خانه پدر

 


شیخ عطارنیشابوری گفت :

معرفت مکر خدای است ، یعنی هر که پندارد که عارف است ، ممکور است!

گفتند: یا شیخ ! زیادت کن!

گفت : ادعای معرفت وجود جهل است در وقت حصول علم تو ، گفتند: یا شیخ! زیادت کن!

 گفت : علم چیزی است محیط و معرفت چیزی است محیط. پس خدای کجاست و بنده کجا؟

باز گفت : علم خدای راست و معرفت بنده را و هر دو محیط است و این محیط عکس آن است ، چون این محیط به آن محیط فرو شود ، این و آن نماند بلکه  به حقیقت عارف و معروف یکی است و العاقل یکفیه الاشاره!

 

 

                            «  اندر احوالات جنید بغدادی - تذکره الاولیا »


نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۳٠ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 


 به طور اتفاقی به وبلاگی برخوردم که نوشته ثابت کنارقالبش ذهنم را به خودش مشغول کرده . با اجازه ایشان و برای معرفی بیشتربه شما عین متن را تقدیمتان می کنم :


شخصیت هرکس در دوران کودکی او شکل می گیرد.
خانه کودکی ما نزدیک جاده اصلی و ترانزیت بین الملل، جایی در مرکز ایران قرار داشت. گاهی وقتها که خسته از درس و مدرسه و بازی به ماشینهای گذری می نگریستم، از خود می پرسیدم: رانندگانی که روی ماشینهای خود شعر و جمله می نویسند برای مخاطبانی که نمی شناسند چه می خواهند بگویند؟
همین حس مرا وادار کرد در وبلاگ "حرفهای پشت فرمون" برای کسانی که نمی شناسم چیزهایی بنویسم.
آنها حرفهایشان را بر کامیون و من در وبلاگ می نویسم!!
و شاید شما همان برداشتی از من دارید که از یک راننده!!
پس "الهی به امید تو..."

 

******

از وبلاگ «  حرفهای پشت فرمون » انتخاب شده است

 

 


نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢۸ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

مادربزرگم ، شبیه خیلی از مادرها مهربان ، متدین و سخت کوش بود . حدود ٩٠ سال زندگی کرد . از وقتی یادم میامد موهایش سفید و راه رفتن برایش سخت بود . صورتش به سفیدی یاس بود و چشمانی به رنگ دریا داشت. قبل از اذان به زحمت وضو میگرفت و روبه قبله جانمازش را باز می کرد . هروقت جانمازباز می شد عطر گل یاس اتاق را پر می کرد . گاهی چند غنچه کوچک کنارمُهرمی گذاشت و گاهی هم که غنچه هانبودند باز هم بوی یاس را می توانستیم احساس کنیم . چادرسفید را روی لباس سفیدش که غرق گلهای آبی بود می پوشید . و با تمانینه شروع می کرد بسم الله الرحمن الرحیم....

عزیز  خانواده بود و همه او را عزیزجون صدا می کردیم . برای ما تعریف می کرد : « وقتی جوان بودم همه کاریاد گرفته بودم دلم می خواست همه چیز رو بدونم و یادبگیرم از آشپزی و خیاطی بگیر تا مداوای زخم  و بنایی ، خلاصه هرکاربگی بلد شدم الا خواندن و نوشتن . اون موقع ها مدرسه نبود پسرها هم توی مکتب درس میخوندند . وقتی دختردارشدم اولین مدرسه دخترانه توی تهران باز شده بود قبل از اون دخترا اجازه نداشتند مدرسه برن یعنی مردم بد می دونستند اما من می دونستم هیچی جای درس خوندن رو نمی گیره .این بود که اول با اصرار و خواهش بعد با قهرو دعوا اولین دخترم رو فرستادم مدرسه ... »

 ٢٣ دی ماه بیست و پنج سال قبل در  سالگردتولد مادرم درگذشت  . یادگار عزیزش که مادرنازنین ما هست یادآور تلاش یک بانوی با ایمان  برای رشد فکری خودش و خانواده درشرایط سخت زندگی است. وبهترین میراث برای عزیزان سواد و راه درست اندیشیدن است .سرمایه ای که نه گم می شود و نه هرگز دزدیده خواهد شد.

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٥ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

پرواز هم دیگر 

رویای آن پرنده نبود

  

دانه دانه پرهایش را چید 

تا بر این بالش 

خواب دیگری ببیند


« گروس عبدالملکیان »

 


نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٢ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()


در آینه دوباره نمایان شد
با ابر گیسوانش در باد

باز آن سرود سرخ اناالحق

ورد زبان اوست
تو در نماز عشق چه خواندی ؟
که سالهاست
بالای دار رفتی و این شحنه های پیر
از مرده ات هنوز
پرهیز می کنند
نام تو را به رمز
رندان سینه چاک نشابور
در لحظه های مستی
مستی و راستی
آهسته زیر لب
تکرار می کنند
وقتی تو
روی چوبه ی دارت
خموش و مات
بودی
ما
انبوه کرکسان تماشا
با شحنه های مامور
مامورهای معذور
همسان و همسکوت ماندیم
خاکستر تو را
باد سحرگهان
هر جا که برد
مردی ز خاک رویید
در کوچه باغ های نشابور
مستان نیم شب به ترنم
آوازهای سرخ تو را باز
ترجیع وار زمزمه کردند
نامت هنوز ورد زبان هاست


«  شفیعی کدکنی (م.سرشک)  »

 


نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱۸ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 


در درون تنگنا، با کوره اش، آهنگرفرتوت
دست او بر پتک
و به فرمان عروقش دست
دائماً فریاد او این است، و این است فریاد تلاش او:
« ِکی به دست من ، آهن من گرم خواهدشد
و من او را نرم خواهم دید؟
آهن سرسخت!
قد برآور، باز شو، از هم دوتا شو، با خیال من یکی تر زندگانی کن!»
زندگانی چه هوسناک است، چه شیرین!
چه برومندی دمی با زندگی آزاد بودن،
خواستن بی ترس، حرف از خواستن بی ترس گفتن، شاد بودن!
او به هنگامی که تا دشمن از او
در بیم باشد
( آفریدگار شمشیری نخواهد بود چون)
و به هنگامی که از هیچ آفریدگار شمشیری نمی ترسد،
ز استغاثه های آنانی که در زنجیر زنگ آلوده ای را می دهد تعمیر…
بر سر آن ساخته کاو راست در دست،
می گذارد او ( آن آهنگر)
دست مردم را به جای دست های خود.
او
به آنان، دست، با این شیوه خواهد داد.
ساخته ناساخته،یا ساخته ی کوچک،
او، به دست کارهای بس بزرگ ابزار می بخشد.
او، جهان زندگی را می دهد پرداخت!


« نیما یوشیج »

 

 


نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٦ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()


دوستی پیشنهاد کرد چند وبلاگ خوب را که از دوستانش بودند، من هم ببینم و بخوانم و نظرم را بدهم . به لیست پیشنهادی اش نگاه کردم و تعدادی را خواندم و از آشنایی با نویسنده های خوب آنها خیلی خوشحال شدم اما...

چند وبلاگ هم بود که حتی نتوانستم برای یک بار ببینم دوستم علت را پرسید گفتم محتوای وب را اصلا ندیدم ولی نویسنده اگر ذوقی داشته باشد اول باید اسم خوبی برای آن انتخاب کند چه کتاب و یا وبلاگ ویا به هرصورت دیگری که می خواهد افکارش را با بقیه درمیان بگذارد شرط اول انتخاب نام جذاب است و بعد به یاد دوستان چند ساله وبلاگی خودم افتادم که هم نوشته هایشان بی نظیر است و هم نام های با مسمایی دارند:


• باران ستاره • هرانک • شبهای الموت • یادگاردوست • ضیافت زندگی • مطربانه • آشنا • باران امید • نسیم وصل • خوشه های اقاقی • فرشته مهر • عبور • مهر8000 • سرباز هخامنشی • گاهشمار تاریخ • کوچ • رویای فردا • صداقت • عاشقانه • سرولایت • گلنسا •یک آسمان ستاره به راهت نشانده ام (ارغوان) • الف _ دریا • کوچه جنوبی


عزیزان همه شمارادوست دارم و به داشتن مهربانهایی مثل شما به خودم میبالم.

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٤ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

درجستجوی فصل چهارمی

به نام کمالیم

درمسیر زندگی،

تا بیهوده نباشد

کودکی

جوانی

پیری

همچون سالی

با چهارفصل خویش


« ناهید عباسی »

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٢ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 


زن تنهابود ، همیشه تنها بود، مرد با تزلزل با او صحبت می کرد از خودش ، خاطرات همسراولش ، و خوشی ها و ناخوشی های زندگی ، آن روز نگران بود از همسر سابقش میگفت که به تازگی داغدارحادثه ای تلخ شده ، زن سکوت کرده بود و گوش می داد درپاسخ تنها یک جمله گفت:« اورا تنها نگذار از مصیبت بدترتنهاییه » مرد با عجله خداحافظی کرد و رفت . زن  بازهم تنها ماند...

آرزو می کرد مرد هیچ وقت برنگردد...

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٦ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 


عشق تنها کار بی چرای عالم است ،

چه ، آفرینش بدان پایان می گیرد.


معشوق من چنان لطیف است ،

که خود را به « بودن » نیالوده است ؛

که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد ،

نه معشوق من بود.


« دکترعلی شریعتی »

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٤ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()


باز بوی باورم خاکستریست
صفحه های دفترم خاکستریست

پیش از اینها حال دیگر داشتم
هر چه می گفتند باور داشتم


پیرها زهر هلاهل خورده‌اند
عشق ورزان مهر باطل خورده‌اند

باز هم بحث عقیل و مرتضی ست
آهن تفدیده‌ی مولا کجاست

نه فقط حرفی از آهن مانده است
شمع بیت المال روشن مانده است

دست ها را باز در شبهای سرد
ها کنید ای کودکان دوره گرد

مژدگانی ای خیابان خوابها
می رسد ته مانده بشقابها

در صفوف ایستاده بر نماز
"ابن ملجم‌"ها فراوانند باز


سر به لاک خویش بردید ای دریغ
نان به نرخ روز خوردید ای دریغ


گیر خواهد کرد روزی روزی‌ات
در گلوی مال مردم خوارها


من به در گفتم و لیکن بشنوند
نکته‌ها را مو به مو دیوارها



***


این اشعارزیبا را با صدای علیرضا عصار بشنوید

لطفا اینجا کلیک کنید

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

Design By : Pars Skin