خانه پدر

 

 

الهی

 به بهشت و حور چه نازم،

مرا دیده ای ده که از هر نظر بهشتی سازم

 

 

«   خواجه عبدالله انصاری  »

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/۳٠ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

 

زمین ، دیرگاهی ست

از تکرار حرف ها ونگاه ها

حوصله اش سر رفته

از این است

افتاده بی خیال

زیر پای شما

 

« کوروش همه خانی »

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/٢٩ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

دیر زمانی در او نگریستم

چندان که چون نظر از وی بازگرفتم در پیرامون من

همه چیزی

به هیات او در آمده بود.

آن گاه دانستم که مرا دیگر

از او

گریز نیست

 

 

 

 

« احمد شاملو »

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/٢٤ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

روز زن

و بزرگداشت مقام مادر

به همه عزیزانم مبارک

 

***

دوستان مهربانم ، می خواستم برای تشکر از یادداشتهای خوب شما در وبلاگتان عرض ادب کنم .

متاسفانه چند شب اخیر وبلاگهای بلاگفا به سختی باز می شود.

عذرخواهی می کنم

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/٢۳ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

به دور می رفتم

به جستجوی راز جهان

که دودکش خانه‌ات را دیدم

 

 

 

نزدیک که شدم

 

 

 

دریافتم آنچه به دنبالش بودم تویی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

« رسول یونان  »

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/٢۱ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

زنان و مادران  زلال ما جلوه ای زیبا از خلقت و نمودی از شکوه جاودانه هستند همانگونه که مردان در عالم چنینند. .متاسفانه در دنیای امروز هنوز اینجا و آنجا شاهد رقابت ها و جنگها و تلخی هایی هستیم که ناشی از جدایی  پیوند ملکوتی خودخواهی ها و خود شیفتگی ناشی از فراموشی  وازخود بیگانگی  و دور شدن از زنانگی و مردانگی  واقعی و  گم شدن نقش راستین خود در عالم وخلقت میباشد.

                         
در شفق بود که

زائیده شدم از گِلِ زن

عشق را داد تیمم

دست در باد

کشید بر تن من 

مهربان بودم من با خورشید

همبستر ماه

تن من بوی محبت می‌داد

چشم من سرمه ز خاک می‌مالید

می‌سرائید زلال:

"من و تو نیست شویم  در تن ما"

سیب دندان‌زده‌ای

جفت مرا کرد جدا

عشق را دزدیدند

نفرت و جنگ به نامم کردند

 

غزلم رفت ز یاد

خالی از عشق حوا شد سر من

مردی‌ام داد به باد

 

در فلق بود که بودا آمد

دلقی از عشق

آویخته به تن؛

در سحر بود که دشت

بوی  موسی بگرفت

در دل تیره شب بود

که مریم غلتیدبا کلامی از صلح

در حرا بود که من

آمنه را می‌دیدم

با کتابی در دست

 

هان آدم!

در میخانه برو

رخت مردانگی‌ات را تو به ساقی بسپار

جامی از جنس حوا را

تو بنوش

 

رابعه بر در حمام

(با خون نوشت):

دوستت میدارم

صلح را باور کن.

 

توضیحات:

 زاییده شدم از گِِل زن :به کسر گاف  اشاره به این باور که نوع زن و مادر را جلوه ای از خالق بداند.   هوا  و هوایی شدن   نوعی از خود بیخود شدن است و در جنوب کشور ایران معروف  است به بادی که در تن میرود و آدم را از خود بیخود میکند و بعضی ها دچار حمله های صرع گونه میشوند که زار میگویندو.مراسم جالبی دارد و صحبتهای بسیار  ...به کتاب اهل هوا اثر غلامحسین ساعدی مراجعه شود.

 

   *  حوا اولین زن که خدا آفرید

* رابعه  بلخی از زنان  شاعره و عارف و صاحب ذوق و اهل فهم  همدوره رودکی و در ضمن عاشق و به همین خاطر معروف در جهان که بین سه معشوق و سه مرد  (پدر و برادرش حارث و بکتاش)  قرار گرفت و نهایت مرثیه ای آفرید که همیشه جاودانه است. عطار نیشابودی شرح این قصه را در الهی نامه خود به زیبایی ترسیم کرده است.

 

 

***

متن بالا از وبلاگ «  صلح  » انتخاب شده است

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/۱۸ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

آورده اند که ...

طاووس عارفان، بایزید بسطامی، یک شب در خلوت خانه ی مکاشفات، کمند شوق را بر

کنگره ی کبریای او در انداخت و آتش عشق را در نهاد خود برافروخت و زبان را از عجز و درماندگی بگشاد و گفت:

«بار خدایا، تا کی در آتش هجران تو سوزم؟ کی مرا شربت وصال دهی؟»

به سِرَش ندا آمد که بایزید، هنوز تویی ِ تو همراه توست.

اگر خواهی که به ما رسی، خود را بر در بگذار و در آی.

 

 

 

 

«کلیات سعدی(مجالس پنجگانه)»

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/۱٧ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

آب آرزو نداشت به غیر از روان شدن
دریا غمی نداشت مگر آسمان شدن

می خواست بال و پر زدن از خویشتن قفس
چندانکه تن رها شدن از خویش و جان شدن

آهن به فکر تیغ شدن بود و برگزید
در رنجبونه های زمان امتحان شدن

تاوان آشیانه به دوشی نوشته داشت
همچون نسیم در چمن گل چمان شدن

آنانکه کینه ور به گروه بدی زدند
قصدی نداشتند به جز مهربان شدن

باران من ! گدایی هر قطره ی تو را
باید نخست در صف دریادلان شدن

با خاک آرزوی قدح گشتن است و بس
و آنگه برای جرعه ای از تو دهان شدن

 

« حسین منزوی »

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/۱٥ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

گفتی بهار تازه مرا یاد کن ز مهر

یاد از کسی کنند  که از یاد رفته است

ای گلشن شکفته ...

مگر می روی ز یاد ؟

 

 

 « ژاله اصفهانی »

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/۱٢ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

باز بر می خیزد از هر کوچه بوی یاسها

فصل فصل چندم از سال است ، ای گیلاسها

ای دروگرها خداقوّت  که از رنج شما

عطر عرفان می چکد وقت درو از داسها

ای کماندار از مروّت نیست در آئین صید

خون آهو ریختن وقت گُل ریواسها

دولتش پاینده آن رندی که بی اندیشه ساخت

خانهء عقل مرا در کوچهء احساسها

خطّ عیش من برون از هفت خطّ ساغر است

 من نمی گُنجم " رضا " هرگز در این مقیاسها !!

     

  « دامغان – رضاپارسی پور »

***

از وبلاگ « باغ باران » انتخاب شده است

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/٧ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 بی صدا می خواند مرا ... 

با پای نسیم

 می آید

با بوسه ی باران

 نوازش می کند ...

غریبانه می خواند

در گوش دلم

زمزمه ای که تار و پود منست

زیباترین سرود منست !

 ***

                      از وبلاگ « یک آسمان ستاره به راهت نشانده ام » انتخاب شده است

        

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/٦ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()


 

 

گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود
پیش پایی به چراغ تو ببینم چه شود
یا رب اندر کنف سایه آن سرو بلند
گر من سوخته یک دم بنشینم چه شود
آخر ای خاتم جمشید همایون آثار
گر فتد عکس تو بر نقش نگینم چه شود
واعظ شهر چو مهر ملک و شحنه گزید
من اگر مهر نگاری بگزینم چه شود
عقلم از خانه به دررفت و گر می این است
دیدم از پیش که در خانه دینم چه شود
صرف شد عمر گران مایه به معشوقه و می
تا از آنم چه به پیش آید از اینم چه شود
خواجه دانست که من عاشقم و هیچ نگفت
حافظ ار نیز بداند که چنینم چه شود

 

« حافظ »

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/٥ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

شاعر که شدم
نردبانی بلند بر می دارم
پای پنجره ی پرسه های پسین پروانه می گذارم
و به سکوت سلام آن روزها سرک می کشم
شاعر که شدم
می آیم کنار کوچه ی کبوترها
تاریخ یادگاری دیوار را پررنگ می کنم
و می روم
شاعر که شدم
مشق شبانه ی تمام کودکان جهان را می نویسم
دیگر چه فرق می کند
که معلمان چوب به دست
به یکنواختی خطوط مشق های شبانه
شک ببرند یا نبرند ؟
شاعر که شدم
سیم های سه تارم را
به سبزه های سبز سبزده گره می زنم
و آرزو می کنم
آهنگ پاک صدای تو را بشنوم
شاید که شاعری
تنها راه رسیدن به دیار رؤیا
و کوچه های خیس کودکی باشد

 

« یغما گلروئی »

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/۳ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

 

 

امروز در یکی از تقاطع‌ها خانمی را دیدم که سپند دود می‌کرد و از این راه ارتزاق می‌کرد. او مشتی سپند را بر می‌داشت و بر روی آتش می‌ریخت و من غرق در آن بودم که چگونه دانه‌های سپند اندکی تحمل می‌کنند و ناگاه بر هوا می‌جهند و چند باری از این سوی به آن سوی می‌پرند و بر آتش می‌رقصند و آخر کار تن به سوختن می‌دهند و جز خاکستر و دود از آنان بر جای نمی‌ماند.

« همچو سپند ، پیش تو سوزم و رقص می‌کنم  »

«  خود بفدا چنین شود مرد برای چون تویی  »

و به آن می‌اندیشم که در آتش عشق تو من همان دانه کوچک سپندم.

 بی قرار و ناآرام می‌سوزم و جان نثار عشق تو می‌سازم.

« جان را سپند ساز و بر آتش نثار شو »

 « با دل قرار عشق ده و بیقرار شو »

 

***

 

 از وبلاگ یادگاردوستانتخاب شده است

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/٢ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

در دیگران می جوئیم اما بدان ای دوست
زین سان نمی یابی ز من حتی نشان ای دوست 

من در تو گم گشتم مرا در خود صدا میزن
تا پاسخم را بشنوی پژواک سان ای دوست

در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من
سردی مکن با این چنین آتش به جان ای دوست

گفتی بخوان ، خواندم اگرچه گوش نسپردی
حالا که لالم خواستی پس خود بخوان ای دوست

من قانعم آن بخت جاویدان نمی خواهم 
گر می توانی یک نفس با من بمان ای دوست

یا نه تو هم با هر بهانه شانه خالی کن
از من منه بر شانه ها بار گران ای دوست 

نا مهربانی را من از تو دوست خواهم داشت
بیهوده می کوشی بمانی مهربان ای دوست

آن سان که می خواهد دلت با من بگو آری
من دوست دارم حرف دل را بر زبان ای دوست

 

 

 

 « محمد علی بهمنی »


نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/۱ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

Design By : Pars Skin