خانه پدر

 

 

 

سلام بر فرشته‌ای که بالهایش را نذر سلامتی تو کرده است و

دعاهایش بوی "امّ یجیب" چشمان تا سحر بیدار تو را می‌دهد.

اگر تو بخواهی همه شعر‌هایم را که با نفسهای کلام تو بافته ام

 به قناری‌ها خواهم بخشید تا بهشت گم شده در خوابهای کودکان،

از چشمان بی شکیب گلهای محمدی سر بلند کند.

کسی به من نمی‌گوید چرا نباید بر صورت ماه

خوابهای پریشانم را نقاشی کنم

و چرا نباید حتی برای یکبار هم شده

پهلوی آتش گرفته زمین را به مرهم لبخند مهربان تو آشنا کنم.

چند روز است که هر صبح همه دلشوره‌هایم را

 به ترنم رودی از کلام تو می‌سپارم

و سبک تر از تصویر یک پروانه

در کاسه ی آب تازه می‌شوم

و حالا بعد از آن همه سال،

رؤیای باز شدن پنجره‌ای رو به سکوت، برایم تعبیر می‌شود.

حالا می‌فهمم کوههایی که گره بر ابروهای خود انداخته اند

نه از هذیآن‌های شبانه من چیزی می‌دانند

و نه حتی برای یکبار عبور "خِضر" نگاهت را تجربه کرده اند

و من چقدر خوشبختم که به هر آینه‌ای نگاه می‌کنم تنها تو را می‌بینم. همین!

 

"عبدالرحیم سعیدی راد "

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/۳۱ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

شاعر و مترجم - دوم مهرماه سال 1310 در دهرود دشتستان متولد شد.
تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در بوشهر به پایان رسانید و به خدمت دولت درآمد.
مدتی آموزگار فرهنگ بود و سپس در سال 1339 به تهران آمد و
در دانشسرای عالی، به تحصیل پرداخت. او در مقطع کارشناسی رشته‌ی زبان وادبیات انگلیسی،
فارغ‌التحصیل شد و در دبیرستان‌های قزوین، به امر دبیری پرداخت.
آتشی از سال 1333 انتشار شعرهایش را شروع کرد و در فاصله‌ی چند سال توانست
در شمار شاعران مطرح معاصر درآید. نخستین مجموعه‌ی شعر او
با عنوان "آهنگ دیگر" در سال 1339 در تهران چاپ شد و
پس از این مجموعه، دو مجموعه دیگر
با نام‌های "آواز خاک" (تهران، 1347) و "دیدار در فلق" (تهران 1348)
از او انتشار یافت. جز این مجموعه‌های شعر،
داستان "فونتامارا"اثر ایگناتسیو سیلونه را هم به زبان فارسی ترجمه کرد
که در سال 1348 به‌وسیله سازمان کتاب‌های جیبی انتشار یافت.

علاوه بر مجموعه‌های "وصف گل سوری" (1367)،
"گندم و گیلاس" (1368)،
"زیباتر از شکل قدیم جهان" (1376)،
"چه تلخ است این سیب" (1378)
و "حادثه در بامداد" (1380)،
ترجمه‌ی آثاری چون دلاله (تورنتون وایلدر) و لنین (مایاکوفسکی) نیز
در کارنامه‌ی ادبی آتشی به‌چشم می‌خورد.

ضمن آن‌که درباره‌ی آثار او دو کتاب نوشته شده است؛
اولی با عنوان "منوچهر آتشی" به قلم محمد مختاری و دیگری "پلنگ دره‌ی دیزاشکن" از فرخ تمیمی.

منوچهر آتشی برگزیده‌ی کتاب سال جمهوری اسلامی ایران و
نیز برگزیده‌ی پنجمین همایش چهره‌های ماندگار شده بود.

یکی از محبوب ترین سروده های وی اسب سفید وحشی است :

اسب سفید وحشی
بر آخور ایستاده گرانسر
اندیشناک سینه ی مفلوک دشت هاست
اندوهناک قلعه ی خورشید سوخته است
با سر غرورش ، اما دل با دریغ ، ریش
عطر قصیل تازه نمی گیردش به خویش

اسب سفید وحشی ، سیلاب دره ها
بسیار از فراز که غلتیده در نشیب
رم داده پر شکوه گوزنان
بسیار در نشیب که بگسسته از فراز
تا رانده پر غرور پلنگان

اسب سفید وحشی با نعل نقره وار


بس قصه ها نوشته به طومار جاده ها
بس دختران ربوده ز درگاه غرفه ها
خورشید بارها به گذرگاه گرم خویش
از اوج قله بر کفل او غروب کرد
مهتاب بارها به سراشیب جلگه ها
بر گردن سطبرش پیچید شال زرد
کهسار بارها به سحرگاه پر نسیم
بیدار شد ز هلهله ی سم او ز خواب

اسب سفید وحشی اینک گسسته یال
بر آخور ایستاده غضبناک
سم می زند به خاک
گنجشک های گرسنه از پیش پای او
پرواز می کنند
یاد عنان گسیختگی هاش
در قلعه های سوخته ره باز می کنند

اسب سفید سرکش
بر راکب نشسته گشوده است یال خشم
جویای عزم گمشده ی اوست
می پرسدش ز ولوله ی صحنه های گرم
می سوزدش به طعنه ی خورشید های شرم
با راکب شکسته دل اما نمانده هیچ
نه ترکش و نه خفتان ، شمشیر ، مرده است
خنجر شکسته در تن دیوار
عزم سترگ مرد بیابان فسرده است

اسب سفید وحشی ! مشکن مرا چنین
بر من مگیر خنجر خونین چشم خویش
آتش مزن به ریشه ی خشم سیاه من
بگذار تا بخوابد در خواب سرخ خویش
گرگ غرور گرسنه ی من

اسب سفید وحشی
دشمن کشیده خنجر مسموم نیشخند
دشمن نهفته کینه به پیمان آشتی
آلوده زهر با شکر بوسه های مهر
دشمن کمان گرفته به پیکان سکه ها

اسب سفید وحشی
من با چگونه عزمی پرخاشگر شوم
ما با کدام مرد درآیم میان گرد
من بر کدام تیغ ، سپر سایبان کنم
من در کدام میدان جولان دهم تو را

اسب سفید وحشی !
شمشیر مرده است
خالی شده است سنگر زین های آهنین
هر دوست کو فشارد دست مرا به مهر
مار فریب دارد پنهان در آستین

اسب سفید وحشی
در قلعه ها شکفته گل جام های سرخ
بر پنجه ها شکفته گل سکه های سیم
فولاد قلب زده زنگار
پیچید دور بازوی مردان طلسم بیم

اسب سفید وحشی
در بیشه زار چشمم جویای چیستی ؟
آنجا غبار نیست گلی رسته در سراب
آنجا پلنگ نیست زنی خفته در سرشک
آنجا حصارنیست غمی بسته راه خواب

اسب سفید وحشی
آن تیغ های میوه اشن قلب ای گرم
دیگر نرست خواهد از آستین من
آن دختران پیکرشان ماده آهوان
دیگر ندید خواهی بر ترک زمین من

اسب سفید وحشی
خوش باش با قصیل تر خویش
با یاد مادیانی بور و گسسته یال
شییهه بکش ، مپیچ ز تشویش

اسب سفید وحشی
بگذار در طویله ی پندار سرد خویش
سر با بخور گند هوس ها بیا کنم
نیرو نمانده تا که فرو ریزمت به کوه
سینه نمانده تا که خروشی به پا کنم

اسب سفید وحشی
خوش باش با قصیل تر خویش

اسب سفید وحشی اما گسسته یال
اندیشناک قلعه ی مهتاب سوخته است
گنجشک های گرسنه از گرد آخورش
پرواز کرده اند
یاد عنان گسیختگی هاش
در قلعه های سوخته ره باز کرده اند

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٥ساعت ٦:۱٧ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

Design By : Pars Skin