خانه پدر

4شهریور 1369 ،مهدی اخوان ثالث متخلص به «م.امید» شاعر معاصر و بانی سبک نوخراسانی روی در نقاب خاک کشید . اخوان ثالث در طوس خراسان متولد شد و بعد از تحصیلات در تهران تدریس را اغاز کرد. اخوان ثالث در همین ایام همکاری خود را با مطبوعات و رادیو و تلویزیون شروع کرد. اخوان ثالث را بانی شعر نو خراسانی و شاعری نو اور می دانند زیرا شعر او در شعر خراسان ریشه دارد. م.امید ابتدا شاعری غزلسرا و قصیده گو بود و اشعارش به غزلهای استاد شهریار شباهت داشت اما از د ومین مجموعه شعرش بنام «زمستان» به شعر نیمایی روی آورد. اشعار اخوان فراز و فرودهای بسیار دارد اما در مجموع به سبب پیوند ش با گذشته های ادبی و تاریخی این مرز و بوم ماند نی است . «زمستان، ارغنون، اخر شاهنامه و تورا ای کهن بوم و بر دوست دارم» از آثار مشهور اخوان ثالثند.


نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۳۱ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

پلاس داران بسیارند ، راستی دل می باید ، جامه چه سود کند 

که اگر به پلاس داشتن وجو خوردن مرد توانستی گشتن

خران بایستی که مرد بودندی که همه پلاس را دارند و جو خورند.

« ابوالحسن خرقانی »

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۳٠ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

می دانم

حالا سالهاست که دیگر هیچ نامه ای به مقصد نمی رسد

حالا بعد از آن همه سال،آن همه دوری

آن همه صبوری

من دیدم از همان سر صبح آسوده

هی بوی بال کبوتر و

نای تازه نعنای نورسیده می آید

پس بگو قرار بود که تو بیایی و ...من نمی دانستم!

دردت به جان بی قرار پر گریه ام

پس این همه سال و ماه ساکت من کجا بودی؟

حالا که آمدی

حرف ما بسیار،

وقت ما اندک،

آسمان هم که بارانی ست...!

به خدا وقت صحبت از رفتن دوباره و

دوری از دیدگان دریا نیست!

سر به سرم می گذاری...ها؟

می دانم که می مانی

پس لااقل باران را بهانه کن

دارد باران می آید.

مگر می شود نیامده باز

به جانب آن همه بی نشانی دریا برگردی؟

پس تکلیف طاقت این همه علاقه چه می شود؟!

تو که تا ساعت این صحبت ناتمام

تمامم نمی کنی،ها!؟

باشد گریه نمی کنم

گاهی اوقات هر کسی حتی

از احتمال شوقی شبیه همین حالای من هم به گریه می افتد،

چه عیبی دارد!

اصلا چه فرقی دارد

هنوز باد می آید،باران می آید.

حالا کم نیستند ،اهل هوای علاقه و احتمال

که فرق میان فاصله را تا گفتگوی گریه می فهمند

فقط وقتشان اندک و حرفشان بسیار و

آسمان هم که بارانی ست...!


« سید علی صالحی »

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٩ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 در جمعی از دوستان گفتگویی بود برسر اینکه اصولا  سالهای عمر را بر چه اساسی

گذراندن بهترست و دراین بین که همه حاضرین   بالای ... سال داشتند نظرات متفاوت و جالب بود

( عدد سن را ننوشتم تا نسبت به دوستانی که سن مشابه دارند اسائه ادب نشده باشد)

هرکس چیزی می گفت و از تجربیات شخصی مثالی می زد . نازنینی در این بین (که بسیار

دوستش دارم ) گفت : من فکر میکنم باید بیشتر وقت و هزینه زندگی را صرف گشت و گذار

کرد باید همه دنیا را دید و شناخت من تصمیم دارم  الان نه ...! آخر عمرم را به مسافرت و

دیدن ندیده ها یم بگذرانم نظرتو چیه؟

گفتم من فکر می کنم هر کاری میخواهی بکنی  زودتر انجام بده چون الان آخرشه...! 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٦ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

ای دیرسفر پنجره بگشای و تماشا کن

این شب زده مهتاب گل آسا را

این راه غبارآلود

این زنگی شب فرسود

وین شام هراس آوریلدا را

این پنجره بگشای که مرغ شب

می خواند شادمانه دریا را


« م . آزاد »

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٥ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()




از جان برون نیامده جانانت آرزوست


زنار نابریده و ایمانت آرزوست


بر درگهی که نوبت ارنی همی زنند


موری نِیی و ملک سلیمانت آرزوست


فرعون وار لاف اناالحق همی زنی


وان گاه قرب موسی عمرانت آرزوست


هر روز از برای سگ نفس بوسعید


یک کاسه شوربا  و دو تا نانت آرزوست


سعدی در این جهان که تویی ذره وار باش


گر دل به حضرت سلطانت آرزوست


« سعدی »

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢۳ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

بعد از یک روز پرکار، ترافیک سنگین ، چهره های خسته

و انبوهی از شایعات و نگرانی ها ،

شبانه به دنیای مجازی دری می گشایم تا هوایی تازه کنم .

نوشته های تکراری ، عشق های سودایی ، سیاست های پوشالی و عناوین تبلیغاتی و...

پنجره مجازی را می بندم ، پنجره اتاق را باز و چراغهای اتاق را خاموش می کنم ، 

کمی عود ، شمعهای متعدد و نوای دف و سه تار، تفالی به حافظ حضرت عشق ؛

کمی چای سبز با عطر یاس ،

و تنفسی عمیق درهوایی تازه....

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٠ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

دلم را چون انارى کاش یک شب دانه مى کردم

به دریا مى زدم در باد و آتش خانه مى کردم

چه مى شد آه اى موساى من، من هم شبان بودم

تمام روز و شب زلف خدا را شانه مى کردم

نه از ترس خدا، از ترس این مردم به محرابم

اگر مى شد همه محراب را میخانه مى کردم

اگر مى شد به افسانه شبى رنگ حقیقت زد

حقیقت را اگر مى شد شبى افسانه مى کردم

چه مستى ها که هر شب در سر شوریده مى افتاد

چه بازى ها که هر شب با دل دیوانه مى کردم

یقین دارم سرانجام من از این خوبتر مى شد

اگر از مرگ هم چون زندگى پروا نمى کردم

سرم را مثل سیبى سرخ صبحى چیده بودم کاش

دلم را چون انارى کاش یک شب دانه مى کردم


« علی رضا قزوه »


نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱٤ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

روزهای برفی

 

روزهای بارانی

 

روزهای آفتابی

 

چون آب رودخانه ای

 

می گذرند

 

و ما را چون سنگ ریزه ای

          

   همراه خود می برند



« بیژن جلالی »


نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱۱ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

زندگی بس زیباست

در پس پروانه

بارشی از شبنم

با طلوع گل سرخ

بازکن پرده تو از سینه شب

شعله ای ناب تر از جنس طلوع

وزشی نرم تر از جنس نسیم

بر سراپای وجود.

عطر ایمان و صفا

از درون گل سرخ

زندگی بس زیباست

در پس پروانه

در دل این گل سرخ...


« حسین اسفندیار »

****

از وبلاگ « سریون » انتخاب شده است


نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۸ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

تو نغمه خویش رادر بیابان رها کن؛

گوش از کران تا کرانها

آن نغمه را می رباید

باران که بارید, هر جویباری

( چندان که گنجایشدارد )

پر می کند ذوق ِ پیمانه اش را

و با سرود ِ خوش ِ آب ها می سراید


« شفیعی کدکنی »


نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٧ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 فریاد از معرفت رسمى ،

 

 حکمت تجربتى ، محبت عاریتى و عبادت عادتى


« خواجه عبدالله انصاری »


نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٦ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

اگر کسی مرا خواست

بگویید رفته باران ها را

تماشا کند

و اگر اصرار کرد

بگویید برای دیدن توفان ها

رفته است

و اگر باز هم سماجت کرد

بگویید رفته است تا دیگر

باز نگردد


« بیژن جلالی »


نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۳ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

Design By : Pars Skin