خانه پدر

ظریفی می گفت بعد از پنجاه سالگی هر وقت صبح چشم باز کردی و احساس کردی هیچ

مریضی نداری بدان که مرده ای...!

به همین دلیل و چند سالی قبل از پنجاه سالگی مدتی درخدمتتان نبودم . از همه شما عزیزانم که

پیامهای محبت آمیزتان را بی جواب گذاشتم عذر خواهی می کنم . عمدی درکارنبوده

دوستدارهمه شما خوبان مهربان هستم.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۳٠ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 


هرسال روز معلم خاطره ای از سالهایی برایتان  می نویسم که جلوی تخته سیاه از دانش

آموزانم  درس زندگی را یاد گرفتم . این بار از کسانی می گویم که وجودشان الهام بخش و

جهت دهنده ذهن من بود.

 درزمان دانشجویی ، مسئول بازخوانی متون انگلیسی برای همکلاسی هایم بودم که دردوران

جنگ بیناییشان را ازدست داده بودند. وقتی درمقابل کسانی قرار میگیری که در انتخاب بین

روزمرگی  و از جان گذشتن دومی را انتخاب کرده اند لازم نیست تخته سیاه و کلاسی

درکارباشد تا چیزی از آنها یاد بگیری حضورشان می تواند تو را متحول کند  .

چه فقیرند نسلی که چنین سرمایه هایی ندارند

و چه فقیرترآنهایی که دارند ولی از وجوشان بی خبرند.

از این عزیزان نگاه کردن را یاد گرفتم .

درک محیط اطراف و عادت نکردن به تکرارها ی زندگی دریچه نویی برایم بود .

یادم هست وقتی در راهروی شلوغ دانشکده راه می رفتم قبل از اینکه من آنها را ببینم  با

صدای شاد و پرانرژی می گفتند سلام خانم قا ئینی ... می گفتم ببخشید بازهم شما زودترسلام

کردید ندیدمتان عذر می خوام می گفتند حق دارید راهرو شلوغه ولی صدای پای شما

رامیشناسیم ...

و این چشم های من، که بودند و نمی دیدم....


****

هفته بزرگداشت مقام معلم

به همه آنهایی که وجودشان الهام بخش اطرافیانشان هست مبارک باد

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱٢ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

متن زیر را دوست خوبم ( زهره ) از طریق ایمیل برایم  فرستاده . نوشته ایست که خود نیز

از دوست دیگری دریافت کرده . بدلیل محتوای زیبا و لطیفش و اینکه درپایان نوشته بود این

ایمیل را برای هرکسی که درزندگیت مهم هست بفرست ، به عنوان پست وبلاگم انتخاب کردم

تا شاید شاخه گلی باشد برای شما عزیرانی که براستی دوستتان دارم:


 « من از مردی می گویم که عهده دارشده بود درمراسم تدفین دوستی سخن بگوید ، او به

تاریخهای سنگ مزاراو اشاره کرد از آغاز ... تا پایان . او اشاره کرد که اولی تاریخ زاد

روز وی است و اشک ریزان از تاریخ بعدی سخن گفت ، اما او گفت آنچه بیشتر از همه

اهمیت دارد خط تیره بین این دو تاریخ است ( 1382_1318 ) . زیرا این خط تیره تمام

مدت زمانی را نشان می دهد که او برروی زمین می زیست و اکنون فقط تمام کسانی که به

او عشق می ورزیدند می دانند که ارزش این خط کوچک برای چیست .زیرا اهمیت ندارد که

دارایی ما چقدراست ، اتومبیل ، خانه ، پول نقد..آنچه اهمیت دارد این است که چگونه زندگی

کنیم و چگونه عشق بورزیم و چگونه خط تیره خود را صرف کنیم . بنابرین در این باره 

سخت و عمیق بیاندیشیم....... »

 

بسیارخوشحالم از اینکه شما درزندگی من و بخشی از خط تیره من هستید.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٧ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

سمفونی پاستورال

نویسنده : آندره پل گیوم ژید

مترجم: محمد مجلسی

نشر دنیای نو 1386



دراین اثر آندره ژید به تصویرکشیدن چشم گشودن و دوباره دیدن طبیعت و مظاهر عشق درقالب داستان می پردازد. دخترکی نابیناو فقیر درخانه ای  بی روح تحت سرپرستی کشیشی متعصب و همسرش بینایی خود را بدست میاورد و نویسنده قدم به قدم با شخصیتهایی که هرکدام متفاوت از دیگری ولی به غایت عالی شخصیت پردازی شده اند پیش می رود.طرح موضوع کوربودن و مواجهه با عشق و نیز مقابله شخصیتهای داستان به جذابیت اثر افزوده است.

***


توضیح:                                                                                              

سمفونی پاستورال نام سمفونی شماره ۶ بتهوون است.او در این اثر به توصیف زیباییهای مناظر طبیعت و بیان احساسات و عواطف انسانی پرداخته و از پیدایش احساسات نشاط انگیز  در رویارویی با طبیعت همچون٬ صدای گنجشکها و زمزمه جویبار٬غرش رعد و طوفان ...همه را با زبان اعجاب برانگیز موسیقی به تصویر کشیده است.

 


نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٥ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 


بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند

گرفته کولبار زاد ره بر دوش

فشرده چوبدست خیزران در مشت

گهی پر گوی و گه خاموش

در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند

ما هم راه خود را می کنیم آغاز

سه ره پیداست

نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر

حدیثی که ش نمی خوانی بر آن دیگر

نخستین : راه نوش و راحت و شادی

به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی

دودیگر : راه نیمش ننگ ، نیمش نام

اگر سر بر کنی غوغا ، و گر دم در کشی آرام

سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام

من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟


« مهدی اخوان ثالث »

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٤ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

دستخط سهراب سپهری :

 


 

یادبودی برای اول اردیبهشت


« سی سال از هجرت سهراب گذشت »

***

یک نفر باز صدا زد سهراب...


باید امشب بروم...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 


معلمت همه شوخی ودلبری آموخت

جفاونازوعتاب وستمگری آموخت

غلام آن لب ضحاک وچشم فتانم

که کیدوسحربه ضحاک وسامری آموخت

مگردهان توآموخت تنگی ازدل من

وجودمن زمیان تولاغری آموخت

توبت چرابه معلم روی که بتگرچین

به چین زلف توآیدبه بتگری آموخت

هزاربلبل دستان سرای عاشق را

ببایدازتوسخن گفتن دری آموخت

بلای عشق توبنیادزهدوبیخ ورع

چنان بکندکه صوفی قلندری آموخت

دگرنه عزم سیاحت کندنه یادوطن

کسی که برسرکویت مجاوری آموخت

من آدمی به چنین خوی وقد وروش

ندیده ام مگراین شیوه ازپری آموخت

برفت رونق بازارآفتاب وقمر

زبس که ره به دکان تومشتری آموخت

همه قبیله ی من عالمان دین بودند

مرامعلم عشق توشاعری آموخت

برآب دیده ی سعدی گرت گذارافتد

تورانخست ببایدشناوری آموخت


« سعدی »


نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

Design By : Pars Skin