ من خودم دقیقا داشتم همین فکر رو میکردم .»

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/۱۸ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

یک نفس یاد خدا

یک سبد خاطر آسوده وشاد

 یک بغل شبنم آرامش صبح

یک هزار آینه از جنس دعا

همه تقدیم شما

 

***

از همه عزیزانم که برای سالروز تولدم یادداشت گذاشتند و ابراز لطف

کردند ممنونم

بزرگترین شادی  من داشتن مهربانانی مثل شما  است

***

این ابیات زیبا را هم از یکی از کامنتهای شما دوستان خوبم 

انتخاب کردم .

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/٢ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

 

اول اسفند ، وارد  چهل و پنجمین  سال  زندگیم می شوم

 خوشحالم که  خانواده دوست داشتنی ،

دختر نازنین و دوستان عزیزی دارم

که وجود هر کدامشان میتواند برای یک عمر 

 امیدبخش و عشق آفرین باشد .

خدارا شکر می کنم که به من فرصت داد تا خودم باشم

و از واقعی بودن زندگیم لذت ببرم

و نمایشی بودن ، لذت ِ لحظه ها  را از من نگرفت.

 خدارا شکر می کنم  که به من توانایی داد

به تلخیها ، با واقع بینی نگاه کنم و لی در آنها غرق نشوم

و

عشق را بشناسم و با شادی ِ آن زندگی کنم

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۳٠ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

وبلاگ خانه پدر ٣ ساله شد

 

***

عزیزان ،  خدا رابرای داشتن شما خوبان شکر می کنم

بهمن ماه  ١٣٨۵بود که اولین بار وبلاگ نویسی را در پرشین بلاگ و به نام

خانه پدر آغاز کردم  تا محلی باشد برای همدلی . چندی نگذشت که پرشین بلاگ

 مشکلاتی در سیستم سرویس دهی پیدا کرد و من همانروز در بلاگ

اسپات خانه پدر را گشودم و ادامه آن به دلیل پیشنهاد دوستانم که نمی توانستند

راحت نظراتشان را ثبت کنند به بلاگفا منتقل شد . بعد از مدتیخانه پدر در بلاگفا

هک شد و ما دوباره به پرشین بلاگ برگشتیم .

در این مدت تقریبا هر روز با مطلبی تازه و تا حد امکان امید بخش و الهی در

خدمت شما بودم . آنچه که دستاورد این تلاش ها بوده دوستان  خوبی است

که خداوند به من داده

و اگرچه در انتخاب دوستان همدل ، سخت گیر و بی گذشت بودم ،

عزیزانی هستند که در تمام این دوسال همراه صمیمی من بوده اند

وبه داشتن این خوبان افتخار می کنم . از حضور این بزرگواران  در اینجا عذر

خواهی می کنم که  گاهی با نظرات  صریحم آنها را آزردم و  نقدها یم  گاهی حتی

صورت  خصوصی   هم  نداشت .

***

آنچه در یادداشتهای شما جنبه نقد داشت باعث کمتر شدن نواقص کارم شد و از

نوشته های خوب شما یاران چه نوشته های وبلاگ شما

 و چه نظرات ارزشمند تان ،  بسیار آموختم .

دست یکایک شما معلمان خوبم را می بوسم و تقاضا می کنم من را از

راهنماییهای خوب خودتان محروم نکنید .

بهترین کامنتی که داشتم و بارها تکرار شده است این بوده که « به دوستانتان

هم سرزدم چه دوستان خوبی دارید همه عالی هستند » و من می دانم در کمتر

وبلاگی می توان چنین یادداشتی گذاشت . از اینکه با وجود ارزشمندخودتان

باعث افتخار من هستید ممنونم .

 

برای تکمیل این شادی برای دوستان خوبم هدیه ای دارم

که امیدوارم مقبول نظر  واقع شود .

 عزیزانی که از آنها آموختم :

 

* از مادر مهربانم سرچشمه عشق و چراغ خانه پدریم مهر را آموختم

 

* از خواهر و برادرهای نازنینم  و دختر گلم محبت و نیکدلی

 

* دوست خوبم آقای رشوند ، برای من الگوی ظرفیت بالا و تحمل انتقاد پذیری

هستند

 

* بزرگوار گرامی  در وبلاگ مطربانه که به من اصول اولیه وبلاگ نویسی را یاد

دادند و فراموش نمی کنم که اولین قدمها را با کمک ایشان برداشتنم

  

* عزیز ثابت قدم در دوستی و مرد نیک سرشت فراموش نشدنی آقای وثوق در

وبلاگ شبهای الموت، که  به من درس معرفت و مردانگی دادند

علیرضای مهربان  تجسم شور شیداییست و رسم عاشقی را از ایشان آموختم

 

از آقای آزادی عزیز ، صفا و بی ریایی را یاد گرفتم مثل هوای تازه  بسیار

باارزش ولی نزدیک  و صمیمی هستند

 

* دوست گرامی آقای محمودی ، تلاش خستگی ناپذیر و امید به موفقیت را به من

یاد دادند

 

* برادر آرام و صبورم آقای  اصغر صادقی  ، صبر ، بزرگواری و بی ادعایی را

به من یاددادند وخاطرات خوبی را به من یاد آوری کردند

* محسن گل و یار و یاور قدیمی و صمیمی ، استقامت و امید را به من آموختند

  * نسیم وصل شاد و با شخصیت و  قابل احترام  ،انسانی  نیک سرشت

 

 

* آقای افروز گرامی  ، شخصیت و افکار پاکشان به من بسیار آموخت

 

 

* ساسان عزیز به من گفتار و پندار و کردار نیک را  یاد دادند

 

 

 

***

 

و نیز هدیه های دیگری که خداوند در این راه به من داد :

 

عبور

مهرداد مهربان

 آقای مهدی نادری نژاد

فرشته مهر

یاسمن نازنین

و بقیه دوستانی که بسیار به آنها احترام قائل هستم و دوستشان دارم

 ***

 

 «‌انتخاب  اسامی شما عزیزان در متن بالا بر اساس عنوانیست که شما

 به این نام برایم کامنت میگذارید  »

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۱۳ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

روایت است که روزی نادرشاه افشار به زیارت حرم امام رضا رفته بود . جلوی

درب ورودی مرد نابینایی رادید که آهسته  گریه می کرد و دعا می خواند .

نادر به مرد رو کرد و با صلابت و محکم پرسید تو ای مرد بیا جلو ببینم . 

چرا گریه می کنی ؟ مرد نابینا که از ابهت شاه ترسیده بود ، لرزان

گفت : من مردی نابینا هستم که بیست سال است در درگاه امام

هشتم زاری میکنم مرا شفا دهد .

نادرشاه با عصبانیت گفت : بیست سال ؟!

بعد به اطرافیانش رو کرد و گفت من می روم زیارت و برمی گردم . اگر

این مرد شفا نگرفته بود همینجا او را می کشم . و به داخل حرم رفت .

مرد بینوا که از اوضاع و احوالات نادر زیاد شنیده بود از ترس به خاک افتاد

و درب ورودی حرم را  چسبید و با فریاد و فغان  مویه میکرد یا امام

هشتم دستم به دامنت اگر شفایم ندهی این دیوانه من را می کشد و

انقدر جیغ زد و خود را به خاک انداخت که از حال رفت . وقتی نادر از حرم

برگشت مرد را پیش او آوردند . شفا یافته بود .

نادر خندید و گفت من می دانستم خدا تو را شفا خواهد داد . اما اگر از

اول اینطوری  دعا می کردی بیست سال پیش شفا گرفته بودی !!

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٢ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

 تو مهری

تو ماهی

 تو بارنده ابری به هر باغ بی بر

تو خوبی تو پاکی تو چون ژالۀ صبحگاه بهاری

تو برگی تو باری

قرار دل بی قراری

 تو ریزنده بر شط شوری و شوقی

تو چون آبشاری 

 تو سرچشمه نور مهر پگاهی

نسیم خوش صبحگاهی

 تونوری

 تو شعری

تو شوری

 تو ژرفای دریای وجد و سروری

تو روحی

 توجانی

 تو یادآور پاکی کودکانی

تو بوی خوش بوستانی

تو شوق نویدی

تو گلهای سرخ و سپیدی

تو مهتاب رویایی تابناکی

تو خورشید خاکی

 

« حمید مصدق »

 

***

 

مادرم « مهری »‌ هشتاد و شش ساله شد

با بوسه ای به دستهای مهربانش  سالروز تولدش را تبریک می گویم

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/٢۳ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

Design By : Pars Skin