خانه پدر

 
چندین سال قبل که هنوز سالهای اول دبیرستان را می گذراندم
 
از طریق مدرسه رفته بودیم بازدید علمی از سازمان انتقال خون
 
برای ما درآن سن و سال یک روز جالب و آموخته های جدید بود.
 
بعد هم اعلام کردند تعیین گروه خونی هم از داوطلبین انجام خواهد شد.
 
وقتی فهممیدم گروه خونی من از بهترین گروهها برای اهدا است
 
دواوطلب اهدا خون شدم ولی جواب دادند
 
 بدلیل اینکه سن شما کمتراز 18 سال است شرایط لازم را ندارید.
 
این موضوع که گروه خونی من به همه افراد نیازمند قابل اهدا شدن است
 
و اینکه بسیاری از آدمها با یک تصمیم امثال من زندگی جدیدی پیدا خواهند کرد
 
مرا واداشت که هرچند وقت یکبار سری به سازمان انتقال خون بزنم
 
اما بعدها هم جوابم این بود که چون فشارخون پایینی دارید شرایط لازم را ندارید. 
 
 آرزوی کمک به نیازمندان از این طریق را داشتم به فراموشی می سپردم که
 
 سال قبل به دلیل نیاز به جراحی دو کیسه خون به من تزریق کردند.
 
جالب این بود که باوجودی که خون من به همه گروههای خونی قابل اهدا بود
 
اما برای گرفتن فقط از گروه خودش قبول می کرد و این کاررا سخت کرده بود
 
وقتی روی تخت بیمارستان به قطره قطره خونی که از یک انسان خیرخواه
 
به رگهای من جاری می شد نگاه می کردم و به تصمیم خودم دراین چند سال فکر می کردم
 
خنده ای کردم و گفتم
 
(( خدایا گاهی فکر می کنم سر به سر من میگذاری))!!

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢۸ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

متداول شدن کلمه یا عبارتی گاهی چنان همه گیر می شود

که معنی اصلی را تحت الشعاع قرار می دهد

و گوینده و نویسنده عاقل و متعهد را هم به اشتباه می اندازد.

یکی از این عبارتها که مدتیست همه گیر شده

ولی هربار با شنیدن یا خواندن آن

اگر از جانب شخص بی سوادی باشد غمگین و

اگر از جانب انسانی معقول باشدخشمگین می شوم این عبارت است

  ( ما ایرانیها...)

و بعد یک نیم جمله منفی و اعتراضی که عبارت اولی را تکمیل می کند.

نمی دانم این عادت ناپسند که خوشبختانه هنوز به شکل فرهنگ درنیامده

 از کجا و اولین بارتوسط چه کسی وارد زبان ماشده .

 ولی اطمینان دارم یا دشمنی آگاه و یا دوستی نادان بوده .

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢۱ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

با یک تلفن غیرمنتظره از دوستی که 29 سال قبل

 با هم دریک کلاس و مدرسه بودیم زندگی من برای چند روز شده بود تکرار خاطرات.

از 14 تا 18 سالگی و تمام دوران دبیرستانم دوستان خیلی خوبی داشتم

که بعد از اتمام آن دوره همدیگر راندیده بودیم .

یکی از آنها همتی کرده بود و درفاصله زمانی نسبتا کوتاهی همه را پیداکرده

و دریک روزخاص بعد از 29 سال مهمان کرده بود.

روزی فراموش نشدنی درزندگی من

حدود 12 نفر بودیم . همه همسن ولی درشیوه زندگی متفاوت .

وقتی سال آخر دبیرستان از هم جدا شدیم

انقدرشبیه هم بودیم که به سختی میشد ما را از هم تشخیص داد

 ولی حالا...

 
هرکدام بنا به طبع و سلیقه و البته

بنا به شیوه همسر و همراه زندگیش انسانی شده بود متفاوت از بقیه ،

 این از نگاه اول و حتی درظاهر یکایک ما محسوس بود.

 
جالب اینکه هیچکدام همدیگر را نشناختیم

و بدون استثنا موقع ورود باید خودمان را معرفی می کردیم.

به شوخی گفتم باید مثل کلاس اولی ها اسم و فامیلمان را روی لباسمان نصب می کردیم.

بعد از معارفه! یکی پیشنهاد کرد به ترتیب هرکدام از این تقریبا سی سال گذشته

به بقیه اطلاعاتی از خودش بدهد و برای بقیه بگوید چه کرده و چه شده؟

 تفاوت مسیربسیار زیادبود

یکی مدیر حوزه علمیه خانمها بود ، دیگری مدیر موسسه زیبایی و لباس عروس،

یکی موسسه خیریه ای را اداره می کرد و دیگری مسئول گزینش اداره ای دولتی..

یکی معلم و دیگری بازاری و

بعضی ها خیلی بزرگ شده بودند

بعضی ها فقط پیر شده بودند ولی هنوز کودک بودند

 
بعد از مدتی گفتگو به دو نتیجه مهم رسیدم

اول اینکه ما آدمها ذات و فطرتی عوض نشدنی داریم

 چنانچه دوستانم دررفتار و شخصیت دقیقا مثل قبل بودند ولی  پخته تر .

 
دوم اینکه چقدرانتخاب همسر و رفیق راه

دررسیدن به آرزوهای ما وهمچنین رشد شخصیت اهمیت دارد

و از همه مهمتر این سوال

که از آن روز تا کنون مرتب از خودم پرسیده ام

(( دراین سی سال چه کرده ای و چه شده ای؟))

.........

نکته:وقتی دردقایق آخر ازهم جدا میشدیم

و همه شماره های موبایل همدیگر را یادداشت می کردند

درحالیکه خداحافظی می کردم گفتم شماره را دادم ولی

 حرفهای بی معنی و جوک سیاسی نفرستید که جواب نمیدم

یکدفعه همه با تعجب پرسیدند چرا؟!

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٩ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

Design By : Pars Skin