خانه پدر

 

 

در طی روز و در مسیر زندگی به آدمهای مختلفی برمی خوریم و بیشتر آنها را فراموش می کنیم  یا بعدها درست به خاطر نمی آوریم .اما بعضی از شخصیتها ، حتی اگر مدت کوتاهی با آنها برخورد داشته باشیم فراموش نشدنی هستند .همزمان با به خاطر آوردن آنها لبخند می زنیم و احساس خوبی داریم .

یکی از آدمهایی که تقریبا هرروز می بینم و از جمله آدمهای خوب و فراموش نشدنی زندگی من شده ،

 رفتگر محله ماست .

درستکاری و معرفتی که دارد برایم بسیار جذاب است ، درسهایی که باید در دانشگاهها یاد بگیریم را در جامعه  و بجا یاد گرفته .عاشق زن و فرزندانش هست و همیشه می خندد و آواز می خواند .

یکی از روزهایی که به اصرار خودش برای پاک کردن پنجره های خانه ما آمده بود می گفت : خانم من بی سوادم ، به نظر شما اگه سواد داشتم خوشبخت می شدم؟ گفتم: خودت از زندگیت راضی هستی ؟ گفت : زنم دختر عمومه ١۴ سالش بود که عاشقش شدم . ازدواج کردیم و تا حالا هم همینطوری خوب و خوشیم و هنوزم دوستش دارم . از درآمدم هم ناراضی نیستم . توی همین محل شما چندتا ساختمان زیر دستمه !! همه به من اعتماد دارند . وقتی میرن مسافرت خونه و زندگیشونو دست من می سپرند . سه تا بچه هم دارم که دوتاشون فلج هستند . دکترا میگن اگه با زنت فامیل نبودی شاید فلج نمی شدند . برای اینکه آزمایش کنند هم باید کلی پول بدی که ما نداریم . گفتیم هرچی خدا بخواد .

گفتم : همه مردم میرن درس میخونن و پولدار و باسواد میشن که بقیه به اونها اعتماد کنند ، خیلی هاشون حاضرند همه سواد و نصف عمرشان را بدهند و یک روز با عشقشون زندگی کنند اما نمیتوانند . فکر می کنی چند نفر می توانند از عشقشون دوتا بچه فلج داشته باشند و بار زندگی را به دوش بکشند اما هنوز مثل روز اول عاشق همسرشون باشند ؟؟مطمئن باش که تو یکی از مردهای خوشبخت هستی .

وقتی نگاهش کردم دیدم چشمهایش پر از اشک شده ، خم شد زمین را سجده کرد و از ته دل گفت : خدا یا شکرت . راست می گی خانم .

بعد رفت دنبال پاک کردن پنجره ها....

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/٢٩ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

    من  ترا می بینم 

    صبحگاهان به چمن

  روی هر قطره ی شبنم به نماز

      و  ترا می بویم  

   همره عطر دل انگیز مناجات و اذان

       و به یادت جانا !  

       پای هر دیواری   

   بوته ی قاصدکی خواهم کاشت

               تا که شاید روزی         

  مژده ی روی تو آرد ،ای دوست!

                                من به هر پیچش موج                          

رقص هر گندم زار

   کوچ عرفانی یک چلچله در نیمه شبان

          همنوازی نسیم      

   با نوای نیزار

      دل چون آیینه ات  

    و نگاهت که گل عشق به مژگان دارد

    و نوایت که پیام آور صبح است و امید

        و..............چه می بینم من؟  

      آه!  یک قاصدکی در راه است!!!!!

 

 ***

سروده انتخاب شده اثر خانم    (( م.ن.پروا  )) استاز وبلاگبانگ جرس  

 

از لطف و محبت ایشان بسیار ممنونم

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/٢٥ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

خداوندا

از پاداش، معافم کن

از بخشش، نا امیدم کن

از بهشت، مایوسم کن

تا هرچه می کنم به سودای انعام تو نباشد.

 خداوندا! اگر داشتن، ذلیل داشتنم میکند

ندارم کن

اگر کاشتن، اسیر چیدنم میکند

بیکارم کن

اگر اندیشه خیانت به یاران بر سرم افتاد

بر سر دارم کن

اگر به لحظه غفلتی در افتادم

پیش از سقوط، هشیارم کن

اگر رنج بیماران، لحظه‌ای از دلم بیرون رفت

سخت و بی ترحم، بیمارم کن.

خداوندا! خوارم کن اما مردم آزارم مکن.

 

خداوندا!

نا امید از معجزه‌ام کن

بی اعتقاد به دست غیبم کن

کافرم کن، رهایم کن.

 

خداوندا!

با ماندار باش!

اگر نیستی

اگر زاده تصوری

و اگر به پایان خویش رسیده‌ای

منطقم را استواری بخش تا نبودت را به نیکوترین وجهی اثبات کنم

و سخنم را چنان موثر ساز که شک دربود و نبودت را از دلها برانم

خداوندا ! همتم را برای انکارت هزار هزار برابر کن ...

آمین یا رب العالمین

 

« نادر ابراهیمی »

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/٢۳ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

باز کن پنجره را

صبح دمید

چه شبی بود و چه فرخنده شبی

آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید

کودک قلب من این قصه ی شاد

از لبان تو شنید :

« زندگی رویا نیست

زندگی زیبایی ست

می توان بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی

می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت

می توان از میان فاصله ها را برداشت

دل من با دل تو

هر دو بیزار از این فاصله هاست »

قصه ی شیرینی ست

کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد

قصه ی نغز تو از غصه تهی ست

باز هم قصه بگو

تا به آرامش دل

سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/٢٢ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

سلام. حال من خوب است؛ چون از حال تو خبری خوش به من رسیده است.

امروز میل عجیبی به شعر داشتم و به همین خاطر خون تاکستانی در شریانم جریان داشت.

آنقدر در جذر و مد شعر دویده‌ام که حالا پیراهنم بوی غزل‌های حافظ می‌دهد و دستانم پر از

واژه‌های مولاناست.

این نامه‌ها هم کم‌کم دارند طعم ترانه و تصنیف می‌گیرند؛ و اینها هم همه از این است که تو

را شانه به شانه خودم دیده‌ام.

 

باور کن! این پایپز زیبای رنگارنگ، جنازه مرده‌ای بیش نیست اگر تو لبخندی به لب نداشته‌

باشی.در خلوت بی‌انتهایم گاهی از صفای باطن و مرام تو با خدایم حرف می‌زنم؛‌گاه با درخت

تنهای میدان گل‌نما درد دل می کنم، گاهی هم با سوسوی ستاره‌ای که عمر کوتاهش به یک

شب نمی‌رسد زمزمه می‌کنم.در این میان بیشتر اوقات کم می آورم. سخت است با زبان

استعاره از تو گل گفتن و گل‌شنیدن.درد کمی نیست عاشق بودن و دم نزدن.

من که این چیزها را درست نمی‌دانم. تا اینجا را هم تو به من آموخته‌ای؛ وگرنه من کجا این

حرف‌های بزرگ کجا؟

به هر حال، کوتاهی‌هایم را بر من خرده مگیر!....دیگر عرضی ندارم.

 

***

این نوشته زیبا از وبلاگشاعرانه  انتخاب شده است

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/٢۱ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

ماه هم تنها بود

صورت خندانش

پشت این شیشه تاریک چه قدر زیبا بود

ماه بر من خندید

من که آن روز دلم دریا بود

موج موّاج تو هم پیدا بود

مثل یک دست که یاری طلبد

دست من رو به دعای ملکوتی وا بود

 

هر چه بود و همه جا

صحبت از عاشق بی پروا بود

شاید آن ابرهمان ابر بزرگ

 

شاهد گریه بی همتا بود

پس چرا؟

نیمه پنهانی ماه

زیر ابری نگران تنها بود؟

کاش آن لحظه که باران بارید

همه چیز و همه جا را می شست

پشت این شیشه تاریک

دلم پیدا بود

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/٢٠ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

ای دو سه تا کوچه زما دورتر

نغمه تو از همه پرشورتر

 

کاش که این فاصله را کم کنی

محنت این قافله را کم کنی

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/۱٩ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

ای شب ازرویای تورنگین شده

 

سینه ازعطر توام سنگین شده

 

ای به روی چشم من گسترده خویش

 

شادی ام بخشیده ازاندوه بیش

 

همچوبارانی که شوید جسم خاک

 

هستی ام زآلودگی ها کرده پاک

 

ای تپش های تن سوزان من

 

آتشی درسایه ی مژگان من

 

ای زگند مزارها سرشارتر

 

ای ز زرین  شاخه ها پر بارتر

 

ای دربگشوده برخورشیدها

 

درهجوم ظلمت تردیدها

 

با توام دیگرزدردی بیم نیست

 

هست اگر جزدرد خوشبختیم نیست

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/۱۸ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

از ابلیس می‌پرسند: چرا لعنت حق را در جان جای دادی؟

می گوید: لعنت تیر شاهست.

ولی تیرانداز ابتدا نظر می‌کند بعد تیر می اندازد.

تو که از تیر خبر داری، به نظر خداوندی هم توجه کن.

***

« گزیده ای از الهی نامه »

عطارنیشابوری

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/۱٧ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

زمان نمی گذرد عمر ره نمی سپرد

صدای ساعت شماطه بانگ تکرار است

نه شب هست و نه جمعه

نه پار و پیرار است

جوان و پیر کدام است زود و دیر ،کدام است

اگر هنوز جوان مانده ای به آن معناست

که عشق را به زوایای جان صلا زده ای

ملال پیری اگر میکشد تو را پیداست

که زیر سیلی تکرار

دست و پا زده ای

زمان نمی گذرد

صدای ساعت شماطه بانگ تکرار است

خوشا به حال کسی

که لحظه لحظه اش از بانگ عشق سرشار است

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/۱٧ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

باران که می بارد

پنجره ها هم به رقص می آیند !

مثل ناودان ها !

مثل برگ های عاشقانه

که با دانه های باران

به لرزه و رقص

مستانه راه زمین پیش می گیرند

در راه

با باران ها به عشق بازی

بر زمین می نشینند ...

باران که می بارد

باران گیر می شوم

تمام روزهای خاکستری

زمین گیر بوده ام

با دانه دانه قطرات

جان می گیرم

با خزان پرواز را تجربه می کنم

مثل برگ ها ...

باران که می بارد

غبار دل پاک می شود

غم ها که پایان ندارند

به مرخصی کوتاه مدت می روند ...

می روند که تازه تر برگردند ...

مثل فصل ها ...

مثل دردها ...

 

دل نوشته عاشق پاییز

***

انتخاب شده از وبلاگ بسیار زیبای

 عاشقانه

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/۱٥ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

من روح پاک آسمان را دوست دارم 

آرامش این بیکران را دوست دارم 

وقتی هوا پر می شود از عطر گلها

پرواز سوی آسمان را دوست دارم

ای کاش طبع شاعر باران ببارد 

من آن غزلهای روان را دوست دارم 

هم نقش گل را در بهاران می پسندم 

هم برگریزان خزان را دوست دارم 

پروانه خاموش گلزار وجودم 

پروانه ام، پروانه ها را دوست دارم 

یا رب توئی فرمانروای ملک هستی 

هر چه تو می خواهی همان را دوست دارم

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/۱٤ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

مش مریم هر روز صبح روی تکه سنگ خانه اش می نشست

دوش آفتاب می گرفت

پیرزن که کیفور از نشئه گرمی آفتاب می شد

چوبدستی اش را با ریتم آرام بر بدنه سنگ  می کوفت

تق تق تق تق ..........

هر عابری که از جلوی  مش مریم رد می شد

سرش را بلند می کرد و چاق سلامتی می کرد

و سوالش را که برایش عادتی و مصیبتی شده بود مطرح می کرد

-سلام عامو

-علیک سلام

-تی  احوال خوبه

-خوبوم مش مریم

-ایسه    می خوای کوجه بشی ؟!

 ( حالا کجا می خواهی بروی )

هرکس جوابی می داد :

-- ایسه می خوام بوشوم  نودری  صحرا

-- ایسه می خوام  بو شوم میان باغ

- ایسه  می خوام  بو شوم گاوان را بچرانوم

مردان و زنان و کودکان هرانک به سوال مش مریم عادت کرده بودند  همگی می گفتند :

مش مریم  دلش با این سوال خوشه ماهم یه جواب راست یا دروغ هامیدیم (می دهیم)

شیخ  رحمان سر منبر گفته بود :

اهالی هرانک بروید خدارا شکر کنید که  مش مریم را سر راه مان قرار داده

تا هر روز با سوالش  کمی به فکر خودمان و عمر رفته مان باشیم

ایسه می خوای کوجه بشی ؟

 جدی ترین سوال دربرابر هرکس است

بیندیشید  واقعا  کجا داریم می رویم؟

  کجا هستیم و به چه کار مشغولیم؟

حالا سالهاست  آفتاب بر تکه سنگ جلوی مش مریم می تابد

در این میانه  مش مریم و سوالش حضور ندارند

چه مسافر شتابنده ای است انسان ؟

کو مش مریم ؟

کو سوالش ؟

ایسه می خوای کوجه بشی ؟

 

***

انتخاب از وبلاگهرانک دوست گرامی آقای علی رشوند 

  از ابراز لطف ایشان تشکر می کنم

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/۱۳ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

حالا بیا برویم

برویم پای هر پنجره

روی هر دیوار و

بر سنگ هر دامنه

خطی از خوابِ دوستت‌دارمِ تنهایی را

برای مردمان ساده بنویسیم

مردمان ساده‌ی بی‌نصیبِ من

هوای تازه می‌‌خواهند!

ترانه‌ی روشن، تبسم بی‌سبب و

اندکی حقیقتِ نزدیک به زندگی

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/۱۱ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

وقتی که من بچه بودم ،

پرواز یک بادبادک

می بردتم از بام های سحرخیزی پلک

تانارنجزاران خورشید .

آه ،آن فاصله های کوتاه .

وقتی که من بچه بودم ،

خوبی زنی بود که بوی سیگار می داد ،

و اشکهای درشتش از پشت آن عینک ذره بینی

با صوت قرآن می آمیخت .

وقتی که من بچه بودم ،

آب و زمین و هوا بیشتر بود ،وجیرجیرک شب ها

درمتن موسیقی ماه و خاموشی ژرف

آواز می خواند .

وقتی که من بچه بودم ،لذت خطی بود

ازسنگ تازوزه آن سگ پیر و رنجور .

آه ،آن دستهای ستمکار معصوم .


وقتی که من بچه بودم ،

می شد ببینی آن قمری ناتوان را

که بال ازین سوی قیچی باباد می رفت

می شد،آری می شد ببینی ،

و با غروری به بیرحمی بی ریایی تنها بخندی .


وقتی که من بچه بودم ،

درهرهزاران و یک شب یک قصه بس بود

تاخواب و بیداری خوابناکت سرشار باشد .


وقتی که من بچه بودم ،

روزخدا بیشتر بود .


وقتی که من بچه بودم ،

برپنجره های لبخند

اهلی ترین سارهای سرور آشیان داشتند ،

آه ،آن روزها گریه های تفکرچندین فراوان نبودند .


 

وقتی که من بچه بودم ،

مردم نبودند .


وقتی که من بچه بودم ،

 

غم بود ،اما کم بود.

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/۱٠ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

صفای باغ بـُوَد از هوای بارانی

چو گل شکفته شود هر که چشم تر دارد

به عالمی ندهم حال عارفانه ی خویش

خبر ز خواجه ندارم که سیم و زر دارد

ز باده های مجازی به جز خمار مجوی

شرابخانه ی حق مستی دگر دارد

 

***

بارش اولین باران پاییزی جلوه شهر را بیشتر کرده

و همچنین

آواز طبیعت گوش نوازتر شده

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/٧ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

مبادا آسمان بی‌بال و بی پر

مبادا در زمین دیوار بی‌در

 

 مبادا هیچ سقفی بی‌پرستو

مبادا هیچ بامی بی‌کبوتر

 

***

٧ آبان سالروز درگذشت قیصر امین پور

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/٦ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی
نروم جز بهمان ره که توام راهنمایی

همه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویم
همه توحید تو گویم که به توحید سزایی

تو حکیمی تو عظیمی تو کریمی تو رحیمی
تو برازنده فضلی و سزاوار ثنایی

بری از رنج و گدازی بری از درد و نیازی
بری از بیم و امیدی بری از چون و چرائی

نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجی
نتوان شبه تو جستن که تو در وهم نیائی

همه عزّی و جلالی همه علمی و یقینی
همه نوری و سروری همه جودی و سخائی

لب و دندان سنائی همه توحید تو گوید
مگر از آتش دوزخ بودش روی رهایی

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/٥ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

یک خانم معلم ریاضی که به  پسر ٧ ساله ای بنام آرنو ریاضی یاد می داد ...ازاو پرسید:
آرنو اگر من به تو یک سیب و دوباره یک سیب  دیگرو بعد یکی  بیشتر بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟

 آرنو با اطمینان گفت ۴تا!خانم معلم نا امید شده بود .او فکر کرد "شاید بچه خوب گوش نکرده است" سوال را دوباره تکرار کرد. آرنور دوباره به جای ٣ جواب داد ۴

خانم معلم مبهوت شده بود و با صدای گرفته و خشمگین پرسید چطور آرنو چطور؟

آرنو با صدای پایین و با تامل پاسخ داد "برای اینکه من قبلا یک سیب در کیفم داشتم "

 

***

اگر کسی جواب غیر قابل انتظاری به سوال ما داد ضرورتا آن اشتباه نیست شاید یک  بعدی از آن را ابدا نفهمیده ایم ۰۰!

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/٢ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

 

 

 

محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست

گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان میروی
گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست

گفت: میباید تو را تا خانه‌ی قاضی برم
گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه‌شب بیدار نیست

گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم
گفت: والی از کجا در خانه‌ی خمار نیست

گفت: تا داروغه را گوئیم، در مسجد بخواب
گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست

گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان
گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست

گفت: از بهر غرامت، جامه‌ات بیرون کنم
گفت: پوسیدست، جز نقشی ز پود و تار نیست

گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه
گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست

گفت: می بسیار خوردی، زان چنین بخود شدی
گفت: ای بیهوده‌گو، حرف کم و بسیار نیست

گفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را
گفت: هوشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/۱ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

Design By : Pars Skin