خانه پدر

 


تکثیرتاسف انگیز پدربزرگ


نویسنده : نادر ابراهیمی

انتشارات: نشر مرکز

20 دی، 1385

   964-305-199-4شابک

****

قهرمان این رمان تخیلی _ علمی پدربزرگ، قربانی یک اشتباه است ، اشتباه دوستانی

مصلحت اندیش که فقط خیر او را می خواهند . اما این خیرخواهی درعصر رایانه هاو

لیزرها و انرژی خورشیدی و اعضای مصنوعی و مهندسی ژنتیک به بهایی گران تمام می

شود . به از دست دادن پدربزرگ ، با آن سبیل های سفیدش ، حکایت های نگاهش ، با

لبخندها ، خشم ها و مهربانی هایش ، با فردیتش ، فاجعه از اعتنا نکردن به حرف خود

پدربزرگ آغاز شد  که مرتب می گفت : شما به چه حقی فکر می کنید که مصلحت مرا

بهتراز خودم می دانید؟ چرا خود را مجاز می دانید به جای دیگران درباره منافعشان تصمیم

بگیرید؟

***

مطالعه این اثر ارزشمند را به دوستان خوبم توصیه می کنم


نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۳٠ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

ای شعر پارسی که بدین روزت اوفکند؟

کاندر تو کس نظر نکند جز به ریشخند


ای خفته خوار بر ورق روزنامه ها

زار و زبون، ذلیل و زمینگیر و مستمند


نه شورو حال و عاطفه ، نه جادوی کلام

نی رمزی از زمانه و نی پاره ای ز پند


نه رقص واژه ها ، نه سماع  خوش حروف

نه پیچ و تاب معنی، بر لفظ چون سمند


 یا رب کجا شد آن فر و فرمانروایی ات

از ناف نیل تا لبهّ رود هیرمند


یا رب چه بود آنکه دل شرق می تپید

با هر سرود دلکشت، از دجله تا زرند


فردوسی ات به صخرهّ ستوار واژه ها

معمار باستانی آن کاخ سربلند


ملاح چین، سرودهّ سعدی، ترانه داشت

آواز برکشیده برآن نیلگون پرند


روزی که پایکوبان رومی فکنده بود

صید ستارگان را در کهکشان کمند


از شوق هر سرودهّ حافظ به ملک فارس

نبض زمانه می زد ، از روم تا خجند


فرسنگ های فاصله، از مصر تا به چین

کوته شدی به معجز یک مصرع بلند


اکنون میان شاعر و فرزند و همسرش

پیوند بر قرار نیاری به چون و چند


زیبد کزین ترقی معکوس در زمان

از بهر چشم زخم ، بر آتش نهی سپند!


کاین گونه ناتوان شدی اندر لباس نثر

بی قرب تر ز پشگل گاوان و گوسپند


جیغ بنفش آمد و گوش زمانه را

آکند از مزخرف و آزرد زین گزند


جای بهار و ایرج وپروین جاودان

جای فروغ و سهراب و امید ارجمند ،


بگرفت یافه های گروهی گزافه گوی

کلپتره های جمعی درجهل خود به بند


آبشخور تو بود ، هماره ضمیر خلق

از روزگار گاهان وز روزگار زند


واکنون سخنورانت یک سطر خویش را

در یاد خود ندارند از زهر تا به قند


در حیرتم ز خاتمهّ شومت ای عزیز

ای شعر پارسی که بدین روزت اوفکند؟!


« شفیعی کدکنی »

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢٧ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

در پشت چهار چرخه ی فرسوده ای کسی

خطی نوشته بود:

«من گشته ام نبود. تو دیگر نگرد ، نیست!»

این آیه ملال در من هزار مرتبه تکرار گشت و گشت

چشمم برای این همه سرگشتگی گریست

چون دوست در برابر خود می نشاندمش

تا عرصه ی بگو و مگو می کشاندمش

در جستجوی آب حیاتی؟در بیکران این ظلمت آیا ؟

در آرزوی رحم; عدالت;دنبال عشق؟

دوست؟…

ما نیز گشته ایم

«و آن شیخ با چراغ همی گشت»

آیا تو نیز-چون او- انسانت آرزوست؟

گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان:

ما را تمام لذت هستی به جستجوست

پویندگی تمامی معنای زندگی است

«هرگز نگرد نیست»

سزاوار مرد نیست…


« فریدون مشیری »


نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢٤ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 اوایل سال تحصیلی قبل، با خانمی آشنا شدم که دخترایشان همکلاس دخترمن بود و از

این طریق و برای هماهنگی برای بعضی کارهای مربوط به مدرسه شماره موبایل همدیگر

را گرفتیم . از فردای آن روز انواع لطیفه ها از این طریق به دستم می رسید . چون از

خواندن بعضی از آنها حتی درخلوت خودم شرم داشتم ، مبنا را برآن گذاشتم که اصلا به

روی خودم نیاورم و این ارتباط بی معنی را ندیده بگیرم . بعد از چند ماه از این ارتباط یک

جانبه که هنوز قطع نشده بود ، روز عید مبعث از صبح چندین پیام تبریک عید از ایشان

بدستم رسید و  برای احترام به مقام دوستی ِ  بدون لودگی ! ، خیلی کوتاه برای این خانم

نوشتم ( عزیزم از لطف شما متشکرم عید به شما و خانواده مبارک ) ،

بعد از چند دقیقه جواب بدستم رسید ( ممنونم اما....شما)؟؟؟!!!

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢۱ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

آقای( محمد رضا حسنی مود )  درطنزی بدون شرح توصیف زیبایی از مشهد ارائه

کرده اند، ولی من فکر می کنم شرح آن برای دوستانی که با شهرمشهد آشنایی

کامل ندارند لازم است ، تمام  اسامی خیابانها و میادین و محله های شهر هستند و اگر

موقعیت و تاریخ مشهد را بدانید به ظرافت طبع شاعر بیشتر پی خواهید برد:

***

سلام

این جا مشهداست

                                                  طنزی بدون شرح

                                                             

                                                                        

 سلام

این جا مشهد است

به هر طرف که روکنی

عقربه نگاهت،به سمت حرم می چرخد

آن جا بهشت را می نوشی.

 

هر چه شیخ است ،اطراف حرم است:

شیخ طوسی ، شیخ طبرسی ، شیخ بهایی...

در زیرگذر حرم، با اشتباهی کوچک

به جای امام رضا، نواب روبرویت سبز می شود

نواب تورا به میدان عدالت می برد

- همان میدان اعدام سابق-

 

با معلم پس ازدانش آموز و دانشجو به زندان می رسی

زندان سر میدان تربیت است

فرهنگ نرسیده به تربیت، بن بست می شود

آموزش و پرورش ، در حاشیه فرهنگ است

دانشجو درست روبروی هفت تیر است

هفت تیر سریع به پیروزی میرسد

 

پس از استقلال ، از آزادی که بگذری

به جمهوری اسلامی می رسی

صدا وسیما، سر جمهوری اسلامی است

در صدا وسیما،به نوفل لوشاتو باز میشود

جمهوری اسلامی را شهید منتظری به بعثت می رساند

 

مصلی پراست ازعمده فروش ها

کوکاکولا درست وسط کوثراست

باغ ملی روبروی کنسولگری پاکستان است

شرکت نفت روبروی اوقاف وامور خیریه است

پروما درجانباز است ، اما جانبازی آن جا نمی بینی

در فلسطین یک سرزمین ورود ممنوع وجود دارد

به نام باغ بزرگ ملک آباد

 

دادگستر ی روبروی سازمان تبلیغات است

ارشاد ادامه ی قاضی طباطبایی است

فرمانداری، در مرکز پاسداران است

بیمارستان امدادی را وسط فداییان اسلام ساخته اند

فرودگاه ،درامتداد جمهوری اسلامی است.

 

بسیج همان برق سابق است که به ضد می خورد

ولایت، به وسط وحدت می خورد

امت از وحدت شروع می شود

و به بعثت ختم می شود

 

در دانشگاه ابتدا به دکترا می رسی

آخرش به سراب

از دروازه طلایی تا سراب

ده قدم فاصله است

        ***** 

مشهد یک تهران دیگر است

تجریش دارد، زعفرانیه ولویزان دارد 

در وکیل آباد بوق قطارها، چرتت را پاره می کند

دانشگاه فردوسی سر میدان آزادی است

اما دری به آن ندارد

 

از امام علی تا امام حسین وامام هادی

این طرف شهر خبری نیست

در سجاد ، سجاده سخت گیرمی آید

عوضش نسترن هست ، نیلوفر هست

بنفشه و مرجان ولاله هم هستند

- از شمالی تا جنوبی شان-

البته امین و حامد وسینا هم هستند

 

خیام خیلی چراغ قرمز دارد

به وی‍‍ژه وقتی به سجاد می خورد

سعدی فقط صوتی و تصویری است

پل حافظ چهارراه گاراژدارهاست

در توس کاوه ی آهنگر تا توانسته آهن فروشی زده است

 

دنبال ایرج میرزا نگرد!

اورا از شهر بیرون کرده اند

میرزاده عشقی را به جهان آرا بخشیده اند

عشقی امیر کبیر را قطع می کند

امیر کبیر بهشتی را

 

گاز ، شرقی و غربی است

مطهری شرقی وغربی نیست-فقط شمالی وجنوبی ست-

چمران به چهارطبقه می خورد

کوهسنگی از شریعتی شروع میشود

 

 مدتی است علاقمندان سیدی بیشتر شده اند

چون امسال خیلی سبز شده است

در الهیه یک متر زمین ، خدا تومان قیمت دارد

شهرک ناجا پراست از:

نرگس،شکوفه،نسیم،یاس،اختر،سنبل ، بنفشه و...

 

قاسم آباد خیلی شلوغ است

یک خیابان حسابی آن دکتر حسابی است

شیرپاستوریزه درحجاب است

دکتر حسابی،دکتر شریعتی، دکتر یوسفی و ادیب،

همگی حجاب را قطع می کنند

آخر حجاب ، میثاق است

آخر میثاق هم، نمایشگاه.

 امام خمینی  به بزرگراه آسیایی می خورد

که تمام شهر را دربرمی گیرد

مردم  عبادی را دوست دارند

چون از شهدا شروع میشود و به امام حسین می رسد

در میدان شهدا،جای لاله ها را ساختمانهای شیک می گیرند

- چند سال است شهدا را به کلی نبش کرده اند-

 

این جا همه پدیده را دوست دارند

چون از همه قشنگ تر و با کلاس تر است

 

این جا مردم زیاد به ویرانی می روند

به هارونیه و حصار می روند

بند گلستان را ، آنها گلستان کرده اند

خواص بیشتر به چاه خاصه می روند

                 و سرآسیاب جوان ترها ، روزها به کارده و جاغرق می روند

                                   شبها به چالیدره!

 

راستی

خانه ما میدان حر است

آخرسرافرازان!!

 

 

«  محمد رضا حسنی مود  »

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۱٩ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

گلی از شاخه اگر می چینیم

برگ برگش نکنیم

و به بادش ندهیم

لااقل لای کتاب دلمان بگذاریم

و شبی چند از آن را

هی بخوانیم و ببوسیم و معطر بشویم

شاید از باغچه کوچک اندیشه مان گل روید ...

***

از وبلاگ خانم فریده جلیلوند  انتخاب شده است 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۱٤ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()


از جوانمرد پرسیدند:

خدا را چگونه بشناسیم ؟

گفت: از هر راهی میتوان خدا را شناخت

اما هر شناختی را پیامدی ست

شما تاب کدام یک را دارید ؟

اگر خدا را با خرد بشناسی

علمی با تو خواهد بود

اگر خدا را با ایمان بشناسی

آسایشی با تو خواهد بود

و اگر خدا را با معرفت بشناسی

دردی با تو خواهد بود

جوانمرد اما خدا را به معرفت شناخت

حتی به بهای گران درد . . .




  « عرفان نظر آهاری »


نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۱۱ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

به مجنون گفت روزی عیب جویی

که پیدا کن به از لیلی نکویی



که لیلی گرچه در چشم تو حوری است

به هر جزیی ز حسن او قصوری است



ز حرف عیب جو مجنون بر آشفت

در آن آشفتگی خندان شد و گفت



اگر بر دیده ی مجنون نشینی

به غیر از خوبی لیلی نبینی



تو مو بینی و مجنون پیچش مو

تو ابرو او اشارت های ابرو



دل مجنون ز شکر خنده خون است

تو لب بینی و دندانش که چون است



کسی کاو را تو لیلی کرده ای نام

نه آن لیلی است کز من برده آرام




«  وحشی بافقی »


نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٩ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()


این روزها که می گذرد ، هر روز

احساس می کنم که کسی در باد

فریاد می زند

احساس می کنم که مرا

از عمق جاده های مه آلود

یک آشنای دور صدا می زند

آهنگ آشنای صدای او

مثل عبور نور

مثل عبور نوروز

مثل صدای آمدن روز است

آن روز ناگزیر که می آید

روزی که عابران خمیده

یک لحظه وقت داشته باشند

تا سربلند باشند

و آفتاب را در آسمان ببینند

روزی که این قطار قدیمی

در بستر موازی تکرار

یک لحظه بی بهانه توقف کند

تا چشم های خسته ی خواب آلود

از پشت پنجره

تصویر ابرها را در قاب

و طرح واوگونه ی جنگل را

در آب بنگرند

آن روز پرواز دستهای صمیمی

در جستجوی دوست آغاز می شود

روزی که روز تازه ی پرواز

روزی که نامه ها همه باز است

روزی که جای نامه و مهر و تمبر

بال کبوتری را امضا کنیم

و مثل نامه ای بفرستیم

صندوقهای پستی

آن روز آشیان کبوترهاست

روزی که دست خواهش ، کوتاه

روزی که التماس گناه است

و فطرت خدا

در زیر پای رهگذران پیاده رو

بر روی روزنامه نخوابد

و خواب نان تازه نبیند

روزی که روی درها

با خط ساده ای بنویسند :

" تنها ورود گردن کج ، ممنوع ! "

و زانوان خسته ی مغرور

جز پیش پای عشق

با خاک آشنا نشود

و قصه های واقعی امروز

خواب و خیال باشند

و مثل قصه های قدیمی

پایان خوب داشته باشند

روز وفور لبخند

لبخند بی دریغ

لبخند بی مضایقه ی چشم ها

آن روز بی چشمداشت بودن ِ لبخند

قانون مهربانی است

روزی که شاعران

ناچار نیستند

در حجره های تنگ قوافی

لبخند خویش را بفروشند

روزی که روی قیمت احساس

مثل لباس صحبت نمی کنند

پروانه های خشک شده ، آن روز

از لای برگ های کتاب شعر

پرواز می کنند

و خواب در دهان مسلسلها

خمیازه می کشد

و کفشهای کهنه ی سربازی

در کنج موزه های قدیمی

با تار عنکبوت گره می خورند

در دست کودکان از باد پر شوند

روزی که سبز ، زرد نباشد

گلها اجازه داشته باشند

هر جا که دوست داشته باشند بشکفند

دلها اجازه داشته باشند

هر جا نیاز داشته باشند بشکنند

آیینه حق نداشته باشد

با چشم ها دروغ بگوید

دیوار حق نداشته باشد

بی پنجره بروید

آن روز

دیوار باغ و مدرسه کوتاه است

تنها پرچینی از خیال

در دوردست حاشیه ی باغ می کشند

که می توان به سادگی از روی آن پرید

روز طلوع خورشید

از جیب کودکان دبستانی

روزی که باغ سبز الفبا

روزی که مشق آب ، عمومی است

دریا و آفتاب

در انحصار چشم کسی نیست

روزی که آسمان

در حسرت ستاره نباشد

روزی که آرزوی چنین روزی

محتاج استعاره نباشد

ای روزهای خوب که در راهید!

ای جاده های گمشده در مه !

ای روزهای سخت ادامه !

از پشت لحظه ها به در آیید !

ای روز آفتابی !

ای مثل چشم های خدا آبی !

ای روز آمدن !

ای مثل روز ، آمدنت روشن !

این روزها که می گذرد

هر روز در انتظار آمدنت هستم !

اما با من بگو که آیا ، من نیز

در روزگار آمدنت هستم ؟


« قیصر امین پور »

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٦ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

خلقت مرد به گونه ایست  آسمانی که می تواند به زمین مرده ای ببارد و آن را زنده کند .

این زندگی می تواند برای  بشریت  الهام بخش باشد مثل مولا علی، ویا برای یک خانواده ،

همسر و فرزندانش ، که اگر این آخری را توانست وشخصیت و منشی شایسته ، وفادار و

ثابت داشت ودردنیای کوچک و الهی خانواده خود قابل قبول بود ، همه چیز تواند بود ،

واگر نه هیچ .

پدرم میگفت« یکی از بزرگترین معجزات پیامبر اسلام و حضرت مولا این بوده که فرزندان

خودشان آنها را قبول داشته اند چرا که تو هرکه باشی و هرچقدروجهه و موفقیت

اجتماعی بدست بیاوری ، باز هم  درموافق ساختن فرزندانت دچار مشکل خواهی بود و

پدری موفق است که دردرجه اول فرزندان خودش او را پذیرفته باشند.

چرا که این سخت ترین کار یک مرد است. »

و من امروز به یاد و احترام پدرم این نکته را برای عزیزانم می نویسم . نکته ای که هرچه

از عمرم می گذرد به عمق معنی آن بیشتر پی میبرم .


پدرم روحت شاد همه ما فرزندانت با هرسلیقه و سنی که هستیم سرفصل آموخته

هایمان  سرمشقیست که از تو گرفته بودیم .

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٥ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

پادشاهى که به شب،برقع پوش

می کشد بار گدایان بر دوش

تا نشد پردگى آن سر جلى

نشد افشا که على بود على

‏شاهبازى که به بال و پرواز

می کند در ابدیت،پرواز

در جهانى همه شور و همه شر

«ها علىٌ بشر کیف بشر!؟»

شبروان،مست ولاى تو،على

جان عالم به فداى تو،على


« شهریار »

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۳ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

Design By : Pars Skin