خانه پدر

 

پاییز چه زیباست
مهتاب زده تاج سرِ کاج
پاشویه پُر از برگ خزان دیدة زرد است
بر زیر لب هره کشیدند خدایان
یک سایة باریک
هشتی شده تاریک

رنگ از رُخ مهتاب پریده
بر گونة ماه ابر اگر پنجه کشیده
دامان خودش نیز دریده

آرام دود باد درون رگ نودان
با شور زند نی لبک آرام
تا سروِ دلارام برقصد
پر شور
پر ناز بخندد...

« نصرت رحمانی »

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۳۱ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش 
 خون انگوری نخورده باده شان هم خون خویش
 هر کسی اندر جهان مجنون لیلی شدند 
  عارفان لیلی خویش و دم به دم مجنون خویش
 ساعتی میزان آنی ساعتی موزون این
   بعد از این میزان خود شو تا شوی موزون خویش
 گر تو فرعون منی از مصر تن بیرون کنی
   در درون حالی ببینی موسی و هارون خویش
 لنگری از گنج مادون بستهای بر پای جان  
 تا فروتر میروی هر روز با قارون خویش  
 یونسی دیدم نشسته بر لب دریای عشق  
گفتمش چونی جوابم داد بر قانون خویش

 

« مولوی »

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢٩ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

خوشا پرنده که بی واژه شعر می گوید،

گذر به سوی تو کردن ز کوچه ی کلمات

به راستی که چه صعب است و مایه ِ آفات...

 

 

«  شفیعی کدکنی  »

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢٤ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

رمضان کشتی نوح است نمانید شما

ترسم آن است که  خود را نرسانید شما

بادبان های شب قدر چنین می گویند

این زمان جانب خورشید برانید شما

همه رفتند، همه جانب خورشید شدند

هان بیایید اگر سوخته جانید شما

سوی آن گنبد و گلدسته سبز ازلی

چون کبوتر همگی دل بپرانید شما

دل من مرده هلا زنده دلان شب قدر

بر دلم فاتحه ای تازه بخوانید شما

شب هجران است اشکی بفشانید ز دل

روز میدان است اسبی بدوانید شما

وقت آن است که جانی بکشانید به اوج

دم آن است که روحی بدمانید شما

 

« علی رضا قزوه »

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢٢ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

الهی! تو آنی که از بنده ناسزا بینی و به عقوبت نشتابی، از بنده کفر می شنوی و نعمت از وی باز نگیری، توبت و عفو بر وی عرضه می کنی و به پیغام و خطاب خود او را باز می خوانی و گر باز آید وعده ی مغفرت می دهی که:

ان ینتهوا یغفر لهم ماقد سلف.

چون با دشمن بدکردار چنینی، چه گویم که با دوستان نیکوکار چونی؟

 

 

« مناجات خواجه عبدالله انصاری »

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٧ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 


 

از پنجرهء دلم که قابی شکسته دارد صدایت میزنم

نسیم نام تو بر لبهایم می وزد

خیال سبزت همیشه با من است

تو اینجایی

در قاب پنجره ای که رو به باغ خدا باز است

دستهایت طراوت و سبزی را تکرار میکند

از نگاهت ستاره و مهتاب میچکد

خورشید ذره ای از مهربانی توست

اگر ابر میبارد

اگر گل میروید

اگر پرنده میخواند

چشمه اگر میجوشد

رود اگر میخروشد

           برای توست

تو آن رویای صادقانه ای که ظهورت

مرهم تمام زخمهاست

تو آنقدر پاک و زلالی که از غبار پنجره ها

دلت میگیرد

شاید پیش از آمدنت باران ببارد

و آسمان تمام کوچه و خانه ها را بشوید

و من در نسیمی مستانه به انتظارم

ای سبز، ای بهار، ای نور،ای امید

دستهای مهربانت را که از نوازش لبریز است

و نگاه روشنت را که آئینهء صداقت است

               دوست میدارم

بگو چشمانم کجا مهربانی نگاه تو را مینوشد

و قلبم کی با ظهورت آرام میگیرد

بگو گلوی خشکیده ام را کجا سیراب خواهی کرد

و کی بر زانوانت سر مهر خواهم گذاشت

                      بگو مهربان همراهم

 

****

 

از نوشته های دوست بزرگوار ( الف - دریا ) انتخاب شده است

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٦ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

مرا ، آتش صدا کن تا بسوزانم سراپایت
مرا باران صلا ده تا ببارم بر عطش هایت
مرا اندوه بشناس و کمک کن تا بیامیزم
مثال سرنوشتم با سرشت چشم زیبایت
مرا نوری بدان و یاری ام کن تا در آویزم
به شوق جذبه وارت تا فرو ریزم به دریایت
کمک کن یک شبح باشم مه آلود و گم اندرگم
کنار سایه ی قندیل ها در غار رؤیایت
خیالی ، وعده ای ،‌وهمی ، امیدی ،‌مژده ای ،‌یادی
به هر نامه که خوش داری تو ،‌ بارم ده به دنیایت
اگر باید زنی همچون زنان قصه ها باشی
نه عذرا را دوست دارم نه شیرین و نه لیلایت
که من با پاکبازی های ویس و شور رودابه
خوشت می دارم و دیوانگی های زلیخایت
اگر در من هنوز آلایشی از مار می بینی
کمک کن تا از این پیروزتر باشم در اغوایت
کمک کن مثل ابلیسی که آتشوار می تازد
شبیخون آورم یک روز یا یک شب به پروایت
کمک کن تا به دستی سیب و دستی خوشه ی گندم
رسیدن را و چیدن را بیاموزم به حوایت
مرا آن نیمه ی دیگر بدان آن روح سرگردان
که کامل می شود با نیمه ی خود ، روح تنهایت

 

« حسین منزوی »

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٤ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 من خواب دیده ام که تو آغاز میشوی
بنیانگذار سلسـله ناز میشوی
بر شاخه شکسته این سرو بی رمق
با مرغکان پر شکسته هم آواز میشوی
...

 

 « منوچهرآتشی »

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٢ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

این  حنجره این باغ صدا را نفروشید

این پنجره این خاطره‌ها را نفروشید

در شهر شما باری اگر عشق فروشی است

هم غیرت آبادی ما را نفروشید

تنها به خدا دلخوشی ما به دل ماست

 صندوقچه راز خدا را نفروشید

سرمایه دل نیست به جز اشک و به جز آیینه

 پس دست‌کم این آب و هوا را نفروشید

در دست خدا آینه‌ای جز دل ما نیست

آینه شمایید، شما را نفروشید

در پیله پروانه به جز کرم نلولد

 پروانه پرواز رها را نفروشید

یک عمر دویدیم و لب چشمه رسیدیم

این هروله سعی و صفا را نفروشید

دور از نظر ماست اگر منزل این راه

 این منظره دیرنما را نفروشید

 

 

« قیصر امین پور »

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱۱ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

با اضطراب و دلهره اما دوان دوان
آمد دلم به دیدن تو خوب مهربان
در دست باد یک چمدان شعر و دلخوشی
از سمت تو قشنک ترین خنده ی جهان
بعد از چقدر فاصله مثل گذشته ها
حالا رسیده است به هم باز دستمان
همسایه ها دوباره مرا با تو دیده اند
حالا که دیده اند کمی بیشتر بمان
وا می کنیم سفره ی دل را برای هم
با سبزی و صداقت و با چند تکه نان
یک استکان بریز از آن چای . . وای نه . .
امروز با همیم یکی نه . . دو استکان
از آن همیشه ها که نمی دیدمت بگو
از آن عبور تیره و تکراری زمان
دلگیر می رسد به نظر صبح چهرات
ای اشک چشم های تو دریای بیکران
تکیه بزن به سینه ی من  خوب گریه کن
بگذار تا سبک شود اندوه آسمان
دنیای آفتابی ما را گرفته اند
این ابر های آمده از سمت ناگهان
این ابرها که باعث دلتنگی تو اند
با باد می روند ار این شهر بی گمان
چایی دوباره سرد شد و چشم های من
غرق اند در نگاه تو قشنگ تو همچنان . .

 

 

« محمد ویسی »

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٠ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

فراتر از خیال من

تمام اشتیاق من

مرا به خود رها مکن ...

تمام سینه ی مرا غم تو چنگ می زند

از این ترانه های دلکشم

مرا دگر جدا مکن

جدا مکن

کرانه تا کرانه من

اسیر ذره ذره ی تو گشته ام

تمام ذره های آفتاب من

تمام التهاب من

مرا ز آسمان خود جدا مکن

جدا مکن ...

                       

 «ارغوان»

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۸ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد
مثل خورشید که خود را به دل من بخشید

ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم
هیچکس مثل تو ومن ، به تفاهم نرسید

خواستی شعر بخوانم، دهنم شیرین شد
ماه، طعم غزلم را ز نگاه تو چشید

من که حتی پی پژواک خودم می گردم
آخرین زمزمه ام را همه ی شهر شنید

« محمد علی بهمنی »


نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٧ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()




صلاح کار کجا و من خراب کجا
ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا

دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس

کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا

چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را

سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا

ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد

چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا

چو کحل بینش ما خاک آستان شماست

کجا رویم بفرما از این جناب کجا

مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است

کجا همی‌روی ای دل بدین شتاب کجا

بشد که یاد خوشش باد روزگار وصال

خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا

قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست

قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا


« حافظ »

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٦ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

من اگر دست زنانم نه من از دست زنانم
نه از اینم نه از آنم من از آن شهر کلانم

نه پی زمر و قمارم نه پی خمر و عقارم
نه خمیرم نه خمارم نه چنینم نه چنانم

من اگر مست و خرابم نه چو تو مست شرابم
نه ز خاکم نه ز آبم نه از این اهل زمانم

خرد پوره آدم چه خبر دارد از این دم
که من از جمله عالم به دو صد پرده نهانم

مشنو این سخن از من و نه زین خاطر روشن
که از این ظاهر و باطن نه پذیرم نه ستانم

رخ تو گر چه که خوب است قفس جان تو چوب است
برم از من که بسوزی که زبانه‌ست زبانم

نه ز بویم نه ز رنگم نه ز نامم نه ز ننگم
حذر از تیر خدنگم که خدایی است کمانم

نه می خام ستانم نه ز کس وام ستانم
نه دم و دام ستانم هله ای بخت جوانم

چو گلستان جنانم طربستان جهانم
به روان همه مردان که روان است روانم

شکرستان خیالت بر من گلشکر آرد
به گلستان حقایق گل صدبرگ فشانم

چو درآیم به گلستان گل افشان وصالت
ز سر پا بنشانم که ز داغت به نشانم

عجب ای عشق چه جفتی چه غریبی چه شگفتی
چو دهانم بگرفتی به درون رفت بیانم

چو به تبریز رسد جان سوی شمس الحق و دینم
همه اسرار سخن را به نهایت برسانم


« مولوی »

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٤ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

چون بلبل مست راه در بستان یافت

روی گل و جام باده را خندان یافت

آمد به زبان حال در گوشم گفت

دریاب که عمر رفته را نتوان یافت

 

« خیام »

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

Design By : Pars Skin