خانه پدر

 

 

 

 

عشق مگر حتماً باید پیدا و آشکار باشد تا به آدمیزاد حق  

عاشق شدن،عاشق بودن بدهد؟گاه عشق گم است،اما

هست.هست،چون نیست.عشق مگرچیست؟آنچه که

پیداست؟نه،عشق اگر پیدا شد که دیگر عشق نیست.عشق از

آن رو هست که نیست.پیدا نیست و حس می شود.می

شوراند.منقلب می کند.می گریاند.می چزاند.می کوباند و

 می دواند.

 

***

 

گزیده کوتاهی از

«جای خالی سلوچ»

نوشته محمود دولت آبادی

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/۳۱ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

 

قصه نیستم که بگویی

 نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی

من درد ِ مشترکم

مرا فریاد کن ...

درخت با جنگل سخن می ‌گوید

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن می ‌گویم

نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

من ریشه ‌های ِ تو را دریافته ‌ام

با لبانت برای ِ همه لب ‌ها سخن گفته ‌ام

و دستهایت با دستان ِ من آشناست ...

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/۳٠ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

جای خالی سلوچ

نویسنده: محمود دولت آبادی

ناشر: چشمه - فرهنگ معاصر

تعداد صفحه: 451

  سال انتشار: 1365

 

چاپ دوازدهم

<<< مرگان که سر از بالین برداشت، سلوچ نبود. بچه‌ها هنوز خواب بودند:عباس، ابراو، هاجر. مرگان زلف‌های مقراضی کنار صورتش را زیر چارقد بند کرد، از جا برخاست و پا از گودی دهنه در به حیاط کوچک خانه گذاشت و یک راست به سر تنور رفت٠ سلوچ سر تنور هم نبود٠٠٠>>>

جای خالی سلوچ دومین رمان دولت آبادی است. محل وقوع داستان، روستای زمینج است٠ روستایی کویری، با مردمی فقیر٠ شخصیت‌های اصلی داستان خانواده‌ی سلوچ هستند٠ سلوچ مقنّی و کارگر است همسرش مرگان زنی است میانسال که درخانه‌های اهالی کار می‌کند تا نانی به خانه بیاورد٠ پسر بزرگتر عباس که عاشق قمار است و دزدیدن پول برادر کوچکتر٠ ابراو ــ پسر کوچکترـ نوجوانی است گریزان از فقر خانواده که تن به هر کاری می‌دهد تا گرد فقر را از خانه دور کند٠ هاجر هم دختر مرگان و سلوچ است که حضوری شبح‌وار در خانه دارد

با رفتن ناگهانی سلوچ از خانه، داستان آغاز می‌شود٠٠٠

 

***

مطالعه این اثر شیوا و به یاد ماندنی را به دوستان خوبم

توصیه می کنم .

در صورت تمایل نظرات خود را در مورد این کتاب

با ما در میان بگذارید

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/٢۸ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

 

 

شما رهبر ارکستر سمفونیک افکار و احساسات خویشید

 

نباید گامهای خود را با صدای طبل و شیپور دیگران هماهنگ کنید

 

 گوش به نوای درون خود بسپارید

 

 نواهایی که از درونتان بر میخیزد را هدایت کنید

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/٢٧ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 


از کدامین دیار رسیده ای اینچنین تازه

اهل کدام خاکی چنین سبز چون بهار

یار آفتابی یا همره باران چنین بخشنده

پرتو مهتابی یا شبنم سپیده چنین با طراوت ؟

اهل هر کجا که باشی می شناسمت ۰۰۰

تازه  ، سبز  ،  آفتابی

طراوت بنفشه های باران زده را می مانی ۰۰۰
 

***

دوست مهربان

مریم عزیز از وبلاگ عبور

 از این هدیه زیبای شما ممنونم

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/٢٥ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

 

مردم همه

تورا به خدا

سوگند می‌دهند

 

اما برای من

 

تو آن همیشه‌ای

که خدا را به‌تو

سوگند می‌دهم!

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/٢٤ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

 

پر کن پیاله را

کین ناب آتشین، دیریست ره به حال خرابم نمی برد

این جام ها که در پی هم می شود تهی ،

دریای آتش است که ریزم به کام خویش

گرداب می رباید و آبم نمی برد ...



من با سمند سرکش و جادویی شراب

تا بی کران عالم پندار ، رفته ام

تا کوچه باغ خاطره های گریز پا؛ تا شهر یاد ها

دیگر شراب هم ،

جز تا کنار بستر خوابم نمی برد...



هان ای عقاب عشق!

از اوج قله های مه آلود دور دست ،

پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من

آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد ...



***

 

ازآقای اصغر صادقی « وبلاگ ضیافت»

 برای ارسال این شعر زیبا ممنونیم

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/٢٢ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

از با یزید بسطامی پرسیدند: چه شد که به شما لقب سلطان العارفین را دادند؟پاسخ داد: شبی از مسجد به خانه برمی گشتم که به مستی برخورد کردم که تلو تلو خواران در حال گذر بود خشمگین شدم و فریاد کردم : چه کردی که اینگونه شدی و نزدیک است که بر زمین بیافتی؟ مست رو به من کرد و گفت : ای شیخ اگر من به زمین بیافتم هیچ اتفاقی رخ نمی دهد ولی اگر تو به زمین بیافتی یک امت را با خود به گور میبری.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/٢۱ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

 

روز خبرنگارمبارک

نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/٢۱ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

نام من عشق است آیا میشناسیدم؟

زخمی ام زخمی سراپا میشناسیدم؟

 

                *      

 

 

 

 

با شما طی کرده ام راه درازی را

 

خسته هستم خسته آیا میشناسیدم؟

 

 

 

 

 

             *         

 

راه شش صد ساله از دفتر حافظ

تا غزل های شما آیا میشناسیدم

 

 

 

 

 

             *        

 

این زمانم گر چه ابره تیره پوشیده است

من همان خورشیدم آیا میشناسیدم؟

 

 

 

 

 

             *        

 

پای رهوارش شکسته سنگ دهر

اینک این اافتاده از پا را میشناسیدم؟

 

 

 

 

 

 

               *          

 

میشناسد چشم هایم چهرهاتان را

همچنانی که شما ها میشناسیدم

 

 

 

 

 

 

              *        

 

این چنین بیگانه از من رو مگردانید

در مبندیدم به حاشا میشناسیدم؟

 

 

 

 

 

             *       

 

من همان دریا یتان ای رهروان عشق

رودهای روح دریا میشناسیدم

 

 

 

 

 

 

             *        

 

اصل من بودم بهانه بود فرعی بود

عشق قیس و حسن لیلا میشناسدم

 

 

 

 

 

 

 

 

                *            

 

 

در کفه فرهاد تیغه من نهادم من

من بریدم بیستون را میشناسیدم؟

 

 

 

 

 

 

                  *               

 

مسخ کرده چهره ام را گر چه در این ایام

با همین دیدار حتی میشناسیدم

 

 

 

 

 

 

 

             *            

 

من همانم آشنای سالهای دور

رفته ام از یادتان یا میشناسیدم؟

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/٢٠ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

باد که بیاید

باران که بیاید تو باید

 از میان آوازهای کودکان بگذری

 چترت را فراموش کن

خیس و خسته در پگاهی سرد

به خانه ام بیا

نمی خواهم شاعر باشی

فقط باران باش!

همین برای روئیدن گلی کافیست

پگاه که سر زد

 چشم هایت

را به خنکای مشتی آب زلال بسپار

جور دیگری ببین

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/۱۸ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

در آن سرای که زن نیست، انس و شفقت نیست

 

 

 در آن وجود که دل مرد، مرده است روان

 

 

 

 

به هیچ مبحث و دیباچه‌ای، قضا ننوشت

 

 

 برای مرد کمال و برای زن نقصان

زن از نخست بود رکن خانه‌ی هستی
 
که ساخت خانه‌ی بی پای بست و بی بنیان؟
چه پهلوان و چه سالک، چه زاهد و چه فقیه
 
 
شدند یکسره، شاگرد این دبیرستان
 
همیشه دختر امروز، مادر فرداست 
 
 
 ز مادرست میسر، بزرگی پسران
 
اگر رفوی زنان نکو نبود، نداشت
  
 
 بجز گسیختگی، جامه‌ی نکو مردان
 
توان و توش ره مرد چیست؟ یاری زن
 
 
 حطام و ثروت زن چیست؟ مهر فرزندان
 
زن نکوی، نه بانوی خانه تنها بود  
 
 
طبیب بود و پرستار و شحنه و دربان

 

 
بروزگار سلامت، رفیق و یار شفیق  
 
 
بروز سانحه، تیمارخوار و پشتیبان
نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/۱۸ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو

هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو

در میکده و دیر که جانانه تویی تو

مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو

مقصود تویی ...کعبه و بتخانه بهانه

بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید

پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید

عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید

یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید

دیوانه منم ..من که روم خانه به خانه

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/۱٦ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 


تو از آهسته ترین پنجره ها می آیی

تو نسیمی و چه بی رنگ و ریا می آیی

*

من اگر ساکت و خاموشم و بی فریادم

تو پر از شوق رسیدن به صدا می آیی

*

بین این بتکده مبهوت شدم بی جانم

تو یقینی و ز ایمان به خدا می آیی

*

من اگر ماهی تُنگم که زمین افتادست

تو زِ بارانی و از صاعقه ها می آیی

*

کاش این ماهی خسته کف دستانت بود

خود دریایی و بی چون و چرا ما آیی

*
گر چه زندانی این ثانیه ها ماندم من

تو رهایی تو رهایی و رها می آیی

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/۱٤ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

چه خوب بود

 تابستانهای کودکی

وقتی کرم های ابریشم را

 به مهمانی برگ های توت می بردیم
 
و درولنگاری روزهای بلندش
 
هر روز کمی قد می کشیدیم
 
یادش به خیر
 
پاهای خاکی و پاشویه های حوض

یادش به خیر
 
حرفهای همسایه و آفتاب و فراقت

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/۱۳ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

ای سرزمین پاک

با اولین شکوفه ی هر سال ،

در دشت چشم های تو ، بیدار می شود

باغ پر از شکوفه ی اندیشه های من .

در دشت چشم های تو - این دشت های سبز -

هر باغ شعر من

پیغام بخش جلوه ی روزان بهتریست .

هر غنچه ،

هر شکوفه ،

هر ساقه ی جوان ،

دنیای دیگریست .

ای سرزمین پاک

من با پرندگان خوش آوای باغ شعر

در دشت چشم های تو ، سرشار هستی ام .

من با امید روشن این باغ پر سرود

در خویش زنده ام .

دشت جوان چشم تو ، سبز و شکفته باد ...

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/۱٢ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

سیالان

نویسنده:علی رشوند

موضوع: زیباشناسی الموت

انتشارات روزبهان

***

 در ابتدا به نظر می رسد که  سیالان فقط  دریچه ایست به سرزمین الموت

اما با نگاه عمیقتر و در انتهای مطالعه کتاب  به این نتیجه می رسید که

باغها، کوهستانها ، شالیزارها ، دریاچه ، آسمان

و تاریخ الموت به خانه شما مهمان شده اند و در بخشهای

مختلف کتاب به روشنی خورشید ، خودنمایی میکنند .

واژه های زیبا و روان ، عشق و شور نویسنده به

سرزمین مادریش و به تصویر کشیدن تضاد طبیعت در آن آب و خاک

از مشخصه های بارز کتاب سیالان است.

***

علی رشوند:

((سیالان یک کتاب تاریخی و ادبی نیست . سیالان یک نگاه است ،

نگاهی به زادگاهم الموت ،آنگونه که به آن

عشق می ورزم و با آن زندگی می کنم )) 

 

بخش ابتدایی کتاب ( با مخاطبهای آشنا)

 

***

برای آشنایی بیشتر با دیگر آثار این نویسنده

می توانید به وبلاگ هرانک مراجعه کنید.

 

http://rashvand52.blogfa.com/

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/۱۱ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

خطر خوشبختی در این است که آدمی در هنگام خوشبختی

 

 

هر سرنوشتی را می پذیرد و هرکسی را نیز

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/٩ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

من امشب هفت شهر آرزوهایم چراغان است

زمین و آسمانم نورباران است

کبوترهای رنگین بال خواهش ها

بهشت پر گل اندیشه ام را زیر پر دارند

صفای معبد هستی

تماشایی است
 

ز هر سو نوشخند اختران در چلچراغ ماه میریزد

جهان در خواب

تنها من در این معبد در این محراب

دلم میخواست بند از پای جانم باز می کردند
 

که من تا روی بام ابرها پرواز می کردم

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/۸ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

بهار آمده

از سیم خاردار گذشته

حریق شعله گوگردی بنفشه چه زیباست

هزار آیینه جاریست

هزار آیینه اینک

به همسرایی قلب تو می تپد باشوق

زمان تهی دست ز رندان

همین تویی تنها

که عاشقانه ترین نغمه هارا دوباره بخوانی

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/۸ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

Design By : Pars Skin