خانه پدر

 

فقر گرسنگی نیست

فقر عریانی هم نیست

فقر گاهی زیر شمش های طلا خود را پنهان می کند

فقر چیزی را " نداشتن" است، ولی آن چیز پول نیست .....

طلا و غذا نیست


فقر ذهن ها را مبتلا می کند


فقر همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفته


یک کتابفروشی می نشیند


فقر تیغه های برنده ماشین بازیافت است‌

که روزنامه های برگشتی را خرد میکند


فقر کتیبه سه هزار ساله ای است

که روی آن یادگاری نوشته اند


فقر پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل

به خیابان انداخته می شود



فقر همه جا سر می کشد


فقر شب را "بی غذا" سر کردن نیست

فقر روز را "بی اندیشه" سر کردن است


« دکتر علی شریعتی »

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٠ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()


 

نفس اژدرهاست او کی مرده است

از غم بی آلتی افسرده است

روز بزرگداشت مولانا بهانه ای شد تا حکایت شیرینی از مثنوی را برای دوستان انتخاب کنم . اینکه می نویسم بهانه ای شد به این دلیل است که اشعار مولانا با جان و دل آمیخته و ورد زبان هرروزه منست واین بیدار دل مستانه سالک را می خواند که هوشیار باش و بیدار که هیچگاه این را ه را پایانی نیست و نفس سرکش که چون اژدهایی دربند شده مرده نیست و هر لحظه اگر غفلت کنی درجای خود حیات دوباره می یابد و بندها را می گسلد و تارو پود حیات روحانی را نابود می کند. چنانکه هر پیکری قلبی دارد و جوارحی ، قلب حکایت مارگیر و داستان اژدها همین بیت است که در ابتدا آورده ام .
اشارتهای ظریف و معانی عمیق معنوی در پوشش داستان و حکایت درعین شیوایی به قدری ساده و ملوس دراشعار وی آورده شده که درک مفاهیم عرفانی را برای طالب آن سهل و فراموش نشدنی می نماید

 

***

گزیده ای از  حکایت مارگیر که  اژدهای فسرده را مرده پنداشت در

ریسمانهاش پیچید و  آورد به بغداد:

 

یک حکایت بشنو از تاریخ‌گوی

تا بری زین راز سرپوشیده بوی

مارگیر اندر زمستان شدید

مار می‌جست اژدهایی مرده دید

مارگیر آن اژدها را بر گرفت

سوی بغداد آمد از بهر شگفت

اژدهایی چون ستون خانه‌ای

می‌کشیدش از پی دانگانه‌ای

کاژدهای مرده‌ای آورده‌ام

در شکارش من جگرها خورده‌ام

او همی مرده گمان بردش ولیک

زنده بود و او ندیدش نیک نیک

او ز سرماها و برف افسرده بود

زنده بود و شکل مرده می‌نمود

تا به بغداد آمد آن هنگامه‌جو

تا نهد هنگامه‌ای بر چارسو

بر لب شط مرد هنگامه نهاد

غلغله در شهر بغداد اوفتاد

مارگیری اژدها آورده است

بوالعجب نادر شکاری کرده است

جمع آمد صد هزاران خام‌ریش

صید او گشته چو او از ابلهیش

منتظر ایشان و هم او منتظر

تا که جمع آیند خلق منتشر

مردم هنگامه افزون‌تر شود

کدیه و توزیع نیکوتر رود

و اژدها کز زمهریر افسرده بود

زیر صد گونه پلاس و پرده بود

بسته بودش با رسنهای غلیظ

احتیاطی کرده بودش آن حفیظ

در درنگ انتظار و اتفاق

تافت بر آن مار خورشید عراق

آفتاب گرم‌سیرش گرم کرد

رفت از اعضای او اخلاط سرد

مرده بود و زنده گشت او از شگفت

اژدها بر خویش جنبیدن گرفت

خلق را از جنبش آن مرده مار

گشتشان آن یک تحیر صد هزار

با تحیر نعره‌ها انگیختند

جملگان از جنبشش بگریختند

می‌شکست او بند و زان بانگ بلند

هر طرف می‌رفت چاقاچاق بند

بندها بسکست و بیرون شد ز زیر

اژدهایی زشت غران همچو شیر

در هزیمت بس خلایق کشته شد

از فتاده و کشتگان صد پشته شد

مارگیر از ترس بر جا خشک گشت

که چه آوردم من از کهسار و دشت

گرگ را بیدار کرد آن کور میش

رفت نادان سوی عزرائیل خویش

اژدها یک لقمه کرد آن گیج را

سهل باشد خون‌خوری حجاج را

خویش را بر استنی پیچید و بست

استخوان خورده را در هم شکست

نفست اژدرهاست او کی مرده است

از غم و بی آلتی افسرده است

گر بیابد آلت فرعون او

که بامر او همی‌رفت آب جو

آنگه او بنیاد فرعونی کند

راه صد موسی و صد هارون زند

کرمکست آن اژدها از دست فقر

پشه‌ای گردد ز جاه و مال صقر

اژدها را دار در برف فراق

هین مکش او را به خورشید عراق

تا فسرده می‌بود آن اژدهات

لقمهٔ اویی چو او یابد نجات

مات کن او را و آمن شو ز مات

رحم کم کن نیست او ز اهل صلات



«مولوی - مثنوی معنوی - دفتر سوم»


نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۸ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

پلاس داران بسیارند ، راستی دل می باید ، جامه چه سود کند 

که اگر به پلاس داشتن وجو خوردن مرد توانستی گشتن

خران بایستی که مرد بودندی که همه پلاس را دارند و جو خورند.

« ابوالحسن خرقانی »

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۳٠ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()


از جوانمرد پرسیدند:

خدا را چگونه بشناسیم ؟

گفت: از هر راهی میتوان خدا را شناخت

اما هر شناختی را پیامدی ست

شما تاب کدام یک را دارید ؟

اگر خدا را با خرد بشناسی

علمی با تو خواهد بود

اگر خدا را با ایمان بشناسی

آسایشی با تو خواهد بود

و اگر خدا را با معرفت بشناسی

دردی با تو خواهد بود

جوانمرد اما خدا را به معرفت شناخت

حتی به بهای گران درد . . .




  « عرفان نظر آهاری »


نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۱۱ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

متن زیر را دوست خوبم ( زهره ) از طریق ایمیل برایم  فرستاده . نوشته ایست که خود نیز

از دوست دیگری دریافت کرده . بدلیل محتوای زیبا و لطیفش و اینکه درپایان نوشته بود این

ایمیل را برای هرکسی که درزندگیت مهم هست بفرست ، به عنوان پست وبلاگم انتخاب کردم

تا شاید شاخه گلی باشد برای شما عزیرانی که براستی دوستتان دارم:


 « من از مردی می گویم که عهده دارشده بود درمراسم تدفین دوستی سخن بگوید ، او به

تاریخهای سنگ مزاراو اشاره کرد از آغاز ... تا پایان . او اشاره کرد که اولی تاریخ زاد

روز وی است و اشک ریزان از تاریخ بعدی سخن گفت ، اما او گفت آنچه بیشتر از همه

اهمیت دارد خط تیره بین این دو تاریخ است ( 1382_1318 ) . زیرا این خط تیره تمام

مدت زمانی را نشان می دهد که او برروی زمین می زیست و اکنون فقط تمام کسانی که به

او عشق می ورزیدند می دانند که ارزش این خط کوچک برای چیست .زیرا اهمیت ندارد که

دارایی ما چقدراست ، اتومبیل ، خانه ، پول نقد..آنچه اهمیت دارد این است که چگونه زندگی

کنیم و چگونه عشق بورزیم و چگونه خط تیره خود را صرف کنیم . بنابرین در این باره 

سخت و عمیق بیاندیشیم....... »

 

بسیارخوشحالم از اینکه شما درزندگی من و بخشی از خط تیره من هستید.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٧ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

چه زیبا و خدایی اند ، آنها که زیبا و خدایی اند و خود آگاه نیستند.


« دکترشریعتی »


نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢٠ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 آدمی همیشه عاشق آن چیزست که ندیده است ،

نشنیده است و فهم نکرده است و شب و روز آن را می طلبد

و از آنچه فهم کرده و دیده است ملول و گریزان است


« سخنان کوتاه از فیه ما فیه مولانا   »


نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱۳ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 


 به طور اتفاقی به وبلاگی برخوردم که نوشته ثابت کنارقالبش ذهنم را به خودش مشغول کرده . با اجازه ایشان و برای معرفی بیشتربه شما عین متن را تقدیمتان می کنم :


شخصیت هرکس در دوران کودکی او شکل می گیرد.
خانه کودکی ما نزدیک جاده اصلی و ترانزیت بین الملل، جایی در مرکز ایران قرار داشت. گاهی وقتها که خسته از درس و مدرسه و بازی به ماشینهای گذری می نگریستم، از خود می پرسیدم: رانندگانی که روی ماشینهای خود شعر و جمله می نویسند برای مخاطبانی که نمی شناسند چه می خواهند بگویند؟
همین حس مرا وادار کرد در وبلاگ "حرفهای پشت فرمون" برای کسانی که نمی شناسم چیزهایی بنویسم.
آنها حرفهایشان را بر کامیون و من در وبلاگ می نویسم!!
و شاید شما همان برداشتی از من دارید که از یک راننده!!
پس "الهی به امید تو..."

 

******

از وبلاگ «  حرفهای پشت فرمون » انتخاب شده است

 

 


نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢۸ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 



پیرزن و حضرت خضر (ع)
در زمانهای نه چندان دور، پیرزنی برای برآورده شدن خواسته اش شب و روز دعا می کرد. تا این که از کسی شنید که هرکس چهل روز عملی را انجام دهد یکی از پیامبران خدا را خواهد دید و می تواند حاجتش را از او بخواهد او باید برای دیدن حضرت خضر چهل صبح پیش از طلوع آفتاب جلوی در خانه اش را آب و جارو می کرد پیرزن نیت کرد و شروع کرد روزهای اول با شوق و ذوق تمام این کار را انجام می داد گاهی حاجتش را عوض می کرد یا دوباره منصرف می شد گاهی هم همه چیز را به خدا می سپرد تا هر چه صلاح است انجام دهد. باورش نمی شد که بتواند یکی از پیامبران، حضرت خضر، را ببیند چه برسد به این که از او حاجتی بخواهد و مواظب بود وظیفه اش را درست و بدون کم و کاست انجام دهد تا مبادا روزی خوابش ببرد یا یک وقت آب نداشته باشد یا جارویش شکسته باشد تا چهل روز تمام شود روزهای آخر دیگر این کار برای پیرزن وظیفه شده بود و گاهی حاجتش را فراموش می کرد و به مردمی که در رفت و آمد بودند خیره می شد و با بی حوصلگی آن ها را تماشا می کرد تا این که بالاخره روز چهل ام رسید پیرزن در را باز کرد و لبخندی زد و نفس عمیقی کشید و شروع کرد به آب و جارو کردن بعد از آن باید منتظر می ماند تا حضرت خضر رد شود صندلی چوبی اش را آورد و جلوی درب خانه منتظر شد هنوز خورشید بالا نیامده بود و کسی در کوچه نبود دقایقی گذشت او داشت به درختان نگاه می کرد به گنجشک ها که می آمدند روی زمین می نشستند و بلند می شدند.
به آسمان که امروز ابرها چه قدر شکل های قشنگی درآورده اند این سر کوچه را نگاه کرد آن سر کوچه را دوباره این سر کوچه را، مردی چوب به دست داشت رد می شد پیرزن او را نگاه کرد چه قدر چهره گیرایی داشت، نزدیک تر شد انگار که پیرزن سال هاست او را می شناسد به صورتش خیره شده بود در چشمانش نوری بود و بر لبش ذکری. پیرزن فقط نگاه می کرد انگار آن شخص را فقط باید نگاه کرد و سکوت. نباید حرفی زد مرد به آرامی گذشت پیرزن داشت به او می نگریست و وقتی رد شد هنوز در جای خودش نشسته بود و غرق در فکر و خیالاتش هنوز منتظر بود خودش هم نمی دانست به چه می اندیشد دقایق می گذشتند و او انگار در همان لحظه های اول حاجتش را جا گذاشته بود کم کم مردم شروع کردند به رفت و آمد و کوچه داشت شلوغ می شد ولی کوچه و خانه پیرزن امروز بوی دیگری گرفته بود بوی نور، بوی رهگذری از بهشت پیرزن لبخند زد زیرا اصلا به یاد نیاورده بود که حاجتی دارد اصلا انگار یادش رفته بود که می تواند حرف بزند و خواسته اش را بگوید او خضر را نشناخته بود.


***

نام من عشق است آیا میشناسیدم؟

زخمی ام زخمی سرا پا میشناسیدم ؟

با شما طی کرده ام راه درازی را

خسته هستم ، خسته ، آیا میشناسیدم؟

راه ششصدســاله‌‏ای از دفتر "حــافظ"

تا غزل‌‏های شما، ها! می‌‏شناسیدم؟

این زمانم گــــرچه ابر تیره پوشیده‌است

من همان خورشیدم اما، می‌‏شناسیدم

پای ره وارش شکسته سنگلاخ دهر

اینک این افتاده از پا، می‌‏شناسیدم؟

می‌‏شناسد چشم‌‏هایم چهره‌‏هاتان را

همچنانی که شماها می‌‏شناسیدم

اینچنین بیگــــانه از من رو مگردانید

در مبندیدم به حاشا!، می‌‏شناسیدم!

من همان دریایتان ای رهروان عشق

رودهای رو به دریـــا! می‌شنـاسیدم

اصل من بــــودم , بهــانه بود و فرعی بود

عشق"قیس"و حسن"لیلا" می‌‏شناسیدم؟

در کف "فرهـاد" تیشه من نهادم، من!

من بریدم "بیستون" را می‌شناسیدم

مسخ کرده چهره‌‏ام را گرچه این ایام

با همین دیدار حتی می‌‏شنـاسیدم

من همانم, آَشنــای سال‌‏هـای دور

رفته‌‏ام از یادتان!؟ یا می‌‏شناسیدم!؟

 

« حسین منزوی »


***


این سروده زیبا رابا صدای  حسین منزوی  بشنوید

( برای شنیدن متن شعربا صدای شاعر روی نام حسین منزوی کلیک کنید )

 


نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٥ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()


پروکروست در اساطیر یونان راهزنی بوده که تختی داشته. او افراد را بر آن تخت می خوابانید، اگر کوتاه بودند، آنقدر آنها را می کشید تا "اندازه"ی تخت او شوند و اگر بلند بودند، پایشان را با شمشیر می برید، تا باز "به اندازه" شوند! او همه را "به اندازه" ی تخت خود می کرد.

و ما همه، آگاه یا نا آگاه، یک پروکرست ایم. و شهرهای ما شهر پروکرست ها. تا آنجا که این خصلت ذاتی ما شده و به نوعی تقدیر ناگزیر ما. ما اصلا پروکرست وار به دنیا می آییم، همراه با یک تخت و یک شمشیر! اما پروکرست بودگی ما هم حکایتی دیگر دارد.

 ما پروکرست هایی یک طرفه ایم. ما همیشه دیگران را بر تخت هایی کوچک می نشانیم و او را به سختی و با لذتی تمام کوتاه می کنیم. و اگر باری به ناگاه یا به احساسات و هیجان کسی را کشیدیم و بلندش کردیم، او را بعد ها بر چنان تختی می نشانیمش تا نیمی از او بیرون بیافتد و با شمشیر نصف اش می کنیم.

و سرزمین من حکایت اندوهگین تخت ها و شمشیر ها و پروکروست هاست

و شاید هر یک از ما زمانی بر یکی از این تخت ها خوابیده ایم. یا کسی را بر آن نشانده ایم.


***


بزرگوارگرامی آ قای محمد دروبلاگ « آشنا » نوشته جامع و علمی دراین مورد


دارند که مطالعه و تعمق درآن را به دوستان خوبم پیشنهاد میکنم .

 


نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢٢ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

آورده اند که ...

طاووس عارفان، بایزید بسطامی، یک شب در خلوت خانه ی مکاشفات، کمند شوق را بر

کنگره ی کبریای او در انداخت و آتش عشق را در نهاد خود برافروخت و زبان را از عجز و درماندگی بگشاد و گفت:

«بار خدایا، تا کی در آتش هجران تو سوزم؟ کی مرا شربت وصال دهی؟»

به سِرَش ندا آمد که بایزید، هنوز تویی ِ تو همراه توست.

اگر خواهی که به ما رسی، خود را بر در بگذار و در آی.

 

 

 

 

«کلیات سعدی(مجالس پنجگانه)»

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/۱٧ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/٢٠ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 
عامل اصلی بیماریهای روحی اینست که آدم ازخودش راضی نیست

وشب که می خواهدبخوابدباطنش از اومی پرسدکه امروزچه کار کردی؟

دل چه کسی راخوش کردی؟چه کسی راامروزشادکردی؟

دارایی انسان شادیهایی است که تولیدکرده

وازآن شادیهاست که به انسان شادی می دهندولذت می دهند

وبرکت پشت برکت به انسان می رسد

 

 

 « دکتر الهی قمشه ای »

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/۱۱ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

 یکی با « بُِشـرحافی » مشورت کرد که: دو هزار درم حلال دارم ، می خواهم

 

که به حج بروم .

 

بُشر گفت: تو به تماشا می روی . اگر برای رضای خدا می خواهی کاری

 

انجام دهی وام چند فقیر که از پرداختش عاجز شده اند بپرداز یا به یتیمی و یا

 

به خانواده ی بی بضاعتی بده که راحتیی که به دل ایشان برسد از صد حج با

 

ارزش تر است.

 

***

 

بُشر حافی از عرفای قرن دوم و سوم هجری است

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٢۸ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 فریاد از معرفت رسمى ،

 

 حکمت تجربتى ، محبت عاریتى و عبادت عادتى


« خواجه عبدالله انصاری »


نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٦ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

برای کسانی که عاشق نیستند

متاسفم

زیرا یقین دارم روزی می آیدکه

عمر آدمی را

بر اساس سالهای عاشق بودنش 

می سنجند

و انسان بدون عشق یعنی

انسان مرده.............

 

«‌سهند »

 

***

 

 

از وبلاگ آشیانه ای برای عشق انتخاب شده است

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٢۳ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

 

 درزمان بایزید بسطامى، کافرى در شهر مى‏زیست . همسایگان وى، پیوسته او

را به اسلام دعوت مى کردند و او همچنان بر آیین خود، پاى مى‏فشرد. روزى

همسایگان، همگى گرد او جمع شدند و گفتند: « بر ما است که خیر تو گوییم و

براى تو خیر خواهیم.  تو را چه مى‏شود که دعوت ما را پاسخ نمى‏گویى و بر

دین خود مانده‏اى .»

گفت: « بارها اندیشیده‏ام که به دین شما روى آورم؛ ولى هر بار که چنین قصدى

مى‏کنم، باز پشیمان مى‏شوم.»

گفتند: «چیست که تو را از آن نیت خیر باز مى‏گرداند؟ » گفت: « هر بار پیش

خود مى‏گویم اگر مسلمانى، آن است که بایزید دارد، من نتوانم، و اگر آن است که

شما دارید، نخواهم.»

 

 

(برگرفته از مثنوی معنوی دفتر پنجم )

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۱٩ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

همه بالاخره می گذارند و می روند،

ما آخرسرباید دست درآغوش خودمان کنیم ٠

 آخرین مشتری وآخرین کسی که باید با اوازدواج  کنید خودتان

هستید سعی کنید هیچ عیبی نداشته باشید ، خیلی باید زیبا باشید چون

باید خودتان را تحمل کنید ٠

 

« دکتر الهی قمشه ای »

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۱۸ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 
خواجه مظفر از عالمان خراسان بود و اعتقادى به شیخ ابوسعید نداشت . روزى
 
 
در جمعى گفت : کار ما با شیخ ابوسعید آن چنان است که پیمانه با ارزن .
 
 
یک  دانه  شیخ ابوسعید باشد  ، و باقى منم .
 
 
 مریدى از مریدان شیخ آن جا حاضر بود .  چون سخن خواجه مظفر را شنید،
 
 
 
برخاست و پیش شیخ آمد و آنچه از خواجه  مظفر شنیده بود، باز گفت .

 

 

 

 

شیخ گفت برو و با خواجه مظفر بگوى که آن یک دانه هم تویى ،

 

 

 

 

 

 

ما هیچ چیز نیستیم

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/۱٥ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

از ابلیس می‌پرسند: چرا لعنت حق را در جان جای دادی؟

می گوید: لعنت تیر شاهست.

ولی تیرانداز ابتدا نظر می‌کند بعد تیر می اندازد.

تو که از تیر خبر داری، به نظر خداوندی هم توجه کن.

***

« گزیده ای از الهی نامه »

عطارنیشابوری

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/۱٧ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

مش مریم هر روز صبح روی تکه سنگ خانه اش می نشست

دوش آفتاب می گرفت

پیرزن که کیفور از نشئه گرمی آفتاب می شد

چوبدستی اش را با ریتم آرام بر بدنه سنگ  می کوفت

تق تق تق تق ..........

هر عابری که از جلوی  مش مریم رد می شد

سرش را بلند می کرد و چاق سلامتی می کرد

و سوالش را که برایش عادتی و مصیبتی شده بود مطرح می کرد

-سلام عامو

-علیک سلام

-تی  احوال خوبه

-خوبوم مش مریم

-ایسه    می خوای کوجه بشی ؟!

 ( حالا کجا می خواهی بروی )

هرکس جوابی می داد :

-- ایسه می خوام بوشوم  نودری  صحرا

-- ایسه می خوام  بو شوم میان باغ

- ایسه  می خوام  بو شوم گاوان را بچرانوم

مردان و زنان و کودکان هرانک به سوال مش مریم عادت کرده بودند  همگی می گفتند :

مش مریم  دلش با این سوال خوشه ماهم یه جواب راست یا دروغ هامیدیم (می دهیم)

شیخ  رحمان سر منبر گفته بود :

اهالی هرانک بروید خدارا شکر کنید که  مش مریم را سر راه مان قرار داده

تا هر روز با سوالش  کمی به فکر خودمان و عمر رفته مان باشیم

ایسه می خوای کوجه بشی ؟

 جدی ترین سوال دربرابر هرکس است

بیندیشید  واقعا  کجا داریم می رویم؟

  کجا هستیم و به چه کار مشغولیم؟

حالا سالهاست  آفتاب بر تکه سنگ جلوی مش مریم می تابد

در این میانه  مش مریم و سوالش حضور ندارند

چه مسافر شتابنده ای است انسان ؟

کو مش مریم ؟

کو سوالش ؟

ایسه می خوای کوجه بشی ؟

 

***

انتخاب از وبلاگهرانک دوست گرامی آقای علی رشوند 

  از ابراز لطف ایشان تشکر می کنم

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/۱۳ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

یک خانم معلم ریاضی که به  پسر ٧ ساله ای بنام آرنو ریاضی یاد می داد ...ازاو پرسید:
آرنو اگر من به تو یک سیب و دوباره یک سیب  دیگرو بعد یکی  بیشتر بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟

 آرنو با اطمینان گفت ۴تا!خانم معلم نا امید شده بود .او فکر کرد "شاید بچه خوب گوش نکرده است" سوال را دوباره تکرار کرد. آرنور دوباره به جای ٣ جواب داد ۴

خانم معلم مبهوت شده بود و با صدای گرفته و خشمگین پرسید چطور آرنو چطور؟

آرنو با صدای پایین و با تامل پاسخ داد "برای اینکه من قبلا یک سیب در کیفم داشتم "

 

***

اگر کسی جواب غیر قابل انتظاری به سوال ما داد ضرورتا آن اشتباه نیست شاید یک  بعدی از آن را ابدا نفهمیده ایم ۰۰!

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/٢ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

از با یزید بسطامی پرسیدند: چه شد که به شما لقب سلطان العارفین را دادند؟پاسخ داد: شبی از مسجد به خانه برمی گشتم که به مستی برخورد کردم که تلو تلو خواران در حال گذر بود خشمگین شدم و فریاد کردم : چه کردی که اینگونه شدی و نزدیک است که بر زمین بیافتی؟ مست رو به من کرد و گفت : ای شیخ اگر من به زمین بیافتم هیچ اتفاقی رخ نمی دهد ولی اگر تو به زمین بیافتی یک امت را با خود به گور میبری.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/٢۱ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

                                   

در گذشته جوانی بودم مومن و دیندار، حریص در عبادت و پرهیزکار. یاد دارم

شبی مهمان زیادی در خانه داشتیم، من مشغول عبادت و شب زنده‌داری بودم و

مهمان‌ها همه خوابیده بودند. به پدرم گفتم: هیچ کدام از مهمان‌ها عبادتی نکردند

و قرآنی نخواندند، چنان در خواب غفلتند که گویا نخوابیده‌اند بلکه مرده‌اند. پدر

که مرد میانه‌رویی بود گفت: پسرم تو هم اگر بخوابی بهتر است از این که در کار

خلق خدا دخالت کنی.بندگان مدعی فقط خود را می‌‌بینند، اما اگر از چشم خدا به

بندگان دیگر هم بنگرند کوچک‌تر از خویش نمی‌‌یابند

 

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/٢٦ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

                

خلاق باش . نگران نباش چه میکنی (انسان کارهای زیادی

باید انجام دهد) اما هر کاری را مبتکرانه ، از روی شیفتگی

و اخلاص انجام بده آنگاه کار تو عبادت میشود .

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/٢۳ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

          

چه فروشگاهی بهتر از فروشگاه ِ این عالم هست؟!

وقتی یک دانه ی گیاه میکاری، هزاران هزار دانه می شود،

همه اش برای تو.  وقتی یک گل به کسی میدهی، هزاران

هزاران گل از دیگران میگیری؟ می دانی عزیز، تو روی

گنج داری زندگی میکنی و امیدوارم این را بدانی.

 

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/٢۱ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

                                                

 

پشت سر نیست فضایی زنده

پشت سر مرغ نمی‏خواند

پشت سر باد نمی‏آید

پشت سر خستگی تاریخ است

 

( سهراب سپهری )

********************************************************

 

بخاطر داشته باشید که آینه اتومبیل برای این نیست که رو

به عقب رانندگی کنید باید از گذشته درس بیاموزیم نه اینکه

در گذشته‏ها زندگی

(  آنتونی رابینز )

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/٢۱ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

                    

همواره بخاطر بیاور که در اوجی معین دیگر ابری نیست اگر زندگیت ابری است به این دلیل است که روحت آنقدر که باید بالا نرفته است

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/۱٩ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

                                  

آنکه سوال می کند  عالم تر از آن کسی است که جواب می دهد

سوال همواره مقدم بر  جواب است

کسی که سوال طرح می کند لایق تمجید و تکریم  می باشد

سوال موتور  پیشرفت است  ،سوال  محرک دانستن است

درخشش تمدن امروز  بشریت ریشه  در طرح سوالاتی دارد

که قرنهای متمادی  دانشمندان  و متفکرین را به تفکر واداشته است

                                                                                       ( علی رشوند )

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

متن حاضر از نوشته زیبای دوست خوبمان آقای علی رشوند در وبلاگ

« هرانک » انتخاب شده است . http://www.rashvand5286.persianblog.ir/

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/۱٧ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

 

انسانها معمولا ما را تشویق میکنند که به بهای از دست دادن کنجکاوی ،احتیاط را برگزینیم و به قیمت از دست دادن ماجراجوئی ، به امنیت متوسل شویم .از مجهولات برهیزیم و پا به وادی نا شناخته هانگذاریم . ولی به این حقیقت توجه کنیم که زندگی که در آن لذت کشف کردن  نباشد، حتما طعمی امتحان شده و تکراریست..........

بروید و عالمهای نا شناخته  در وادی علم ، هنر ،موسیقی را کشف کنید و لذت ببرید.

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/۱٦ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

  

دیوانه بمانید، خطر متفاوت بودن را بپذیرید اما بیاموزید که بدون جلب توجه متفاوت باشید.

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/۱۱ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

             

به خاطر هراس از دست دادن؛ چه چیزهایی را از دست داده ایم !

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/۱۱ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

                         

پاکدامنی  ، ثروتی است

                      که از فــــزونی عشــــق میاید

 

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/٩ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

                                                         

 

سعی کنید روزی خاص در هفته درب ِ منزلتان را به روی دوستانتان باز کنید. کتابی بین خود تقسیم کنید و هر کس بخش مربوط به خودش را که از قبل خوانده، برای بقیه تعریف کند. بعد از چند جلسه می بینید چقدر کتاب با هم خوانده اید. چند شب در هفته دلتان گرم است که منزل دوستان دعوت دارید. سعی کنید پذیرائیتان در حد چای و بیسکویت باشد، تا نه به خود و نه به دیگران فشاری بیاید. این جلسات یقیناً دلتان را گرم می کنند.

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/٧ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

                                 


به شخصی گفتند:((تو پیر شده و عمرت را بیهوده تلف کرده ای،توبه کن و به سفر حج برو.))گفت:((خرج سفر ندارم)) گفتند:خانه ات رابفروش و خرج سفر کن.))گفت:((اگر خانه را بفروشم و به سفر حج بروم،وقتی برگشتم،کجا بنشینم؟و اگر نخواهم باز گردم و مجاور کعبه شوم،ایا خدا به من نمی گوید که ای دیوانه!چرا خانه خودت را فروخته وبه خانه من آمده ای؟

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/۳ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

     

گویند بایزید به خداوند گفت : خدایا می خواهم که از تو هیچ ، نخواهم .

 

و خداوند گفت :

 

باز هم خواستی !

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/٢۸ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

                              

روزی از میکل آنژ پرسیدند که چگونه است که میتواند چنین آثار

زیبائی خلق کند ؟

مجسمه ساز پاسخ داد :« بسیار ساده است ، وقتـــی من به

قطعه ای نگاه میکنم ، مجسمه ای را در آن میبینم ، تنها کاری که 

باید بکنم این است که آنچه را به مجسمه تعلق ندارد دور کنم .» 

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/٢٦ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

                  

” شما رهبر ارکستر سمفونیک افکار و احساسات خویشید. اگر مسؤولیت کامل این ارکستر را می پذیرید، نباید قدمهای خود را با صدای طبل و شیپور دیگران میزان کنید. بلکه باید گوش به ساز و نوای ارکستر باطنی خود بسپارید؛ به صدای وجدانتان، به آوای کودکی که در درون شماست و به تمام نواهایی که از باطن شما بر می خیزند و شما افتخار رهبری و هدایت آنها دارید.“.......

” گدایان خیابان دهلی نو،
قایقرانان مالزی،
اشراف زادگان قصر بوکینگهام،
کارگران کارخانه های دیترویت و شما (هر که و در هر جا که می خواهید باشید)
سلولهای همانند و جداناپذیر تن واحد بشریت هستید“........

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/٢٥ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

                                          

فرزانه باستان چین چوانگ تسه گفته است :

 

 

" من یکبار خواب دیدم پروانه ام، و حالا دیگر نمی دانم آیا

 

 

چوانگ تسه ام، که خواب دید پروانه است یا پروانه ام که خواب

 

 

 می بیند چوانگ تسه است.

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/٢٢ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

             

« سهل ابن التستری » گفت:

   «خلق بر سه قسم‌اند. گروهی‌اند با خود به جنگ برای خدای ـ تعالی ـ و گروهی‌اند با خلق به جنگ برای خدای، و گروهی‌اند با حق به جنگ برای خود، که: «چرا قضای تو به رضای ما نیست؟ چرا مشیت تو به مشاورت ما نیست؟»

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/۱۸ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

                                 

ممکن

از ناممکن میپرسد :

« خانه ات کجاست ؟ »

پاسخ میدهد :

« در رو یاهای یک ناتوان . »

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/۱۸ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

                  

                 «امروز» اولین روز بقیه زندگی شماست

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/۱۸ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

                 
پِی در پِی با دستان دراز شده
به درگاهت می آیم و تقاضای بیشتر و بیشتر دارم ...

بخشیدی و بخشیدی تو به من .
گاهی بسیار اندک .
گاهی به فراوانی
...

بعضی را برداشتم ، و برخی دیگر را رها کردم ؛
برخی بر دستانم سنگینی می کرد و برخی را به بازی می گرفتم ،
تا وقتی خسته می شدم و آن ها را می شکستم ،
تا وقتی که تکه ها و انباشته های هدایای تو بسیار وسیع شد و تو را پنهان کرد ،
و این چشم داشتِ بی وقفه قلب مرا بیشتر از جا کند
...

"
بِبَر ، آه بِبَر " اکنون فریاد من شده است ...

دستانم را بگیر ؛ بیرون بکش مرا از درون انبوه هدیه هایت و به سوی بی کرانی عریان حضور خالیت هدایت کن ...
نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/٢٢ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

                                    

 

در تعطیلات کریسمس، در یک بعد از ظهر سرد زمستانــی، پسر شــــش هفت ساله‌ای جلوی ویترین مغازه‌ای ایستاده بود. او کفش به پا نداشت و لباسهایش پاره پوره بودند. زن جــوانی از آنجا مــــی‌گذشت. همین کـــــه چشمش به پسرک افتاد، آرزو و اشتیاق را در چشـــــــمهای آبـــــــــی او خواند. دست کودک را گرفت و داخل مغازه برد و برایش کفش و یک دست لباس گرمکن خرید.
آنها بیرون آمدند و زن جوان به پسرک گفت "حالا به خانه برگرد. امیدوارم که تعطیلات شاد و خوبی داشته باشی "
پسرک سرش را بالا آورد، نگاهی به او کرد و پرسید:" خانم، شما خدا هستید؟"
زن جوان لبخندی زد و گفت:" نه پسرم، من فقط یکی از بندگان او هستم"
پسرک گفت: " مطمئن بودم با او نسبتی دارید."
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

By Dan Clark
from Chicken Soup for the Woman’s Soul

نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/۱٤ساعت ٧:۳٢ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

                                  

سعادت در پیدا کردن خود واقعی است در یافتن رمز زندگی است و در درک لحظه لحظه فرصت هایی است که خدا در اختیار ما قرار داده .قدر فرصت ها را بدانیم زیرا عنقریب بانگ انا الحق زده خواهد شد و شایـد هنوز خیلی کارها مانده باشد .

                                                         ( شهریور )

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱/۳٠ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

                

فکر نکنید که بعضی روزها روز عزاست و بعضی روزها روز جشن. فکر نکنید که عزای حسین (ع) با عید نوروز فرق دارد.
می دانید عزا یعنی چه؟ اصطلاح است که می گویند: فلانی عزای فلان کار یا فلان ملک را دارد. این عزایعنی اینکه فلانی دلش می خواهد چیزی بیش از امروز باشد. عزای حسین که غم نیست.  روزی که بگویی چرا بزرگان ِ عالم اینقدر خوبند و مهربانند و من نیستم، هم عزا ست و هم جشن یعنی هم عزای خوب شدن داری و هم جشن می گیری که تمایل به بهتر شدن داری نه تمایل به سکون یا پس رفتن

        تنها شغل عالم عاشقیست. عاشق باشیم. 

                                                                                       ( الهی قمشه ای )

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱/٢٩ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

انسان ِ بی آهنگ
ویلیام شکسپیر
تاجر ونیزی، پرده ی پنجم، صحنه ی اول
 
انسانی که در دلش نغمه و آهنگی نیست،
یا از نغمه و آهنگ به وجد نمی آید،
 
شایسته ترین فرد برای هرگونه خدعه و جنایت و تجاوز و غارت است،
 
روحش چون شب سیاه و ملال انگیز
و دلش چون شهریار تاریکی ِ تیره و ظلمانیست.
 
چنین انسانی را اعتماد هرگز نشاید.
 
نوشته شده در ۱۳۸٦/۱/٩ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

...صداهای بلند را می شنویم پررنـــگ ها را می بینیـــم سخت ها را می خواهیم

 غافل از اینکه خوب ها آسان می آیند بی رنگ     می مانند و بی صدا می روند..

                                          ( استاد الهی قمشه ای )

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱/٦ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

Design By : Pars Skin