خانه پدر


46سال قبل درچنین روزی به دنیا آمدم.

زندگی را با همه رنگهایش دوست دارم .  خیلی  اوقات از رنجها ی آن خسته شدم اما بیهوده نبودم و احساس تلخم را با دیگران قسمت نکردم   زن عروسکی نبودم قهرمان مردصفت هم نیستم . فقط یک زن هستم به همین سادگی.

بعد از معصومیت کودکی و نیز  کتاب که از همان کودکی  بسیاری از تنهایی هایم را پرمیکرد، دنیای موسیقی را دوست دارم . هرکس به معنای واقعی با  موسیقی آشنا نباشد و دل به این دریا نسپرده باشد از یکی از نعمتهای بزرگ خداوند محروم شده . شکوه و عظمت نت ها درموج خلسه های روح  ، تجربه ای شخصی است که جز درآسمان موسیقی نمیتوان تجربه کرد. ساز من دف است و از دیدن و لمس و  کوچکترین حرکاتش دردستم به وجد میایم . وقتی حتی برای مسافتی کوتاه آن را جابجا می کنم صدای حلقه هایش موج خروشان دریاست و چون به آن ضربه میزنم صدای قلب بیقرار عاشقیست که درپوست به ظاهر خشکیده دف زندانی شده و حال با هرضربه از بند تن رها میشود و به گوش فلک می رسد دف من زنده است گاهی که درروزمرگی هایم غرق میشوم و فراموشش می کنم مرا صدامیزند،  خودش می نوازد و من را همراه میبرد . و وقتی از شوق صدایش بدنم به لرزه میافتد سرم را روی بدنه آن میگذارم و  آهسته دعا میخوانم ...

اما نوای روح من نوای کمانچه است وقتی صدای کمانچه را می شنوم خودم را حس می کنم  سازی ساده که درکنار یک چوپان تنها، بیشتر معنا دارد تا درمحافل پرتکلف.

سازی که به تنهایی می تواند پرده ای را اجرا کند ، وقتی غمگین مینوازد غمگین تراز آن نوایی نیست و وقتی پرده شاد می نوازد شادترینست و همه این اضداد درآن معنی پیدامیکند.و این تنهایی زندگی او را بی معنا نمی کند .

***

این پست وبلاگم را تقدیم به همه شما عزیزان میکنم که دوستتان دارم و بارها از من خواستید بیشترخودم را به شما خوبان معرفی کنم .

اول اسفند سالروز تولدم بهانه ای شد برای ادای وظیفه

باشد که مورد قبول طبع ظریفتان قرارگیرد

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۳٠ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

ازوقتی خودم را بیاد میاورم از برف و زمستان گریزان بودم .

بیشترزمستانها را به بیماری و بستری شدن میگذراندم و

شروع یخبندان تا عمق جانم نفوذ می کرد .

عاشق خورشید سوزان و گرمای العطش آن هستم .

اما امسال زمستان بی برف و سرما .....!

طبیعت با نوای آدمها همسازست .

این ارکستربزرگ الهی که گاهی نوایی شورانگیز و گرم

و گاهی نیز آهنگی کشدارو سرد دارد، چه سکوت وحشتناکی کرده.

قبل از این فکرمی کردم بدترین نوای طبیعت سردیست

اما امروز خوب می دانم از سرما  وَهـم انگیزتر  سکوت است.

سکوت آسمان...

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٤ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()


 « مدیریت کوتوله ها »

نویسنده : ناصربزرگمهر

برای تهیه این کتاب به انتشاراتی های زیر مراجعه فرمایید :
انتشارات نیلوفر، خیابان دانشگاه
انتشارات روزگار وصل، خیابان قائم مقام پلاک 7
نشر ثالث، خیابان کریم خان
شهر کتاب ابن سینا، شهرک غرب

***

ناصربزرگمهریکی از پیشکسوتان جامعه مطبوعاتی ایران 

و استاد روابط عمومی و ارتباطات است

 که اندیشه و مرامی ستودنی دارد

مطالعه این کتاب را به همه عزیزان صاحب نظر توصیه می کنم

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٢ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()


وبلاگ خانه پدرچهارساله شد

*****

دوستان خوبم

همه شما را دوست دارم

ازداشتن یکایک شما نازنینان خوشحالم

برای همه روزهایی که بامن اشک ریختید

برای همه خاطرات خوبی که درکنارمن خندیدید

و برای همه آنچه که به من یاددادید

دست شمارامی بوسم


اشعارمریم تاجیک

لینک سروده های خواهرزاده مرحومم


باران ستاره

وبلاگ گل زیبای زندگیم ستاره



هرانک

دوست نیک اندیش و همراه همیشگی که از روزهای اول

تشکیل وبلاگ ماراهمراهی کردند

آقای رشوند از لطف شما ممنونم



شبهای الموت

آقای وثوق یادم هست روزی که این عکس را دروبلاگ شما دیدم

برایتان نوشتم شما درمحله ما زندگی می کنید و یکی از آن چراغها خانه کوچک من است




یادگاردوست

دوست محترم و اندیشمندم

از احساس حضورتان هم خوشحالم




ضیافت زندگی

برادرگلم  شما را به اندازه پرچم کشورم عزیز می دارم

چرا که وجودتان افتخارایرانست

درد زخمهای کهنه جنگ مثل عباداتتان قبول حق باشد




مطربانه

جای شما بین دوستان خالیست کاش بودید

چراکه اولین سطرهای وبلاگم را با راهنمایی شما نوشتم




آشنا

آقای مرادیان از آشنایی با شما خوشحالم چون دانستم که میتوان درعین

موشکافی و فهم نکات اجتماعی مثبت اندیش بود



باران امید

تشویق ها و حضور محبت آمیز شما

دلگرم کننده و راهگشا بوده و هست




نسیم وصل

عزیزم  شادی و امیدواری تو را تحسین می کنم

خواننده همیشگی نوشته هایت هستم



خوشه های اقاقی

گل من چقدرنوشته های تو را دوست داشتم

هم نظرات خوبت را و هم وبلاگت را

حیف که مدتیست ازتو بی خبرم




فرشته مهر

عزیزگرامی نوشته های شما

با مطالعه و عمیق و معنویست

همیشه از خواندن نوشته هایتان آموخته ام



عبور

مریم عزیز امیدورام هجرت و دوری از دیار خسته ات نکرده باشد

همیشه منتظرت هستم


مهر8000

آقای نادری نژاد محترم

همه نوشته های شما عالی و با محتواهستند

هرچه بیشتراز شما می خوانم احترامم به شما بیشتر می شود



سرباز هخامنشی

دوست خوب و محقق پرتلاش

امیدورام درراهی که درپیش گرفتید امیدوارو توانا باشید



گاهشمارتاریخ

عزیزگرامی چقدراز وبلاگ شما با سطح بالای اطلاعات تاریخی

و معلومات عمومی استفاده کردم . امیدوارم ادامه بدهید



کوچ

شهلای عزیز اینکه دریخبندان غربت قلبت هنوزگرمست و

به عشق وطن می طپد برای من عزیزترت می کند

موفق باشی



رویای فردا

آقای افروز دوست گرامی

جای شما بین دوستان خیلی خالیست

برایم نوشته بودید مرتب مطالب وبلاگم را می خوانید

خوشحالم که هنوز به ما سرمی زنید


صداقت

مهربانم نوشته های زیبایت لطیف هستند



ارغوان

ارغوان گلم همیشه مشتاق  خواندن اشعار لطیف تو هستم

سروده هایی عطرآگین تراز بال فرشته ها



عاشقانه

دوست گرامی مجموعه های گردآوری شده شما را

میخوانم و آهنگها و عکسهای قشنگتان را خیلی دوست دارم




الف_دریا

عزیزگرامی وبلاگ شما مملو از شورو عشق است

عشقتان پایدار


کوچه جنوبی

برادرگرامی من بارها از آن کوچه جنوبی گذشته ام

جنوب ایران برای من خاطراتی دارد که شاید روزی دروبلاگم نوشتم

وبلاگ شما من را به آن خاطرات می برد

روزهای جنگ



پیدا

شاید تا به حال برایم پیش نیامده بود که دراولین برخوردم با  یک وبلاگ

هفته ها درگیر نوشته ای باشم

درمورد نوشته کنارقالب وبلاگ شما چنین بود

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٧ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

یادش به خیر
عهد جوانی
که تا سحر
با ماه می نشستم
از خواب بی خبر
اکنون که می دمد سحر از سوی خاوران
بینم شبم گذشته
ز مهتاب بی خبر ...
این سان که خواب غفلتم از راه می برد
ترسم که بگذرد ز سرم آب  ، بی خبر ...

« فریدون مشیری »


نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٤ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

عشق را

بدون بزک می‌خواستیم

دنیا را بدون تفنگ

روی دیوارهای سیاه

گل سرخ نقاشی کردیم

رهگذران به ما خندیدند

به ما خندیدند رهگذران

ما فقط نگاه کردیم

جاده‌ها

دور شهر گره خورده بودند

در شهر ماندیم و پوسیدیم و خواندیم:

" قطاری که نتواند ما را از این جا ببرد

قطار نیست"


« رسول یونان »


نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۳ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

کاش سرم را بردارم
و برای هفته ای در گنجه ای بگذارم و قفل کنم
در تاریکی یک گنجه خالی ...

روی شانه هایم
جای سرم چناری بکارم
و برای هفته ای در سایه اش آرام گیرم ...


« ناظم حکمت »

 


نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

Design By : Pars Skin