خانه پدر

 

ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت می کنم

تو کعبه‌ای هر جا روم قصد مقامت می کنم

هر جا که هستی حاضری از دور در ما ناظری

شب خانه روشن می شود چون یادنامت می کنم

گه همچو باز آشنا بر دست تو پر می زنم

گه چون کبوتر پرزنان آهنگ بامت می کنم

گر غایبی هر دم چرا آسیب بر دل می زنم

ور حاضری پس من چرا در سینه دامت می کنم

دوری به تن لیک از دلم اندر دل تو روزنیست

زان روزن دزدیده من چون مه پیامت می کنم

 

 

« ‌مولوی »

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/۳۱ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

  می خواهمت چنان که شب خسته خواب را

می جویمت چنان که لب تشنه آب را

محو توام چنان که ستاره به چشم صبح

یا شبنم سپیده دمان آفتاب را

بی تابم آنچنان که درختان برای باد

یا کودکان خفته به گهواره تاب را

بایسته ای چنان که تپیدن برای دل

یا آنچنانکه بال پریدن عقاب را

حتی اگر نباشی می آفرینمت

چونانکه التهاب بیابان سراب را

ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی

با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

 

 

«  قیصرامین پور »

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/۳٠ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

دختر١٠ ساله من، از دوستانش در مدرسه صحبت می کرد ، بین حرفهایش گفتم

_ آنها روش زندگیشون با ما فرق می کند اگر نمی پسندی حرفشان را هم نزن، اگر...

یکدفعه بین حرفم گفت« نه خانم هم گفت...»

_ وقتی  صحبت می کنم حرفم را قطع نکن گوش بده و راجع به حرفم فکر کن

_اما تو خودت حرفم را قطع کردی

_اگر فرق من را باخودت نمی فهمی اول راجع به این مسئله صحبت کنیم

_چرا خوب می دونم تو مهارتهای زندگی را بهتر از من بلدی ولی این دلیل نمیشه  که حرف می زنم وسط حرفم بگی اشتباه می کنی...!

 ***

یکباره فکرم رفت به سالهای دور وقتی با پدرم صحبت می کردم ....

خدارحمت کندپدرم وقتی خیلی از ما بچه ها هنوز به دنیا نیامده بودیم علوم قضایی خوانده بود و با کلام و منطق هر مسئله ای را میتوانست اثبات یا انکار کند، تنها یکی دونفر از  بچه های خودش بودند که دراستدلال همپای خودش جلو می رفتند و در آخر بحث با شادی پنهان میگفت :

« چون نیک نظر کرد پر خویش درآن دید ...»

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٢٩ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

پیش از من و تو لیل و نهاری بوده است

گردنده فلک نیز به کاری بوده است

هرجا که قدم نهی تو بر روی زمین

 آن مردمک چشم‌نگاری بوده است

 

« خیام »

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٢۸ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

به ملازمان سلطان که رساند این دعا را
که به شکر پادشاهی ز نظر مران گدا را

ز رقیب دیوسیرت به خدای خود پناهم

مگر آن شهاب ثاقب مددی دهد خدا را

مژه سیاهت ار کرد به خون ما اشارت

ز فریب او بیندیش و غلط مکن نگارا

دل عالمی بسوزی چو عذار برفروزی

تو از این چه سود داری که نمی‌کنی مدارا

همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی

به پیام آشنایان بنوازد آشنا را

چه قیامت است جانا که به عاشقان نمودی

دل و جان فدای رویت بنما عذار ما را

به خدا که جرعه‌ای ده تو به حافظ سحرخیز

که دعای صبحگاهی اثری کند شما را


« حافظ »

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٢٧ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

دیروز بزرگداشت فردوسی حماسه سرابود و امروز یادآور خاطره مردان و زنانیست که با هر نفس خودشان این حماسه را زندگی کردند

 

بوسه می زنم به دستهای مهربان خانم صادقی

 برای سرودن این نغمه های عاشقی درتاریخ کشورمان

 

و تقدیم احترام به محضر برادر بزرگوارم جناب صادقی

  مردی که هرگز از خودش نمی گوید

 

 

فرزندان شهید و جانباز خانم صادقی

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٢٥ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

چو ایران نباشد تن من مباد....

 

فردوسی استاد بی همتای شعر و خرد پارسی و بزرگترین حماسه سرای جهان است. اهمیت فردوسی در آن است که با آفریدن اثر همیشه جاوید خود، نه تنها زبان ، بلکه کل فرهنگ و تاریخ و در یک سخن ، همه اسناد اصالت اقوام ایرانی را جاودانگی بخشید و خود نیز برآنچه که میکرد و برعظمت آن ، آگاه بود و می دانست که با زنده نگه داشتن زبان ویژه یک ملت ، در واقع آن ملت را زندگی و جاودانگی بخشیده است .

***

 ٢۵ اردیبهشت بزرگداشت این نکونام  پارسی

 به همه خردمندان نیک سرشت گرامی باد

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٢٥ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

چو وحشی سر به زانو دوش بودم در خیال تو
که شبها چیست شغلت ، در کجایی، کیست پهلویت 
دراین اندیشه خفتم دیدمت در خلوتی تنها 
قدح در دست و می درسر، صراحی پیش زانویت

 

« وحشی بافقی »

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٢۳ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

سلام. قاصدک ها را دوست دارم که هر روز از تو برایم خبر می آورند.
باد را دوست دارم که هر لحظه عطر خوشی از سمت مهربانی ات به مشامم می رساند.
آب را دوست دارم که طعم صفا و یکرنگی تو را می دهد...

 

عزیزترینم!
چند وقت است که فکر می کنم هر کس که عاشق تر است کمتر از سوز و درد عشق دم می زند و کمتر از تلخی دوری و سختی انتظار می نالد.
و به نظر می آید عاشق واقعی با دلی که به وسعت عشق دارد، طالب درد است و از دوا گریزان.
«درد خواهم دوا نمی خواهم
غصه خواهم شفا نمی خواهم»
اینها را گفتم که بگویم:
مرا ببخش!
و شب ناله ها و بیقراری های مرا ندیده بگیر!

حالا ولی، با آرامشی که از با تو بودن گرفته ام به آسمان لبخند می زنم.
همین!

 

***

 

از وبلاگ « شاعرانه » انتخاب شده است

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٢۱ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

                                

 

                                         اینبار در خواب می آیم

            آنقدر راه می روم
                        راه می روم
                             راه می روم
            تا به آخرین پس کوچه ی دنیا برسم ،

            شاید در انتهای جهان
            دری باشد
            که تو
            پشت آن
            در انتظار من
            به خواب رفته ای...

 

 « مهدیه »

 

از وبلاگ « تانبض خیس صبح  » انتخاب شده است

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٢٠ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

    چو شبروان سراسیمه، گرد خانه مگرد
    تو خود بهانه خویشی پی بهانه مگرد
    تو نور دیده مایی به جای خویش درآی
    چنین چو مردم بیگانه گرد خانه مگرد
    تویی که خانه خدایی بیا و خود را باش
    برون در منشین و بر آستانه مگرد
    زمانه گشت و دگر بر مدار بی مهری ست
    تو بر مدار دل از مهر و چون زمانه مگرد
    چو تبر تیز گذشتی ز هفت پرده چشم
    کنون که در بن جانی پی نشانه مگرد
    بهوش باش که هر نقطه دام دایره ای است
    تو در هوای رهایی درین میانه مگرد
    کمند مهر نکردی ز گیسوان بلند
    دگر به گرد سر من چو تازیانه مگرد
    تو شعر گم شده سایه ای شناختمت
    به سایه روشن مهتاب خامشانه مگرد

 

 


  «هوشنگ ابتهاج _ سایه »

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/۱٩ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 وقتی پرنده ای را معتاد می کنند
تا فالی از قفس به در آرَد
و اهدا نماید آن فال را به جویندگان خوشبختی
تا شاهدانه ای به هدیه بگیرد،
پرواز ...،
قصه ی بس ابلهانه ای است
از معبر قفس!



« نصرت رحمانی »

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/۱٧ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

در کوچه باغ های نیشابور

تهران_ مرداد 1350

محمد رضا شفیعی کدکنی

(م _ سرشک )

***

از اشعار این استادگرانقدر قبلا در وبلاگم  استفاده کرده بودم و مورد توجه دوستان قرار گرفته بود . لینک کتاب را در اختیار شما قرار می دهم که هر چه بیشتر و بهتر با دیگر آثار ایشان آشنا شوید.

 

 بقیه اشعار را در اینجامشاهده فرمایید

 

 

***

 

ای کاش آدمی وطنش را
مثل بنفشه ها
در جعبه های خاک

یک روز می توانست
همراه ِ خویشتن ببرد هر کجا که خواست
در روشنای باران
در آفتاب پاک

( م _ سرشک )

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/۱٥ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

صوفی بیا که آینه صافیست جام را
تا بنگری صفای می لعل فام را

راز درون پرده ز رندان مست پرس

کاین حال نیست زاهد عالی مقام را

عنقا شکار کس نشود دام بازچین

کان جا همیشه باد به دست است دام را

در بزم دور یک دو قدح درکش و برو

یعنی طمع مدار وصال دوام را

ای دل شباب رفت و نچیدی گلی ز عیش

پیرانه سر مکن هنری ننگ و نام را

در عیش نقد کوش که چون آبخور نماند

آدم بهشت روضه دارالسلام را

ما را بر آستان تو بس حق خدمت است

ای خواجه بازبین به ترحم غلام را

حافظ مرید جام می است ای صبا برو

وز بنده بندگی برسان شیخ جام را


« حافظ »

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/۱٤ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 وارد کلاس که شدم بچه ها هنوز مشغول سرو صدا بودند ، کلاس پنجم دبستان  و تنها تجربه من در مدرسه پسرانه بود . بچه ها  از جا بلند شدند . به وضوح میدیدم که وقتی ایستاده اند چند نفر از من قدبلندترند فوری گفتم بفرمایید ! وقتی نشستند با صدایی محکم و جدی خودم را معرفی کردم و از بچه ها خواستم خودشان را معرفی کنند . در همین چند دقیقه کوتاه معارفه  بچه ها که خیلی زودتر من را ارزیابی کرده و شناخته بودند ساکت شدند . گفتم اگر سوالی دارید میتونید بپرسید یکی از بچه هاگفت خانم شما کتک هم میزنید؟! فوری گفتم بله!! یکی  دیگراز بچه ها از ته کلاس گفت نه خانم شما نمیزنید ، چون کسی که بخواد بزنه میزنه ، قبلش نمیگه ! کسی که میخواد کاری رو بکنه حرفش را نمیزنه!

***

١٢ سال قبل این جمله بی ریاو صادقانه که حاوی پیام اجتماعی عمیقی بود چنان به دل و جانم نشست که بارها باخودم تکرار کرده و تاکید نموده ام.

آن سال تحصیلی به خوبی گذشت و این بچه ها که در مدرسه به شیطنت معروف بودند به قول خودشان از همه کتک خورده بودند جز من .

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/۱۳ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

عزیزانم از همه شما که لطف کردید و روز معلم را به من تبریک گفتید ممنونم .

 در حال حاضر شاغل نیستم ولی فرصتهایی داشتم که بتوانم جلوی تخته سیاه درس زندگی را از دانش آموزانم بگیرم . بی اغراق بگویم که بیشترین موفقیتهایی که در بزرگ کردن و تربیت دخترم دارم را مدیون نکات عمیق و مهمی هستم که از زبان بچه های پشت نیمکت نشسته  ،  شنیده و یا در رفتارشان به شکل عملی دیده ام .

برای کار معلمی ارزش بسیاری قائل هستم اما بزرگترین درسی که در این مدت گرفتم این بود که:

 حضور مادر در کنار فرزندان مهمترین عامل برای رشد است ،

حتی ضعیفترین و کم هوش ترین مادر وقتی در کنارفرزندش حضور فیزیکی و روحی ( هردو ) داشته باشد مانع بروز مشکلات و حلال بسیاری از مسائل در خانه و خانواده خواهدبود . بنابراین وقتی دخترم با ورود به دبستان پا به اجتماع گذاشت ، از کار در مدرسه انصراف دادم و وقت بیشتری را با او می گذرانم و بعد از ۴ سال ، درحال حاضر هم از این تصمیم خوشحال و راضیم ونتیجه مثبت گرفته ام . 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/۱٢ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 هزاران شاخه گلِ مِهر،  به حضور دوستان معلمم  که این نوشته را می خوانند و از خوانندگان خوب وبلاگ خانه پدر هستند تقدیم می کنم

ونیز با عرض احترام به همه آنهایی که به من درسی از زندگی را آموختند و حق معلمی بر گردنم دارند

روز معلم مبارک

 

در این هفته از خاطرات خدمتم در مدارس خواهم نوشت...

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/۱۱ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

درخت با جنگل سخن می ‌گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می ‌گویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه ‌های ِ تو را دریافته ‌ام
با لبانت برای ِ همه لب ‌ها سخن گفته ‌ام
و دستهایت با دستان ِ من آشناست
...

 «احمد شاملو »

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٩ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

عزم آن دارم که امشب مستِ مست
پاى کوبان کوزه دُردى به دست

سر به بازار قلندر برنهم
پس به یک‏ساعت ببازم هرچه هست

تا کى از تزویر باشم ره نماى؟
تا کى از پندار باشم خودپرست

پرده پندار مى‏باید درید
توبه تزویر مى‏باید شکست

وقت آن آمد که:
دستى بر زنم
چند خواهم بود آخر پاى بست؟

ساقیا،
در ده شرابى دلگشاى
هین! که دل برخاست،
مى بر سر نشست

تو مگردان دور،
تا ما مرد وار
دور گردون زیر پا آریم پست

مشترى را خرقه از بر برکشیم
زهره را تا حشر گردانیم مست

همچو عطار از جهت بیرون شویم
بى‏جهت در رقص آییم از الست

 

« عطار نیشابوری »

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٦ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

صدای اذان که بلند شد مثل همیشه  مرد در حال وضو گرفتن بود . با غصه به چند کاغذ مچاله شده کنار بخاری خیره شد ، قبض های مختلف آب و برق ، دو سه دفترچه کهنه شده اقساط بانکی داخل یک نایلون کوچک و... چند کاغذ  با نشان و اسم مدرسه بچه ها ، این یکی تکانش دادو دلش را به درد آورد .

 بچه ها یکی یکی بیدار می شدند و پدر که عازم رفتن به محل کاربود وانمود کرد آنها را ندیده و رفت .  خیلی دوستش داشتند ولی هر وقت او را می دیدند یا به نقطه ای خیره شده بود و یا غمگین بود . پدر نمی خندید . بچه ها هم جلوی پدر نمی خندیدند و در سکوت نگاهش می کردند .

شب که پدر برگشت بچه ها خواب بودند . مادر زیر نور کمرنگ چراغ خیاطی می کرد . غذای مختصری گرم کرد و سفره را انداخت . صدای تلویزیون سکوت خانه را می شکست

«‌ با خرید یک قوطی رب... برنده  خوشبخت ما باشید ... یک دستگاه آپارتمان ... یک ماشین آخرین مدل ... دهها سفر زیارتی ... »

پدر خندید .... مادر خندید...

صدای خنده بچه ها از زیر پتوهایشان پدر را بیشتر خنداند...

همه می خندیدند

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٤ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

 

 

مست باش و مخروش

گرم باش و مجوش

شکسته باش و خاموش

که سبوی درست را به دست برند و....

شکسته را بر دوش.

 

 

 

« خواجه عبدالله انصاری »

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٢ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

Design By : Pars Skin