خانه پدر

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۳٠ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 


شب عبور شما را شهاب لازم نیست

که با حضور شما آفتاب لازم نیست

 

در این چمن که ز گلهای برگزیده پر است

برای چیدن گل ، انتخاب لازم نیست

 

خیال دار تو را خصم از چه می بافد ؟

گلوی شوق که باشد طناب لازم نیست

 

ز بس که گریه نکردم غرور بغض شکست

برای غسل دل مرده آب لازم نیست

 

کجاست جای تو ؟ - از آفتاب می پرسم -

سوال روشن ما را جواب لازم نیست

 

ز پشت پنجره بر خیز تا به کوچه رویم

برای دیدن تصویر ، قاب لازم نیست


« قیصر امین پور »

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٧ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

می خواهم از دوستی برایتان بنویسم که قدیمی ترین و وفادارترین همراه من

درزندگی بوده و هست .

سردرد....

بیشتراز سی سال است که  همراه بی ادعای روزهای سخت زندگی من بوده ، 

تسلیم چاره جویی های حتی بهترین پزشگان و قویترین داروها نشده و همنشینی با من را

به رهاکردن این پیوند ناگسستنی ترجیح داده . اوایل از او خسته میشدم و با احساس

حضورش به فکر چاره می افتادم ، اما کم کم می بینم رفاقت و وفاداری را هم باید از این

یار قدیمی یادگرفت . هیچگاه نشد که غمگین باشم و او درکنارم نباشد هرگز به من بی

وفایی نکرده و تنهایم نگذاشته ، با اینکه می داند حضورش خسته و ملولم می کند به بودن

باهم اهمیت بیشتری می دهد تا رفتن و رها کردن .

این روزها حس می کنم دوستش دارم  به وفاداریش احترام می گذارم و...

گاهی می ترسم روزی او هم رفته باشد....

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٥ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 



چه تواناست قلمی که هیچگاه تاریخ انقضا ندارد


« دکترعلی شریعتی »


نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢۳ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

دوستی گفت:"صبر کن زیراکه

صبر،کار تو خوب زود کند

آب رفته به جوی باز آرد

کارها به از آنچه بود کند"

گفتم:"ار آب رفته باز آید

ماهی مرده را چه سود کند؟"

«جمال الدین اصفهانی »


نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢۱ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

موجیم و وصل ما، از خود بریدن است

ساحل بهانه‌ای است، رفتن رسیدن است

تا شعله در سریم، پروانه اخگریم

شمعیم و اشک ما، در خود چکیدن است

ما مرغ بی پریم، از فوج دیگریم

پرواز بال ما، در خون تپیدن است

پر می‌کشیم و بال، بر پرده‌ی خیال

اعجاز ذوق ما، در پر کشیدن است

ما هیچ نیستیم، جز سایه‌ای ز خویش

آیین آینه، خود را ندیدن است

گفتی مرا بخوان، خواندیم و خامشی

پاسخ همین تو را، تنها شنیدن است

بی درد و بی غم است، چیدن رسیده را

خامیم و درد ما، از کال چیدن است


« قیصر امین پور »

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱۸ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

جهان را به شاعران بسپارید

مطمئن باشید

کلمات را بیدار می کنند

و در کرت ها٬ گل و گندم می کارند



جهان را به شاعران بسپارید


بیابان و باران

هردو خوشحال می شوند

و هردو جوانه می زنند

از سرانگشت کودکان دبستانی



جهان را به شاعران بسپارید


مطمئن باشید سربازان ترانه می خوانند و

عاشق می شوند

و تفنگ ها سر بر قبضه می گذارند و

بیدار نمی شوند



جهان را به شاعران بسپارید


دیوارها فرو می ریزند و

مرزها رنگ می بازند

درختان به خیابان می آیند

در صف اتوبوس به شکوفه می نشینند

و پرندگان سوار می شوند و

به همه ی همشهریان

تخمه ی آفتابگردان تعارف می کنند



مگر همین را نمی خواستید؟


پس چرا بیهوده معطل مانده اید؟

از تامل و تردید دست بردارید

و جهان را به شاعران یسپارید



این قافیه های سرگردان


اگر سر از صندوق ها در نیاورند

پیر می شوند و پرنده نمی شوند

و جهان بی پرنده

جهنمی است که فقط شلیک می کند

« محمد رضا عبدالملکیان »

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٥ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

وای ، باران

باران ؛

شیشه ی پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای ، باران

باران ؛

پر مرغان نگاهم را شست

خواب رؤیای فراموشیهاست

خواب را دریابم

که در آن دولت خاموشیهاست

من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم

و ندایی که به من می گوید :

"گر چه شب تاریک است

دل قوی دار ، سحر نزدیک است "


« حمید مصدق »


نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱۳ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

فقر گرسنگی نیست

فقر عریانی هم نیست

فقر گاهی زیر شمش های طلا خود را پنهان می کند

فقر چیزی را " نداشتن" است، ولی آن چیز پول نیست .....

طلا و غذا نیست


فقر ذهن ها را مبتلا می کند


فقر همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفته


یک کتابفروشی می نشیند


فقر تیغه های برنده ماشین بازیافت است‌

که روزنامه های برگشتی را خرد میکند


فقر کتیبه سه هزار ساله ای است

که روی آن یادگاری نوشته اند


فقر پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل

به خیابان انداخته می شود



فقر همه جا سر می کشد


فقر شب را "بی غذا" سر کردن نیست

فقر روز را "بی اندیشه" سر کردن است


« دکتر علی شریعتی »

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٠ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

پست ( رسم جوانمردی ) این وبلاگ

به عنوان یادداشت برتر پرشین بلاگ  درزمینه ادبی معرفی شده


از توجه مدیران محترم متشکرم


دراین بخش مشاهده کنید

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٩ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

یادم میاید چندین و چند سال قبل ، قنبر یکی از آشنایان قدیمی که پسر جوانی بود به دیدن پدرم آمده بود و بعد از مقدمه  چینی های فراوان از پدرم خواست که مادر و پدر این جوان را راضی کنند که به خواستگاری آلیس دختر مورد نظر وی بروند .

پدرم بعد از شنیدن همه حرفهای پسر جوان درحالیکه لبخند دلسوزانه ای به لب داشتند گفتند خوب پسر جان  حالا من با پدر و مادرت هم صحبت کنم و آنها را هم راضی کنم و این ازدواج سر بگیرد تو خودت قبول می کنی که اسم تو و این دختر درکنارهم درکارت عروسی باشد و بدهی به دست مردم .. قنبر و آلیس؟؟؟ از همین اول معلوم است که این انتخاب غلط است و این دو خانواده چقدر با هم فاصله دارند!


نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٧ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()


عشق چیست

اگر سی سال پیش پرسیده بودی

از هر آستینم برایت

چند تعریف آماده و کامل

که مو لای درزش نرود

بیرون می‌کشیدم


در این سن و سال اما

فقط می‌توانم دستت را

که هنوز بوی سیب می‌دهد بگیرم

و بازگردانمت به صبح آفرینش


از پروردگار بخواهم

به جای خاک و گِل

و دنده ی گمشده‌ی من

این‌بار قلم‌مو به دست بگیرد

و تو را به شکل آب بکشد

رها از زندان پوست

و داربست استخوان‌هایت

و مرا

به شکل یک ماهی خونگرم

که بی‌تو بودنش مصادفست

با هلاکت بی برو برگرد.


« عباس صفاری »


نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٥ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

ای خشم‌ به‌ جان‌ تاخته‌ توفان‌ شرر شو

ای بغض‌ گل‌ انداخته‌ فریاد خطر شو

ای روی برافروخته‌، خود پرچم‌ ره‌ باش

ای مشت‌ برافراخته‌، افراخته‌تر شو

ای حافظ‌ جان‌ وطن‌ از خانه‌ برون‌ آی

از خانه‌ برون‌ چیست‌ که‌ از خویش‌ به‌ در شو

گر شعله‌ فرو ریزد، بشتاب‌ و میندیش

‌ور تیغ‌ فرو بارد، ای سینه‌ سپر شو

خاک‌ پدران‌ است‌ که‌ دست‌ دگران‌ است

‌هان‌ ای پسرم‌، خانه‌ نگهدار پدر شو!

دیوار مصیبت‌کده‌ی حوصله‌ بشکن

‌شرم‌ آیدم‌ از این‌ همه‌ صبر تو، ظفر شو

تا خود جگر روبهکان‌ را بدرانی

چون‌ شیر درین‌ بیشه‌ سراپای جگر شو

مسپار وطن‌ را به‌ قضا و قدر ای دوست

خود بر سرِ این‌، تن‌ به‌ قضا داده‌ قدر شو

فریاد به‌ فریاد بیفزای، که‌ وقت‌ است‌

در یک‌ نفس‌ تازه‌ اثرهاست‌، اثر شو

ایرانی آزاده‌! جهان‌ چشم‌ به‌ راه‌ است

‌ایران‌ کهن‌ در خطر افتاده‌، خبر شو!

مشتی خس‌ و خارند، به‌ یک‌ شعله‌ بسوزان

‌بر ظلمت‌ این‌ شام‌ سیه‌، فام‌ سحر شو

 

« فریدون مشیری »


****


 دریافت فایل صوتی با صدای شهرام ناظری

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

Design By : Pars Skin