خانه پدر

                                    

 

در تعطیلات کریسمس، در یک بعد از ظهر سرد زمستانــی، پسر شــــش هفت ساله‌ای جلوی ویترین مغازه‌ای ایستاده بود. او کفش به پا نداشت و لباسهایش پاره پوره بودند. زن جــوانی از آنجا مــــی‌گذشت. همین کـــــه چشمش به پسرک افتاد، آرزو و اشتیاق را در چشـــــــمهای آبـــــــــی او خواند. دست کودک را گرفت و داخل مغازه برد و برایش کفش و یک دست لباس گرمکن خرید.
آنها بیرون آمدند و زن جوان به پسرک گفت "حالا به خانه برگرد. امیدوارم که تعطیلات شاد و خوبی داشته باشی "
پسرک سرش را بالا آورد، نگاهی به او کرد و پرسید:" خانم، شما خدا هستید؟"
زن جوان لبخندی زد و گفت:" نه پسرم، من فقط یکی از بندگان او هستم"
پسرک گفت: " مطمئن بودم با او نسبتی دارید."
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

By Dan Clark
from Chicken Soup for the Woman’s Soul

نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/۱٤ساعت ٧:۳٢ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

Design By : Pars Skin