خانه پدر

 

 

چند روز قبل ، به دنبال جستجوی شاعر بیت زیبایی که از گذشته های دور به یاد من مانده

بود ،به وبلاگی برخوردم که برایم بسیار جالب بود . وبلاگ یکی از هم خانه های دوره

دانشگاهم . از دیدن دوباره شعرهای این دوست انقدر خوشحال شدم که برایم مثل شنیدن

موسیقی دل انگیزی از فاصله ای  دور بود .و در پی آن زنده شدن خاطرات گذشته من .

روزهای اول ورودمان به دانشگاه ایشان  هر روز  یک شعر از سروده

های خودش را برایمان می خواند . گویا همان روزهای اول گرفتار عشق یکی از همکلاسی

ها شده بود و... این قضیه عاشقی که مثل خوره تمام وجودش را گرفته بود تا آخرین

روزهای تمام شدن دوره ما وجود داشت

 و گاهی از شخصی به شخص  دیگر انتقال می یافت ! 

هر وقت  با دوستان به مسافرت می رفتیم ، در تمام طول سفر که

گاهی چند روز طول می کشید از اشعار ایشان مستفیض می شدیم.

روزی که بعد از حدود بیست سال وبلاگ این عزیز را دیدم ،

در معرفی خودش نوشته بود : من ......هستم ۴٢ ساله  ، متاهل ، دارای٣ فرزند.

دبیر تاریخ، عاشق.

با خودم فکر می کردم اگر این نیروی فکر و اندیشه و این معدن احساس و عشق  عرفانی

در تمام این سالها در یک جهت هدایت می شد و به جای این همه از این شاخه به آن شاخه

پریدن و تلف کردن عمر و احساس  در مسیری یگانه جلو می رفت به چه نتیجه ای

 می رسید؟با چنین افکاری  مثل کلاف سر درگم ، ما چه چیزی می توانیم  به شاگردهایمان

بدهیم؟ چه چیزی  داریم  که به فرزندان خودمان منتقل کنیم؟

به قسمت ابراز نظرات مراجعه کردم :کسی نوشته بود چرا از وبلاگت برای کسب درآمد

استفاده نمیکنی؟! دیگری نوشته بود لینکت کردم لینکم کن وگرنه دلخورمیشم و بعد

تصویری با یک زبان درآمده گذاشته بود! نوشته دیگر تبلیغ اندیشه بهاییت و....

قلبم به درد آمد ،

 اینهمه عشق و شور و انصافا قطعات عالی از نظر ادبی و سبک شعری و

این جوابها؟

مسلما کسی که نعمت خدادادی عشق را اسراف کند و در جایی که سزاوار نیست  ابراز

کند، جواب خداوند را از طبیعت  خواهد گرفت .

 

 ***

متداول ترین معانی  قلب :

عضو صنوبری شکل بدن

جایگاه احساس و محبت

برگرداندن و دورزدن

ناسره

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/۳٠ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

عشقتان پایدار

قلبتان به سفیدی قلب دانه های انار

محفل دوستی هایتان همیشه پاینده

شمع وجودتان  روشنگر راه یاران

 

***

یلدا به همه دوستان گلم خوش باد

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/٢۸ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

با نوازشهای لحن مرغکی بیدار دل

بامدادان دور شد از چشم من جادوی خواب

چون گشودم چشم ، دیدم از میان ابرها

 برف زرین بارد از گیسوی گلگون ، آفتاب

جوی خندان بود و من در اشک شوقش گرم گرم

 گرد شب را شستم از رخسار و جانم تازه شد

 

« مهدی اخوان ثالث »

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/٢٧ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

ای مِهر تو در دل‌ها وی مُهر تو بر لب‌ها
 
 وی شور تو در سرها وی سَِّر تو در جان‌ها 

تا عهد تو دربستم عهد همه بشکستم
 
 بعد از تو روا باشد نقض همه پیمان‌ها

 

« سعدی »

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/٢٦ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

  خانه ی دوست کجاست ؟ در فلق بود که پرسید سوار

 آسمان مکثی کرد

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت

نرسیده به درخت

کوچه باغیست که از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبیست

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر بدر می آرد
 

پس به سمت گل تنهایی می پیچی

دو قدم مانده به گل

پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی

و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد

در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور

 و از او می پرسی

خانه دوست کجاست؟

 

 


« سهراب سپهری »

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/٢۳ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

در یکی از چهارراه های شلوغ  فرعی ، که به  دلایل ترافیکی به عنوان راه اصلی شهر

استفاده می شود و بسیار بی قانون است ، در حالیکه با احتیاط و آهسته رانندگی می کردم

به چهار راه رسیدم ، از همه طرف ماشینها در تردد بودند و هر ماشین با سرنشین های

خاص خودش و آهنگ و صداهای گوشخراشی که از زوایای ماشین ها به گوش می رسید

چند دقیقه تامل اجباری در این چهارراه این فرصت را می دهد که راننده ها به احوالات هم

دقیق شوند و به هم توجه کنند .

خودم را بین گروهی از آدمهای مختلف می دیدم که بیشتر آنها مرد بودند و مشخص بود که

به جهات شغلی درگیر این ماجرای اعصاب خردکن شده اند .

و این غم نان آنها را تحریک پذیرتر و جدی تر کرده بود .

جلوتر از من ماشین کوچکی بود که سرنشینان آن را چند خانم تشکیل می دادند که با هم

گرم خنده و صحبت بودند و از ظاهر امر پیدا بود که با این سرو وضع آراسته یا از آرایشگاه

می آمدند و یا به دلایل نه چندان جدی ، خواسته اند دوری هم توی خیابانها زده باشند تا

تنوعی ایجاد کنند .

ماشینها یکی یکی و به نوبت از فضای بسیار کوچکی که ایجاد می شد ، می گذشتند و به

تدریج حجم ترافیک کمتر می شد ، این ارتباط و هماهنگی که به اجبار ایجاد شده بود روال

خوبی به نظم  کار داده بود .

در این بین ماشین خانمها کمی جلو آمد و تقریبا راه ایجاد شده را صعب العبور تر کرد .

بقیه رانندگان با بوق زدن و چراغ دادنهای متعدد سعی کردند خانم راننده را از بی توجهی که

بقیه را هم گرفتار می کرد باز دارند . متاسفانه صدای موزیک داخل ماشین و حرف زدنهای

تمام نشدنی سرنشینان دیگر ،با عث  بی توجهی بیشتر خانم راننده شد و ایشان باز هم

جلوتر آمد و وسط چهارراه ماشین خاموش شد و ماشینها بهم هم گره خوردند .

اولین معترض  ،  خا نم را ننده بود که بلافاصله از ماشین پیاده شد و شروع کرد به دعوا

با آقایان و دفاع از حقوق و مرام خانم ها !

بقیه داستان را خودتان حدس می زنید ... در نهایت چند نفر از آقایان راننده که پیدا بود

سالهاست راننده حرفه ای هستند ماشین کوچک خانمها را با دست بلند کردند و با هدایت

ماشین های عقب تر مسیر را دوباره قابل رفت و آمد کردند .

در این بین چیزی که برای من خیلی جالب بود این بود که در این وانفسا و شلوغی خانم

راننده من را داور قرار داده بود و هر ناسزایی می شنید خطاب به من می گفت دیدی چی

گفت همه مردها همینطورند . به ما میگه ها...!

و من هر چه فکر می کردم بین خودم و آن خانم جز از نظر زن بودن وجه اشتراک دیگری

نمی دیدم .وقتی یکی از مردان جوان عصبانی آخرین ناسزا را به ایشان و طبعا به جامعه

زنان نثار کرد ،  من که از اول ماجرا از خجالت رفتار این زن شرمنده و عصبانی بودم از

ناراحتی حرفی برای گفتن نداشتم ، خانم را تشویق کردم که بدون حرف محل را ترک کند .

صدای موزیک ماشین ها به جز ماشین کوچک همه قطع شده بود و صحنه مثل میدان جنگی

بود که هر طرف فقط منتظر شلیک اولین گلوله باشد .

از ماشین کوچک با صدای گوشخراش و مضحکی که در این شرایط باعث خنده دردناکی 

می شد ، خواننده فریاد می زد «   خوشگلا باید برقصن  » خانم با صدای بلند تری

 فریاد زد حق تو را می گذارم کف دستت . آبرویت را می برم .به من توهین کردی؟

و مرد ها که به شکل عجیبی با هم متحد و علیه خانم همدل شده بودند و انصافا از اول قضیه

حساب من را با ایشان یکی نکرده بودند  (  بسیار ممنون این طرز تفکر ایشان هستم )

آمدند که جواب دندان شکنی به خانم بدهند که دیگر طاقت نیاوردم ، بازوی خانم را با فشار

گرفتم و تقریبا هلش دادم توی ماشین و دوستانه گفتم آقا که حرف بدی نزدند ،منظورشان

این بود که خوشگلا باید برقصن ، حیف شما که توی این هوا و آلودگی بیایید بیرون رانندگی

کنید .

خانم لبخند متحیرانه ای زد و با ماشین از صحنه دور شد .

نمی دانستیم آخر فهمید چی شد یا نه؟!

 

*****

مشابه همین ماجرا در عالم وبلاگ نویسی برایم اتفاق افتاد

و متاسفانه هردو ماجرا عین واقعیت بودند

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/٢٢ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

مهرورزان زمان های کهن

هرگز از خویش نگفتند سخن

که در آنجا که" تو" یی

بر نیاید دگر آواز از "من"

 

ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد

هر چه میل دل دوست،

بپذیریم به جان،

هر چه جز میل دل او ،

          بسپاریم به باد...

 

 

 

 

 

« فریدون مشیری  »

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/٢٠ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

 

 

... و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.

روزی که کمترین سرود

بوسه است

و هر انسان

برای هر انسان برادری است.

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل افسانه ای است

و قلب برای زندگی بس است.

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی...

 روزی که آهنگ هر حرف زندگی است

 تا من به خاطر آخرین شعر ، رنج جست و جوی قافیه نبرم ...

 روزی که هر لب ترانه ای است

 تا کمترین سرود بوسه باشد .

 روزی که تو بیایی ، برای همیشه بیایی 

 و مهربانی با زیبایی

یکسان شود .

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم  ...

 و من آن روز را انتظار می کشم ؛

 حتی روزی که دیگر نباشم

 

 « احمد شاملو »

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/۱٩ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

مهربانی را بیاموزیم

فرصت آیینه ها در پشت در مانده است

روشنی را می شود در خانه مهمان کرد

می شود در عصر آهن

                     - آشناتر شد

سایبان از بید مجنون ،

                     - روشنی از عشق

می شود جشنی فراهم کرد

                      می شود در معنی یک گل شناور شد

 

مهربانی را بیاموزیم

موسم نیلوفران در پشت در مانده است

موسم نیلوفران یعنی که باران هست

                      یعنی یک نفر آبی است 

موسم نیلوفران یعنی

                      یک نفر می آید از آن سوی دلتنگی

 

می شود برخاست در باران

دست در دست نجیب مهربانی

                      می شود در کوچه های شهر جاری شد

می شود با فرصت آیینه ها آمیخت

                      با نگاهی

                      با نفس های نگاهی

                      می شود سرشار -

                      - از رازی بهاری شد

دست های خسته ای پیچیده با حسرت

چشم هایی مانده با دیوار رویاروی

                    چشمها را می شود پرسید

آسمان را می شود پاشید

می شود از چشمهایش ...

                     چشمها را می شود آموخت

می شود برخاست

می شود از چارچوب کوچک یک میز بیرون شد

می شود دل را فراهم کرد

می شود روشنتر از اینجا و اکنون شد

 

جای من خالی است

جای من در عشق

جای من در لحظه های بی دریغ اولین دیدار

جای من در شوق تابستانی آن چشم

جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن می گفت

جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت

جای من خالی است

من کجا گم کرده ام آهنگ باران را ؟!

من کجا از مهربانی چشم پوشیدم؟!

 

می شود برگشت

می شود برگشت و در خود جستجویی داشت

                    در کجا یک کودک دهساله در دلواپسی گم شد ؟!

                   در کجا دست من و سیمان گره خوردند؟!

می شود برگشت

تا دبستان راه کوتاهی است

می شود از رد باران رفت

می شود با سادگی آمیخت

می شود کوچکتر از اینجا و اکنون شد

می شود کیفی فراهم کرد

دفتری را می شود پر کرد از آیینه و خورشید

در کتابی می شود روییدن خود را تماشا کرد

                   من بهار دیگری را دوست می دارم

 

جای من خالی است

جای من در میز سوم ، در کنار پنجره خالی است

جای من در درس نقاشی

جای من در جمع کوکبها

جای من در چشمهای دختر خورشید

جای من در لحظه های ناب

جای من در نمره های بیست

                      جای من در زندگی خالی است

 

می شود برگشت

اشتیاق چشم هایم را تماشا کن

می شود در سردی سرشاخه های باغ

                      جشن رویش را بیفروزیم

دوستی را می شود پرسید

چشمها را می شود آموخت

مهربانی کودکی تنهاست

                      مهربانی را بیاموزیم...

 

«  محمدرضا عبدالملکی  »

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/۱٧ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

درختِ کوچکِ من ،  عاشق بهاران باش

 

رفیق چشمه و همدرد جویباران باش


شعاعِ سایه تو ر‌ا گرچه بس ب‍ُو‌َد کوتاه


سرفرازیِ خورشیدِ کوهساران باش


ز واژه‌های خود ـ‌ این برگهای زنده و سبز


قصیده‌ای به بلندای روزگاران باش


به یمن خاطرۀ خوابهای خیامی


پناهگاهِ شبِ سرخِ می‌گساران باش


در این گریوه که خنجر کشید ه‍‍ُرمِ عطش


نشان واحه به نومیدیِ سواران باش


دوباره جنگل متروک سبز خواهد شد


به سوگواریِ یاران ز بردباران باش


غبار غم نبماند، چه جای درد و دریغ


همیشه منتظرِ بوسه‌های باران باش


چو مرغ عشق به سوی تو پر کشد روزی


به دامنِ افق از چشم‌انتظاران باش

 

« بهمن صالحی »

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/۱٦ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 
خواجه مظفر از عالمان خراسان بود و اعتقادى به شیخ ابوسعید نداشت . روزى
 
 
در جمعى گفت : کار ما با شیخ ابوسعید آن چنان است که پیمانه با ارزن .
 
 
یک  دانه  شیخ ابوسعید باشد  ، و باقى منم .
 
 
 مریدى از مریدان شیخ آن جا حاضر بود .  چون سخن خواجه مظفر را شنید،
 
 
 
برخاست و پیش شیخ آمد و آنچه از خواجه  مظفر شنیده بود، باز گفت .

 

 

 

 

شیخ گفت برو و با خواجه مظفر بگوى که آن یک دانه هم تویى ،

 

 

 

 

 

 

ما هیچ چیز نیستیم

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/۱٥ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

مهربان آمدی ، ای عشق ، به مهمانی من

پر شد از بوی خوشت خلوت روحانی من

خوش برآورده سر از باغِ تماشای وجود

سر‌و ناز تو به سر فصل زمستانی من

هیچ کس غیرِ تو ، ای خرمی دیده ، نخواند

حرف ناخواندۀ دل از خط پیشانی من

می‌کنم گریه منِ سوخته تا خنده زند

گل روی تو در آیینۀ بارانی من

بی‌قرار آمدی و رفت قرارم از دست

بنشین تا بنشیند دل توفانی من

آفتابی شدی و یکسره آبم کردی

شد حریر نگهت جامۀ عریانی من

بشکن ای بغض و فرو ریز که در خانۀ دل

می‌زند شعله به جان آتش پنهانی من

هر چه گفتند و بگویند به پایان نرسد

قصه زلف تو و شرح پریشانی من

 

 « نصرالله مردانی »

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/۱۳ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

 

 

 

می رسد از کوچه ی شب بانگِ خموشان

هَروَله وهلهله ی، کوزه به دوشان

این همه تصویر تویی، در شب روشن

تا که ببینند، تو را آینه پوشان

حلقه ی گل حلقه ی دف، حلقه ی گیسو

حلقه به حلقه ست، شبِ حلقه به گوشان

 

« حامد حسینی »

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/۱۱ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

عزیزانم

از لطف  همه شما بزرگواران و یادداشتها ی محبت آمیز تان خیلی

متشکرم .برای قدردانی از اینکه در بزرگترین شادی زندگیم شریک شدید

، به پاس دوستی بی ریایتان که در جشن کوچکم  تنهایم نگذاشتید ،

یک شاخه گل تقدیم مهر بی پایانتان می کنم .

یک شاخه به نشانه خلوص و یکدلی

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/۱٠ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

کسی هست که دست مهربان خدا از بهشت موعود گلی کوچک چیده

و از آسمانهای دور به رسم یادبود برایش فرستاده.مگر نه اینکه 

هدیه کردن گل  ، رسم عاشقیست؟ و مگر نه اینکه وقتی یک شاخه

باشد نشان خلوص است و یکدلی؟

از روزی که این شاخه گل به دستش رسید هر روز را جشن گرفت و

خانه اش را ستاره باران کرد.

وقتی دست خدا به دستش رسید و گرمی و بوی بهشت از لابلای پتوی

سبز کودکانه ای مشامش را نوازش داد، از شوق به عرش خدا پرکشید :

«خدایا اگر این گل تا این حد مهربان ، باهوش و زیبا نبود ، باز هم هدیه ات

روی چشم و دلم بود ، وحال که درنهایت کمال است ، چکنم با این همه ؟

شایسته خدائی خودت بخشیدی ، نه در حد بندگی من .»

از آن روز ١٠ سال گذشت ، آن شور و شوق لحظه اول دیدار را هنوز در

دل دارد و در جان می پرورد .اما هرسال روز نخستین این پرده عاشقی را

که خدایش نواخت جشن می گیرد و هر سال عاشق تر از قبل با این

آهنگ زیبای طبیعت می خواند و سماعی شور انگیز دارد.

 

*****

دهمین سالگرد تولد تنها فرزندم ، خورشید کوچک خانه ام ، و تنها

ستاره ای که در هفت آسمان دارم  به ستاره عزیزم مبارک

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/۸ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

... باری ، حکایتی ست
 
حتی شنیده ام
 
بارانی آمده ست و به راه اُفتاده سیل
 
هر جا که مرز بوده و خط ،‌پاک شسته است
 
چندان که شهربند قرقها شکسته است
 
و همچنین شنیده ام آنجا
 
باران بال و پر
 
می بارد از هوا
 
دیگر بنای هیچ پلی بر خیال نیست
 
کوته شده ست فاصلهء دست و آرزو
 
حتی نجیب بودن و ماندن ، محال نیست
 
بیدار راستین شده خواب فسانه ها
 
مرغ سعادتی که در افسانه می پرید
 
هر سو زند صلا
 
کای هر کئی ! بیا
 
زنبیل خویش پر کن ، از آنچت آرزوست
 
و همچنین شنیده ام آنجا
 
چی ؟
 
لبخند می زنی ؟
 
من روستاییم ، نفسم پاک و راستین
 
باور نمی کنم که تو باور نمی کنی
 
آری ، حکایتی ست
 
شهری چنین که گفتی ، الحق که آیتی ست
 
اما
 
من خواب دیده ام
 
تو خواب دیده ای
 
او خواب دیده است
 
ما خواب دی ...
 
بس است ...

« مهدی اخوان ثالث »

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/٦ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

باران باشد

تو باشی

یک خیابان بی انتها باشد ....

به دنیا می گویم .... خداحافظ !

« یغما گلروئی »

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/٥ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

به دستهایمان ، 
  

بالای تخت ، به دیوار ، بر میادین شهر ،

حتی بر دکمه های ... جلیقه 
 

زنجیر بسته ایم و یک ساعت .

 

بی آنکه قبله نمایی به دست بگیریم 
 

در موج تاب آینه را ندیدیم 

 و ... واماندیم

 

زندان چه هست ؟ جز انسان درون خود

راستی که هیچ زندانی به کوچکی مغز نیست

آری ما همه زندانیان خویشتنیم

 

« نصرت رحمانی »

 


نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/٤ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

مردی در تبعید ابدی

نویسنده : نادر ابراهیمی

انتشارات :روزبهان

چاپ چهارم   ۱۳۸۴

موضوع: داستانی بر اساس زندگی ملّا صدرا

 

***

یکی دیگر از آثار ارزشمند نادر ابراهیمی ، مردی در تبعید ابدی است .نویسنده در این کتاب

علاوه بر معرفی فیلسوف بزرگ ملاصدرای شیرازی ، به معرفی سیر رشد و تکاملی فلسفه

اسلامی و فراز و نشیب های آ ن پرداخته است . بی شک برای عزیزانی که از قبل با کتابهای

ابراهیمی آشنا هستند بسیار جالب خواهد بود که بدانند علاوه بر عاشقانه های لطیفش 

 به فلسفه و تاریخ نیز تسلط داشته است .

 

***

 

 

 

"...شب کویر سرشار از خداست.

"...اگر شبی نیمه شبی دل به کویر بسپاری،و صداقت راه رفتن خرامان ِستارگان را بشنوی،و درخشش هزارخورشیدی ِآسمان کویر را ببینی، و کهکشان را، و جاده های شفاف ِقلب ِآسمان را،و شهاب های خط نورکشان را بیابی،و آن خاموشی سحر آمیز ِ پرغوغا را بشنوی ، و نفس ِ باد ِ نمکین ِ کویری را،مشک فشان ببویی و جوان شدن ِدمادم ِعالم  ِپیر را باورکنی،و سماع  ِصوفیانه ی روح را احساس کنی ،خواهی دانست که شب ِ کویر سرشارازخداست و کویر گوشه ای ازملکوت خداوند است...

کاش که در کناره ی کویر جایمان بدهند..."

 

«بخش کوتاهی از صفحه 37 کتاب»

 

 ***

 

مطالعه این کتاب را به شما عزیزان پیشنهاد می کنم

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/٢ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

دستی افشان، تا ز سر انگشتانت صد قطره چکد،

 

هر قطره شود خورشید

 

باشد که به صد سوزن نور، شب ما را بکند روزن روزن

 

ما بی تاب، و نیایش بی رنگ

 

از مهر لبخندی کن، بنشان بر لب ما

 

باشد که سرودی خیزد در خورد نیوشیدن تو

 

ما هسته پنهان تماشاییم

 

ز تجلی ابری کن، بفرست،‌که ببارد بر سر ما

 

باشد که به شوری بشکافیم، باشد که ببالیم و

 

به خورشید تو پیوندیم

 

 

« سهراب سپهری »

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/۱ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

Design By : Pars Skin