خانه پدر

 

چون چراغ لاله سوزم د رخیابان شما
ای جوانان عجم! جان من و جان شما

غوطه ها زد در ضمیر زندگی اندیشه ام
تا به دست آورده ام افکار پنهان شما

مهر و مه دیدم، نگاهم برتر از پروین گذشت
ریختم طرح حرم در کافرستان شما

تا سنانش تیزتر گردد، فرو پیچیدمش
شعله ای آشفته بود اندر بیابان شما

فکر رنگینم کند نذر تهیدستان شرق
پاره ی لعلی که دارم از بدخشان شما

می رسد مردی که زنجیر غلامان بشکند
دیده ام از روزن دیوار زندان شما

حلقه گرد من زنید ای پیکر آب و گل!
آتشی در سینه دارم از نیاکان شما

«  اقبال لاهوری »

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٢٧ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

پرندگان...

احساس می کنم

از قلبم به پرواز درآمده اند

این کبوتران سفید

و این، من هستم

که در آسمان ها اوج می گیرم!

آیا ممکن است

پرندگان

در قلب آدم آشیان کنند؟!



 « رسول یونان »

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٢٢ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

دلنوشته ای به بهانه خورشید گرفتگی اخیر

تقدیم به عزیزان  روشن ضمیر

***


خورشید با انوارطلایی خود هردم به عالم هستی حیات و روشنی می بخشد حد و اندازه آن

بسته به جاییست که ما ایستاده ایم برای او چه فرقی می کند بدانیم یا نه ، او هست و

دستان پر مهرش به سوی عالم و آدم  گرمی و روشنی می بخشد مثل سرچشمه زندگی مثل

عشق ، پایدار و همیشگی ، بی دریغ و عزیز ، ازلی و ابدی ....

پس چرا خورشید می گیرد ، آسمان تیره  می شود و بخشی یا همه قسمتهای خورشید از

دیده ما پنهان می شود؟

نکته اینجاست ، همه  پدیده های الهی زبان خداست که با دل بیدار سخنها دارد و طبیعت آینه

تمام نمای روی اوست...

ماه ، بین زمین و خورشید قرار می گیرد ، این مانع کوچک که چهارصد برابر از خورشید

کوچکترست ، چون به مانزدیک ترست ، مانع تابش خورشید با عظمت به ماست ،

مانع به این کوچکی برای منبع به این عظمت و تاثیری شگفت انگیز و باورنکردنی ...

تاریکی مطلق

در سلوک عشق نیز موانع کوچک و بی اهمیت باعث کدورت و تاریکی دل می شود و

محرومیت از سرچشمه ها...

خداوندا  ای سرچشمه نور و روشنی

درراه عشق خودت موانع را از میان بردار

تا روح و جانمان به حضورت روشن وبیدارگردد

 


نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٦ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()



خشک آمد کشتگاه من

در کنار کشت همسایه

گر چه می گویند: « می گریند بر ساحل نزدیک

سوگواران در میان سوگواران.»

قاصد روزان ابری، داروک! کی می رسد باران؟

بر بساطی که بساطی نیست

در درون کومه ی تاریک من که ذره ای با آن نشاطی نیست

و جدار دنده های نی به دیوار اطاقم دارد از خشکیش می ترکد

چون دل یاران که در هجران یاران

قاصد روزان ابری، داروک! کی می رسد باران؟


« نیما یوشیج »

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱۱ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

ندانـــم کجــا دیــده‌ام در کـتـاب

که ابلیس را دید شخصی به‌ خواب



به قامت صنوبر به طلعت چو ماه

بــرازنده ی بــزم و ایــوان و گـاه



نظر کـرد و گفت: ای نظـیر قـمر

نــدارند خلـق از جمـالت خــبر



تـو را سهمگین روی پنداشتند

به گـرمابه در زشت بنـگاشتند



بخندید و گفت آن نه شکل من است

ولـیکـن قلـم در کـف دشمـن است!! 



 « سعدی »

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۸ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

دوست قدیمی درجمع مهمانان مشغول سلام و احوالپرسی و تجدید دیدار دوستان قدیمی تر بود

. حاضرین تقریبا همسن و سال  بودیم ولی درروش فکر و رفتار بسیار متفاوت ،

با لباسی که بیشتر برازنده دختر بچه های 15 ساله بود و با حرکاتی تقریبا موزون!!

نزدیک آمد و کنارم نشست و شروع کرد به صحبت

« خانم ش... میگفت از دخترات جوونتری ،

خانم م... میگفت درست شبیه ف.. هنرپیشه معروفی »

و مسلسل وار اد امه میداد.

گفتم دوست گلم حتی هنرپیشه های همسن من و تو الان درنقش مادر بازی می کنند

بهتر نیست ما هم به هویت خودمون نزدیکتر باشیم ؟؟؟

***

بدون ماسک زندگی کردن چقدرسخت است؟


نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٥ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

پوستینی کهنه دارم من
یادگاری ژنده‌پیر از روزگارانی غبار آلود
سالخوردی جاودان مانند
مانده میراث از نیاکانم مرا، این روزگار آلود

جز پدر آیا کسی را می‌شناسم من
کز نیاکانم سخن گفتم؟
نزد آن قومی که ذرات شرف، در خانه‌ی خونشان
کرده جا را بهر هر چیز دگر، حتی برای آدمیّت، تنگ
خنده دارد از نیاکانی سخن گفتن، که من گفتم

جز پدرم آری
من نیای دیگری نشناختم هرگز
نیز او چون من سخن می‌گفت
همچنین دنبال کن تا آن پدر جدّم
کاندر اخم جنگلی، خمیازه‌ی کوهی
روز و شب می‌گشت، یا می‌خفت

این دبیر گیج و گول و کوردل: تاریخ
تا مُذهّب دفترش را گاهگه می‌خواست
با پریشان سرگذشتی از نیاکانم بیالاید
رعشه می‌افتادش اندر دست
در بَنان درفشانش کِلک شیرین سِلک می‌لرزید
حِبر
ش اندر مَحبَر پر لیقه چون سنگ سیه می‌بست
زانکه فریاد امیر عادلی چون رعد بر می خاست:
«هان، کجایی، ای عموی مهربان! بنویس
ماه نو را دوش ما، با چاکران، در نیمه شب دیدیم
مادیان سرخ یال ما سه کرّت تا سحر زایید
در کدامین عهد بوده ست اینچنین، یا آنچنان، بنویس»

لیک هیچت غم مباد از این
ای عموی مهربان، تاریخ!
پوستینی کهنه دارم من که می‌گوید
از نیاکانم برایم داستان، تاریخ

من یقین دارم که در رگهای من
خون رسولی یا امامی نیست
نیز خون هیچ خان و پادشاهی نیست
وین ندیم ژنده پیرم دوش با من گفت:
«کاندرین بی فخر بودنها گناهی نیست»

پوستینی کهنه دارم من
سالخوردی جاودان مانند
مرده ریگی داستانگوی از نیاکانم، که شب تا روز
گویدم چون و نگوید چند

سالها زین پیشتر در ساحل پر حاصل جیحون
بس پدرم از جان و دل کوشید
تا مگر کاین پوستین را نو کند بنیاد
او چنین می گفت و بودش یاد
داشت کم کم شبکلاه و جبّه‌ی من نو ترک می‌شد
کشتگاهم برگ و بر می داد
ناگهان توفان خشمی با شکوه و سرخگون برخاست
من سپردم زورق خود را به آن توفان و گفتم هر چه بادا باد
تا گشودم چشم، دیدم تشنه لب بر ساحل خشک کشفرودم
پوستین کهنه‌ی دیرینه‌ام با من
اندرون، ناچار، مالامال نور معرفت شد باز
هم بدان سان کز ازل بودم

باز او ماند و سه پـ .ـستان و گل زوفا
باز او ماند و سکنگور و سیه دانه
و آن بایین حجره زارانی
کآنچه بینی در کتاب تحفه‌ی هندی
هر یکی خوابیده او را در یکی خانه

روز رحلت پوستینش را به ما بخشید
ما پس از او پنج تن بودیم
من بسان کاروانسالارشان بودم
کاروانسالار ره نشناس
اوفتان، خیزان
تا بدین غایت که بینی، راه پیمودیم

سالها زین پیشتر من نیز
خواستم کاین پوستین را نو کنم بنیاد
با هزاران آستین چرکین دیگر برکشیدم از جگر فریاد
«این مباد! آن باد!»
ناگهان توفان بیرحمی سیه برخاست

پوستینی کهنه دارم من
یادگار از روزگارانی غبار آلود
مانده میراث از نیاکانم مرا، این روزگار آلود

های، فرزندم
بشنو و هُش‌دار
بعدِ من این سالخورد جاودان مانند
با بَر و دوش تو دارد کار
لیک هیچت غم مباد از این

کو ،کدامین جبّه‌ی زربَفت رنگین می‌شناسی تو
کز مُرَقّع پوستین کهنه‌ی من پاکتر باشد؟
با کدامین خلعتش آیا بدل سازم
که‌ام نه در سودا ضرر باشد؟

[لاله جانم]
آی دختر جان!
همچنانش پاک و دور از رقعه‌ی آلودگان می‌دار

«  مهدی اخوان ثالث  »

کتاب: آخر شاهنامه
صدا: مهدی اخوان ثالث
آلبوم: قاصدک


دراینجا بشنوید

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

Design By : Pars Skin