خانه پدر

 

 

پیرزن خسته از راه روی اولین مبل نشست  تا نفسی تازه کند شربت گلاب را دادم به

دستش . خندید و نوشید گفت از طبقه اول که میامدم بوی قرمه سبزی آمد فهمیدم یادت نرفته

تنهایی نمیتونم درست کنم ، بیادم بودی. گفتم بله الان غذا را میاورم .

وقتی غذا را خوردیم با لبخندی روحانی گفت چند سال بود خیلی دلم تنگ شده بود برای گلاب

، نانی که بوی نان بده ، برنجی که عطرو طعم  داشته باشه

و کسی که وقتی حرف میزنم بهم گوش بده.

جواب دادم منهم  سالها بود دلم تنگ شده بود برای کسی که قبل و بعد از غدا اسم خدارابیاره ،

بوی گلاب و عطر برنج را دوست داشته باشه و توی نگاهش دعا و ذکر حقیقی باشه.

دستش را بوسیدم و رفت . نسبت فامیلی خیلی دوری داریم اما از کسانی هست  که عکسش

روی دیوار ذهنم توی یک قاب قشنگ همیشه ماندگاره.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢٧ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

هیچ میدانی چرا چون موج

د رگریز از خویشتن پیوسته می کاهم؟

زان که بر این پرده ی تاریک

این خاموشی نزدیک

آنچه میخواهم نمی بینم

وآنچه می بینم نمی خواهم


" شفیعی کدکنی "

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢٠ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

دست خط دهخدا

درمقدمه (لغتنامه دهخدا ):

پس آنچه را خواننده این کتاب می‌بیند

تنها نتیجه یک عمر نیست بلکه نتیجه بسی عمرهاست.

***

ای مرغ سحر! چو این شب تار

بگذاشت ز سر سیاهکاری،

وز نفحه ی روح بخش اسحار

رفت از سر خفتگان خماری،

بگشود گره ز زلف زرتار

محبوبه ی نیلگون عماری،

یزدان به کمال شد پدیدار

و اهریمن زشتخو حصاری ،

یاد آر ز شمع مرده یاد آر!


ای مونس یوسف اندرین بند!

تعبیر عیان چو شد ترا خواب،

دل پر ز شعف، لب از شکرخند

محسود عدو، به کام اصحاب ،

رفتی برِ یار و خویش و پیوند

آزادتر از نسیم و مهتاب،

زان کو همه شام با تو یکچند

در آرزوی وصال احباب ،

اختر به سحر شمرده یاد آر!


چون باغ شود دوباره خرّم

ای بلبل مستمند مسکین!

وز سنبل و سوری و سپرغم

آفاق، نگار خانه یی چین،

گل سرخ و به رخ عرق ز شبنم

تو داده ز کف زمام تمکین

ز آن نوگل پیشرس که در غم

ناداده به نار شوق تسکین،

از سردی دی فسرده، یاد آر!


ای همره تیهِ پور عمران

بگذشت چو این سنین معدود،

و آن شاهد نغز بزم عرفان

بنمود چو وعدِ خویش مشهود،

وز مذبح زر چو شد به کیوان

هر صبح شمیم عنبر و عود،

زان کو به گناهِ قوم نادان

در حسرت روی ارض موعود،

بر بادیه جان سپرده ، یاد آر!

 

چون گشت ز نو زمانه آباد

ای کودک دوره ی طلائی!

وز طاعت بندگان خود شاد

بگرفت ز سر خدا ، خدائی ،

نه رسم ارم ، نه اسم شدّاد،

گِل بست زبان ژاژخائی ،

زان کس که ز نوک تیغ جلاد

مأخوذ به جرم حق ستائی

پیمانه ی وصل خورده یاد آر!

 

« علی اکبر دهخدا »

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٩ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

هرگز از مرگ نهراسیده ام

اگر چه دستانش

از ابتذال شکننده تر بود

هراس من باری

همه از مردن در سر زمینیست

که مزد گور کن

از بهای آزادی آدمی

افزون باشد

سوختن، ساختن

جستن، یافتن

و آنگاه به اختیار برگزیدن

و از خویشتن خویش

بارو یی پی افکندن

اگر مرگ را

از این همه ارزشی

افزون باشد

حاشا ،حاشا

که هرگز از مرگ

هراسیده باشم

 

( احمد شاملو )

~~~~~~~~

 

دوازدهمین سالگرد درگذشت احمد شاملو

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٤ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

Design By : Pars Skin