خانه پدر



ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست
منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست

شب تار است و ره وادی ایمن در پیش

آتش طور کجا موعد دیدار کجاست

هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد

در خرابات بگویید که هشیار کجاست

آن کس است اهل بشارت که اشارت داند

نکته‌ها هست بسی محرم اسرار کجاست

هر سر موی مرا با تو هزاران کار است

ما کجاییم و ملامت گر بی‌کار کجاست

بازپرسید ز گیسوی شکن در شکنش

کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست

عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کو

دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست

ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی

عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج

فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست


« حافظ »

نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/٢٩ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

 

 

شب فرو می افتد

 

و من تازه می شوم

از اشتیاق بارش شبنم

نیلوفرانه

به آسمان دهان باز می کنم

ای آفریننده شبنم و ابر

آیا تشنگی مرا پایان می دهی؟

تقدیر چیست؟

می خواهم از تو سرشار باشم.

جهان، قرآن مصور است

و آیه ها در آن

به جای آن که بنشینند، ایستاده اند

درخت یک مفهوم است

دریا یک مفهوم است

جنگل و خاک و ابر

خورشید و ماه و گیاه

با چشم های عاشق بیا

تا جهان را تلاوت کنیم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/٢۸ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

 

 

این کوه ها  

 

این ابرها و رودها و دریاها

 

پایان بهتری از ما دارند

 

حتی این بادها

 

شاعرانه تر از ما

 

رفتار می کنند

 

و زودتر از ما بخشیده می شوند

 

و این که رشک می برم

 

به شاعرانگی باران...

 

 

 

***

 

 

 

 

 انتخاب از وبلاگ عشق علیه السلام  

 

« علی رضا قزوه »

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/٢٧ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

انسان در جستجوی معنی

نویسنده: ویکتور فرانکل

مترجم: نهضت صالحیان - مهین میلانی

ناشر: شرکت نشر و پخش ویس

 سال انتشار: 1366

 

تجربه‌ای واقعی از زندگی یک روانپزشک

 

یکی از اساسی‌ترین نیروهای محرکه هر فرد در زندگی، تلاش برای یافتن معنی زندگی است. یکی به خاطر فرزندانش زندگی می‌کند، دیگری به خاطر عشق، یکی فقط به دلیل داشتن خاطرات و دیگری به خاطر خدا و ...
نیچه می‌گوید: کسی که "چرایی" زندگی را یافته است با هر "چگونه‌ای" خواهد ساخت.
طبق نظریه محققین، معنای زندگی را به سه روش می‌توان یافت: با انجام کاری ارزشمند، با تجربه‌ای والا در برخورد با طبیعت و عشق، و با تحمل درد و رنج.
دکتر فرانکل روشی بنام لوگوتراپی را برای یافتن معنی در زندگی انسان کشف می‌کند. اما اینکه از کدامیک از سه روش فوق برای کشف این واقعیت استفاده کرد و یا اینکه این روش انتخاب خود او بوده یا اجبار طبیعت، مطالبی است که با خواندن این کتاب خواهید فهمید. بد نیست بدانید که واقعی بودن وقایع این کتاب، بر جذابیت آن افزوده است.

***

این کتاب را در بیست سال گذشته سه بار در سنین مختلف خوانده ام و هر بار نکته ای جدید ازآن دریافت کردم . مطالعه و تعمق در این کتاب رابه شما عزیزان پیشنهاد می کنم

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/٢٦ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

شنبه را

 

با تیغی از جنس بردباری

 

تکه تکه می کنم

 

و یک‌شنبه را

                   

 -  بی هیچ درنگی ـ

 

می سوزانم با آه.

 

 

دوشنبه‌ی وحشی را

 

که در شیب تنهایی

 

رام می‌کنم با چند قطره آب شور،

 

دیگر برای کشتن سه‌شنبه

 

تیغی نیست، آبی نیست، آهی نیست،

                                               

 مگر دعا.

 

و بعد

 

دیوانه‌وار بوسه می‌زنم

 

بر معبد دست‌های چهارشنبه

 

که از فرط همسایگی‌ات

 

بوی نور می دهند.

 

 

و این‌ها و این همه

 

تنها برای تو

 

ای نشسته در شب شتابناک آدینه!

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/٢٥ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

زنی چراغ به دست ازسپیده دم آمد 

 زنی که موی بلندش در آستان طلوع

غبار روشنی سرخ شامگاهان داشت 

 بر آستانه نشست

ز پشت مردمکش آفتاب را دیدم

که از درخت فراتر رفت

 به روی گونه ی گلرنگ صبح پنجه کشید 
 

نگاه روشن زن

 

خراش پنجه ی خورشید را نشانم داد

عبور عقربه ای ، ساعت طلایی را 

 آسمان ، به دو قسمت کرد

زن از مدار زراندود نیمروز گذشت

به شامگاه رسید

ز پشت مردمکش آفتاب را دیدم

که از درخت فرود آمد

به روی گونه ی بیرنگ خاک پنجه کشید

نگاه خیره ی زن

خراش پنجه ی خورشید را نشانم داد 

 زمان ، زمان عزیمت بود

زنی چراغ به دست از حصار شب می رفت

مرا ، اشاره کنان ، از قفای خود می برد

زنی که موی بلندش در آستان غروب

شکوه روشنی سرخ صبحگاهان داشت

زنی که اینه ای در نگاه ، پنهان داشت

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/٢٤ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

خدایــــــــــا سرنوشت مرا خیر بنویس

تقدیری مبارک

تا هرچه را که تو دیر می خواهی زود نخواهم

وهرچه را که تو زود می خواهی دیر نخواهم

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/٢۳ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 
عاشقان پنجره باز است

                               اذان می گویند

موقع دلبری و پچ پچ و ناز است

                              اذان می گویند

عاشقان هرچه بخواهید بخواهید

خجالت نکشید

یار ما بنده نواز است

                       اذان می گویند

****
عاشقان وقت وضو شد میل دریا می کنیم

                                       آسمان را در کف سجاده پیدا می کنیم

امت عشقیم و در محراب مولامان علی است

                                   سمت ساقی مجلسی مستانه بر پا می کنیم

ما همه تکبیر گویان ما همه گلدسته ایم

                                    ما سراسیمه به عشاق دگر پیوسته ایم

تا اذانی می وزد از سینه ای گلدسته ای

                                   ما همه در مسجد چشم تو قامت بسته ایم

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/٢٢ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

پنجره ای شد سماع سوی گلستان دل

چشم دل عاشقان بر سر این پنجره

آه که این پنجره، هست حجابی عظیم

رو که حجابی خوش است هیچ مگو ای سره

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/٢۱ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

گور شبیه تر از هر چیز به کتاب است .
حتی در شکل ظاهری خود .
زیر ِ جلد کتاب ، همچون زیر ِ سنگ ِ گور ،
روحی آرمیده است که در انتظار ِ رستاخیز است .
مطالعه در حکم نبش قبر است .
 
در کتاب چیزی هست که هم میتواند زنده شود و هم ما را زنده گرداند

 

****

 گزیده ای از کتاب نورجهان نوشته شده توسط 
کریستین بوبن
 
                                          
نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/٢٠ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید٠
سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه ی کوچک بود٠
دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه٠
گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت٠
گاهی خودش را روی زمینه ی روشن برگ ها می انداخت
و گاهی فریاد می زد و می گفت:  من هستم ،
 
من این جا هستم٠ تماشایم کنید٠
اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند
 
یا حشره هایی که به چشم آذوقه ی زمستان به او نگاه می کردند،
کسی به او توجه نمی کرد٠
دانه خسته بود از این زندگی ، از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود ٠
یک روز رو به خدا کرد و گفت: نه، این رسمش نیست٠
من به چشم هیچکس نمی آیم٠ کاشکی کمی بزرگتر،
 
کمی بزرگتر مرا می آفریدی٠
خدا گفت:  اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آن چه فکر می کنی٠
حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی٠
رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای٠
راستی یادت باشد تا وقتی که می خواهی به چشم بیایی، دیده نمی شوی٠
خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی٠
دانه ی کوچک معنی حرف های خدا را خوب نفهمید
اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد٠
رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر کند٠
سالهای بعد دانه ی کوچک،
سپیداری بلند و باشکوه بود که هیچکس نمی توانست ندیده اش بگیرد؛
سپیداری که به چشم همه می آمد٠
 


 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/۱۸ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

سلام

به برکت اینکه به خوابم سر زده ای،

 چشمه های شعرم به جوش آمده اند،

 و نسیم سحری عطر سلام و صلوات را در کوچه های قلبم جاری کرده است.

می بینی حضور تو چقدر مایه برکت و سرزندگی من می شود!؟

یادت می آید به من گفتی: من که باشم ابرها عقده گشایی می کنند؟

تو درست می گفتی،

 نام تو را که به گوش ابرها رساندم،

 آنقدر بر سرم گل باریدند که گمان کردم مبادا اینها عاشق تر از من باشند.

ساده برایت درد دل می کنم،

تنهایم، از خیابانهای شلوغ بیزارم، از کوچه های بن بست دلم می گیرد.

دیروز ترانه هایم را دزدیدند، امروز رؤیاهایم را. فردا...

همه ی امیدم به این است که

 تنها تو می توانی لبخند را به لب های خشک و بی روحم برگردانی.

همین!

 

 

***

 

متن بالا از وبلاگشاعرانه نوشته آقای سعیدی راد انتخاب شده است

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/۱٧ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

امشب به کویت آمدم دانم که در وا میکنی

رحمی به این خونین دل رسوای رسوا میکنی

*

لیلای من باشد عیان در هر زمان در هر مکان

زاهد چرا بهر نشان هی لا و الا میکنی

*

ای دل بیاموزی اگر راه درست عاشقی

با هر چه او قسمت کند صبر و مدارا می کنی

*

این چرخه میچرخد بسی بهر حساب هر کسی

یک روز جبران میکنم جوری که با می کنی

*

آشفته بازاری نکن ای دزد مادر زاد دل

صد حلقه میپیچی به هم تا یک گره وا میکنی

 

*

گر در تماشاخانه ی قسمت مرا بازی دهی

گه نقشهای خویش را در من تماشا میکنی

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/۱٦ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

برادری دارم با روحی لطیف تر از برگ گل و احساسی نرمتر از نسیم بهار

وقتی خیلی کوچکتر بودم ، وقتی همه  دست کوچکم را  کف دست خودش می گذاشت و اندازه می گرفت که چقدر بزرگ شدم ، تا همین روزها که سخت بیمارست و نمی توانم  حتی با تلفن جویای حالش باشم ،  همیشه گریه های قلبم را می فهمد و خنده های غمگینم را باور نمی کند.

زیباتر از جوانی  او  هنوزمردی را ندیده ام و قتی بچه بودم ،تصویر حضرت علی با آن نگاه مهربان و نافذ من را به یاد این برادرم می انداخت و با انگشت کوچکم به عکس اشاره می کردم و می گفتم این عکس امیر ست .

امیر ما و عزیز ما که روزی به امید آینده ای بهتر برای فرزندانش به سرزمین یخبندان سوئد رفت وبه دلیل بیماری سختی دیگر توان برگشت به کشورمان را ندارد .

این روزها سخت بیمارست و قلب گرمش از بیست سال تحمل سرما و یخبندان خسته شده و چشمهای زیبایش تقریبا دیگر جایی را نمی بیند .

چقدر دلم میخواست هیچوقت به این راه دور نمی رفت . چقدر دلم می خواست در کنار ما بود .

برای او دعا کنید

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/۱٥ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

 

خدا دل را از خاک آفرید

از خاکی پست و بی مقدار

ولی نه برای آن که خاک بماند

بلکه تا  نشان دهد اگر دل خاک بماند

بی مقدار و  سیاه خواهد بود


خدا دل را از خاک آفرید

اما برای آن که مزرعه ای شود

پر از یاس های احساس و رزهای عشق

برای آن که بلندایی یابد به اندازه  آسمان

برای آن که  اوجی گیرد چون دورترین ستاره

و برای آن که زلال شود به زلالی عشقی پاک


خدا دل را از خاک آفرید

تا با  با اکسیر عشق

با کیمیای محبت و مهر

به گُلی زیبا تبدیل شود

و بلکه به باغ آباد عشق

***

 

این متن از وبلاگ یادگاردوست انتخاب شده است

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/۱٤ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

« آتش بدون دود »

 

نویسنده: نادر ابراهیمی

ناشر: روزبهان

چاپ ششم : 1386

هفت جلد

***

داستان بلند « آتش بدون دود » اثر ماندگار نادر ابراهیمی ، به صورت کامل تاریخ ترکمن صحرا را در قالبی از عشق و تاریخ و مردم شناسی و بسیاری از جنبه های طبیعت به خواننده ارائه می کند .

البته مثل همه آثار نادر ابراهیمی عاشقانه هایش در این اثر نیز نکته برجسته و جان پروریست که دل را می نوازد.

این کتاب در هفت جلد گردآوری شده است که جلد اول به تنهایی یک داستان کامل است و بسیار جذاب ، جلدهای بعدی را نویسنده در سالهای بعد نوشته و درآن به بررسی چند نسل تر کمنها پرداخته و گاهی اشاره ای به مسائل سیاسی هم دارد.

***

 

بخش کوتاهی از کتاب را برای جلب نظر شما عزیزان ،در اینجا می آورم:

 

از عشق سخن باید گفت.

همیشه از عشق سخن باید گفت.

می‌گوید:عشق،ترجیع بندی‌ست که هیچ رجعتی در آن نیست.

می‌گوید:تکرار ِ نامکرر است.

بی‌عشق،خانه حقیر است،محله خاموش است،شهر افسرده است،فضا تنگ

است،دنیا تاریک.بی‌عشق،در هیچ سنگری سربازی نیست،در هیچ نبردی،فتحی.

دوست داشتن خوب است،عشق،اما،عالی‌ست.

دوست داشتن آرامش است،عشق غوغاست.

دوست داشتن دریاست.

عشق،آتشفشانِ همیشه زنده‌ی روح.

بی‌عشق،جهان قبرستانی‌ست همه قبرهایش خالی ِ خالی؛باغی بوته‌هایش

درخت‌هایش همه خشکیده و پژمرده.

بی‌عشق،چشمه بی‌آب است.

قلب،بدون راز.

بازگردیم به سوی عاشقانه زیستن؛اما عشق را همه میل ِ تن به تن ندیدن.

از نگاه به نگاه،رد پای عشق را بهتر از هر کجای دیگر می‌توان یافت؛از

ضربه‌های آهنگرانه‌یی که بر سندان ِ قلب می‌کوبند...

 

 

 

 بخش کوتاهی از کتاب آتش بدون دود(جلد چهارم)

 

***

شما مهربانان را به مطالعه این کتاب دعوت می کنم

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/۱٢ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

امشب تمام عاشقان را دست به سر کن 

یک شب بیا با من بمان با من سحر کن

بشکن سر من کاسه ها و کوزه ها را

کج کن کلاه دستی بزن مطرب خبر کن 

 گلهای شمعدانی همه شکل تو هستن

رنگین کمان را بر سر زلف تو بستن

تو میر عشقی  عاشقان بسیار داری

 جانم فدایت ای که با جان کار داری

 

« محمد صالح علا »

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/۱٠ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

حافظ منشین بی می و معشوق زمانی

کایام گل و یاسمن و عید صیام است

 

***

دوستان گلم

عید شما مبارک و طاعاتتان مقبول

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/٩ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

   

 

اشعار مولوی ، بزرگترین حماسه معنویست که به زبان فارسی هدیه شده است .

« استاد شفیعی کدکنی»

 

 

 بشنو  از نی چون  حکا یت می کند 

   وز   جدا یی     ها  شکا یت   می کند   

              کز نیستان      تا مرا     ببریده اند          

   از    نفیرم    مرد   وزن     نالید ه اند  

              سینه خواهم شرحه شرحه از فراق           

          تا   بگویم     شرح     درد    اشتیا ق       

              هرکسی کو دور ماندازاصل خویش             

        باز  جوید   روزگار    وصل    خویش      

              من  به   هر  جمعیتی    نالان شدم                

   جفت    بدحالان   و خوش حالان شدم   

               هر کسی  ازظن  خود شد  یار من              

          از درون  من نجست     اصرار    من       

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/۸ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

آغاز مهر ، ماه مهربانی، شکوفائی حس شاعرانه

رویش انار های سرخ  عاشق با قلبهای سفید و پاک

رهائی درختان از قید بار و برگ

بی ریائی و عریانی عارفانه طبیعت

نسیم نوازشگر پاییزی با سوز دردمحبت

جشن دانه های باران

بوی خاک

شبهای تفکر و تنهایی

بر اهل دل گرامی باد

 

مهرتان پایدار

***

عکس از وبلاگ عاشقانه انتخاب شده است

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/٦ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()


 

 

کاش همیشه

 آب

 اولین درس دبستان باشد

 تاکودکان

 در کرامت یک قطره ی باران

مسیر حیات را

 تا شعور آسمان

بپیمایند

 

 

 

« ناهید عباسی»

 

***

 

 

سال تحصیلی جدید مبارک

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/٥ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چه کسی می‌داند

 

که پرندگان خیال

 

از آینۀ شفاف و رخشان توست

 

که پَر می‌گیرد و نرم

 

روی مه سادۀ دفتر من

 

شاه‌کار عبور می‌کشد

 

کسی چه می داند

 

 

 

***

 

 

آقای پورنجاتی

 

 

 

 سالگرد فعالیتهای خوب و مثبت شما در وبلاگ پر بارتان مبارک

 

 

 

 http://www.azshomachepenhan.blogfa.com

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/٥ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست
منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست

شب تار است و ره وادی ایمن در پیش

آتش طور کجا موعد دیدار کجاست

هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد

در خرابات بگویید که هشیار کجاست

آن کس است اهل بشارت که اشارت داند

نکته‌ها هست بسی محرم اسرار کجاست

هر سر موی مرا با تو هزاران کار است

ما کجاییم و ملامت گر بی‌کار کجاست

بازپرسید ز گیسوی شکن در شکنش

کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست

عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کو

دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست

ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی

عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج

فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست


« حافظ »

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/۳ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

تو که آهسته می خوانی قنوت گریه هایت را

میان ربنای سبز دستانت٠٠٠

دعایم کن

 

 

***

برادر گلم تیرداد عزیز ممنون برای ارسال این هدیه زیبا

همیشه بیادتم

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/٢ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

Design By : Pars Skin