خانه پدر

 

گفتمش شیرین ترین آواز چیست ؟

چشم غمگینش به رویم خیره ماند

قطره قطره اشکش از مژگان چکید

لرزه افتادش به گیسوی بلند

زیر لب غمناک خواند

ناله زنجیرها بر دست من

گفتمش آنگه که از هم بگسلند

خنده تلخی به لب آورد و گفت

آرزویی دلکش است اما دریغ

بخت شورم ره برین امید بست

و آن طلایی زورق خورشید را

صخره های ساحل مغرب شکست

من به خود لرزیدم از دردی که تلخ

در دل من با دل او می گریست

گفتمش بنگر در این دریای کور

چشم هر اختر چراغ زورقی ست

سر به سوی آسمان برداشت گفت

چشم هر اختر چراغ زورقیست

لیکن این شب نیز دریا ییست ژرف

ای دریغا  شبروان  کز نیمه راه

می کشد افسون شب در خوابشان

گفتمش فانوس ماه

می دهد از چشم بیداری نشان

گفت اما در شبی این گونه گنگ

هیچ آوایی نمی آید به گوش

گفتمش اما دل من می تپد

گوش کن اینک صدای پای دوست

گفت ای افسوس در این دام مرگ

باز صید تازه ای را می برند

این صدای پای اوست

گریه ای افتاد در من بی امان

در میان اشک ها پرسیدمش

خوش ترین لبخند چیست ؟

شعله ای در چشم تارکش شکفت

جوش خون در گونه اش آتش فشاند

گفت لبخندی که عشق سربلند

وقت مردن بر لب مردان نشاند

من ز جا برخاستم

بوسیدمش


« هوشنگ ابتهاج »



نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢۸ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 


این کیست این، این کیست این، این یوسف ثانیست این

خضرست و الیاس این مگر، یا آب حیوانیست این



این باغ روحانیست این، یا بزم یزدانیست این

سرمة سپاهانیست این، یا نور سبحانیست این



این جانِ جان افزاست این، یا جنه المأواست این

ساقیِ خوب ماست این، یا بادة جانیست این



تنگ شکر را ماند این، سودای سر را ماند این

این سیم و زر را ماند این، شادی و آسانیست این



رستم من از خوف ورجا، عشق از کجا خوف از کجا

ای خاک بر شرم و حیا، هنگام پیشانیست این



ای مطرب داوود دم، آتش بزن در رخت غم

بردار بانگ زیر و بم، هنگام سرخوانیست این



مست و پریشان توام، موقوف فرمان توام

اسحاق و قربان تو ام، کاین عید قربانیست این



گلهای سرخ و زرد بین، آشوب بردابرد بین

در قعر دریا گرد بین، موسی عمرانیست این



هر جم را جان میکند، جانرا خدادان می کند

داد سلیمان می کند، یا حکم دیوانیست این



گویی شوی بیدست و پا، چوگان او پایت شود

در پیش سلطان میدوی، کین سیر ربانیست این



خورشید رخشان می رسد، مست و خرامان می رسد

با گوی و چوگان می رسد، سلطان میدانیست این



آن آب باز آمد بجو، بر سنگ زن اینک سبو

سجده کن و چیزی مگو، کین سر ربانیست این



بسم الله ای روح البقا، بسم الله ای شیرین لقا

بسم الله ای شمس و الضحی، بسم الله ای عین الیقین


« مولانا »

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٦ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 


این روایت را از پدرم شنیده ام . نمیدانم منبع آن کدام کتاب بوده، به سادگی سخنی از زبان پدری برای فرزندانش شنیده ام ، به همان سادگی برایتان خواهم نوشت :

در زمان های قدیم که ایران پهناور ما از الان هم بزرگتر بود و راههای مسافرتی از بیابانهای خشک و بی آب و علف می گذشت ، رسم بر این بود که هروقت مسافری درراهی می رفت ، به هر چادری که درمسیر می رسید از او پذیرایی میشد و می توانست تا هر وقت آماده ادامه راه شد درآنجا مهمان باشد موقع برگشت هم آب و توشه  ای به او میدادند و راهیش می کردند. اینکه هنوز هم مردم ایران به مهمان نوازی مشهورند ریشه دراین فرهنگ و موقعیت جغرافیایی دارد.

روزی مردی تشنه و گرسنه درحالی که راه را گم کرده بود به نزدیک چادری دربیابان رسید . مالک چادر با خوشرویی او را پذیرفت و به او گفت اینجا را خانه خودت بدان من هم درخدمتت هستم . مرد به خوبی پذیرایی شد و شب را همانجا استراحت کرد . صبح فردا صاحب چادر که از خواب بیدارشد دید مهمان نیمه شب رفته درحالیکه دارو ندار وی را دزدیده و در بیابان فرار کرده است .

مالک چندین روز و شب به دنبال دزد همه اطراف را زیر پا گذاشت ، بعد از چند روز که او را یافت ، دزد خجل و نگران چشم در چشم او دوخت و گفت تو به من همه گونه محبت کردی و از من پذیرایی نمودی و من به تو خیانت کردم حالا با من چه می کنی ؟

میزبان گفت : من این همه راه نیامده بودم که تو را مجازات کنم رسم ما رسم جوانمردی و مهمان نوازیست . فقط میخواستم به تو بگویم هرچه بین من و تو گذشته را فراموش کن و به هیچ کس نگو چون اگر داستان جفای تو به گوش بقیه بیابان نشین ها برسد  هیچکس به کسی دیگر اعتماد نمی کند ، مسافران بین راه گرسنه میمانند و رسم جوانمردی از بین می رود.

***

بعضی روایتها باید ناگفته بمانند تا رسم عاشقی نیز از میان نرود

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٢ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند

نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند



عتاب یار پریچهره عاشقانه بکش

که یک کرشمه تلافی صد جفاز بکند



ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند

هر آنکه خدمت جام جهان نما بکند



طبیب عشق مسیحا دمست و مشفق لیک

چو درد در تو نبیند که را دوا بکند



تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار

که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند



زبخت خفته ملولم بود که بیداری

بوقت فاتحه صبح یک دعا بکند



بسوخت (حافظ) و بویی بزلف یار نبرد

مگر دلالت این دولتش صبا بکند

« حافظ »


****

20 مهرماه روز بزرگداشت حافظ به همه دوستدارانش گرامی باد
نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٩ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

  دیرینه سالهاست که در دیدگاه من -

شبهای ماهتاب چو دریاست آسمان

وین تک ستاره های درخشان بیشمار -

سیمین حبابهاست که بر سطح آبهاست

*****

در دیدگاه من -

این ماه پرفروغ که بیتاب می رود

سیمینه زورقیست که بر آب می رود

رخشان شهابها که پراکنده می خزند -

هستند ماهیان سبکخیز گرمپوی -

کاندر پی شکار، شتابنده می خزند.

*****

در دیدگاه من -

دریاست آسمان و ندارد کرانه ای

جز بی نشانگی -

از ساحلش نبوده خرد را نشانه ای

گفتم شبی به خویش:

این آسمان پیر -

بحریست بیکرانه ولی چشم من مدام -

دنبال ناخداست

پس ناخدا کجاست؟

در گوش من چکید صدایی که نرم گفت:

                                      دریاست آسمان و در آن ناخدا "خداست


« مهدی سهیلی »

 


نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٦ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

بعد از نوروز مهمترین جشن ایرانیان باستان جشن مهرگان بوده که در16 مهرماه برگزارمیشده و نوید

شروع تغییر فصل هم به شمار می رفته. ایرانیان قدیم این روز را گرامی داشته و به تهیه غذاهای

مخصوص مراسم دعا برای درگذشتگان می پرداختند. همچنین لباسهای رنگین می پوشیدند و ساز و نواهای

مخصوص مهرگان داشته اند.به این روز ( هنتگامه خورشید ) نیز گفته اند.

 


روز مهر و ماه مهر و جشن فرخ مهرگان

مهر بفزا ای نگار ماه چهر مهربان

مهربانی کن به جشن مهرگان و روز مهر

مهربانی کن به روز مهر و جشن مهرگان

جام را چون لاله گردان از نبید باده رنگ

وندر آن منگر که لاله نیست اندر بوستان

کاین جهان را ناگهان از خرمی امروز کرد

بوستان نو شکفته عدل سلطان جهان


« مسعود سعد سلمان »


نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٦ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

ماه اول پاییز نوید شروع جشنواره رنگ ها درطبیعت ، دردل خود شاهد تولدمردیست به

لطافت باران ، قلبی به سفیدی دانه های انار که عشق را با کلام به پرواز درمیاورد . روحی

لطیف که به حق متولد ماه مهرست . وی کلمه را دراشعارش جان بخشید و درشناخت

مفاهیم طرحی نو درانداخت.

سهراب سپهری، ۱۵ مهرماه سال ۱۳۰۷ در کاشان متولد شد.

صدای پای آب از سروده های محبوب اوست

این سروده را با صدای خسرو شکیبایی

 

دراینجا بشنوید

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱۳ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

 

 

سر از دریا برون آورد خورشید

چو گل، بر سینه دریا، درخشید

شراری داشت، بر شعر من آویخت

فروغی داشت، بر روی تو بخشید
   

    « فریدون مشیری»

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٢ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

دید مجنون را عزیزی دردناک

کومیان رهگذر می بیخت خاک

گفت: ای مجنون! چه می جویی چنین

گفت لیلی را همی جویم یقین

گفت: لیلی را کجا یابی ز خاک؟

کی بود دَر خاک شارع دَُرٌ پاک؟

گفت: من می جویمش هرجا که هست

بوک جایی یک دمش آرم به دست

 

« عطار نیشابوری »


نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٠ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()


 

نفس اژدرهاست او کی مرده است

از غم بی آلتی افسرده است

روز بزرگداشت مولانا بهانه ای شد تا حکایت شیرینی از مثنوی را برای دوستان انتخاب کنم . اینکه می نویسم بهانه ای شد به این دلیل است که اشعار مولانا با جان و دل آمیخته و ورد زبان هرروزه منست واین بیدار دل مستانه سالک را می خواند که هوشیار باش و بیدار که هیچگاه این را ه را پایانی نیست و نفس سرکش که چون اژدهایی دربند شده مرده نیست و هر لحظه اگر غفلت کنی درجای خود حیات دوباره می یابد و بندها را می گسلد و تارو پود حیات روحانی را نابود می کند. چنانکه هر پیکری قلبی دارد و جوارحی ، قلب حکایت مارگیر و داستان اژدها همین بیت است که در ابتدا آورده ام .
اشارتهای ظریف و معانی عمیق معنوی در پوشش داستان و حکایت درعین شیوایی به قدری ساده و ملوس دراشعار وی آورده شده که درک مفاهیم عرفانی را برای طالب آن سهل و فراموش نشدنی می نماید

 

***

گزیده ای از  حکایت مارگیر که  اژدهای فسرده را مرده پنداشت در

ریسمانهاش پیچید و  آورد به بغداد:

 

یک حکایت بشنو از تاریخ‌گوی

تا بری زین راز سرپوشیده بوی

مارگیر اندر زمستان شدید

مار می‌جست اژدهایی مرده دید

مارگیر آن اژدها را بر گرفت

سوی بغداد آمد از بهر شگفت

اژدهایی چون ستون خانه‌ای

می‌کشیدش از پی دانگانه‌ای

کاژدهای مرده‌ای آورده‌ام

در شکارش من جگرها خورده‌ام

او همی مرده گمان بردش ولیک

زنده بود و او ندیدش نیک نیک

او ز سرماها و برف افسرده بود

زنده بود و شکل مرده می‌نمود

تا به بغداد آمد آن هنگامه‌جو

تا نهد هنگامه‌ای بر چارسو

بر لب شط مرد هنگامه نهاد

غلغله در شهر بغداد اوفتاد

مارگیری اژدها آورده است

بوالعجب نادر شکاری کرده است

جمع آمد صد هزاران خام‌ریش

صید او گشته چو او از ابلهیش

منتظر ایشان و هم او منتظر

تا که جمع آیند خلق منتشر

مردم هنگامه افزون‌تر شود

کدیه و توزیع نیکوتر رود

و اژدها کز زمهریر افسرده بود

زیر صد گونه پلاس و پرده بود

بسته بودش با رسنهای غلیظ

احتیاطی کرده بودش آن حفیظ

در درنگ انتظار و اتفاق

تافت بر آن مار خورشید عراق

آفتاب گرم‌سیرش گرم کرد

رفت از اعضای او اخلاط سرد

مرده بود و زنده گشت او از شگفت

اژدها بر خویش جنبیدن گرفت

خلق را از جنبش آن مرده مار

گشتشان آن یک تحیر صد هزار

با تحیر نعره‌ها انگیختند

جملگان از جنبشش بگریختند

می‌شکست او بند و زان بانگ بلند

هر طرف می‌رفت چاقاچاق بند

بندها بسکست و بیرون شد ز زیر

اژدهایی زشت غران همچو شیر

در هزیمت بس خلایق کشته شد

از فتاده و کشتگان صد پشته شد

مارگیر از ترس بر جا خشک گشت

که چه آوردم من از کهسار و دشت

گرگ را بیدار کرد آن کور میش

رفت نادان سوی عزرائیل خویش

اژدها یک لقمه کرد آن گیج را

سهل باشد خون‌خوری حجاج را

خویش را بر استنی پیچید و بست

استخوان خورده را در هم شکست

نفست اژدرهاست او کی مرده است

از غم و بی آلتی افسرده است

گر بیابد آلت فرعون او

که بامر او همی‌رفت آب جو

آنگه او بنیاد فرعونی کند

راه صد موسی و صد هارون زند

کرمکست آن اژدها از دست فقر

پشه‌ای گردد ز جاه و مال صقر

اژدها را دار در برف فراق

هین مکش او را به خورشید عراق

تا فسرده می‌بود آن اژدهات

لقمهٔ اویی چو او یابد نجات

مات کن او را و آمن شو ز مات

رحم کم کن نیست او ز اهل صلات



«مولوی - مثنوی معنوی - دفتر سوم»


نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۸ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()


 

...ساقی امشب باده دردف می کنند

مستی مارامضاعف می کنند...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٥ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

ای دوست شاد باش که شادی سزای توست

 این گنج مزد طاقت رنج آزمای توست

 صبح امید و پرتو دیدار و بزم مهر

 ای دل بیا که این همه اجر وفای توست

 این باد خوش نفس به مراد تو می وزد

 رقص درخت و عشو ی گل در هوای توست

 شب را چه زهره کز سر کوی تو بگذرد ؟

 کان آفتاب سایه شکن در سرای توست

 خوش می برد تو را به سر چشمه ی مراد

 این جست و جو که در قدم رهگشای توست

 ای بلبل حزین که تپیدی به خون خویش

 یاد تو خوش که خنده ی گل خون بهای توست

 دیدی دلا که خون تو آخر هدر نشد

 کاین رنگ و بوی گل همه از نافه های توست

 پنهان شدی چو خنده در این کوهسار و باز

هر سو گذار قافله های صدای توست

از آفتاب گرمی دست تو می چشم

 برخیز کاین بهار گل افشان برای توست

 با جان سایه گرچه در آمیختی چو غم

 ای دوست شاد باش که شادی سزای توست

 

« هوشنگ ابتهاج »

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٤ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

بیا برویم روبروی باد شمال , آنسوی پرچین گریه ها سر پناهی

خیس از مژه های ماه را بلدم که بیراه ی دریا نیست .

 دیگر از این همه سلام ضبط شده بر آداب لاجرم خسته ام .

 بیا برویم . آنسوی هرچه حرف و حدیث امروز است همیشه

سکوتی برای آرامش و فراموشی ما باقیست . می توانیم بدون

تکلم خاطره ای حتی ،کامل شویم. می توانیم دمی در برابر

جهان ، به یک واژه ساده قناعت کنیم. من حدس می زنم از آواز

آن همه سال و ماه هنوز بیت ساده ای از غربت گریه را به یاد

آورم . من خودم هستم . بی خود این آیینه را روبروی خاطره

 مگیر . هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است .

تنها شبی هفت ساله خوابیدم

 و بامدادان هزار ساله برخاستم.

        

 

    ( از آلبوم نامه ها-علی صالحی )

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

Design By : Pars Skin