خانه پدر

 

 

ابر چشم حوریان چشمه می بارد
 تار و پود خاک می لرزد
 می وزد بر من نسیم سرد هوشیاری
 ای خدای دشت نیلوفر
 کو کلید نقره درهای بیداری؟

« سهراب سپهری »

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢٧ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

فرامرز پایور، آهنگساز و نوازنده برجسته سنتور که پس از گذراندن یک دوره طولانی بیماری صبح چهارشنبه 18 آذر ماه   به دلیل ایست قلبی و مشکل تنفسی درگذشت، روز شنبه ( 21 آذر ماه ) از مقابل تالار وحدت تشیییع می‌شود و در قطعه هنرمندان بهشت زهرا  به خاک سپرده می شود.

فرامرز پایور از شاگردان صبا بود و آثار مکتوب او در دانشگاه‌ها و هنرستان‌های موسیقی تدریس می ‌شود.

او همچنین گروهی به نام «پایور» داشت که نوازندگانی همچون هوشنگ ظریف ، محمد اسماعیلی، حسن ناهید ، رحمت‌الله بدیعی، جلیل شهناز، شادروان اصغر بهاری، شادروان حسین تهرانی ، محمد موسوی، محمد اسماعیلی ، شهرام ناظری ، محمدرضا شجریان و.... در آن به نوازندگی و خوانندگی مشغول بودند.

پایور هنرمندی بود که با ممارست و پیگیری ساز سنتور را از انزوا بیرون کشید و آن را در گروه‌های موسیقی جای داد.

 


نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٩ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 



حال و هوای پاکیزه پارک محله و تعطیلات آخرهفته گروه زیادی از مردم را به خودش جذب کرده بود . چند دقیقه ای روی یکی از نیمکتها نشسته بودم . تماشای گلهای رنگارنگ ، شادی بی ریای بچه های قدو نیم قد خستگی روزمرگیهای مداوم را از بین می برد . بعد از مدتی که از تماشای زیباییهای پارک وجذبه اولیه فضا بیرون آمدم کم کم متوجه حضورافرادی شدم که بدون توجه به این جذابیت ها و صرفا برای کسب و کاربه جمع پیوسته بودند. بادکنک فروشی که به سختی میشد حدس زد از فروش شادی به بچه ها چه احساسی دارد؟ غم یا شادی؟ بستنی فروش دوره گرد وخلاصه انچه نظرمن را بیشتراز همه جلب کرد و به تفکرو تعمق واداشت شخصی بود( نمی نویسم زن بود یامرد ) که  محسوربه آدمهایی که دررفت و آمد بودند نگاه میکرد . گاهی می خندیدو گاهی گوشه چشمش به قطره اشکی شفاف میشد و بازهم می نوشت. وقتی نوشته راکامل کرد لبخند رضایتی به گوشه لبش نشست و با تحسین چند بارنوشته را مرورکرد.

درهمین حال اولین عابر از کنارش گذشت به سرعت از جای خود بلند شد و با نرمی خاصی گفت سلام این رابرای شما سروده ام . عابرنگاهی به کاغذ و نگاهی به او کرد و به آرامی  دورشد . با لرزشی محسوس به جای خود نشست . صدای پای دیگری او را به خود آورد اینبار جهید و تکه کاغذ را بسوی عابرگرفت ببخشید این رابرای شما... عابرباسرعت از او دورشد ...دوباره نشست .

چند جوان با ظاهری عجیب و شیطنت موذی به او نزدیک می شدند ،

غم غریبی دلم را به آتش کشید ای عشق، ای مظلوم ترین واژه تاریخ چه وقت بر تارک عرش خدا دوباره خواهی درخشید؟

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱۸ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

ماه بالای سر آبادی است

اهل آبادی در خواب ،
 

روی این مهتابی خشت غربت را می بویم

باغ همسایه چراغش روشن
 

من چراغم خاموش
 

ماه تابیده به بشقاب خیار به لب کوزه آب

غوک ها می خوانند

مرغ حق هم گاهی .

کوه نزدیک من است : پشت افراها سنجد ها

وبیابان پیداست

سنگ ها پیدا نیست گلچه ها پیدا نیست

سایه های از دور مثل تنهایی آب مثل آواز خدا پیداست

نیمه شب باید باشد

دب اکبر آن است : دو وجب بالاتر از بام
 

آسمان آبی نیست روز آبی بود

یاد من باشد فردا بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم

یاد من باشد فردا لب سلخ طرحی از بزها بردارم

طرحی از جارو ها و سایه هاشان در آب

یاد من باشد هر چه پروانه که می افتد در آب زود از آب درآرم

یاد من باشد کاری نکنم که به قانون زمین بر بخورد
 

یاد من باشد فردا لب جوی حوله ام را هم با چوبه بشویم

یادمن باشد تنها هستم ...
 

ماه بالای سر تنهایی است


« سهراب سپهری »

 


نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٧ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 



پیرزن و حضرت خضر (ع)
در زمانهای نه چندان دور، پیرزنی برای برآورده شدن خواسته اش شب و روز دعا می کرد. تا این که از کسی شنید که هرکس چهل روز عملی را انجام دهد یکی از پیامبران خدا را خواهد دید و می تواند حاجتش را از او بخواهد او باید برای دیدن حضرت خضر چهل صبح پیش از طلوع آفتاب جلوی در خانه اش را آب و جارو می کرد پیرزن نیت کرد و شروع کرد روزهای اول با شوق و ذوق تمام این کار را انجام می داد گاهی حاجتش را عوض می کرد یا دوباره منصرف می شد گاهی هم همه چیز را به خدا می سپرد تا هر چه صلاح است انجام دهد. باورش نمی شد که بتواند یکی از پیامبران، حضرت خضر، را ببیند چه برسد به این که از او حاجتی بخواهد و مواظب بود وظیفه اش را درست و بدون کم و کاست انجام دهد تا مبادا روزی خوابش ببرد یا یک وقت آب نداشته باشد یا جارویش شکسته باشد تا چهل روز تمام شود روزهای آخر دیگر این کار برای پیرزن وظیفه شده بود و گاهی حاجتش را فراموش می کرد و به مردمی که در رفت و آمد بودند خیره می شد و با بی حوصلگی آن ها را تماشا می کرد تا این که بالاخره روز چهل ام رسید پیرزن در را باز کرد و لبخندی زد و نفس عمیقی کشید و شروع کرد به آب و جارو کردن بعد از آن باید منتظر می ماند تا حضرت خضر رد شود صندلی چوبی اش را آورد و جلوی درب خانه منتظر شد هنوز خورشید بالا نیامده بود و کسی در کوچه نبود دقایقی گذشت او داشت به درختان نگاه می کرد به گنجشک ها که می آمدند روی زمین می نشستند و بلند می شدند.
به آسمان که امروز ابرها چه قدر شکل های قشنگی درآورده اند این سر کوچه را نگاه کرد آن سر کوچه را دوباره این سر کوچه را، مردی چوب به دست داشت رد می شد پیرزن او را نگاه کرد چه قدر چهره گیرایی داشت، نزدیک تر شد انگار که پیرزن سال هاست او را می شناسد به صورتش خیره شده بود در چشمانش نوری بود و بر لبش ذکری. پیرزن فقط نگاه می کرد انگار آن شخص را فقط باید نگاه کرد و سکوت. نباید حرفی زد مرد به آرامی گذشت پیرزن داشت به او می نگریست و وقتی رد شد هنوز در جای خودش نشسته بود و غرق در فکر و خیالاتش هنوز منتظر بود خودش هم نمی دانست به چه می اندیشد دقایق می گذشتند و او انگار در همان لحظه های اول حاجتش را جا گذاشته بود کم کم مردم شروع کردند به رفت و آمد و کوچه داشت شلوغ می شد ولی کوچه و خانه پیرزن امروز بوی دیگری گرفته بود بوی نور، بوی رهگذری از بهشت پیرزن لبخند زد زیرا اصلا به یاد نیاورده بود که حاجتی دارد اصلا انگار یادش رفته بود که می تواند حرف بزند و خواسته اش را بگوید او خضر را نشناخته بود.


***

نام من عشق است آیا میشناسیدم؟

زخمی ام زخمی سرا پا میشناسیدم ؟

با شما طی کرده ام راه درازی را

خسته هستم ، خسته ، آیا میشناسیدم؟

راه ششصدســاله‌‏ای از دفتر "حــافظ"

تا غزل‌‏های شما، ها! می‌‏شناسیدم؟

این زمانم گــــرچه ابر تیره پوشیده‌است

من همان خورشیدم اما، می‌‏شناسیدم

پای ره وارش شکسته سنگلاخ دهر

اینک این افتاده از پا، می‌‏شناسیدم؟

می‌‏شناسد چشم‌‏هایم چهره‌‏هاتان را

همچنانی که شماها می‌‏شناسیدم

اینچنین بیگــــانه از من رو مگردانید

در مبندیدم به حاشا!، می‌‏شناسیدم!

من همان دریایتان ای رهروان عشق

رودهای رو به دریـــا! می‌شنـاسیدم

اصل من بــــودم , بهــانه بود و فرعی بود

عشق"قیس"و حسن"لیلا" می‌‏شناسیدم؟

در کف "فرهـاد" تیشه من نهادم، من!

من بریدم "بیستون" را می‌شناسیدم

مسخ کرده چهره‌‏ام را گرچه این ایام

با همین دیدار حتی می‌‏شنـاسیدم

من همانم, آَشنــای سال‌‏هـای دور

رفته‌‏ام از یادتان!؟ یا می‌‏شناسیدم!؟

 

« حسین منزوی »


***


این سروده زیبا رابا صدای  حسین منزوی  بشنوید

( برای شنیدن متن شعربا صدای شاعر روی نام حسین منزوی کلیک کنید )

 


نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٥ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 


 

کاروان از هفت شهر عشق و عرفان بگذرد

راه بیت الله اگر از هند و ایران بگذرد

مهربانا یک دو جامی بیشتر از خود برآ

مست تر شو تا غدیر از عید قربان بگذرد

"خون نمی خوابد" چنین گفتند رندان پیش از این 

کیست می خواهد که از خون شهیدان بگذرد؟

نغمه اش در عین کثرت، جوش وحدت می زند

هر که از مجموع آن زلف پریشان بگذرد

پردة عشّاق حاشا بی ترنّم  گل کند

شام دلتنگان مبادا  در غم نان بگذرد

وای روز ما که در اندوه و حرمان سر شود

حیف عمر ما که در دعوا و بهتان بگذرد

خون سهراب و سیاوش سنگفرش کوچه هاست

رستمی باید که از این آخرین خوان بگذرد

کاشکی این روزها بر ما نمی آمد فرود

حسرت این روزها بر ما فراوان بگذرد

کافر از کافر گذشت و گبر یار گبر شد

کاش می شد تا مسلمان از مسلمان بگذرد

حال و روز عاشقان امروز بارانی تر است

نازنینا اندکی بنشین که باران بگذرد

از  شراب مشرق توحید خواهد مست شد

گر نسیم هند از خاک خراسان بگذرد

 

« علی رضا قزوه »

عید قربان 1388

دهلی نو

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱۳ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 


شاخه گلی تقدیم به یگانه دخترم به بهانه سالروز تولد این ستاره آسمانی من:


عزیزکم امسال یازدهمین سالگرد تولدت را درحالی میگذرانیم که از سالهای قبل قویتر، مهربانتر و فهیم ترشده ای . اولین سالهای تولدت  به تو راه رفتن ، حرف زدن ، بازی کردن و... درهرسال بنا به نیاز تو آنچه درتوان فکری من بود  آموختم .آنچه بیشتراز هرچیز دانستن آن را دراین سن تو لازم میدانم شناخت کلمه و مفهوم «حریم »است .

کوچک بانوی من ،هرکلام  یک معنی سطحی دارد که هرکسی با یک بار شنیدن آن را یاد میگیرد و یک معنی عمیق که باید درهرکلام مفهوم آن به جان و دل بنشیند و باورشود و این درک مفاهیم است . و درمورد حریم  درک مفهوم و باورآن برای هربانو از ضروریات است

دراین دنیای پراز اندیشه هاو باورهای متفاوت و گاهی متضاد آنچه همه فرهنگها به آن معتقدند قائل شدن حریم برای دو موقعیت مشترک است یکی درحضورخداوند و دیگری درحضور زن وچه با شکوه است این برابری معنوی خداوند و زن درحریم .

اینکه درمقام نماز و عبادت و هنگام حضوردرمسجد کفش از پا درمیاوریم و با خضوع و حضوردل وارد میشویم نمادی از ورود به حریم است و نیز هرجا که بانویی حضورداشته باشد فرهنگ مشترک همه دنیا احترام و تغییر رفتاربنا به تواضع و تکریم اوست و این طرز تلقی درکشورهای مختلف با سلیقه های مخصوص به خود ابراز میشود و رعایت کردن آن نشانه تشخص افراد ووجه تمایز افرادبا فرهنگ قویتراست.

نازنینم « حریم  » هدیه نورانی و با شکوه خداوند  به هرنوزادیست که دخترمتولد میشود .

درهرحال که هستی و درهرسن و موقعیتی که قرارگرفتی بدان که ارزش وجودی تو قبل از شکل ظاهری و لباس و حتی تحصیلات و شغل بسته به توانایی تواست درحفظ حریم خودت .

از درگاه خداوند مهربان که تو شکوفه کوچک را به من هدیه کرد میخواهم که دراین راه  پشت و پناه  تو  تک ستاره آسمان زندگیم باشد.

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٠ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

حاجی احرام دگربند

ببین یارکجاست......

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٧ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 


شب، همه دروازه‌هایش باز بود

آسمان چون پرنیان ناز بود

گرم، در رگ های‌ ما، روح شراب

همچو خون می‌گشت و در اعجاز بود

با نوازش‌های دلخواه نسیم

نغمه‌های ساز در پرواز بود

در همه ذرات عالم، بوی عشق

زندگی لبریز از آواز بود

بال در بال کبوترهای یاد

روح من در دوردست راز بود


« فریدون مشیری »

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٤ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

احساس می کنم

جنگل

به طرف شهرمی آید

احساس می کنم

نسیم در جانم می وزد

احساس می کنم

می شود

در رودخانه آسفالت پارو زد و

قایق راند...

همه این احساس ها را

عشق تو به من بخشیده است.


 

« رسول یونان »

 


نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

Design By : Pars Skin