خانه پدر

                     

یک روز با شوق زندگی دست در دست پدرو مادرم بهر طرف می دویدم و دیری نگذشت که روحم هوای پرواز کرد نگاهم به چشمهای آنها ودلم در خیال پرواز .آرام پرها را باز کردم ودر حالی که به خیال خودم اوج میگرفتم نور عشقی را که از خانه پدر به چشم می خورد می دیدم .پدر و مادرم در حالی که پنهانی چشم های خیسشان را پاک می کردند به من لبخند می زدند و دست تکان می دادند .آنها به من آموختند که پرواز پسرم را با لبخند و عشق نگاه کنم و همیشه آشیان کوچک عشق را برای او و همسفر زیبایش گرم نگه دارم.

                                                       ( شهریور )

نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/٩ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

Design By : Pars Skin