خانه پدر

از زخم می رسم به مسیحای چشم تو
درمان دردهاست تماشای چشم تو

انگار مرگ فاجعه را جار می زند
ناقوس نقره ای کلیسای چشم تو !

( قد ) می کشی و ( قامت ) شب خرد می شود
در پرتو اذان مصلای چشم تو !

آتش به پا شدست در این روح منجمد
زرتشت من ! چه داشت اوستای چشم تو ؟!

سیذارتای قلب مرا درس می دهد
آوای آن جهانی بودای چشم تو ! (1)

( غم مکر سامریست ! ) : تو می گویی و سپس
گوساله غم و ید بیضای چشم تو !!

اینجا که دوزخ است ! اگر هم بهشت ، باز
من مرد سیب خورده حوای چشم تو !!

من لال می شدم که دعایش جواب داد ،
( بر او غزل ببار ، خدایا ! ) ی چشم تو !!

( بربط ) به دست می رسد آوای صد غزل
چون ( پرده ) را درید ( نکیسا )ی چشم تو !! (2)



*

(1) اشاره به رمان سیذارتا اثر هرمان هسه
(2) داستان خسرو و شیرین اثر نظامی


****

از وب نوشته های سیامک بهرام پرورانتخاب شده است

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

این دل اگر کم است بگو سر بیاورم
یا امر کن که یک دل دیگر بیاورم
خیلی خلاصه عرض کنم: دوست دارمت ...
(دیگر نشد عبارت بهتر بیاورم)


« سید مهدی موسوی »


نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢۸ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

کیست این پنهان مرا در جان و تن
کز زبان من همی گوید سخن
اینکه گوید از لب من راز کیست
بنگرید این صاحب آواز کیست


« عمان سامانی »

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢٦ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 


ای دیو سپید پای در بند  
ای گنبد گیتی ای دماوند
ای مادر سر سپید بشنو  
این پند سیاه بخت فرزند
بگرای چو اژدهای گرزه
بخروش چو شرزه شیر ارغند
بفکن ز پی این اساس تزویر      
بگسل ز هم این نژاد و پیوند
بر کن ز بن این بنا که باید    
 از ریشه بنای ظلم برکند...

 

« ملک الشعرای بهار »

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢٥ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

بالش من پراز

آواز پر چلچله هاست.....

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢٤ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 الهی اگر از دنیا نصیبی است به بیگانگان دادم،

 و اگر از عقبی مرا ذخیره یی است به مومنان دادم .

در دنیا مرا یاد تو بس و

در عقبا مرا دیدار تو بس

 دنیا و عقبا دو متاعند بهایی و دید نقدیست عطائی

 

 

 «خواجه عبدالله انصاری »

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱٥ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا

چه نغزست و چه خوبست چه زیباست خدایا

از آن آب حیاتست که ما چرخ زنانیم

نه از کف و نه از نای نه دف‌هاست خدایا

یقین گشت که آن شاه در این عرس نهانست

که اسباب شکرریز مهیاست خدایا

به هر مغز و دماغی که درافتاد خیالش

چه مغزست و چه نغزست چه بیناست خدایا

 

« مولوی »

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٩ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

موسیقی صدای ناهستی است. آنجا که وجود ناموجود را می جوید چرا که تاب وجود داشتن را در جهان ناتمام ندارد. موسیقی می گوید خواهی مرد. این ناگزیر است. پس سوگواری کن بر ناممکن بودن تداوم. از موسیقی می هراسم. تا می توانم از گوش دادن به آن تن می زنم. مواجهه با حزنی که از صدای سازها بر گوش ها می نشیند٬ نیستی را تمام قد در جلوی چشمهایم می ایستاند و نابودن را در کنار بودن قرار می دهد تا دهشتی را حس کنم که از هیبت اش جان به لرزه در می آید. شب کابوس می شنیدیم. صدای حزن در گوشم چون زوزه باد در کویری تهی می پیچید. وحشت زده از خواب بر خاستم٬ باید به تشیع جنازه بروم. پرویز مشکاتیان را باید تحویل تاریخ بدهیم تا هر جا انسانی از موسیقی می هراسد زندگی بار دیگر آن شود که باید باشد. فرصتی اندک در برابر ابدیتی از نابودن. لااقل در غیاب بودنی که ما می شناسیم.....

 

 «ازوبلاگ آقای محمد آقازاده  انتخاب شده است »

 

*****

 پرویز مشکاتیان

 شنبه ۴ مهرماه به زادگاهش نیشابور بازخواهد گشت

روحش شاد

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۳ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

Design By : Pars Skin