خانه پدر

گاهی چنان بدم که مبادا ببینیم

حتی اگر به دیده ی رؤیا ببینیم

من صورتم به صورت شعرم شبیه نیست

بر این گمان مباش که زیبا ببینیم

شاعر شنیدنی ست...ولی میل، میل توست

آماده ای که بشنویم یا ببینیم

این واژه ها صراحت تنهایی من است

با این همه مخواه که تنها ببینیم

مبهوت می شوی اگر از روزن شبی

بی خویش - در سماع غزل ها ببینیم

*

یک قطره- وگاه چنان موج می زنم-

درخود، که ناگزیری، دریا ببینیم

شب های شعر خوانی من بی فروغ نیست

اما تو با چراغ بیا تا به بینیم


 « محمد علی بهمنی »

 


نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۳٠ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

ناودانها شر شر باران بی صبری است

آسمان بی حوصله ، حجم هوا ابری است

کفشهایی منتظر در چارچوب در

کوله باری مختصر لبریز بی صبری است

پشت شیشه می تپد پیشانی یک مرد

در تب دردی که مثل زندگی جبری است

و سرانگشتی به روی شیشه های مات

بار دیگر می نویسد : " خانه ام ابری است "

 

« قیصر امین پور »

 


نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢٩ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

اگر زنی را نیافته‌ای که با رفتنش

                                 نابود شوی

تمام زندگی‌ات را باخته‌ای

این را

منی می‌گویم

که روزهایم را زنی برده است جایی دور

پیچیده دور گیسوانش

آویخته بر گردن

سنجاق کرده روی سینه

یا ریخته پای گلدان‌هایش

باقی را هم گذاشته توی کمد

برای روز مبادا


 « رضا ولی زاده »

 


نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢٦ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()


جلسه انجمن اولیا و مربیان درمدرسه دخترم بود . بیشترحضارخانم ها بودند و بیشتراز هرچیز مدل لباس ها و نحوه آرایش ظاهری جلب توجه می کرد . مدیر دبستان بعد از خیرمقدم و طرح مشکلات مدرسه عنوان کرد:

« ...اضافه می کنم که مشکل جدیدی درمدرسه بوجود آمده

و آنهم پیدا شدن شپش بین موهای بچه هاست...!!!! »

عکس العمل خانمهای حاضر دیدنی بود .

مدیرمدرسه را دوست دارم ، از دوستان و بسیارپرتلاش است ، درحالیکه که  غافلگیر شده بود اضافه کرد:

« البته اینوبگم ما تحقیق کردیم که این شپش اول توی سر بچه ای بوده که پدرو مادرش دکترهستند و متاسفانه از کارگرباغشون به سر این بچه اومده..!!»

با صدای بلند و با لبخند گفتم ـ« شما بفرمایید نظافت موهای بچه هارو کنترل کنیم ما متوجه می شویم چه وظیفه ای داریم . دیگه چه فرقی می کنه شپش از سر دختردکتر اومده یا از سر کارگرش. فرقی می کنه؟!!!! »

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢٤ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

در همان صبحی که انسان ها به دنیا آمدند

شانه ای لرزید، باران ها به دنیا آمدند

توی گلدان زمین انسان گلی دلتنگ بود

گل تبسم کرد ، گلدان ها به دنیا آمدند

گیسویی آشفت، اندوه غریبان تازه شد

شانه ای خم شد، پریشان ها به دنیا آمدند

بعد باران آمد و دنبال زلف ما دوید

بال وا کردیم،  توفان ها به دنیا آمدند

حسرتی خشکید، باغ فطرتی بیدار شد

حیرتی گل کرد، عرفان ها به دنیا آمدند

دیده وا کردیم دیدیم آسمان در چشم ماست

چشم را بستیم مژگان ها به دنیا آمدند

پیش تر از ما و من اویی به نام عشق بود

این و آن مردند تا " آن" ها به دنیا آمدند

کفر و عصیان بر مدار خشم و شهوت می تنید

با دعای عشق،  ایمان ها به دنیا آمدند

آدمی در غار تنهایی به دوری فکر کرد

 دور دوری  بود  دوران ها به دنیا آمدند

خانه ها دلتنگی حواست، پشت کوچه ها

آدمی گم شد، خیابان ها به دنیا آمدند

من به دنبال کسی می گردم از روز نخست

از همان صبحی که  انسان ها به دنیا آمدند


« علی رضا قزوه »

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢۱ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

چه زیبا و خدایی اند ، آنها که زیبا و خدایی اند و خود آگاه نیستند.


« دکترشریعتی »


نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢٠ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 بنویس ما غمگینیم و دریا دور

بنویس آسمان برای خود آسمان است

ما درون هم میمیریم نه در خاک نه در آسمان

ما دیوانه تر از آنیم که بتوانیم زنده باشیم

« شهرام شیدایی »


***

 شهرام شیدایی شاعر و مترجم در سن ۴۲ سالگی و به دلیل ابتلا به بیماری سرطان مری، بعد از تحمل بیماری طولانی مدت، دوم آذر ماه ۱۳۸۸، درگذشت.


نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱٧ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

ترجیح می دهم که درختی باشم

در زیر تازیانه کولاک و آذرخش

با پویه شکفتن و گفتن

تا رام صخره ای

در ناز و نوازش باران

خاموش از برای شنفتن


« شفیعی کدکنی »


نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱٤ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()



باید

بیشتر به آسمان ها فکر کنم

همین طور به آب ها.

در رویاهایم

موجی آبی جلو می آید و

بعد به اعماق برمی گردد

باید این دریا

 شکل بگیرد و

من به آرامش برسم

باید بیشتر به آبی ها فکر کنم!


« رسول یونان »


نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱۱ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

سخن در پرده میگویم چو گل از غنچه بیرون آی

 که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی


« حافظ »

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۸ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

١٣٨٩

 

 

بازهم عمونوروز قدم به خانه های ما گذاشت

هرکسی بیداربود سرسفره هفت سینش نشست و همراهش دعاکرد

هرکسی هم خواب بود یک شکوفه قشنگ گذاشت روی موهاش و رفت...

*

برای همه عزیزانم سالی پربارو سرشاراز سلامتی و موفقیت و

چشمی بیدارو دلی آگاه آرزو می کنم

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۳ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

Design By : Pars Skin