خانه پدر

تو آ مده بودی به قهر یا به آشتی به مهر یا به کین ، نمیدانم، اما هر دو به دنبال

عروسکی بودیم که سالها بر گهواره خوابانیده بودیمش ،از شادیهایمان دوشیده

بودیم و بر دهان پلاستیکی اش چکانده بودیم ، موهایش راشانه کرده بودیم وهر

دو خندیده بودیم ، لباسش را نو کرده بودیم ، روی تکه نانی چند چــوب کبـــریت

روشن کردیم ، زیر پله را با کاغذ رنگی پوشاندیم و برایش رقصیدیم . تو سنگهای

یک قل دو قل ات را ریختی و تر دستی کردی ، آنها را به هوا پراکندی و با دســت

دیگر گرفتی ومن مبحوت تبحر تو بودم که هیچگاه نتوانستم سنگها را مثل تو از 

از هوا جمع کنم . تو موهای بلندت را روی شانه ها تاراندی و من محو در زیبایی

آنها موهای کوتاه و فرفریم را با دستها پوشاندم .تو زیبا بودی و من در آرزوی مثل

تو شدن . امروز تو بازگشتی با موهای ابریشمی ، برای بهتر دیدن  نیازی بــــــــــه

تاراندن آنها از پیشانی نداشتی و من دیدم  عروسک کودکی هایم را در دست تو ،آن را با خود

داشتی . تو کودکی هایم را با خود برده ای و من لطافت دستهای آنروز را ندارم

که لباس نو بپوشانمش ، دستانم را بزرگسالی پر کرده اما تو هنوز پر از کودکیها

هستی ، من تکه نانی با چند چوب کبریت به تو میدهم چون دیگر مملو از زندگی

شده ام و تو میتوانی آنها را با صداقت کودکیها یمان روشن کنی، تو میتــــوانــی

جشنی با پولکهای رنگی عشق به پا کنی . تو میتوانی فرشته ها را به جشن 

بخوانی و آنها میتوانند تو را غرق در بوسه کنند. بوسه های من بوی پس مانده

زنده بودن میدهند ، و تو بوی خدا گرفته ای ، دستانت برای زدودن اشکهایم

حریری اند ، آنها را برای روزهای کودکیمان نگهدار .

تو تمام ستاره های شبهای بر پشت بام خوابیدن را با خود به مهمانی برده ای

و تمام درخشش خورشید را در بعد از ظهرهای تابستان که در حیـــاط بـــــازی

میکردیم .تو تمام خنده های روزهای خوشیمان را برده ای و ومن نمیدانم آیــــا 

آنها را در جایی نگهداشته ای تا  یک بعداز ظهر گرم دیگر توی حیاط قالیچــــــه

پهن کنیم و عروسک بیمارمان را تیمار کنیم ؟

آیا تو تکه نانی را نگه داشته ای تا یک جشن تولد دیگر در غروب بی ریاییمان به پا

کنیم ؟ من آنها را گم کرده ام ...

و تو هنوز آنها را داری ، آنها را تو از من گرفته ای و با خود برده ای و من به اندازه

رفع دلگیری در یک جشن تولد که تو حضور نداری به قرض میخواهم .

این بزرگترین سخاوت تو خواهد بود، در روزهای اندوهم و میدانم که دریغش نمیکنی

من میدانم تو امروز برای بخشیدن دستهای خدا را داری .

                                                                     ( خواهرت هانیــــــــه )

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٢/۱۸ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

Design By : Pars Skin