خانه پدر



نه پیامم نه کلامم

نه سلامم نه علیکم

نه سپیدم نه سیاهم

نه چنانم که تو گویی

نه چنینم که تو خوانی

و نه آنگونه که گفتند و شنیدی

نه سمائم نه زمینم

نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم

نه سرابم

نه برای دل تنهایی تو جام شرابم

نه گرفتار و اسیرم

نه حقیرم

نه فرستادۀ پیرم

نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم

نه جهنم نه بهشتم

چُنین است سرشتم

این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم

بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم...

گر به این نقطه رسیدی

به تو سر بسته و در پرده بگویــم

تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را

آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی

خودِ تو جان جهانی

گر نهانـی و عیانـی

تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی

تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی

تو خود اسرار نهانی

تو خود باغ بهشتی

تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی

به تو سوگند

که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی

نه که جُزئی

نه که چون آب در اندام سَبوئی

تو خود اویی بخود آی

تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و

بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی

و گلِ وصل بـچیـنی....


«  مولانا »

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۳۱ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

در ما روز آغاز شد

     محراب  مرا خواند و به ستایش ایستادم

      زمین پر از دوستی است و کشتزاران

          شاداب باران برکت

 دیشب  درختان زیباترین شعرشان  را سرودند

 برویم و «  قصیده ی درخت »  را تمام کنیم


« فرخ تمیمی »

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٩ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

سجاده نور

پنجره ی نیمه باز

طنین آواز باران

شیشه ی پنجره را نرم نوازش میکرد

بانگ آواز اذان ، پی گلدسته ی نور

چشم پر خواب من اما

سر محراب عبودیت تو تنها شد

پای سجاده ی نور

و تو انگار که از صد گل یاس

دامن سرد اتاقم پر عطر

و مرا حسرت یک سجده به محراب دعا

و تو این حس قنوتم را

ببر آنجا که پر از ، عطر گل یاس شده

باری از برکت سجاده ی نور

همه ی ذهن اتاقم لبریز

ز گل یاس تو و سجده ی توست




« عرفان برخوردار »

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٥ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

گاهی که خسته ام

می نویسم

تا کمی از خستگی ام را به کاغذ رسانم

بلکه روحم کمی رام گردد

گاهی که می نویسم ، خسته ام

می نویسم ، تا خسته ام

خستگی نشاط می دهد

نشاطی از جنس احساس

و احساسی از جنس نشاط

گاهی که خسته ام می نویسم

نوشتن با خستگی

نوعی رهایی است

آزادی است

و این رها شدن

چه زیبا است




«  حسین اسفندیار  »

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٢ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

 «از وبلاگ آقای فرید صلواتی انتخاب شده است »

 

دلم گرفته از این افکار نجاتم بده

از انسانهای ارزان قیمت،از تمام کسانی که کلاهشان برای سرشان گشاد است .از علمای بی دین ، از عوام بی علم ، از هویت های پشت میز نشین ،از مومنان بی نور،از روشنفکران بی ایمان ،از متعصبین بی عقل ؛ از بله های اجباری، از هنرمندان بی تربیت ، از طلبه هایی که طالب علم نیستند ،از دانشجویانی که دانش جو نیستند ،از زنان بی شعور و از مردان بی شرف .از تمام کرهایی که سمعکهایشان مارک مصلحت خورده ،از مظلومیتی که فقط به مردم فلسطین ختم شده است و دیگر ملتها کشکند ؛ از آنها که وقتی مرگ آزادیخواهی را می بینند بی تفاوت از کنارش رد می شوند ،از آنهایی که وقتی می شنوند وبلاگ نویسی در بند است فقط می گویند :

می خواست سرش تو لاک خودش باشه

از دست کسانی که صبح گفتند درود بر مصدق و عصر مرگ بر مصدق ،از دست کسانی که هر کس را خواستند شهید دانستند و کسان دیگر را مرده ،از آنها که هر وقت خواستند به جبهه و جنگ قداست دادند و هر وقت خواستند آن را با فیلم اخراجی ها به مسخره گرفتند.از اندامهای به مزایده گذاشته شده  ، از اعتقادهای حراجی ؛از کسانی که مفتی حرف نمی زنند ولی حرف مفت زیاد می زنند.از انرژی هسته ایی که کشتار را به یادم می آورد .از وعده های سر خرمن ، ازنادیدنی های دیدنی!از شیعیان بی علی .از صورتهایی که بوم نقاشی اند ، از متهمانی که شاکی اند.

از مناره هایی که حتی به اندازه فانوسهای دریایی

کارایی نجات ندارند

ازتمام کسانی که رسالت خون را تنها در رساندن اکسیژن به سلولها می دانند؛از تمام خونهایی که رنگین ترند؛از آنان که آزادگی را در اسارت بی بند و باری به بند می کشند؛از آنان که عشق را به بهای love سه طلاقه کرده اند.از تمام کسانی که در لغت نامه های ذهنشان ، بین مظلوم و توسری خورعلامت تساوی است.از کسانی که سر سفره عبدالرحمن عوف می نشینند

ولی دم از حضرت علی می زنند.

از آنها که تا فساد اخلاقی انجام می دهند نامشان محلل می شود .ولی آزادیخواهی حرف می زند نامش می شود برانداز نظام.از کوفیانی که برای مهدی(عج) نامه می نویسند.از تمام آنان که فکر می کنند طلحه یا زبیر یا عمرعاص دین داشتند.از سیاستمداران بی دین ، از متدینین بی سیاست .از تمام آنان که دین و سیاست را یکی می دانند.از آنان که در هر میدانی دم از استقلال و پیروزی می زنندالا میدان جنگ.از عروسکهای بالماسکه ،از زنان مرد صفت ،  از مردان زن صفت.از همه آنان که شهدا را برای تیتراژ می خواهند.از همه آنان که « نون والقلم و ما یسطرون» را نان تفسیر می کنند.از رای های ممتنع و خنثی.از تمام آنانی که بین نماز و نرمش تفاوتی قائل نیستند.از همه چیز داران بی همه چیز ، از امانت داران خائن ،از کفهای روی آب ، از زنگارهای روی آینه.از پشتهایی که همیشه رو در روی خصم اند.

از آنان که تاسوعا وعاشورا را تنها درتقویم جستجومی کنند

و کربلاوکوفه وشام را تنها درنقشه!

از آنان که دیروز را دیدند و امروز را در حسرت دیروز به دیروزی تبدیل می کنند. که فردا حسرتش را خواهند خورد؟از آنان که چشم به فردا دوخته اند و امروز را فراموش کرده اند.از آنان که باده ناب را با ده درصد الکل بالا می دانند.از چشمهایی که در صفین تنها قرآن سر نیزه را دیدند.ودرکربلا وکوفه وشام تنها قرآن سر نیزه را ندیدند.از خنجرهایی که بر پشت می نشیند ، از آنان که نی را به گیتار می فروشند.از آنان که با شنیدن نام « خردل » به یاد چاشنی غذا می افتند.از آنان که با شنیدن نام « موج » تنها به یاد جزایر هاوایی می افتند.از آنان که با شنیدن نام « توپ » مارادونا در خاطرشان زنده می شود .از آنان که نمی بینند و می گذرند و از آنان که می بینند و می گذرند.

از آنان که از آب زلال آب می خورند و از آب گل آلود نان

از تمام مجذوبین باغهای سبز که هیچ گاه توی باغ نیستند.از سگهای بی وفا ، از اسبهای نانجیب ، از خروسهای بی محل .از مورچه های تنبل و بی کار ، از زنبورانی که همه چیز دارند الا عسل.از قلندرانی که از قلندر بودن تنها سر تراشیدنش را بلدند.از اشترانی که از شتر بودن تنها کینه ورزیدنش را یاد گرفته اند.از خرسهایی که از خرس بودن تنها بخل ورزیدنش را فرا گرفته اند.از گاوهایی که هیچ ندارند الا دو شاخ ، از شتر مرغها که نه می برند و نه می پرند

از آنان که درد دلشان را به درد شکمشان فروخته اند

از آنان که غنایم جنگی را در زمان صلح از شهدا می گیرند


از آنان که حضور همه کس را حس می کنند جز خدا


از آنان که از همه شرم می کنند جز خدا ،

از بزدلان و ترسوهای مصلحتی / از رفیق ,

از آنان که بازی می دهند ، از آنان که بازی می خورند .

از بازی ها ! از بازی ها ! از بازی ها!    

دلم از دست همه گرفته


برای دریافت فایل صوتی  متن دراین قسمت کلیک کنید

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٠ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 


دوش که غم پرده ما می‌درید

خار غم اندر دل ما می‌خلید

*

در بَرِ استاد خرد پیشه‌ام

طرح نمودم غم و اندیشه‌ام

*

کاو به کف آیینه تدبیر داشت

بخت جوان و خرد پیر داشت

*

پیر خرد پیشه و نورانی‌ام

برد ز دل زنگ پریشانی‌ام

*

گفت که «در زندگی ‌آزاد باش!

هان! گذران است جهان شاد باش!

*

رو به خودت نسبت هستی مده!

دل به چنین مستی و پستی مده!

*

زانچه نداری ز چه افسرده‌ای

و زغم و اندوه دل آزرده‌ای؟!

*

گر ببرد ور بدهد دست دوست

ور بِبَرد ور بنهد مُلک اوست

*

ور بِکِشی یا بکُشی دیو غم

کج نشود دست قضا را قلم

*

آنچه خدا خواست همان می‌شود

وانچه دلت خواست نه آن می‌شود


« علامه طباطبایی »

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱۸ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()



 

منم که داغ سرودن از ابتدای همیشه


گره گره شده در هستی ام برای همیشه

به جان خواجه ی شیراز و سطر سطر حضورش


(( منم که شهره ی شهرم )) به پرسه های همیشه

نه پرسه های بطالت که سیر هر شبه ام را


گواهی اند غزل هایی از خدای همیشه

در این زمانه ی مرسوم انجماد نجابت


در این زمانه ی تنگ برو بیای همیشه ؛

منم که بی خبر از ازدحام سرد تمدن


خدا نشانده دلم را در استوای همیشه

* * *
شبی به وقت سرودن ستاره های تجرد

 

صدا زدند مرا :

 

  ای غزلسرای همیشه !

خدا کند که تو را آسمان ندیده نگیرد

 

چنین که خیمه زدی در فراخنای همیشه

* * *
شناسنامه ی من یک کلام گمشده دارد :


« زنی برای سرودن ، زنی برای همیشه »


 


 

« سودابه مهیجی »

 


نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱٥ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 


هرگاه که انسانی دروغ می‌گوید

 

بخشی از جهان را به قتل می‌رساند.

 

این‌ها مرگ‌های کم‌رنگی هستند

 

که انسان‌ها به اشتباه زندگی می‌نامند.



« کلیف برتون »

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱٤ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

نامه ای  برای دخترم که امیدوارم درآینده خانمی کامل ، همسر و مادری نمونه باشد و دروظایف اجتماعیش مدیریتی توام با عشق داشته باشد .

دخترم ، می دانم برای بزرگ شدن و اینکه معنی زن بودن خود را بفهمی وقت  بسیار زیادی داری  اما نمی دانم  خودم برای گفتن این حرفهایم به تو  چقدروقت دارم ؟

هربار از من پرسیدی خدا را چطور می توانم ببینم به تو جواب دادم  در محبت مادری  وچه سعادتمندند کسانی که مهر مادر را تجربه کرده اند و از آن ارزشمند تر کسانی که از این مهر محروم بودند ولی دیگران را از وجودشان سرشار از محبت می کردند .

عزیزکم خداوند وجود هر زنی را سرچشمه  عشق و نورانیت  خودش قرار داده  و این عشق مثل یک چشمه جوشان از روح برخواسته و بر همه اطراف خودش تاثیر می گذارد ، هرگز فکر نکن که حتی با داشتن مهمترین مدارک تحصیلی  که می دانم درآینده به آن دست پیدا می کنی  ، کسی غیر از تو مسئول آرامش و رشد روح و روان فرزندان تو خواهد بود .

خانه و خانواده ات را  فدای هیچ مشغولیتی نکن  ، خانه ای که با دستان پر مهر مادر نظافت می شود  و غذایی که با عشق و دعای خیر او برای همسر و فرزندان مهیا می گردد ، اثری دارد معجزه آسا  که درتوان هیچ  آشپز و کارمند ماهری نیست .

لبخند محبت آمیز و ابراز علاقه حتی  با نگاه ، به اعضای خانواده  انرژی و استحکام  می بخشد .

درعین حال وجود عزیزت را در بیرون از محافل خصوصی  درصدف جدیت  رفتارت حفظ کن .اگر تو خودت را باور نکنی و شخصیتی پیش پا افتاده  و قابل دسترسی داشته باشی  ،هرگزاز بقیه توقع احترام  و دوستی های عمیق  نمی توانی داشته باشی .

انسانها را بدلیل انسان بودنشان دوست بدار و در قضاوتهایت زن یا مرد بودن را دلیل دوستی و دشمنی با دیگران نکن . این را بدان که هر مردی  دردامن یک زن متولد شده و اگر هرجا کینه و بی مهری دیدی  علت را درنبودن محبت زن جستجو کن . بسیارند مردانی که  بعد از مادر این عشق خدایی را در وجود همسر یا  دختران خود یافته اند و آنان که از این بابت فقیر بوده اند رفتاری بسیار متمایز از بقیه دارند .

نازنینم ارتباط با خدا رادر زندگی فراموش نکن  ، داستان غمبار والدینی که دخترانشان را زنده به گور می کردند  داستان کهنه ای نیست  ، من بارها زنانی را دیدم که با دستان خود وجود با ارزش و اصالت زن بودنشان را در محافل احمقانه و جلوی آیینه های آرایش و درلباسهایی که برازنده آنها نبود  زنده به گور کرده اند .

گل زیبایم ، زیبایی را عمیق بشناس و به حقیقت جستجو کن .هیچ چیز زیباتر از روال عادی طبیعت نیست . با مظاهر طبیعت آشنا شو ، به آنها عشق بورز  و با آنها زندگی کن . بی شک پاسخی که دریافت می کنی تو را شگفت زده خواهد کرد .

در ابراز احساسات خود از افراط و تفریط برحذر باش تا سخنت برای شنونده قابل اعتماد باشد .

خداوند طبیعت زن را طوری آفریده که پراز رمز و راز ظاهری و باطنی است . هرگز به شوخی  و لودگی از رازهای شخصی زنانه ات پرده دری نکن . برهنگی درسخن بسیار زننده تراز برهنگی درظاهرست .حیا بهترین زیوریست که میتوانی خود را باآن بیارایی.

فرشته کوچکم ، وقتی که همسن تو بودم  تنها آرزویم داشتن دختری چون تو بود ،  و بعد از ازدواجم سالها منتظرت بودم و خداوند دعاهایم را مستجاب نمی کرد ، تا اینکه قلبا به رضای خدا راضی شدم ، عزیزانی را که  به دنیا نیاورده بودم  از پاره تنم عزیزتر می داشتم و محبتم را از فضای خانه وسعت بیشتری بخشیدم  ولی هرگز از سرنوشتم  ناراضی نبودم و خودم را درابراز محبت ، بیشتر از جسم کوچکم عادت دادم  ، و تو به دنیا آمدی و پاداش این رضایت عاشقانه بودی و هدیه عزیز خداوند .

یادت هست از من پرسیدی :« مادر دوستم داری؟»

عزیز دلم تو را دوست دارم

واز وقتی تو را دارم  خدا راهم بیشتر دوست دارم

****

بهترین هدیه برای دخترانمان این است که به آنها مفهوم واقعی زن بودن را یاد بدهیم .

***

روز زن و روز مادر به همه عزیزانم مبارک

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱٠ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()


دیگردستهای تکیده هیچ دخترقالیبافی

قالیچه نخ نمای عشق راگره نمی زند


به راستی


عادت به عشق


ابتذال عصرماست!!


« هادی جعفری »

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٤ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

    

دور شو از خود که بانگ دورها را بشنوی

در نمازت گریۀ انگورها را بشنوی

 

تار شد شب های تنهاییت، چنگی زن به دل

تا صدای هق هق تنبورها را بشنوی

 

رکعتی از رنگ بیرون آی، ای همرنگ نور

نور شو، تا ربٌنای نورها را بشنوی

 

سعی کن آیینه را هر صبح، لب خوانی کنی

سعی کن با یک نظر، منظورها را بشنوی

 

پنبه را از گوش بیرون آر، ای حلاج وهم

تا اناالحق گفتن منصورها را بشنوی

 

بی که موسی باشی از طور تجلی بگذری

بی که اسرافیل باشی صورها را بشنوی

 

تو سلیمان می توانی شد، ولی با چند شرط

شرط اوّل آن که حرف مورها را بشنوی

 

شرط آخر آن که برگردی به ظهر کربلا

محو عاشورا شوی و شورها را بشنوی


« علی رضا قزوه »

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

Design By : Pars Skin