خانه پدر

 

 چند سال قبل یکی از دوستانم  بدون سابقه بیماری خاصی ناگهان دچار درد شدیدی شده بود با عجله رفتیم بیمارستان . ناله های جانسوز بیمار از یک طرف و سردرگمی برای یافتن دکتر و پرستار از سویی دیگر گیجم کرده بود دراین گیر و داد کارگر میانسالی که به ترتب سطل های کنار راهرو را خالی می کرد به ما نزدیک شد . یک نگاه سرسری به بیمار کرد و درحالی که سطل کنار صندلی ما را خالی می کرد به طوری که بیمارمتوجه نشود گفت تهوع هم داره؟ و من مثل اینکه گمشده ای را بین اینهمه غریبه پیدا کرده باشم با احترام و محبت گفتم بله ..! با قاطعیت گفت سرطان داره اسکن و آزمایش میدن بعدم عملش می کنند .
باور کردنش سخته که بعد از ماهها دوندگی و گرفتن اسکن و آزمایش و تشکیل کمیسیونهای مختلف پزشگی متخصصین هم به همین نتیجه رسیدند !!!.
آیاتجربه و دقت یک کارگر بیسواد بیمارستانی بود که این تشخیص دقیق و سریع را به همراه داشت  ؟

یا احساس مسئولیت متخصصین است که آنها را وادارمی کند برای تشخیصشان دقت  و وقت بیشتری لازم داشته باشند؟

انشالله که دومی باشد


نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٧ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 وقتی دخترم هنوز 8 ساله بود یک روز بهاری به پارک رفته بودیم . درقسمتی از محوطه بازی دو تاب کوچک بود . دخترم دوان دوان خودش را به یکی از آنها رساند و مشغول بازی شد تاب کناری خالی بود اما چند دقیقه ای نگذشت که دختری همسن و سال خودش با لباس راحتی و روسری روی تاب دوم قرارگرفت . هردو به هم خندیدند و بدون توجه به اطرافیان شروع به بازی کردند . به فاصله کوتاهی از حضور ما مرد و زن تنومندی با بچه ای 5 ساله که بسیار لاغر و ضعیف به نظر میرسید به ما نزدیک شدند . بعد از مکث کوتاه و بررسی اوضاع به طرف دخترکی رفتند که درکناردخترم مشغول بازی بود . مرد تنومند که به سختی میشد فهمید پدربچه است یا پدربزرگ وی ، زنجیر تاب را گرفت و به دختر معصوم که حسابی ترسیده بود گفت« بسه دیگه نوبت تو تمام شده ». طفلک بلافاصله پیاده شد و نوبت را به پسر بچه زرد و نحیفی داد که درآغوش زن بود . بعد از مدت طولانی بچه که از بازی خسته شد مرد تاب را نگهداشت و دخترک با خوشحالی میخواست نوبت بازی را شروع کند که زن تنومند به سختی خودش را درتاب جا داد و با لهجه خاصی گفت «حاج آقا تاب بدین !!!» دخترک بدون اینکه حرفی بزند کناری ایستاد ... بعد ازمدتی دوباره بچه و بعد زن تنومند و... خلاصه دخترک با حسرت نگاه میکرد .. عاقبت مرد گفت «تو چرا وایستادی برو بچه نوبتت تمام شده» و زن گفت« بعضی بچه هاهم چه پرروهستند خدا به خیرکنه»

نمیدانم چون دخترک همسن دختر خودم بود یا به خاطر انسانیت ( این مرز ها حتی برای خود ما هم روشن نیست ) گفتم «خانم نوبت این بچه است شما بیشتر از نوبت خودتان دریک جای عمومی از وسایل استفاده کردید».

خانم که تابه حال متوجه نگاههای آتشبار من نشده بود کمی نرم شد و گفت «ای بابا ، خانم نوبت چیه من میگم بچه ها پررو شدند». گفتم «این طفلک که حرفی نزده شما مجبورش کردید از بازی دست بردارد و رعایت حالش را نکردید حالا با او تند هم حرف میزنید اگر بچه خودتان بود هم همین رفتاررا داشتید؟ »

مرد که به نظر می رسید عادت کرده همیشه حرف آخر را خودش بزند و غائله را ختم کند  رو به من گفت «خانم شما هم جوش بیخود نزنید اینها بچه های طلاقند!! وگرنه یکه و تنها نمیامدند بیرون از خانه .

نه ننه ای نه بابایی اگه دارند کو بیان حمایتش .ما گردنمون از مو باریک تر!!»

یک قدم رفتم جلوی مرد و محکم گفتم« فکر کن مادر بچه من باشم .. حرفی دیگر هم هست ؟»

با بهت ساکت شد

  با قاطعیت  ادامه دادم «شما چه میدانید این بچه کیه و چرا تنها آمده و اصلا اگر مادر و پدر بی توجهی هم که داشته باشد دلیل موجهی نیست برای اینکه  تحت آزار و فشار من و شما هم باشد !».

نمیدانم در چشمها و صدایم چه بود که رفتند و باز صدای خنده دخترک با دخترمن درهم آمیخت و فضا را از خشونت و حضور بزرگترها پاک کرد.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢۱ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 آه ، باز این دل سرگشته من

یاد آن قصه شیرین افتاد

بیستون بود و تمنای دو دوست

آزمون بود و تماشای دو عشق

در زمانی که چو کبک ،

خنده می زد " شیرین"

تیشه می زد "فرهاد"

نه توان گفت به جانبازی فرهاد : افسوس،

نه توان کرد ز بیدردی "شیرین" فریاد

کار "شیرین" به جهان شور برانگیختن است

عشق در جان کسی ریختن است

کار فرهاد برآوردن میل دل دوست

خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن

خواه با کوه در آویختن است

رمز شیرینی این قصه کجاست؟

که نه تنها شیرین ،

بی نهایت زیباست

آن که آموخت به ما درس محبت می خواست

جان چراغان کنی از عشق کسی

به امیدش ببری رنج بسی

تب و تابی بودت هر نفسی

به وصالی برسی یا نرسی.

سینه بی عشق مباد!


 «  فریدون مشیری  »

 


نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٠ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()



تو را به راستی،

تو را به رستخیز

مرا خراب کن

که رستگاری و درستکاری دلم

به دستکاری همین غم شبانه بسته است

که فتح آشکار من

به این شکست‌های بی بهانه بسته است


« قیصر امین پور »

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٦ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

این روزها دلم ستاره باران است ، سالگرد اولین روزهای تجربه مادری من ، نمونه عشق خدایی درروح آدمی ، پیوند دلم با خدا و این حلقه ارتباط زمین و آسمان که چون پیچک نرم و نازکی تارو پود هستی من را معنی می بخشد چه دوست د اشتنی و شیرین است .

تولد تنها فرزندم ستاره.

روزی که خدا عشق را بین آفریده هایش تقسیم می کرد سهم زن را از همه بیشتر داد و این نور الهی که شیفته اینست درقالبی ریخته شود با دستهای ترد و شکننده زن ، چه دردناک و چه زیباست . او میدانست ، خدا می دانست اگر این شیفته بذل محبت دلسرد و ناامید شود خورشید مهر از آفریده هایش قهر می کند و زمین بی مهر  از بین خواهد رفت ، پس به او باروری بخشید تا از آتش عشق درونش نوزادی بیاورد از جنس خودش تا این حلقه های مهر بی دنباله نباشد و گرمی و شور عشق همیشگی باشد .

دخترکم١٢ ساله شد

 نازنینی که زبان گلها را میداند ، دوست پرنده های درراه مانده است ،عروسکهایش اعضای خانواده هستند ، گاهی برای مادرش شعر میسراید ،چندسالیست فیه مافیه را میفهمد، شکسپیر را به زبان اصلی می خواند ، همزمان باراه رفتن ، شنا کردن را میدانست و دربین امواج رویایی آب از راه رفتن روی زمین  راحت تر و شاداب تر است ، او رنج انسانها رااز چشمانشان می خواند ، دوست داشتن و دوست بودن را می فهمد

او یک بانوی کوچک است

تو فکر کن از آسمان خدا یک ستاره چیده باشی ، یااز دشتهای پرگل غنچه ای زیبا ،

او شکوفه ای خوشرنگ و دوست داشتنیست

بااو دلم ستاره باران عشقست

تولدش مبارک

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱۱ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

منزلی در دوردستی هست بی شک هر مسافر را

اینچنین دانسته بودم ، وین چنین دانم

لیک

ای ندانم چون و چند ! ای دور

تو بسا کاراسته باشی به ایینی که دلخواه ست

دانم این که بایدم سوی تو آمد ، لیک

کاش این را نیز می دانستم ، ای نشناخته منزل

که از این بیغوله تا آنجا کدامین راه

یا کدام است آن که بیراه ست

ای برایم ، نه برایم ساخته منزل

نیز می دانستم این را ، کاش

که به سوی تو چها می بایدم آورد

دانم ای دور عزیز !‌ این نیک می دانی

من پیاده ی ناتوان تو دور و دیگر وقت بیگاه ست

کاش می دانستم این را نیز

که برای من تو در آنجا چها داری

گاه کز شور و طرب خاطر شود سرشار

می توانم دید

از حریفان نازنینی که تواند جام زد بر جام

تا از آن شادی به او سهمی توان بخشید ؟

شب که می اید چراغی هست ؟

من نمی گویم بهاران ، شاخه ای گل در یکی گلدان

یا چو ابر اندهان بارید ، دل شد تیره و لبریز

ز آشنایی غمگسار آنجا سراغی هست ؟


« مهدی اخوان ثالث »

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٦ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

در سایه سار نخل ولایت

پیش از تو، هیچ اقیانوس رانمی شناختم

که عمود بر زمین بایستد

پیش از تو، هیچ خدایی را ندیده بودم

که پای افزاری وصله دار به پا کند

و مَشکی کهنه بر دوش کشد

و بردگان را برادر باشد

آه ای خدای نیمه شب های کوفه تنگ

ای روشنِ خدای

در شب های پیوسته تاریخ

ای روح لیلة القدر

حتی مطلع الفجر...

« علی موسوی گرما رودی »

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۳ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

Design By : Pars Skin