خانه پدر

در کوی خرابات، کسی را که نیاز است

هشیاری و مستیش همه عین نماز است

*

آنجا نپذیرند صلاح و ورع امروز

آنچ از تو پذیرند در آن کوی نیاز است

*

اسرار خرابات بجز مست نداند

هشیار چه داند که درین کوی چه راز است؟

*

تا مستی رندان خرابات بدیدم

دیدم به حقیقت که جزین کار مجاز است

*

خواهی که درون حرم عشق خرامی؟

در میکده بنشین که ره کعبه دراز است

*

هان! تا ننهی پای درین راه ببازی

زیرا که درین راه بسی شیب و فراز است

*

از میکده‌ها ناله‌ی دلسوز برآمد

در زمزمه‌ی عشق ندانم که چه ساز است؟

*

در زلف بتان تا چه فریب است؟که پیوست

محمود پریشان سر زلف ایاز است

*

زان شعله که از روی بتان حسن تو افروخت

جان همه مشتاقان در سوز و گداز است

*

چون بر در میخانه مرا بار ندادند

رفتم به در صومعه، دیدم که فراز است

*

آواز ز میخانه برآمد که: عراقی

در باز تو خود را که در میکده باز است

 

« فخرالّدین عراقی »

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٥ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

متوفی وصیت کرده بود بعد از مرگش درجایی او را به خاک بسپارند که بعدها متوجه

شدم هر قبر درآن محل حداقل 60 میلیون تومان خرید و فروش می شود!!!

چه باید گفت؟ بگویم مرگ برآن شخص؟

بگویم خداهدایتش کند؟

 یابگویم حماقت انتهایی ندارد.

درعوض بارهاشنیده ام اشخاصی وصیت کرده اند که بعد از مرگ اعضای بدن آنها به

بیماران واجد شرایط هدیه شود

اینجا می شود گفت مِهر هم انتهایی ندارد

تفاوت ما آدمها حتی وقتی زنده هم نباشیم می توانداز فرش تا عرش باشد

~~~~~~~~


لطفا درصورت تمایل به لوگوی اهدای عضو که درحاشیه وبلاگ قراردادم مراجعه فرمایید

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٠ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

الهی به مستان میخانه‌ات

به عقل آفرینان دیوانه‌ات

الهی به آنانکه در تو گُمند

نهان از دل و دیده مردمند …

 

 به دُرّی که عرش است او را صدف

به ساقیّ کوثر، به شاه نجف

به نور دل صبح خیزان عشق

ز شادی به اندُه گریزان عشق

به آن دل‌پرستان بی‌پا و سر

به شادی فروشان بی‌شور و شر

به رندان سر مست آگاه دل

که هرگز نرفتند جز راه دل …

 

به شام غریبان به جام صبوح

کز ایشانْست شام سحر را فتوح

کز آن خوبرو چشم بد دور باد

غلط دور گفتم که خود کور باد

که خاکم گِل از آب انگور کن

سراپای من آتش طور کن

خدا را به جان خراباتیان

کزین تهمتِ هستی‌ام وارهان

به میخانه وحدتم راه ده

دل زنده و جان آگاه ده

که از کثرت خلق تنگ آمدم

به هر سو شدم سر به سنگ آمدم

مِی ای ده که چون ریزیش در سبو

برآرد سبو از دل آواز هو …

 

 "رضی الدین آرتیمانی "

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٥ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

می‌آیی به اولین سطر ترانه سفر کنیم؟

به هی خنده های همان شهریورِ دور

به آسمانِ پرستاره‌ی تابستان و تشنگی

به بلوغ بادبادک و بی‌تابی تکرار

به پنجشنبه‌های پاک کوچه‌گردی …

 

کوچه نشین و کتاب ساز

همیشه مرا به این نام می‌خواندی

می‌گفتی شبیه پروانه‌ای هستم،

که پیله‌ی پاره‌ی کودکیِ خود را رها نمی‌کند

آنروزها، آسمانِ بوسه آبی بود

آب هم در کاسه‌ی سفال صداقتمان،

طعم دیگری داشت

تو غزلهای قدیمی مرا بیشتر می‌پسندیدی

ردیفِ تمام غزلها،

نام کوچکِ دختری از تبار گلها بود

تو بانوی تمام غزلها بودی

و من تنها شاعرِ شادِ این حوالیِ اندوه

همیشه می‌گفتم،

کسی که برای اولین بار گفت:

«سنگ مُفت و گنجشک مفت»

حتماَ جیک جیک ِ هیچ گنجشک کوچکی را نشنیده بود!

حالا،

سنگِ تمام ترانه‌های من مُفت و

گنجشکِ شاد و شکار ناشدنیِ چشمهای تو,

آنسوی هزار فاصله سنگ انداز و دست و قلم!؟

 

" یغما گلرویی "

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٢ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

هزار معبد به یکی شهر …

بشنو:

گو یکی باشد معبد به همه دهر

تا من آنجا برم نماز

که تو باشی …

چندان دخیل مبند که بخشکانیم ازشرم ناتوانی خویش

درخت معجزه نیستم

تنها

یکی درختم

موجی

در آبکندی

و جز اینم هنری نیست

که آشیان تو باشم …

تختت و تابوتت.

یادگاریم و خاطره اکنون.

دو پرنده یادمان پروازی

و گلویی خاموش

یادمان آوازی …

 

"  احمد شاملو  "

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۳ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

Design By : Pars Skin