خانه پدر

 


مدتیست که هربار به اخبار مراجعه میکنم یکی از عناوین خبرفوت هنرمندی از هنرمندان ایرانی است . گاهی شاعر یا بازیگر، نویسنده یا ...علتهای فوت متفاوت ، سن وفات مختلف و نوع  زمینه هنری نیز گوناگون است اما همه دریک مورد مشترکند و آن هنرست .

میوه های  درخت پربار هنر یکی یکی میافتند ، رسیده و نرسیده به پای ریشه های تنومند آن میغلتند و با خاک  میامیزند .

مرگ ستاره ها مرگ آسمان نیست

اما آیا این آسمان پهناور باز هم ستاره باران خواهد شد؟

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢٩ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 


« حق با آفتابگردان هاست »

 

نویسنده : عبدالرحیم سعیدی راد

 

***

این کتاب مجموعه نثر ادبی ۳۶۰ صفحه ای سه بخش داد. بخش اول شامل ۱۲۸ نامه عاشقانه و عارفانه است که در انتهای این بخش ۳ نقد از آقایان دکتر سنگری، میرافضلی و شکارسری  در خصوص نامه و نامه نویسی درج شده  است. بخش دوم که دانه های تسبیح نام دارد شامل نثر های کوتاه با موضوعات عارفانه و دفاع مقدس است. بخش سوم این کتاب یادهای زلال نام دارد که شامل نثرهای با موضوع دفاع مقدس است. یادهای زلال در سالهای حدود ۷۷ و ۷۸ زمانی که  نویسنده در روزنامه اطلاعات کار می کرده نوشته شده و در ستونی با همین نام درج می شد.

***

کتاب حق با آفتابگردان هاست را می توانید از نشر تکا واقع در تهران - خیابان انقلاب- بین صبا و فلسطین - انتشارات تکا تهیه کنید.

 

***

منتخب کوتاهی از مجموعه حق با آفتابگردان هاست:


سلام. عاشقانه ترین سلام‌هایم را بپذیر!

این نامه را در زیر نور ماه برایت می‌نویسم. چند دقیقه پیش فرشته‌ای که دستهایش بوی

پاییز می‌داد، در کنارم نشست و گفت:

«ماه تکه‌ای ست شکسته از آینه‌ای که شاعران، در آن چهره می‌شویند.»

به آسمان نگاه کردم. ماه لبخندی شاعرانه تحویلم داد.

آسمان و شاعران چقدر رازهای سر بسته در سینه دارند!

کاش فرشته‌ای از تو برایم می‌گفت. از تو که رازناک تر از ماه و آسمان و تمام شاعرانی!

از تو که دلگرم تر از خورشیدی و مهربان تر از پروانه‌های عاشق.

پیش از‌این هم برایت نوشته بودم که خداوند تو را برای دل من آفریده است.

برای لحظه‌های تنهایی و انتظار من.

حالا چشم‌هایم را می‌بندم و تو را می‌بینم که آینه‌ای به من هدیه می‌دهی؛

آینه‌ای که تنها تو را به من نشان می‌دهد.

همین! دیگر عرضی ندارم...

 


نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢٧ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

مِهر خوبان دل و دین از همه بی پروا بُرد

رخ شطرنج نبُرد، آنچه رخ زیبا برد

تو مپندار که مجنون، سر خود مجنون گشت

ز سمک تابه سهایش کشش لیلی برد

منبهسرچشمه خورشید نه خود بردم راه

ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد

منخسبی سر و پایمکهبهسیلافتادم

او که می رفت مرا هم به دل دریا برد

جام صهبا ز کجا بود مگر دست که بود

که در این بزم بگردید و دل شیدا برد

خم ابروی تو بود و کف مینوی تو بود

کهبه یک جلوه ز من نام و نشان یکجا برد

خودت آموختیم مهر و خودت سوختیم

با برافروخته رویی که قرار از ما برد

همه یاران به سر راه تو بودیم ولی

خم ابروت مرا دید و ز من یغما برد

همه دلباخته بودیم و هراسان که غمت

همه را پشت سر انداخت، مرا تنها برد


« علامه طباطبایی »


****


٢۴ آبان سالروز درگذشت دانشمند و فیلسوف معاصرعلامه طباطبایی است

یادش گرامی باد

 


نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢٤ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

در زلال لاجوردین سحرگاهی
پیش از آنی که شوند از خواب خوش بیدار
مرغ یا ماهی
من در ایوان سرای خویشتن
تشنه کامی خسته را مانم درست
جان به در برده ز صحراهای وهم آلود خواب
تن برون آورده از چنگ هیولاهای شب
دور مانده قرن ها و قرن ها از آفتاب
پیش چشمم آسمان : دریای گوهربار
از شراب زندگی بخشنده ای سرشار
دستها را می گشایم می گشایم بیشتر
آسمان را چون قدح در دست می گیرم
و آن زلال ناب را سر می کشم
سر می کشم تا قطره آخر
می شوم از روشنی سیراب
نور اینک در رگهای من جاری است
آه اگر فریادم از این خانه تا کوی و گذر می رفت
بانگ برمی داشتم
ای خفتگان هنگام بیداری است


« فریدون مشیری »

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢۳ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()


پروکروست در اساطیر یونان راهزنی بوده که تختی داشته. او افراد را بر آن تخت می خوابانید، اگر کوتاه بودند، آنقدر آنها را می کشید تا "اندازه"ی تخت او شوند و اگر بلند بودند، پایشان را با شمشیر می برید، تا باز "به اندازه" شوند! او همه را "به اندازه" ی تخت خود می کرد.

و ما همه، آگاه یا نا آگاه، یک پروکرست ایم. و شهرهای ما شهر پروکرست ها. تا آنجا که این خصلت ذاتی ما شده و به نوعی تقدیر ناگزیر ما. ما اصلا پروکرست وار به دنیا می آییم، همراه با یک تخت و یک شمشیر! اما پروکرست بودگی ما هم حکایتی دیگر دارد.

 ما پروکرست هایی یک طرفه ایم. ما همیشه دیگران را بر تخت هایی کوچک می نشانیم و او را به سختی و با لذتی تمام کوتاه می کنیم. و اگر باری به ناگاه یا به احساسات و هیجان کسی را کشیدیم و بلندش کردیم، او را بعد ها بر چنان تختی می نشانیمش تا نیمی از او بیرون بیافتد و با شمشیر نصف اش می کنیم.

و سرزمین من حکایت اندوهگین تخت ها و شمشیر ها و پروکروست هاست

و شاید هر یک از ما زمانی بر یکی از این تخت ها خوابیده ایم. یا کسی را بر آن نشانده ایم.


***


بزرگوارگرامی آ قای محمد دروبلاگ « آشنا » نوشته جامع و علمی دراین مورد


دارند که مطالعه و تعمق درآن را به دوستان خوبم پیشنهاد میکنم .

 


نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢٢ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید

ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم

جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید

که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل

کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها

همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر

نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها

حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظ

متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهمله

« حافظ »

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٧ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

بدنبال گشودن پنجره هایم

کوچه های ملتمس آشتی

بدنبال رقص بی واهمه لبخند ها

وکودکانی که از بازی با پروانه ها

 خاطره  دارند

به دنبال اوج کبوتر و منطق

درفضای غبار آلودم

خوب میشد

اگر نسیمی بوزد

اگر بارانی ببارد

آنگاه تنفسی عمیق


از وبلاگ « کوچه جنوبی » انتخاب شده است


نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٦ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 


بالهــــــایم را هم که برده باشـــی

با تکــــــه پاره های دلــــم که می شود پر بکشـــم ...

نه بال می خواهـــم

نه آســـمان !

گســـــــتره ی دســــتان تو را می خواهم

که "موطـــــن" امــن منســــت ...!



ازوبلاگ ارغوان انتخاب شده است

 

                              

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱۱ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

ای دست
ای مخمل نسیم
ای بازگشته از سفر بیکرانگی :
- از سرزمین پاک گیاهان مهرزی -
ایکاش
گرده‌های محبت را
در ذهن سبز گونه‌ی من ، بارور کنی .
ایکاش ،
می‌گشودیم آرام
ایکاش
جمله‌های تنم را
آهنگ عاشقانه می‌دادی
آنگاه
آن عاشقانه را
از بر می‌خواندی
ایکاش
با من می‌ماندی
روزی هزار بار
من را به نام می‌خواندی
ایکاش ...

« فرخ تمیمی »


نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۸ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

در زلال لاجوردین سحرگاهی
پیش از آنی که شوند از خواب خوش بیدار
مرغ یا ماهی
من در ایوان سرای خویشتن
تشنه کامی خسته را مانم درست
جان به در برده ز صحراهای وهم آلود خواب
تن برون آورده از چنگ هیولاهای شب
دور مانده قرن ها و قرن ها از آفتاب
پیش چشمم آسمان : دریای گوهربار
از شراب زندگی بخشنده ای سرشار
دستها را می گشایم می گشایم بیشتر
آسمان را چون قدح در دست می گیرم
و آن زلال ناب را سر می کشم
سر می کشم تا قطره آخر
می شوم از روشنی سیراب
نور اینک در رگهای من جاری است
آه اگر فریادم از این خانه تا کوی و گذر می رفت
بانگ برمی داشتم
ای خفتگان هنگام بیداری است


« فریدون مشیری »

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٤ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

وقتی خورشید اولین اشعه های طلایی خودش رو به زمین بخشید از خواب بیدارشد.صبحانه همسرو فرزندانش را آماده کرد برای هرکدام  توشه ای که تا برگشت به خانه بی غذا و دوا نمانند. بچه هارا با محبت به مدرسه برد. با وجود دوری راه همیشه به موقع رسیده بودند. درراه برگشت خریدو بعد مراجعه به خانه و تهیه غذاو نظافت خانه . همه فضای خانه را پراز عطر محبت زن کرد. همه چیز برای ورود عزیزانش آماده بود . به موقع برای برگشتن بچه ها درمدرسه حاضربود . از درس و اخلاق همه آنها پرسید . از معلمها تشکر کرد چند یادداشت نوشت و با بچه ها برای خرید لوازم مدرسه به خیابانهای مختلف سرزدند . دربرگشت یکی از بچه هارا برای معاینه به مطب دکتربرد . کمی سرما خورده بود . تهیه دارو و میوه و مایع بخورو... مریض داری را خوب میدانست. همه به خانه برگشتند . شام آماده بود . عطر مهربانی بانو با غذای تازه و شفافیت لوازم خانه به عزیزانش خوش آمد میگفت . بعد از شام بچه ها خوابیدند. مادر به  تکالیف و فرمهای مخصوص مدرسه بچه ها سرمیزد . جلسه انجمن ، فرم نظرخواهی، آماده کردن غذا و وسایل اردو، فرمهای پزشکی ، کلاسهای فوق برنامه...

همسرنیز به خواب رفته بود . بانو با محبت خانه را برای صبح فردا آماده میکرد.

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

Design By : Pars Skin