خانه پدر

میگفت  چه کسی باور میکرد که  مردم بتوانند بوسیله اینترنت با سرعت باورنکردنی

با هم ارتباط داشته باشند و مثلا ایمیل بزنند و امکانات دیگر کامیپوتری داشته باشند، 

اگر چند سال قبل به ما میگفتند باور نمی کردیم.

گفتم سخت بود که باور کنیم ولی عجیب تر اینکه بخواهیم

 از این امکان پیشرفته برای هدفهای پیش پا افتاده و گاهی مسخره استفاده کنیم

مثل خیلی از ایمیلها ، وبلاگها و اطاقهای گفتگو ودوستیابی و ....!

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۳٠ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

هرکه مجنون نیست از احوال لیلی غافلست

وانکه مجنون را بچشم عقل بیند عاقلست

~

قرب صوری در طریق عشق بعد معنویست

عاشق ار معشوق را بی وصل بیند واصلست

~

اهل معنی را از او صورت نمی‌بندد فراق

وانکه این صورت نمی‌بندد ز معنی غافلست

~

کی بمنزل ره بری تا نگذری از خویش ازآنک

ترک هستی در ره مستی نخستین منزلست

~

گر چه من بد نامی از میخانه حاصل کرده‌ام

هر که از میخانه منعم می‌کند بی حاصلست

~

ایکه دل با خویش داری رو بدلداری سپار

کانکه دلداری ندارد نزد ما دور از دلست

~

یاد ساحل کی کند مستغرق دریای عشق

زانکه این معنی نداند هر که او بر ساحلست

~

عاشقانرا وعظ دانا عین نادانی بود

کانکه سرعشق را عالم نباشد جاهلست

~

ترک جانان گیر خواجو یا برو جان برفشان

ترک جان سهلست از جانان صبوری مشکلست

 

« خواجوی کرمانی »

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٠ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

پنج نفری که دربهشت ملاقات می کنید

 

نویسنده: میچ آلبوم

ترجمه : صدیقه ابراهیمی ( فخار)

نشر البرز

 

موضوع بسیار جالب کتاب، داستانی است که با «پایان» شروع می شود. داستانی است درمورد مردی به نام ادی و عجیب هم نیست که از پایان آغاز می شود؛ چون «همه ی پایان ها آغاز هم هستند، فقط ما در آن لحظه این را نمی دانیم.» این جمله، دلیلی است که خود نویسنده در همان آغاز قصه می آورد. ادی از کهنه سربازهای بازنشسته است که احساس می کند در دنیای پوچ و بی معنای تعمیر وسایل بازی در پارکی تفریحی، کنار دریا محبوس افتاده. پارک در طول سال ها چهره عوض کرده و وسایل قدیمیش را با وسایل پیشرفته جای گزین کرده؛ ادی هم مثل پارک تغییر کرده است: از جوانکی خوش بین به پیرمردی تلخ نگر و بدعنق. روزگارش را هم به کار تکراری و تنهایی و حسرت می گذراند. ادی در هشتاد و سومین روز تولدش سعی می کند جان دختربچه ای را نجات بدهد، اما جان خودش را در این راه از دست می دهد. چشم که باز می کند خود را در بهشت می بیند و پنج نفر در انتظار او هستند تا ارزش و معنای حقیقی زندگی او را به خودش نشان بدهند. این شخصیت هایی که همه شان برای ادی غیرمترقبه و پیش بینی ناپذیر هستند، یک به یک، یاد او می آورند که قصه ی زندگی همه ی ما مشترک است و ولو ذره ای به ظاهر ناچیز ایثار و وفا و عشق، آن قدر ارزش و زیبایی دارد که حتا در تصور ما نمی گنجد. ادی در زندگی اخروی چشم باز می کند و درمی یابد بهشت، همان باغ عدن سرسبز نیست؛ بلکه جایی است که پنج نفر از ساکنانش باید زندگی دنیویش را به او «توضیح» بدهند. و این پنج نفر کسانی هستند که به ایشان مهر ورزیده و یا غریبه ها، اما همه شان مسیر زندگی او را به نحوی تغییر داده اند. پنج نفر ادی، یکی به یک ، پیوندهای نادیدنی زندگی دنیویش را به او نشان می دهند. داستان که به فرجام خود نزدیک می شود، ادی نومیدانه در آخرین عمل زندگیش، به دنیال رستگاری می گردد: آیا کارش موفقیتی قهرمانانه بوده یا شکستی مفتضحانه؟ جواب این سوال، که از جایی بس غریب و دور از ذهن می آید، به اندازه ی لمحه ای دیدن بهشت، الهام بخش است.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱۳ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

چه فکر می‌کنی؟

که بادبان شکسته

زورق به گل نشسته ای است زندگی؟

در این خراب ریخته

که رنگ عافیت از او گریخته

به بن رسیده راه بسته‌ای است زندگی؟

 

چه سهمناک بود سیل حادثه

که هم‌چو اژدها دهان گشود

زمین و آسمان ز هم گسیخت

ستاره خوشه خوشه ریخت

و آفتاب در کبود دره‌های آب غرق شد

 

هوا بد است

تو با کدام باد می‌روی؟

چه ابر تیره‌ای گرفته سینه‌ی تو را

که با هزار سال بارش شبانه روز هم

دل تو وا نمی‌شود

 

تو از هزاره‌های دور آمدی

در این درازنای خون فشان

به هر قدم نشان نقش پای توست

در این درشتناک دیولاخ

ز هر طرف طنین گامهای رهگشای توست

بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام

به خون نوشته نامه‌ی وفای توست

به گوش بیستون هنوز

صدای تیشه‌های توست

 

چه تازیانه ها که با تن تو تاب عشق آزمود

چه دارها که از تو گشت سربلند

زهی شکوه قامت بلند عشق

که استوار ماند در هجوم هر گزند

 

نگاه کن

هنوز آن بلند دور

آن سپیده، آن شکوفه زار انفجار نور

کهربای آرزوست

سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست

به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن

سزد اگر هزار بار بیفتی از نشیب راه و باز

رو نهی بدان فراز

 

چه فکر می‌کنی؟

جهان چو آبگینه‌ی شکسته‌ای است

که سرو راست هم در او شکسته می‌نمایدت

چنان نشسته کوه در کمین دره‌های این غروب تنگ

که راه، بسته می‌نمایدت

 

زمان بی‌کرانه را

تو با شمار گام عمر ما مسنج

به پای او دمی است این درنگِ درد و رنج

 

به سان رود

که در نشیب دره سر به سنگ می‌زند رونده باش

امید هیچ معجزی ز مرده نیست

زنده باش!

 

 

( هوشنگ ابتهاج )

ه. الف. سایه

 

شعر را با صدای شاعر دراینجا بشنوید

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٩ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

آشنا خواهی گر ای دل با خود آن بیگانه را

اول از بیگانه باید کرد خالی خانه را

~

آشنایی‌های آن بیگانه پرور بین، که من

می‌خورم در آشنایی حسرت بیگانه را

~

چشم از آن چشم فسونگر بستن از نامردمیست

واعظ کوته نظر کوته کن این افسانه را

~

گر گریزد عاشق از زاهد عجب نبود، که نیست

الفتی با یکدگر دیوانه و فرزانه را

~

کاش می‌آمد شبی آن شمع در کاشانه‌ام

تا بسوزانم ز غیرت شمع هر کاشانه را

~

نیم جو شادی در آب و دانهٔ صیاد نیست

شادمان مرغی که گوید ترک آب و دانه را

~

تا درون آمد غمش، از سینه بیرون شد نفس

نازم این مهمان که بیرون کرد صاحبخانه را

~

دُر اشکم را عجب نبود اگر لعلش خرید

جوهری داند بهای گوهر یکدانه را

~

بس که دارد نسبتی با گردش چشمان دوست

زان فروغی دوست دارد گردش پیمانه را

 

( فروغی بسطامی )

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۳ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

Design By : Pars Skin