خانه پدر

نمی توان از همه بهتر بود اما می توانیم از خودمان بهتر باشیم

می توان قدمها را محکم برداشت و به آسمان دل بست

اگر با تمام وجوددل به خدا بسپاریم نا امید نخواهیم شد .

 

ای یگانه معشوق با وفا دستمان را بگیر

 

 

سال ١٣٨٨ به همه عزیزانم مبارک

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/٢۸ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

زیباترین رنگ ها سبز است
 باغ بهاران  ، صبح بیداران
 آرامش و شرم سکوت شسته ی صحرا
 اندیشه ی معصوم گل ها
در بهاران در شب باران
زیباترین رنگ ها سبز است
وقتی که من سوی تو می آیم
 از ارتفاع لحظه های شوق
 یا ژرفنای تلخ و تار صبر
در پیچ و خم های خیابانهای
 غرق ازدحام آهن و پولاد
 زیباترین رنگ ها سبز است
 در چار راه رنگ بازی ها
وقتی که من سوی تو می آیم
زیباترین رنگ ها سبزاست
پیغمبر دیدار
با وحی و الهام سعادت یار
بخت بلند و طالع بیدار

 

 « شفیعی کدکنی »

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/٢٦ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

وارد اطاقش که شدم صدای موزیک ملایم کشداری  شنیده می شد .

توی تاریکی  گوشه ای نشسته بود و به سختی دیده می شد با صدای بم  زنانه و

ملایم گفت سلام چایی می خوری؟ با خنده گفتم میدونی که چایی دوست ندارم ولی

به خاطر تو بله . فقط یه جوری بریز که مزه چایی نده . در حالی که می خندید

یک چای کمرنگ برای من ریخت و نوار ضبط صوت را با یک موزیک شادتر

عوض کرد .پرده قهوه ای ضخیم اطاقش را کنار زدم و گفتم مثلا نزدیک عیده ها

دختر ... تاریکی نشستی توی خونه ؟ پاشو بریم شام بیرون.

 زهر خندی زد و گفت عید چیه دلت خوشه اما باهات میام  یه کمی قدم بزنیم و

شام بخوریم . باز پیاده رفتی استخر؟ چه حوصله ای داری توی سرما.

گفتم این آهنگهاو تاریکی و چایی تلخ  پررنگ  فرسوده ات می کنه . گفت برای

تو هم اینو دارم و از روی میز از بین وسایلش چند تا گل نرگس برداشت و دادبه من .

آن شب   شام را با هم خوردیم و تا صبح خندیدیم .

از آن روز بیست سال میگذرد...

الان هم نزدیک عیدشده ، دلم برای تو ، چای تلخ و گلهای نرگس تنگ شده

روحت شاد مریم گلم ، گل مریم من

کاش هیچوقت غم را به خانه دلت راه نمیدادی ، کاش شیشه دلت انقدر شکستنی

نبود کاش با بهار آشتی می کردی

***

وقتی به  عزیزانم سر می زنم که بو و رنگ بهاری ندارند خاطرات تلخی

برایم تداعی می شود . خاطره از نازنینی که بهار را به خانه دلش راه نداد.

رودخانه زندگی مسیر خود ش را ادامه خواهد داد و در بین راه گلهای ظریف و

شکننده را ازریشه جدا می کند.  برای ادامه مسیر باید ریشه ها را محکم کرد و

با قدمهای محکم وامیدوار جلو رفت . نا امیدی و غم آفت پرواز روح و پنجره ای

شیشه ای بین ما و هستی است . 

باز کن پنجره را...

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/٢٥ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

بال در بال پرستوهای خوب

می‏رسد آخر سوار سبزپوش

جامه‏ای از عطر نرگسها به تن

شالی از پروانه‏ها بر روی دوش

پیش پای او، به رسم پیشواز

ابر با رنگین‏کمان پل می‏زند

باغبان هم (باغبان نوبهار)

بر سر هر شاخه‏ای گل می‏زند

تا می‏آید پرده‏ها از خانه‏ها

باز توی کوچه‏ها سر می‏کشند

مرغهای خسته و پربسته هم

از میان پرده‏ها پر می‏کشند

در فضای باغها پر می‏شود

باز هم فواره گنجشکها

هر کجا سرگرم صحبت می‏شوند

شاخه‏ها درباره گنجشکها

باز می‏پیچد میان خانه‏ها

بوی اسفند و گلاب و بوی عود

می‏رسد فصل بهاری جاودان

فصلی از عطر و گل و شعر و سرود

 

 

«  بیوک ملکی  »

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/٢٤ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

 

رخ تو در دلم آمد مراد خواهم یافت

 

چرا که حال نکو درقفای فال نکوست

 

« حافظ »

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/٢۱ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

چرا پابند عنوانیم؟

چرا در بند خشت و خاک و دکانیم؟

چرا محکوم درد و رنج و حرمانیم؟

اسیر جاه و مال و جامه و نانیم ؟

مگر فرزند هامان را خدایی نیست ؟

مگر مادر، پدر، همسر، رفیق و دوست

یارو آشنا، خواهر، برادر، خویش وهمسایه

حقیقت را نمیخواهند ؟

اگر همگام، هم پیمان و همرزم تو میباشند

تلاشت را مداوم کن . و گرنه ، زین همه پابند

هجرت کن

از این نام و از این عنوان، از این کوی و از این برزن

از این شهرو از این مردم، از این دنیای پر غوغا

ویا از نفس خود، از این وجود خویش، از هستی

از اینهائیکه پا بندند، از اینهائیکه سد راه محبوبند

موانع را ز ره بردار، منیت را رها کن

و خودیت را به دور انداز، بیرون شو زخود

از هر چه جز حق است ،

هجرت کن

به آنجائیکه ره باز است، و جای گفتن راز است.

 

 

(شعر از : دکتر فضل الله صلواتی)

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/٢٠ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

آن روز هم مثل همیشه درب بزرگ خانه را باز کردم و آماده بودم ماشین را ببرم بیرون که با انبوهی از ماشینهای پارک شده در کناره های خیابان مواجه شدم . بخصوص دو نفر بقدری نزدیک به پل کوچک کنار  منزل ما پارک کرده بودند که حتی نمیشد تصور کرد چطور از بین آنها با ماشین رد شد .

اهالی محل و چند رهگذر که از حیرت و تامل من متوجه مشکل شده بودند جلو آمدند و نظرات کارشناسی شروع شد...

در این بین کارگران ساختمان کناری ما که هر روز سلام و علیکی هم میکنند و گاهی آبجوش و قند از ما می گیرند و گاهی ماهم از آنها کمی سیمان و یا اضافات قیر و...ساختمانی می گیریم !! ، خودشان را صاحب حق بیشتری در این گفتگوها دانستند و وارد معرکه شدند و نتیجه اینکه :

 « نه خانم اصلا امکان نداره با تاکسی بری بهتره »

در این جمع  ، ناگهان صدای جوانی از فراز همه صداها توجهم را جلب کرد . به بالای سرم و به طبقات  نیم ساخته ساختمان کناری نگاه کردم، قبلا او را دیده بودم .یکی از کارگران همان ساختمان بود . هر وقت ماشین را بیرون خانه می گذاشتم با شلنگی که سیمانها را آب میداد ، ماشین را هم می شست و حتی گاهی از طبقه بالای آپارتمانم می دیدم که با آستین لباسش شیشه ماشین را پاک میکرد !!

هنوز بیست سال نداشت و به نظر نمی رسید حتی یکبار رانندگی کرده باشد .

فورا عشق و علاقه اش به ماشینم را به یاد آوردم ، با لبخندی مادرانه پرسیدم :

« تو میتونی ماشین را از در بیاری بیرون ؟! »

هنوز حرفم تمام نشده بود که از طبقه دوم ساختمان پرید روی شنهای کنارپای من و گفت 

 «بله . اجازه می دید؟! »

فقط برای اینکه چیزی را به خودم ثابت کرده باشم سوییچ ماشین را به دستش دادم و در کمال حیرت اطرافیان از تصمیم من ، با دقت و تسلط باور نکردنی ماشین را از لابلای  این مسیر باریک بیرون آورد ...!

بقدری این کار روی من تاثیر گذاشت که هنوز از ماشین در نیامده بود که گفتم :

«کوچه خیلی شلوغه اگر ممکنه ماشین را برایم سرو ته کن . »

لازمه این کار این بود که او یکبار تا ته کوچه که خلوت تر بود با ماشین برود و برگردد . و می توانید حدس بزنید چقدر احساس پیروزی می کرد .

وقتی از ماشین پیاد ه شد و سوییچ را به دستم داد صدای آهسته اوستا بنا را شنیدم که  از روی حیرت می گفت :

« خدا هم نمیدونه چی رو به کی بده !!»

برگشتم به اوستا نگاه کردم ،

 با خجالت سرش را پایین انداخت گفت« ببخشید خانم .»

گفتم «چرا ببخشم ؟ من خودم دقیقا داشتم همین فکر رو میکردم .»

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/۱۸ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

گفتی که ناله‌ی تو به یار تو می‌رسد

آنجا که ناله می‌رسد آنجا مرا رسان

ما چون نمی‌رسیم بدان آرزوی دل

یارب تو آرزوی دل ما به ما رسان

 

« امیر خسرو دهلوی »

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/۱٧ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

با سلامی ساده و زنبیلی از سکوت صداقت سیب های سرخ به استقبالت می آیم.

باران تندی می بارد.
و باد آمیخته با ذرات باران،
در کوچه های بی تکلف بیقراری جریان دارد.
... و در دلم صبح به صبح، کسی نشانی تو را می پرسد.

دوست دارم از هر چیز که در اطرافم می گذرد، برایت بنویسم. از خواب سرشاخه های گیلاس گرفته تا صحبت از ترانه و اشک فرشته هایی که عصر هر پنجشنبه بر مزار روزهای پرپر شده می درخشند.

مهربان ترینِ من!
حالا که برایت نامه می نویسم ساده و صبور، بر صندلی رنگ و رو رفته دلتنگی تکیه داده ام و به تو فکر می کنم و به روزهای مردابی بی تو بودن.

هنوز باران می بارد.
چشم های من و پنجره ی رو به خیابانِ یاد تو، دیدنی ست!
دیگر عرضی ندارم!

 

***

از وبلاگ شاعرانه  انتخاب شده است

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/۱٦ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

 

 

 

بهر این فرمود با موسی خدا     

      وقت حاجت خواستن اندر دعا

گفت ای موسی زمن میجو پناه    

       با دهانی که نکردی تو گناه

گفت موسی من ندارم آن دهان      

        گفت مارا از دهان غیر خوان

    آنچنان کن که دهانها مر ترا      

       

   در شب و روزها آرد دعا

   

از دهان غیر کی کردی گناه       

         

  از دهان غیر برخوان کی اله

آن دهانی که نکردستی گناه      

        آن دهان غیر باشد عذر خواه

یا دهان خویشتن را پاک کن          

     

  روح خود را چابک و چالاک کن

چون در آمد نام پاک اندر دهان    

      نی پلیدی ماند و نی اندوهان

 

 

 

مثنوی معنوی ( داستانهای مثنوی )

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/۱۳ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 
عامل اصلی بیماریهای روحی اینست که آدم ازخودش راضی نیست

وشب که می خواهدبخوابدباطنش از اومی پرسدکه امروزچه کار کردی؟

دل چه کسی راخوش کردی؟چه کسی راامروزشادکردی؟

دارایی انسان شادیهایی است که تولیدکرده

وازآن شادیهاست که به انسان شادی می دهندولذت می دهند

وبرکت پشت برکت به انسان می رسد

 

 

 « دکتر الهی قمشه ای »

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/۱۱ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

کی رفته ای زدل که تمنا کنم ترا

کی بوده ای نهفته که پیدا کنم ترا

غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور

پنهان نگشته ای که هویدا کنم ترا

با صد هزار جلوه برون آمدی که من

با صد هزار دیده تماشا کنم ترا

بالای خود در آینه چشم من ببین

تا با خبر ز عالم بالا کنم ترا

مستانه کاش در حرم و دیر بگذری

تا قبله گاه مومن و ترسا کنم ترا

خواهم شبی نقاب ز رویت برافکنم

خورشید کعبه ، ماه کلیسا کنم ترا

زیبا شود به کارگه عشق کار من

هر گه نظر به صورت زیبا کنم ترا

رسوای عالم شدم از شور عاشقی

ترسم خدا نخواسته رسوا کنم ترا

 

  «فروغی بسطا می »

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/۸ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

 

اگر هم دنیا به سر آید , ای حافظ آسمانی آرزو دارم که تنها با تو و در کنار تو باشم و چون برادری , هم در شادی و هم در غمت شرکت جویم . همراه تو باده نوشم و چون تو عشق ورزم , زیرا این افتخار زندگی من و مایه حیات من است . ای طبع سخن گوی من , اکنون که از حافظ ملکوتی الهام گرفته ای به نیروی خود نغمه سرایی کن و آهنگی ناگفته پیش آر , زیرا امروز پیرتر و جوانتر از همیشه ای .

 

  « گوته »

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/٧ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

از دل افروز ترین روز جهان،
خاطره ای با من هست.
به شما ارزانی :

سحری بود و هنوز،
گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود .
گل یاس،
عشق در جان هوا ریخته بود .
من به دیدار سحر می رفتم
نفسم با نفس یاس درآمیخته بود .

می گشودم پر و می رفتم و می گفتم :

 (( های ... بسرای ای دل شیدا، بسرای .
این دل افروزترین روز جهان را بنگر
تو دلاویز ترین شعر جهان را بسرای

آسمان، یاس، سحر، ماه، نسیم،
روح درجسم جهان ریخته اند،
شور و شوق تو برانگیخته اند،
تو هم ای مرغک تنها، بسرای

همه درهای رهائی بسته ست،
تا گشائی به نسیم سخنی، پنجره ها را، بسرای ...بسرای ... ))

من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می رفتم

در افق، پشت سرا پرده نور
باغ های گل سرخ،
شاخه گسترده به مهر،
غنچه آورده به ناز،
دم به دم از نفس باد سحر؛
غنچه ها می شد باز .

غنچه ها می رسد باز،
باغ های گل سرخ،
باغ های گل سرخ،
یک گل سرخ درشت از دل دریا برخاست
چون گل افشانی لبخند تو،
در لحظه شیرین شکفتن
خورشید
چه فروغی به جهان می بخشید
چه شکوهی ...
همه عالم به تماشا برخاست

من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گشتم

دو کبوتر در اوج،
بال در بال گذر می کردند .

دو صنوبر در باغ،
سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلی می خواندند .
مرغ دریائی، با جفت خود، از ساحل دور
رو نهادند به دروازه نور ...

چمن خاطر من نیز ز جان مایه عشق،
در سرا پرده دل
غنچه ای می پرورد،
- هدیه ای می آورد -
برگ هایش کم کم باز شدند
برگ ها باز شدند :
ـ « ... یافتم ! یافتم ! آن نکته که می خواستمش
با شکوفائی خورشید و ،
گل افشانی لبخند تو،
آراستمش
تار و پودش را از خوبی و مهر،
خوشتر از تافته یاس و سحربافته ام :
(( دوستت دارم )) را
من دلاویز ترین شعر جهان یافته ام

این گل سرخ من است
دامنی پر کن ازین گل که دهی هدیه به خلق،
که بری خانه دشمن
که فشانی بر دوست
راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست

در دل مردم عالم، به خدا،
نور خواهد پاشید،
روح خواهد بخشید . »

تو هم، ای خوب من ! این نکته به تکرار بگو
این دلاویزترین حرف جهان را، همه وقت،
نه به یک بار و به ده بار، که صد بار بگو
« دوستم داری » ؟ را از من بسیار بپرس
« دوستت دارم » را با من بسیار بگو

 

«فریدون مشیری »

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/٤ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

در فاصلۀ

دو دشمنی

معبدی برای عابدان

پلی برای عابران

لانه ای برای قمریان بسازیم

شاید که با  هم دوست شویم

*****

گفتگو کنیم

عاشقی کنیم

که غایت کمال خداست

هم عاشقی

هم گفتگو

 

 

 «علی بهار »

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/۳ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

یک نفس یاد خدا

یک سبد خاطر آسوده وشاد

 یک بغل شبنم آرامش صبح

یک هزار آینه از جنس دعا

همه تقدیم شما

 

***

از همه عزیزانم که برای سالروز تولدم یادداشت گذاشتند و ابراز لطف

کردند ممنونم

بزرگترین شادی  من داشتن مهربانانی مثل شما  است

***

این ابیات زیبا را هم از یکی از کامنتهای شما دوستان خوبم 

انتخاب کردم .

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/٢ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

Design By : Pars Skin