خانه پدر

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٦ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

به‌ جمشید بر گوهر افشاندند

مر آن‌ روز را روز نو خواندند

سر سال‌ نو هرمز فرودین‌

برآسوده‌ از رنج‌ تن‌ دل‌ ز کین‌

بزرگان‌ به‌ شادی‌ بیاراستند

می‌‌و جام‌ و رامشگران‌ خواستند

چنین‌ روز فرخ‌ از آن‌ روزگار

بمانده‌ از آن‌ خسروان‌ یادگار

« فردوسی »

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢۳ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 دوش پیری یافتم در گوشه‌ی میخانه‌ئی

در کشیده از شراب نیستی پیمانه‌ئی

گفت درمستان لایعقل بچشم عقل بین

ور خرد داری مکن انکار هر دیوانه‌ئی

گر چه ما بنیاد عمر از باده ویران کرده‌ایم

کی بود گنجی چو ما در کنج هر ویرانه‌ئی

روشنست این کانکه از سودای او در آتشیم

شمع عشقش را کم افتد همچو ما پروانه‌ئی

دل بدلداری سپارد هر که صاحبدل بود

کانکه جانی باشدش نشکیبد از جانانه‌ئی

آشنائی را بچشم خویش دیدن مشکلست

زانکه او دیدار ننماید بهر بیگانه‌ئی

هر که داند کاندرین ره مقصد کلی یکیست

هر زمانی کعبه‌ئی برسازد از بتخانه‌ئی

دل منه بر ملک جم خواجو که شادروان عمر

یا بافسونی رود بر باد یا افسانه‌ئی

حیف باشد چون تو شهبازی که عالم صید تست

در چنین دامی شده نخجیر آب و دانه‌ئی

« خواجوی کرمانی »

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٩ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 چندشاخه نرگس با طراوت توی دستهایش ، موهای سیاهش کناره های صورتش ریخته

بود، توی چشمهایش که مستقیم از بنجره به بیرون خیره شده بود انتظار دیدن شکوفه های

نورس بود و گرمای دوباره خورشید، چشمش که به بنفشه های توی حیاط افتاد از

خوشحالی لبخندی زد و هرم نفسهایش شیشه بنجره را مه گرفته کرد توی تصویر مه گرفته

دوباره نگاه کردم خودم بودم با چند شاخه نرگس تازه و انتظار غنچه های نوروزی...

خیلی وقت بود که به آیینه نگاه نکرده بودم

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱۱ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

 من مست می عشقم هشیار نخواهم شد

وز خواب خوش مستی بیدار نخواهم شد

امروز چنان مستم از باده‌ی دوشینه

تا روز قیامت هم هشیار نخواهم شد

تا هست ز نیک و بد در کیسه‌ی من نقدی

در کوی جوانمردان عیار نخواهم شد

آن رفت که می‌رفتم در صومعه هر باری

جز بر در میخانه این بار نخواهم شد

از توبه و قرایی بیزار شدم، لیکن

از رندی و قلاشی بیزار نخواهم شد

از دوست به هر خشمی آزرده نخواهم گشت

وز یار به هر زخمی افگار نخواهم شد

چون یار من او باشد، بی‌یار نخواهم ماند

چون غم خورم او باشد غم‌خوار نخواهم شد

تا دلبرم او باشد دل بر دگری ننهم

تا غم خورم او باشد غمخوار نخواهم شد

چون ساخته‌ی دردم در حلقه نیارامم

چون سوخته‌ی عشقم در نار نخواهم شد

تا هست عراقی را در درگه او باری

بر درگه این و آن بسیار نخواهم شد

« فخرالدین ابراهیم عراقی »

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۸ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

Design By : Pars Skin