خانه پدر

 

ای نسیم عشق از آفاق شهابی آمدی
از کران های بلند آفتابی آمدی
تا کنی مستم ، همه زنبیل ها را کرده پر
از شمیم آن دو گیسوی شرابی آمدی
سنگفرش از نقره کردند اختران راه تو را
شب که شد از جاده های ماهتابی آمدی
نه هوا نه آب - چیزی از هوا چیزی از آب
تابنک از کهکشانهای سحابی آمدی
بار رویایی سبک سنگین از افیون از شراب
بستی و تا بستر بیدار خوابی آمدی
دیری از خود گم شدی در عشق نشناسان و باز
تا که خود را درغزل هایم بیابی آمدی
تا غبار از دل فرو شوییم در ایینه ات
همسفر با آسمان و آب آبی آمدی
در کنارت دم غنیمت باد بنشین لحظه ای
آه مهمان عزیزی که شتابی آمدی

 

« حسین منزوی »

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۳۱ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()




اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت

کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را

فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب

چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را

ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است

به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را

من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم

که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را

اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم

جواب تلخ می‌زیبد لب لعل شکرخا را

نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارند

جوانان سعادتمند پند پیر دانا را

حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو

که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ

که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را


« حافظ »

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢٩ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 شمعیم و دلی مشعله افروز و دگر هیچ
 شب تا به سحر گریه ی جانسوز و دگر هیچ
افسانه بُِوَد معنی دیدار که دادند
 در پرده یکی وعده ی مرموز و دگر هیچ
خواهی که شوی با خبر از کشف و کرامات
 مردانگی و عشق بیاموز و دگر هیچ
زین قوم چه خواهی که بهین پیشه ودانش
 گهواره تراشند و کفن دوز و دگر هیچ
زین مدرسه هرگز مطلب علم که این جاست
 لوحی سیه و چند بدآموز و دگر هیچ
روح پدرم شاد که می گفت به استاد
 فرزند مرا عشق بیاموز و دگر هیچ
خواهد بدل عمر بهار از همه گیتی
 دیدار رخ یار دل افروز  و دگر هیچ

 

« ملک الشعرای بهار »

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢٧ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

یار باش ، اغیار مباش.

کمال انسان درتصرف دل است ،

 باقی مثال آب وگِل است .

 

« خواجه عبدالله انصاری »

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢٥ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

  ای  مفتی شهر از تو بیدار تریم

با این همه مستی ز تو هشیار تریم

تو خون کَسان نوشی و ما خون رَزان

 انصاف بده کدام خون خوار تریم

 

« خیام »

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢۳ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()


صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
که سر به کوه و بیابان تو داده‌ای ما را

شکرفروش که عمرش دراز باد چرا

تفقدی نکند طوطی شکرخا را

غرور حسنت اجازت مگر نداد ای گل

که پرسشی نکنی عندلیب شیدا را

به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظر

به بند و دام نگیرند مرغ دانا را

ندانم از چه سبب رنگ آشنایی نیست

سهی قدان سیه چشم ماه سیما را

چو با حبیب نشینی و باده پیمایی

به یاد دار محبان بادپیما را

جز این قدر نتوان گفت در جمال تو عیب

که وضع مهر و وفا نیست روی زیبا را

در آسمان نه عجب گر به گفته حافظ

سرود زهره به رقص آورد مسیحا را


« حافظ »

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢٠ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

همراه ِچوپانان عاشق

 

وعاطفه صبحگاهی رمه

 

که از پرچین به چراگاه میروند

 

نقبی بزن به نی لبک باران

 

تا  گندم زارها به غمزه درآیند

 

چشم  هم برآسمان بینداز

 

خیره شو به پرواز مترنم کبکها !

 

رقص بی بدیل ابرها

 

که از فراز کوهستان وجنگل  می گذرند

 

چه شوری دارد این زندگی

 

اگر دلت بخواهد!

 

 

 

   «علی بهار »

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۱۸ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

عاشق همه سال مست و رسوا باد
دیوانه و شوریده سر و شیدا باد
با هشیاری غصه هر چیز خوریم
چون مست شدیم هر چه بادا باد

 

 

   « مولوی  »

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۱٦ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

از شیخ شهاب الدین سهروردی پرسیدند که: سماع به چه آید؟

شیخ گفت: جان قصد بالا کند همچو مرغی که می‌خواهد خود را از قفس به در اندازد،

‌قفس تن مانع آید. مرغ جان قوت کند، و قفس را از جای برانگیزد.

اگر مرغ را قوت، عظیم بود، پس قفس بشکند و خود بپرد.

 و اگر قوت ندارد، سرگردان شود و قفس با خود بگرداند.

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۱٥ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

 بیرون کشیـــدی از در و   بـر بــام می بــری

آرام جلــــــوه کـــــردی و  آرام مــــی بـــری

ایـن از هنــرنمـایی چشم ســــیاه تـــوست

بـــی دام صــــید کــردی و با دام می بـــری

 تـا قبـله را عــوض نکـنی  چشــم را ببـنـــد

با ایــن حــــرام  رونـــق اســـــلام می بــری

چشمــانت آرزوی ریـاضـــــت کشــان شــده

غوغـــاست هر کـجــــا که تو بادام مــی بری

گاهـی ابــوسـعـیـد ابــوالخــیـر مــی شـوی

گــاهـی مــرا حـــوالـی بسـطــام مــی بری

پر می زنـی، به منـطـق عـــطار می کشـی

مِی می شوی ، به خلسه ی خیام می بری

 تا بوده  راه و رسـم تو  این گونه بــوده است

آرام  دل گرفـتـــــی و  آرام  مـــــــی بــــری

 

« ناصرحامدی »

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۱۳ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

ر فته بودم سر حوض  

تا ببینم شاید ، عکس خود را در آب

آب در حوض نبود

 ماهیان می گفتند :

 تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی  

همت کن 

و بگو ماهی ها ،

 حوضشان بی آب است .

 باد می رفت به سر وقت چنار

 من به سر وقت خدا می رفتم

 

 

« سهراب سپهری »

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۱٢ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

فضای دلگیر و ناخوشایند راهرو درمانگاه با بوی تند سیگار و صدای نظافتچی عجول که با سرو صدا کف راهروها ر ا تمیز میکرد در هم آمیخت. بهیار بخش با دلسوزی گفت : 

« آقا فتاح انقدر سیگار نکش همش ضرره چه فایده داره صبح تا شب این لب دهنته؟ »

فتاح همینطور که به کارش ادامه میدادجواب داد :

 «حُسنش اینه که مرگ برادرت رو نمیبینی ...عمر هرچی کوتاهتر بهتر...»

با وجودی که از مخالفان سیگارهستم به استدلالش آفرین گفتم.

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٩ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 در واژه های تـو

  خاصیـتـــی بود :

  از جنـس ِ نـاب ِ صـداقـت ؛

  صـاف و زُلال چــو شـبـنـم ؛

  پـاک و نجـیـب چـو مـریـم .

  وقـتی که آمـدی

  من ، می شِناختـمـت اِنـگــار !

  چـون سـایـه ای که سـالـهـا

  هـمـراه بـا مـن است .

  وقتی تو آمـدی

  بــر آسـمـان ِ مــِه گرفـتـه ی تـنـهـایـیم

  نـقـش ِ سـتــاره کـشـیــدم ،

  خـود ، نیــز بـاور نـداشـتـم ؛

  ایـنـگـونـه پــُر شـتـاب

  انبوه ِ بیقراری ِ خود را !

  شـاید  حضور ِ دل انگیزَت

  کـهـنـه حدیـث ِ نـیـم ِ گـمـشـده ام بود .

  ...

  ای از ســُلالــه ی بــاران !

  نام ِ تو را هـمـاره

  با  نم نم  ِ مطـهـر ِ بـاران

  بر بـرگهـای ِ خوش نـگـاره ی پــاییـزی

  خواهـم نـوشــت .

  ...

  بـا یــاد ِ تـو

  سـرشــارم از بهــانــه ی پــرواز ؛

  لـبـریــزم از لـطـافـت ِ حـسـی خوب ؛

  حـسـی غـریـب و پـــر از راز ؛

  حـسـی که از کـلام ِ نـخسـتـیـن

  بـی قصـد و بـی اراده

  بـا بــاوری لطـیـف ، عـجـیـن بود .

  زودآشـنـــای ِ خوب و صمـیـمـی !

  بس ، دیــر آمدی ... امّــــا ؛

  پـیــدایـش ِ تـو :

  پـاداش ِ ســال هــــای درازی ؛

  ازِ تـلـخـکـامـی ِ تـنـهـایـی بود

  احساس می کنم

  تـو هـدیـه ی بزرگ ِ خـدایــی .

***

از وبلاگ  همسفر با موج انتخاب شده است

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۸ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

منتظر نباش که شبی بشنوی،
از این دلبستگی های ساده دل بریده ام
که روسری تو را،
در آن جامه دان ِ قدیمی جا گذاشته ام
یا در آسمان،
به ستاره ی دیگری سلام کرده ام
توقعی از تو ندارم
اگر دوست نداری،
در همان دامنه دور ِ دریا بمان
هر جور تو راحتی! بی بی باران
همین سوسوی تو
از آنسوی پرده دوری،
برای روشن کردن ِ اتاق تنهائیم کافیست

 

« یغما گلرویی »

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٥ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

 

 

 

این فصل را با من بخوان  باقى فسانه است
این فصل را بسیار خواندم  عاشقانه است

 

هفتاد باب از هفت مصحف برنبشتم

این فصل را خواندم  ورق را درنبشتم


از شش منادى رازِ هفت اختر شنیدم

این رمز را از پنج دفتر برگزیدم


این بانگ را از پنج نوبت‏زن گرفتم

این عطر را از باد در برزن گرفتم


این جاده را با ریگ صحرا پویه کردم

این ناله را با موج دریا مویه کردم


این نغمه را با جاشوان سند خواندم

این ورد را با جوکیان هند خواندم


این حرف را در سِحرِ بودا آزمودم

این ساحرى را با یهودا آزمودم


از باغ اهل وجد چیدم این حکایت

با راویان نجد دیدم این روایت


این چامه را چون گازران از بط شنیدم

وین شعر را چون ماهیان از شط شنیدم


شط این نوا را در تب حیرت سروده است

وین نغمه را در بستر هجرت سروده است


دانی که مردان مسافر کم شکیبند

هم در زمین هم آسمان  هرجا غریبند


دانی که در غربت سخن ها عاشقانه ست

این فصل را با من بخوان باقى فسانه است

 


این فصل را بسیار خواندم عاشقانه است

 

 

 

« علی معلم »

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۳ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

 به  یاد مهدی آذر یزدی  

اولین نویسنده ای که من را به دنیای خوب قصه ها برد،

او بااینکه  ازدواج نکرد و هرگز فرزندی نداشت 

پدرقصه گوی همه بچه های ایرانی است 

برای ادای حق این راوی خاطره انگیز ،سروده وی را  تقدیمتان می کنم : 

*** 

اینک این شعر من و گفتار من *   یک نمونه از کم و بسیار من

 آب آن بسیار و قدری خوشمزه  *   نه عسل نه قند ،عین خربزه

 گر کسی گوید عیار آن کم است  *  باشد اما اعتبارش محکم است

 من جناب مستطایی نیستم    *     شاعر لفت و لعابی نیستم

 شعر من شعر زبان مردم است  * شعر قلب و شعر جان مردم است

 ای برادر ما همه از مردمیم   *   بی جهت در خودپسندیها گمیم

 لفظ زیبا چیست یا قول فصیح *   آنچه منظور تو را گوید صحیح

 اینکه می گیرد تورا ،زیبایی است *  این که می فهماند این شیوایی است

 هر چه معنی می دهد وقت سخن  *   جایز است آوردنش در شعر من

 گفتم این را با زبان عصر خویش *   نه زبان قرن بعد و قرن پیش

 گر ترا گفت آنکه دارد حسن ظن * آذر یزدی است استاد سخن

 شعر او شعر تر جان پرور است  * گر بسنجی از همه عالم سر است

 نقد رایج سکه بی غل و غش  * با زبان یزدی او (جون و خش)

 مرگ من این حرفها باور مکن * مخلصت را از خودت دلخور مکن

 گر چه باشد در وجود هر کسی * خودپسندی های گوناگون بسی

 من ولی مرد تکلف نیستم  *هیچ هیچ اهل تعارف نیستم

 گر چه خود از به به خود دلخوشم * تو نگو به به خجالت می کشم

 

بعد از شعری زیبا مرحوم آذر یزدی این شعر خود را اینگونه به پایان می رساند

 

باری از دست غم بی داوری  *  یک شب افتادم به فکر شاعری

 تا سه روز این مثنوی را ساختم * تا سه روز آن را زنو پرداختم

 هفته ای سرگرم بودم مفت من  *  دیگران گفتند اینهم گفت من

 یا بسوزان خاک آن در باد کن  *  یا بخوان گاهی مرا هم یاد کن

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

Design By : Pars Skin