خانه پدر

((...در عصر مرگ باورها، من تو را باور دارم

و این از دوستت دارم کلامی بالاتر و عاشقانه تراست...))

نامه را می بندم و روی میز رها می کنم

این نامه مخاطبی نخواهد داشت

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۳٠ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

برای این روز عزیز خواستم غزلی از حضرت حافظ  انتخاب کنم 

کار دشواریست

همه جانبخش و روح افزاهستند

پس بخشی را انتخاب کردم که با وارد شدن به آن

غزلی مناسب حال خود را بیابید و

دل و جان را روشن نمایید

*****

 

به ناامیدی از این در مرو بزن فالی

                       بود که قرعه دولت به نام ما افتد

 

 

*****

 

اینجا کلیک کنید

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٩ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 بخشی از سخنرانی استیو جابز در سال 2005

در جشن فارغ‌التحصیلی دانشجویان دانشگاه استنفورد :

 

آدم وقتی آینده را نگاه می‌کند شاید تأثیر اتفاقات مشخص نباشد ولی وقتی گذشته را نگاه می‌کند

متوجه ارتباط این اتفاق‌ها می‌شود. این یادتان نرود شما باید به یک چیز ایمان داشته باشید،

 به شجاعتتان، به سرنوشتتان، زندگی‌تان یا هر چیز دیگری.

این چیزی است که هیچ وقت مرا نا امید نکرده است و

 خیلی تغییرات در زندگی من ایجاد کرده است …

من هفده سالم بود یک جایی خواندم که اگر هر روز جوری زندگی کنید

که انگار آن روز آخرین روز زندگی‌تان باشد شاید یک روز

 این نظر به حقیقت تبدیل بشود. این جمله روی من تأثیر گذاشت و

 از آن موقع به مدت سی و سه سال هر روز وقتی که من توی آینه نگاه می‌کنم

از خودم می‌پرسم اگر امروز آخرین روز زندگی من باشد

 آیا باز هم کارهایی را که امروز باید انجام بدهم، انجام می‌دهم یا نه.

هر موقع جواب این سؤال نه باشد من می‌فهمم تو زندگی‌ام به یک سری تغییرات احتیاج دارم.

 به خاطر داشتن این که بالآخره یک روزی من خواهم مرد

برای من به یک ابزار مهم تبدیل شده بود

که کمک کرد خیلی از تصمیم‌های زندگی‌ام را بگیرم چون که تمام توقعات بزرگ از زندگی،

تمام غرور، تمام شرمندگی از شکست، در مقابل مرگ رنگی ندارند …

مرگ یک واقعیت مفید و هوشمند زندگی است.

هیچ کس دوست ندارد که بمیرد حتی آن‌هایی که می‌خواهند بمیرند و به بهشت وارد شوند.

ولی با این وجود مرگ واقعیت مشترک در زندگی همه‌ی ماست.

شاید مرگ بهترین اختراع زندگی باشد چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است.

مرگ کهنه‌ها را از میان بر می‌دارد و راه را برای تازه‌ها باز می‌کند.

یادتان باشد که زمان شما محدود است،

پس زمانتان را با زندگی کردن تو زندگی بقیه هدر ندهید.

هیچ وقت توی دام غم و غصه نیافتید و

هیچ وقت نگذارید که هیاهوی بقیه صدای درونی شما را خاموش کند و

 از همه مهمتر این که شجاعت این را داشته باشید

که از احساس قلبی‌تان و ایمانتان پیروی کنید …

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٧ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

کسی نیست،

بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم.

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.

بیا زودتر چیزها را ببینیم.

ببین، عقربک‌های فواره در صفحه ساعت حوض

زمان را به گردی بدل می‌کنند.

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی‌ام.

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را

 

" سهراب سپهری "

~~~~~

سالروز تولد سهراب سپهری به همه دوستدارانش  مبارک

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٤ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

از مدتها قبل چند نفر از دوستان خوبم  جویای حال من بودند گفتم بعدا برایتان خواهم نوشت.

سال قبل مدتی درگیر بیماری بودم اوایل آن را جدی نگرفتم تا اینکه مجبور به جراحی شدم

و قبل از جراحی هم قسمتی ازپای راستم شکست .

تصور خانه نشینی برایم شکننده بود

اینکه مجبورباشم برای آب خوردن هم از کسی کمک بگیرم

درکنارتحمل دردی که حاضر نمیشدم همیشه از مسکن استفاده کنم

مرا از توانایی های خودم ناامید می کرد

تنها کاری که می توانستم بکنم فکر بود و نتیجه اینکه تصمیم گرفتم 

وقتم را بیشتر به مطالعه بگذرانم و

 درامتحان کارشناسی ارشد شرکت کنم .

دلم می خواست از فرصت طلایی خانه نشینی!! حداکثر استفاده را ببرم .

این کار برای من سرگرمی نبود میخواستم امید را درخودم زنده نگهدارم.

درتهایت امسال بیماری کاملا از بین رفته

و درضمن کارشناسی ارشد علوم سیاسی پذیرفه شدم.

این هم از حال من اگر خواسته باشید

مثل گل های کاغذی

حال من خوب است.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱۱ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

کاش قصیده ای، ... نه ...غزلی برای گلهای کاغذی می سرودم

 آنها که ازویرانه های خاک خوزستانم برآمده اند

این تصویر را هرگز فراموش نخواهم کرد

خانه ها ویران و عروسکها شکسته و دیوارها ریخته بود

خاک و خون و آهن به هم آمیخته بود و خبراز حادثه ای شوم می داد

سنگ هم که باشی پاهایت می لرزد و

 کوه هم که باشی به مردم و جنگاوران آن سرزمین تعظیم خواهی کرد.

چه دیدند و چه کردند را شاید کسی هرگز به درستی نفهمید.

چه کسی عمق درد را اندازه تواند گرفت ؟

 درد از دست دادنهای بی بازگشت دردکوچ و غربت ،

دردخاطرات برباد رفته، دردجراحت ، اندوه شیمیایی شدن و همدمی با ویلچر.

اما نه همه اینها نبود و نیست دردهایی هم هست که هرگز  کسی از آن نگفت

 اما حرف حرف آن درخطوط کنار چشم های نابینا و

دستهای بی رمق آنها که رفتند و بازگشتند باقیست

فرصتها کوتاه و درگذرند نه برای آنها ،

که بی نیازند و متعالی

هنوز طلایه دارندو ما درپس قافله

برای لحظه هایی که به معنای واقعی درخلاء معنا یی برای زنده بودن یا نبودن هستیم

شاخه ای گل و یادی و دیداری از عزیزانی داشته باشیم

که روزی برای عشق مشترکی به نام وطن رفتند

بی آنکه به پشت سر نگاهی اندازند

~~~~~

این پست را تقدیم می کنم به

برادربزرگوارم آقای صادقی.

از افتخاراتم درسالهای وبلاگ نویسی این بوده که ایشان

همیشه مرا "خواهرم "، خطاب می کنند

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٧ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

این نسیم خنک که گاهی از لابلای پنجره به مهمانی دل های ما میاید

 نوید بخش پاییز است که به حق ، ورودش با مهر آکنده است.

جشنواره رنگ های آتشین و گرم در پیش پای نسیم سرد یعنی درروزهای سرد ،

خشک و بی و بار میتوان گرم بود و دلشاد

می توان وزیدن آغاز کرد و درمهر و مهرورزی زندگی کرد.

هر فصل جشنواره ایست از سوی او

که پیامش با جان و فطرت ما هماهنگست.

اینکه چگونه باشیم .

مهر را دوست دارم

برای نامش که زیباترین کلمه فارسی است

برای غوغای رنگهای گرمش دردل روزهای سرد

برای تولد سهراب (سپهری) و شکفتن انار

که چه درظاهر و چه درمعنا برایم عزیزترین است.

برای شب های بلندش که بستر تفکرست

و بهترین خاطرات و دوستانم

که به ظاهر درمحدوده ای به نام کلاس با آنها آشنا شدم

اما برای همیشه بخش هایی از زندگی من شدند.

و دراین خش خش برگ های نفس بریده

زیبایی شکوفه های رنگارنگ و شاداب ،دانش آموزانی

که با کیف هایی پراز امید

به سال نو و دوستان جدید سلام می کنند

و دخترم که هرسال با ورودش به کلاس بالاتر ،

گلی است که روز به روز شاهد رشد و شکفتنش هستم

این روزها را برایم دوست داشتنی تر می کند

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

Design By : Pars Skin