خانه پدر

 

 

 چگونه بال زنم تا به ناکجا که تویی
بلندمی پرم اما ، نه آن هوا که تویی

تمام طول خط از نقطه ی که پر شده است
از ابتدا که تویی تا به انتها که تویی

ضمیر ها بدل اسم اعظم اند همه
از او و ما که منم تا من و شما که تویی

تویی جواب سوال قدیم بود و نبود
چنانچه پاسخ هر چون و هر چرا که تویی

به عشق معنی پیچیده داده ای و به زن
قدیم تازه و بی مرز بسته تا که تویی

به رغم خار مغیلان نه مرد نیم رهم
از این سغر همه پایان آن خوشا که تویی

جدا از این من و ما و رها ز چون و چرا
کسی نشسته در آنسوی ماجرا که تویی

نهادم اینه ای پیش روی اینه ات
جهان پر از تو و من شد پر از خدا که تویی

تمام شعر مرا هم ز عشق دم زده ای
نوشته ها که تویی نانوشته ها که تویی

 

 

 

 

 

 «حسین منزوی »

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/۳٠ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

 

دلم میخواست سقف معبد هستی فرو میریخت
پلیدی ها و زشتی ها به زیر خاک میماندند
بهاری جاودان آغوش وا میکرد
جهان در موجی از زیبایی و خوبی شنا میکرد
بهشت عشق می خندید
به روی آسمان آبی آرام
پرستو های مهر و دوستی پرواز میکردند
به روی بامها ناقوس آزادی صدا میکرد
مگو این ‌آرزو خام است
مگو روح بشر
همواره سرگردان و ناکام است
اگر این کهکشان از هم نمی پاشد
 وگر این آسمان در هم نمیریزد
بیا تا ما فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
به شادی گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم

 

 

 

« فریدون مشیری »

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/٢٩ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بر در شاهم گدایی نکته‌ای در کار کرد

گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

« حافظ  »

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/٢۸ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

عزیزی از عزیزانم چندی قبل پیش نویس یک کتاب منتخب اشعار خودش را برایم آورده بود و  از من خواست تا نظرم را راجع به کتاب منتشر نشده او بگویم .

وقتی اشعار او را خواندم به نظرم رسید احساسات و بینش موشکافانه او در قالب شعر نو واقعا خواندنی و بعد از چاپ برای خوانندگان جالب خواهد بود . روزی که برای پس گرفتن نوشته ها یش آمده بود  نظرم را به او گفتم . بلافاصله گفت : من خودم را سهراب دیگری میدانم که اشعارش دوباره متولد شده.

وقتی این جمله را گفت لحظه ای با حیرت مکث کردم و بعد از او پرسیدم تو فیلم « مادر » اثر علی حاتمی را دیدی ؟ گفت نه یعنی یادم نیست.  گفتم « فیلم راجع به مادری است که در روزهای آخر زندگی فرزندانش را دور هم جمع می کند و کل فیلم در باره نحوه برخورد شخصیتهای متفاوت این بچه ها ست و ... نکته ای  که یادم آمد این قسمت از فیلم بود که یکی از پسرهای  خانواده که کند ذهن بود گم می شود و چون اختلال حواس داشت همه خانواده نگران  ، همه جا را برای پیدا کردن او می گردند . تا اینکه عاقبت  درب انباری خانه باز می شود و پسر  ( این نقش را اکبر عبدی به عهده داشت و بسیار عالی ایفا کرده بود )  از تاریکی انبار در می آید و همه با تعجب می بینند قاب عکس بزرگ پدر را با طنابی از گردنش آویزان کرده و با لکنت می گوید ..

«‌من... آقامم ....»!!!

 

***

تا زمانی که هرکس جای خودش باشد  ، با مجموعه نقاط مثبت و منفی خاص خودش برای بقیه قابل قبول است اما اشکال از جایی شروع می شود که بخواهیم کسی دیگر باشیم . چه این آدم از مشاهیر باشد و چه یک انسان خوب معمولی جز یک نقش کمدی نخواهیم داشت.

**************

دوستان نازنینم
بعد از نوشتن این پست ،  چند یادداشت خصوصی  داشتم که متاسفانه بعد از خواندن مطلب ( منحصر به فرد ) آن را کنایه به خودشان تلقی کرده اند . 

عزیزانی که بیشتر از من شناخت دارند می دانند که  تاکنون به شکل کنایه و در لفافه مطلبی را به کسی نگفته ام، ابراز نظراتم علنی و با ذکر نامم بوده و هرکسی را بیشتر دوست داشتم نظرم را درمیان گذاشتم وگرنه قطع ارتباط را به روابط کنایه آمیز و شبهه برانگیز ترجیح میدهم و همیشه ممنون عزیزانی بودم که  اشتباهاتم را تذکر داده اند .

از دوستانی  که با سعه صدر و شناخت بیشتری از خصوصیات اخلاقیم ،

مطالبم را میخوانند تشکر میکنم.

« در همه نوشته هایم  منظور،همان است که میخوانید نه بیشتر و نه کمتر»

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/٢٥ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

 تو مرا داری ومن

هرشب وروز

آرزویم همه خوشبختی توست

ماه من!دل به غم دادن واز یاس سخن ها گفتن

کار آنهایی نیست که خدارادارند...

ماه من!غم واندوه اگر هم روزی مثل باران بارید

یا دل شیشه ای ات ازلب پنجره عشق زمین خورد وشکست

بانگاهت به خداچتر شادی واکن

وبگو بادل خود که خدا هست خداهست

ماه من

غصه اگر هست بگو تاباشد

معنی خوشبختی

بودن اندوه است...

این همه غصه وغم این همه شادی وشور

چه بخواهی وچه نه، میوه یک باغند

همه راباهم وباعشق بچین ...

ولی از یاد مبر

پشت هر کوه بلند سبزاه زاری است پر ازیاد خدا

ودر آن باز کسی می خواند

که خدا هست خداهست

 

***

 

( متاسفانه نام خالق این اثر زیبا را پیدا نکردم )

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/٢٤ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

تمثیل غار افلاطون، به دربند بودن انسان‌ها در عقاید خوداشاره دارد، که شرح آن به این صورت است:

ابتدا یک غار را در نظر بگیرید، که در آن تعدادی انسان در حالی که به همدیگر غل وزنجیر شده اند، به طرف دیواری که بر روی آن، پردهٔ سفیدی قرار دارد، نشسته اند و آنها همیشه به طرف دیوار بوده اند و هیچگاه پشت سر خود را نگاه نکرده اند. در پشت این افراد آتشی روشن است و در پشت این آتش نیز مجسمه هایی قرار دارند و هنگامی که آنها حرکت می‌کنند سایه آنها به روی دیوار می اقتد. در واقع این مجسمه ها همان اعتقادات وعقاید این گروه از افراد هستند که سایه آنها بر روی دیوار منعکس می شود. در این میان، ناگهان زنجیر از پای یکی از این زندانیان که به سوی دیوار غار نشسته است باز میگردد.وآن شخص به عقب برمیگرددوپشت خود را میبیند و سپس از دهانه غار به بیرون میرود. او تازه متوجه می شود که حقیقت چیزی جز آن است که در داخل غار قرار داشت . در واقع، این عالم خارج همان عالم مَثَل افلاطونی است که شخص، هنگامی که به آن میرسد متوجه می‌شود که حقایق عالم چیزی جز این است و داخل غار کجاو وخارج آن کجا! این شخصی که به عالم خارج از غار رفته وازآن آگاهی کسب کرده است تصمیم میگرید که به غار برگردد ودیگران را نیز از این حقیقت آگاه کند.وهنگامی که به سوی آنان می رود تا آنها را نسبت به عالم خارج آگاه کند و بگوید که حقیقت چیزی جز این است که شما به آن دل بسته اید با برخورد سرد زندانیان مواجه می شود، وآنان حرف وی را دروغ میپندارند.

 

***

موضوع مورد بحث ، در بسیاری از مذاهب و مکاتب  به صورتهای مختلف عنوان شده ، متن بالا به دلیل موجز و رساتر بودن آن از سایت ویکیپیدیا انتخاب شده و در صورت تمایل  با جستجوی اینترنتی در کلمه ( تمثیل غار ) می توان به منابع وسیعتری از اطلاعات در این مورد دست پیدا کرد .

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/٢٢ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/٢٠ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

 

 

 

بهار

همان خیـــــــال تــــــــــوسـت

که روز و شب

در دلم

جـــــــــــوانه می زند

 

 

 

  «ارغوان  »

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/۱٩ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

مرد با صورتی آرام و متین کنار در ایستاده بود موهای سفیدش حکایت از تجربه های زیاد داشت و لبخند محوی که  در کنار لبش بود صورتش را دلنشین تر می کرد . تازه به خانه جدید اسباب کشی کرده بودند و حضوراو  کنار در برای مراقبت شخصی از بعضی جعبه هایی بود که در کنار وسایل دیگر با دقت بیشتری لفاف بندی شده بود .

مرد جوان همسایه دوان دوان خودش را به او رساند:

_« مهندس ... هستم ، طبقه بالا زندگی می کنم.»

_« خوشوقتم جناب مهندس انشالله مزاحم شما نشده باشیم این وقت روز »

_« نه اما من چون خیلی کار دارم ، میدونید که خدا نکنه بدونند مهندس فلانی نیامده سرکار ... اصلا توی شرکت کسی به کسی نیست . باید چهار چشمی مواظب همه باشم ... »

 همینطور که از اهمیت خودش و مدرک و شغلش اطاله کلام می کرد ، ماشینی که با سرعت میامد جلوی درخانه متوقف شد و مرد میانسالی ازآن پیاده شد  دست مرد موسفید را بوسید و متواضعانه  گفت « آقای پرفسور ... ما که گفتیم  بچه ها میایند کمک چرا قابل نمیدانید و ...»

همسایه جوان وقتی به جعبه های محبوبی که به دقت و عشق بیشتری در این اسباب کشی حمل می شدند نگاه کرد دید شامل کتاب و بعضی دست نوشته های پرفسور بودند و بقیه اسباب خانه ارزش مادی نداشت .

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/۱٦ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز

کان سوخته را جان شد و آواز نیامد

این مدعیان در طلبش بی خبرانند

کان را که خبر شد خبری باز نیامد

 

 

 

 

« سعدی »

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/۱٥ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

 

 

الهی آب عنایت تو گر به سنگ رسید ، سنگ بار گرفت ، سنگ درخت رویانید ، درخت میوه بار گرفت ، چه درختی ؟ درختی که بارش همه شادی ، مزه اش همه اُنس و بویش همه آزادی ، درختی که ریشه آن در زمین وفا ، شاخ آن برای رضا ، میوه آن معرفت و صفا ، حاصل آن دیدار و لقاء.

 

***

 

 

« گزیده ای از  مناجات خواجه عبدالله انصاری »

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/۱٤ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

کیست که از دو چشم من در تو نگاه می کند
 آینه ی دل مرا همدم آه می کند
 شاهد سرمدی تویی وین دل سالخورد من
 عشق هزار ساله را بر تو گواه می کند
 ای مه و مهر روز و شب آینه دار حسن تو
 حسن ، جمال خویش را در تو نگاه می کند
 دل به امید مرهمی کز تو به خسته ای رسد
 ناله به کوه می برد شکوه به ماه می کند
 باد خوشی که می وزد از سر موج باده ات
 کوه گران غصه را چون پر کاه می کند
 آن که به رسم کجروان سر ز خط تو می کشد
 هر رقمی که می زند نامه سیاه می کند
 مایه ی عیش و خوش دلی در غم اوست سایه جان
 آن که غمش نمی خورد عمر تباه می کند

 

 

 

 

هوشنگ ابتهاج ( سایه )

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/۱٢ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()


با چتر آبیت به خیابان که آمدی
حتماً بگو به ابر به باران که آمدی

نم نم بیا به سمت قراری که درمن است
از امتداد خیس درختان که آمدی

امروز روز خوب من و روز خوب توست
با خنده روئیت بنمایان که آمدی

فواره های یخ زده یکباره واشدند
تا خورد بر مشام زمستان که آمدی

شب مانده بود و هیبتی از نگاه تو
مانند ماه تا لب ایوان که امدی

زیبایی رها شده در شعر های من
شعرم رسیده بود به پایان که آمدی

پیش از شما خلاصه بگویم ـ ادامه ام
نه احتمال داشت نه امکان که آمدی

گنجشگها ورود تو را جار می زنند
آه ای بهار گمشده ...ای آنکه آمدی
« فرهاد صغریان »
نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/۱٠ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

 اگر باران ببارد

 چتری روی سرم نخواهم گرفت

 و مثل  صمیمت هفت ساله گی ها

 به عالم و آدم عاشقی خواهم کرد

 وبه همه گزنه ها

و به همه خاربنان

 این صحاری  بیچاره در خاک دست خواهم داد

 وبا حوصله خسته بره های تشنه

  دوستی خواهم کرد

وشوری را از زمین می گیرم

 تا سَبَق در نمک زارها نروید

 ودهشت خورشید تابستان

 خنجری نگردد

 بر سینه صحرا گرد پیر

 

 

  «علی بهار »

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/٩ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

پله پله تا ملاقات خدا

 موضوع:  زندگی ، اندیشه و سلوک مولانا جلال الدین رومی

نویسنده:عبدالحسین زرین کوب

 

نشر: علمی

چاپ بیست و هشتم  1387 

تعداد صفحه: 402

 

***

 درمورد این کتاب فقط می توانم بنویسم: 

«   بایدچند بار  خوانده شود  »

***

سال گذشته یکی از خانمهای بازدیدکننده وبلاگم بعد از چند یادداشت دوستانه برایم به صورت یادداشت خصوصی  نوشته بود شما را برای احترام به عقایدتان دعوت می کنم به جمع دوستان ما بپیوندید و بعداز یکسری القابی که واقعا خودم را در این شان و منزلت والانمیدانستم چند وبلاگ و سایت به من معرفی کردند که نظرم را به ایشان  ابراز کنم .

جواب من این بود که عزیز گرامی من به  حضرت علی و عقاید عرفانی ومقام زن  بسیار ارزش قائل هستم و ارادت خاص دارم اما...

وارد شدن در گروهها و دسته ها بخصوص آنهایی که تبلیغات دارند و به ویژه آنهایی که افراد را خیلی بزرگتر یا خیلی کوچکتر از آنچه هستند وانمود می کنند از سن و تجربیات من گذشته و از ایشان تشکر کردم .

برای آشنایی بیشتر با عرفان اسلامی مطالعه این کتاب را به عزیزانم توصیه می کنم

 

***

 مولوی با کبکبه و دبدبه در حالی که مریدانش احاطه اش کرده بودند و آب وضویش را به تبرک بر می داشتند با شمس برخورد و با تکبر در او نگریست.شمس گفت سوالی دارم.مولوی گفت بپرس. شمس گفت بگو بدانم محمد(ص) پیامبر ما برتر بود یا حلاج شیخ ما؟ مولوی خشمگین شد و گفت کفر می گوئی؟ شمس گفت پس چرا محمد پس از سالها عبادت خدا هنوز در دعاهایش این گونه می خواست که خدایا خودت را به من بشناسان ولی حلاج آنقدر در خدا غرق شده بود که می گفت من خدا هستم و فریاد انا الحق می زد.مولوی درماند. شمس روی برتافت و رفت. مولوی به التماس به دنبال وی روان شد و تمنا کرد تا شمس پاسخش گوید.شمس گفت چون نمی دانی چرا با این تکبر و تفرعن بر زمین خدا راه می روی؟ پاسخ این است که محمد(ص) دریانوش بود و هرچه از معرفت خدا در جام وجودش می ریختند پر نمی شد ولی جام حلاج ظرفیت نداشت تا اندکی در آن ریختند مست شد و به عربده کشی افتاد.   

       آن که را اسرار حق آموختند                       مَُهرکردند و دهانش دوختند

 

«  گزیده ای از این کتاب  »

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/٧ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما
چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما

ما مریدان روی سوی قبله چون آریم چون

روی سوی خانه خمار دارد پیر ما

در خرابات طریقت ما به هم منزل شویم

کاین چنین رفته‌ست در عهد ازل تقدیر ما

عقل اگر داند که دل دربند زلفش چون خوش است

عاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ما

روی خوبت آیتی از لطف بر ما کشف کرد

زان زمان جز لطف و خوبی نیست در تفسیر ما

با دل سنگینت آیا هیچ درگیرد شبی

آه آتشناک و سوز سینه شبگیر ما

تیر آه ما ز گردون بگذرد حافظ خموش

رحم کن بر جان خود پرهیز کن از تیر ما 


« حافظ »

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/٤ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

خوش آمد بهار
گل از شاخه تابید خورشید وار
 چو آغوش نوروز پیروز بخت
گشوده رخ و بازوان درخت
گل افشانی ارغوان
نوید امید است در باغ جان
 که هرگز نماند به جای
زمستان اهریمنی
بهاران فرا میرسد
 پرستیدنی
سراسر همه مژده ایمنی
درین صبح فرخنده تابناک
که از زندگی دم زند جان خاک
بیا با دل و جان پاک
همه لحظه ها را به شادی سپار
نوایی هم آهنگ یاران برآر
خوش آمد بهار

 

« فریدون مشیری »

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/٤ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

Design By : Pars Skin