خانه پدر

سلام بر زندگی
 
امروز سالگرد تولد من است
 
اول اسفند 1343 به دنیا آمدم
 
همسالان من به خوبی میدانند  ما نسل کودکی های شاد
 
جوانی های پراز قهرمانی
 
و میانسالی مملو از خاطرات تاریخی هستیم
 
مردان همسال من قهرمانان جنگ و جهاد و زنانش کوه صبر و مقاومت بودند
 
بیشتر کتابهای خوب را چند بار خوانده ایم و بیشتر انسانهای خوب را از نزدیک دیده ایم
 
اگر چه درزمان خودش نسل درد بودیم و مقاومت ولی
 
حالا کوله بارمان پر است از اندیشه و تفکر
 
ما به جای خلاصه کتاب متن های ناب را میخواندیم
 
به جای پیام کوتاه به دیدن و گفتگوهای دسته جمعی دلخوش داشتیم
 
درعوض دیدن عکسهای سیاسی اندیشه های سیاسی را ورق میزدیم
 
ودر عوض تاثیر پذیری ، تاثیر گذار بودیم
 
سیاسیون ما درهرجبهه که بودند پاکترین  انسانها بودند و به اصول اخلاقی از همه پایبند تر
مذهبیون ما روشنفکر و انتقاد پذیر
 
نویسندگانمان به جای متحول شدن در تردید عشق های متعدد
قصد متحول کردن دنیا را داشتند
 
شاعرانمان عارف و معلمهایمان استاد بودند
 
کاسبهایمان حبیب خدا و همسایه ها همه غیور و چشم پاک بودند
 
سربازانمان عاشق و عاشقانمان سرباز بودند
 
من از این نسل هستم
 
چه خاطرات  شیرین پردردی
 
چه افسانه هایی که شاید بزودی کسی باور نکند
 
یا حتی کسی بازگو هم نکند
 
چه کسی باور خواهد کرد روزی  کسانی بدنیا آمدند که هرچه رنج میکشیدند قویتر میشدند
 
زبان توقعشان کوتاه و دست یاریشان بلند بود
 
مردانی به راستی مرد و زنانی به راستی زن
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 این عشق ماندنی
این شعر بودنی
این لحظه های با تو نشستن سرودنی است

این لحظه های ناب
در لحظه های بیخودی و مستی
شعر بلند حافظ
از تو شنودنی است

این سر نه مست باده
این سر که  مست
مست دو چشم سیاه توست
اینک  به خاک پای تو می سایم
کاین سر به خاک پای تو
با شوق سودنی است

تنها تو را ستودم
آن سان  ستودمت که بدانند مردمان
محبوب  من به سان خدایان ستودنی است

من پاکباز عاشقم
با مرگم آزمای
با مرگ
اگر  که شیوه تو آزمودنی است

این تیره روزگار
در پرده غبار
دلم را فرو گرفت
تنها به خنده  یا به شکر خنده های تو
گرد و غبار  از دل تنگم زدودنی است

تنها تویی که بود و نمودت یگانه بود
غیر از تو هر که بود
هر آنچه نمود نیست
بگشای در به روی من و عهد عشق بند
کاین عهد بستنی
این در گشودنی است

این شعر خواندنی
این عشق ماندنی

 

«حمید مصدق »


نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱٥ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

دراین  سال ها روزها ی بسیاری در کنار هم بوده ایم

همراه مهربان غم ها و شادی های من

راهنمای خوب برای بیشتر و بهتر رفتن

و اگر از خودم بپرسم دستاورد این چهارسال وبلاگ نویسی

چه بوده است ؟ بی شک داشتن دوستان صمیمی و همراه مهمترین آنهاست

ضمن معرفی دوستانم ،بخشی را به عنوان

«  نوشته ای از شما که بیشتر دوست دارم  »

در زیـر نام و آدرس وبلاگ سرورانم تقدیم می کنم

 

***

مریم تاجیک

 بی حضورتو

تنهایی

می بارد برشانه های عریانم

شب سردیست

من دستهایت را

درحقیقتی به نام زندگی گم کرده ام

***

 باران ستاره

 

مردی که استاد دانشگاه بود از خیابانی می گذشت.آن روز دیر از خواب بلند شده بودو شاگردانش جدی تر از  همیشه به او نگاه می کردندو هزارجوربلای دیگر برسرش آمده بود. هرقدمی که می گذاشت سرشار از بدشانسی و بدبختی بود.
همینطور که می رفت دختری را دید که سوار ماشین بود وقتی او را دید درهای ماشین را قفل کرد . مرد حسابی عصبانی شده بود . بعد از مدتی او با خود فکر کرد :« اگر زندگی بخواهد پراز بدشانسی باشد که الان بسیاری از مردم خودکشی کرده بودند . خوب شاگردانم باید هم جدی  باشند چون درس که شوخی نیست . آن ها حتما آماده بوده اند و من بابد خلقی درس دادم . حیف.... و شاید دخترهم برای دلیل دیگری درراقفل کرده بود و... و...و... »
حالا او روحش دوباره شاد شده بود

انسانها گاهی اوقات حوادث را از دیدگاه بدی نگاه می کنند درحالی که آن چیزها دیدگاههای بسیار بهتری هم دارد

 

***

 هرانک

 

... ایوانف در چند جمله کوتاه ،تاریخ الموت و شخصیت حسن صباح

را برای صمد توضیح داد. صمد که برای اولین بار چنین اطلاعاتی را از

یک مرد خارجی می شنید ،برایش عجیب و باور نکردنی می نمود و

با خود می اندیشید که :چطور یک مرد خارجی از تاریخ الموت همه

چیز را میداند ، ولی او واکثر مردمان منطقه چیزی از حسن صبـــاح

نمی دانند !!

***

شبهای الموت 

درمیان شهر آهن ، دل من زندانیست

بر درش می کوبد ، جای من اینجا نیست

می نویسم هر چند ، کاغذم سیمانیست

افتخاری دارم ، افتخاری عالیست

کلبه ای کاه گلی ، موطنی رویاییست

آری اندیشه مکن ، ریشه ام آبادیست

ساکن زندانم ، هدفم آزادیست

 

 

 

***

 

 

 

 

ضیافت 

 

 

 

شب عبور شما را شهاب لازم نیست

 

که با حضور شما آفتاب لازم نیست

 

در این چمن که ز گلهای برگزیده پر است

 

برای چیدن گل ، انتخاب لازم نیست

 

 

 

 

***

  

یادگاردوست 

 

 

 

امروز در یکی از تقاطع‌ها خانمی را دیدم که سپند دود می‌کرد و از این راه ارتزاق می‌کرد. او مشتی سپند را بر می‌داشت و بر روی آتش می‌ریخت و من غرق در آن بودم که چگونه دانه‌های سپند اندکی تحمل می‌کنند و ناگاه بر هوا می‌جهند و چند باری از این سوی به آن سوی می‌پرند و بر آتش می‌رقصند و آخر کار تن به سوختن می‌دهند و جز خاکستر و دود از آنان بر جای نمی‌ماند.

همچو سپند پیش تو سوزم و رقص می‌کنم

خود بفدا چنین شود مرد برای چون تویی

و به آن می‌اندیشم که در آتش عشق تو من همان دانه کوچک سپندم. بی قرار و ناآرام می‌سوزم و جان نثار عشق تو می‌سازم.

جان را سپند ساز و بر آتش نثار شو

با دل قرار عشق ده و بیقرارشو

*** 

مطربانه 

 

چرا مطرب ؟

عرفا مطرب را فیض رسان می گویند و من خاک پای مطربان عالمم
این رباعی هم خالی از لطف نیست و امیدوارم به کسی هم بر نخورد
گدایان بهر روزی کودک خود کور می خواهند
پزشکان جمله مخلوق را رنجور می خواهند
همیشه مرده شویان راضی اند بر مردن مردم
بنازم مطربان را خلق را مسرور می خواهند

***

 

آشنا 

 

 

 

اما در میان ماآدمیان آنانکه هنوز هم اینجا و آنجا خصوصیات طبیعی خود را  تا حدودی حفظ کرده اند .بعضی مادرهاهستند که مادر من هم نمونه ای از این مادرهای طبیعی است.

 

مادری با رفتار ساده و طبیعی که من بخاطر همین رفتارها و اعتقادات صمیمی وسادگی زلالش خیلی دوستش دارم و برایم عزیز ترین است.

 

مادر های طبیعی نه فقط در اعتقادات و رفتارشان گاهی با بعضی مادرهای به اصطلاح "اداری" و "کارخانه ای "متفاوت اند بلکه اعتقاد  و باورشان به  عشق و دوستی شان  هم با بقیه  متفاوت است.

***

 

پیدا 

 

 

شخصیت هرکس در دوران کودکی او شکل می گیرد.
خانه کودکی ما نزدیک جاده اصلی و ترانزیت بین الملل، جایی در مرکز ایران قرار داشت. گاهی وقتها که خسته از درس و مدرسه و بازی به ماشینهای گذری می نگریستم، از خود می پرسیدم: رانندگانی که روی ماشینهای خود شعر و جمله می نویسند برای مخاطبانی که نمی شناسند چه می خواهند بگویند؟
همین حس مرا وادار کرد در وبلاگ "حرفهای پشت فرمون" برای کسانی که نمی شناسم چیزهایی بنویسم.
آنها حرفهایشان را بر کامیون و من در وبلاگ می نویسم!!
و شاید شما همان برداشتی از من دارید که از یک راننده!!
پس "الهی به امید تو..."

راستی شماها چرا می نویسید؟

***

 مهر8000

 

 

 

مهر 8000 یعنی مرور گنجینة تمدن ایران واسلام که به حق می

توان این عبارت استاد مرحوم مطهری را آیینه خود قرار داد که :

« خدمات متقابل ایران واسلام »

پس بیاییم دست در دست همدیگر به این فرهنگ و تمدن

 

8000ساله خدمت کنیم با مهرورزی و مدارا و تحمل.

 

«شکر که این نامة مشکین پیام                کرد مرا عهد الهی تمام»

 

 

 ***

کوچه جنوبی

 

 

ای کاش شادی

چون کولی سفرکرده ای نباشد

که بی ملاحظه اتراقگاهی

سفرمی کند

می رود

از تعبیر دوستانه

کوچه های فراغت

باغ های   بی حصار

وشایدچشمان منتظر کودکی تنها

که با خاک زندگی میکرد

و ذرات داغ آفتاب

پروانه های بی شمار همبازی روزانه اش بودند

 

***

 

 

 فرید صلواتی 

 

دلم گرفته از این افکار نجاتم بده . از انسانهای ارزان قیمت؛ از تمام کسانی که کلاهشان

 

برای سرشان گشاد است ؛از علمای بی دین ، از عوام بی علم ؛از هویت های پشت میز

 

نشین ، از مومنان بی نور ؛از روشنفکران بی ایمان ، از متعصبین بی عقل ؛از بله های

 

اجباری ، از هنرمندان بی تربیت ؛از طلبه هایی که طالب علم نیستند ، از دانشجویانی که

 

دانش جو نیستند ؛از زنان بی شعور و از مردان بی شرف .از تمام کرهایی که

 

سمعکهایشان مارک مصلحت خورده

 

***

 

فرشته مهر 

 

 

 

می خواهم به نام خالق مهر برای تو بنویسم ...

تویی که خورشید به عشق دوباره دیدنت هر صبح به دنیا می آید

و روی پنجه پا می ایستد تا روی ماهت را ببوسد

و آفرینش تازه ات را تبریک بگوید

و با پرتوی نورش جان و تنت را بشوید

تا همواره پاک و زیبا زندگی را از نو بیاغازی ...

 

 

 

***

 

 ارغوان

 

 

 

راه می پویم

 

 

 

بیراهه می پویم

 

 

 

تا نقطه ای ماورای جغرافیای زمین

 

 

 

آخر دنیا ...!

 

 

 

آنجا کسی هست

 

 

 

که رویاهایش مرا شاعر کرده است !

 

 

 

***

شرحه شرحه

 

 من تورا می بینم

صبحگاهان به چمن

روی هر قطره شبنم به نماز

و تو را می بویم

 

همره عطر دل انگیز مناجات اذان

و به یادت جانا

پای هر دیواری

بوته قاصدکی خواهم کاشت

تا که شاید روزی

مژده وصل تو آرد ای دوست

***

 

 

 رویای غروب

 

 

 

    تو اگر ناممـکن بـودی
     هـرگـز اتفـاق نمی افتـادی
     آمـدی ...
     و یه حـادثه خـوب شـدی
     مـی دانم با مـن می مـانی
     هیچـوقت حس خـوب من
     دروغ نمی گـوید

***

 

سرباز هخامنشی 

 

 

آنگاه اهورامزدای دانا که با دانش خویش نیروی زندگی می بخشد، چنین گفت: آیا یکنفر سرور دنیوی شایسته یا یک رهبر و نجات دهنده‌ی روحانی را که سرشار از پاکی و پرهیزگاری باشد نمی‌شناسی ؟ آیا چنین نیست که آفریدگار ترا از برای پاسبان و نگهبان آفرینش برگزید و ماموریت جهان را به تو بخشید ؟

***

 

عزیزانی که مدتیست فعالیت ندارند و به یاد محبتشان هستم:

 

کوچ
صداقت
رویای فردا
الف _ دریا
گاهشمار تاریخ

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٦ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

Design By : Pars Skin