خانه پدر

 

 

 

 

اول اسفند ، وارد  چهل و پنجمین  سال  زندگیم می شوم

 خوشحالم که  خانواده دوست داشتنی ،

دختر نازنین و دوستان عزیزی دارم

که وجود هر کدامشان میتواند برای یک عمر 

 امیدبخش و عشق آفرین باشد .

خدارا شکر می کنم که به من فرصت داد تا خودم باشم

و از واقعی بودن زندگیم لذت ببرم

و نمایشی بودن ، لذت ِ لحظه ها  را از من نگرفت.

 خدارا شکر می کنم  که به من توانایی داد

به تلخیها ، با واقع بینی نگاه کنم و لی در آنها غرق نشوم

و

عشق را بشناسم و با شادی ِ آن زندگی کنم

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۳٠ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

  من مرغ آتشم
 

می سوزم از شراره این عشق سرکشم

 چون سوخت پیکرم
 

چون شعله های سرکش جانم فرو نشست
 

آنگاه باز از دل خاکستر

بار دگر تولد من ، آغاز می شود

و من دوباره زندگیم را ، آغاز می کنم

پر باز می کنم

 پرواز می کنم

 

« حمید مصدق »

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٢٩ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

 یکی با « بُِشـرحافی » مشورت کرد که: دو هزار درم حلال دارم ، می خواهم

 

که به حج بروم .

 

بُشر گفت: تو به تماشا می روی . اگر برای رضای خدا می خواهی کاری

 

انجام دهی وام چند فقیر که از پرداختش عاجز شده اند بپرداز یا به یتیمی و یا

 

به خانواده ی بی بضاعتی بده که راحتیی که به دل ایشان برسد از صد حج با

 

ارزش تر است.

 

***

 

بُشر حافی از عرفای قرن دوم و سوم هجری است

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٢۸ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

  چه فرقی می کند

من عاشق تو باشم

یا تو عاشق من

چه فرقی می کند

رنگین کمان

از کدام سمت آسمان

آغاز می شود

 

 « گروس عبدالملکیان »

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٢٦ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

ای قامت بلند

ای از درخت افرا گردنفرازتر

از سرو سر بلند بسی پاکبازتر

ای آفتاب تابان از نور آفتاب بسی دلنوازتر
 

ای پاک تر از برفهای قله الوند

 تو مهربانتر از لطیف نسیم ساکت شیرازی

 در سینه خیز دماوند

 و دست تو  دست ظریف تو گلهای باغ را زیور گرفته است

 و شعرهای من این برکه زلال تصویر پرشکوه تو را

 در برگرفته است
 

کاشف اصالت زیبایی توام

مفتون روح پاک و فریبایی توام

 تو با نوشخند مهر با واژه محبت

فرسوده جان محتضزم را از بند درد آزاد می کنی
 

و با نوازشت این خشکزار خاطره ام راآباد می کنی

با سدی از سکوت در من

رساترین تلاطم ساکن را

 بنیاد می کنی

با این سکوت سخت هراس انگیز

 بیداد می کنی

 


 «حمید مصدق »

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٢٥ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

برای کسانی که عاشق نیستند

متاسفم

زیرا یقین دارم روزی می آیدکه

عمر آدمی را

بر اساس سالهای عاشق بودنش 

می سنجند

و انسان بدون عشق یعنی

انسان مرده.............

 

«‌سهند »

 

***

 

 

از وبلاگ آشیانه ای برای عشق انتخاب شده است

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٢۳ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 زنگِ در که به صدا در آمد طپش قلبش گواهی بد می داد ، صداهای

مبهم مادر و صدای مردانه ای که او را به نام می خواست .

با سنگینی و اضطراب از جا بلند شد و به طرف در رفت .

پیام کوتاه و سرد بود ( حاج آقا سلام رسوندند گفتند خبر بدیم برادر

کوچکتان شهید شدند . تبریک و تسلیت میگم خدانگهدار )

نمی دانست چکار کند .

در رابست و همه هیکل بلند و تنومندش پشتِ در ، تا شد .

مادر .... مادر که گویی همیشه همه چیز را از قبل می دانست

سراسیمه دوید بطرفش و سیلی محکمی به صورت خیسش زد :( من

بچه ام رو از تو میخوام . روزی که التماست میکرد یه کاری کن منو

نفرستن ،  بهش گفتی من فرمانده نشدم که سفارش تو را بکنم .

جنگ شده اول از همه من و تو باید بریم جبهه . حالا چی داری بگی ..؟‌)

و بعد  هم با ناله ای جگرسوز کنار پسر بزرگش تاشد و سرش را روی

سینه او گذاشت و  مویه کرد .

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٢٢ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

عشق، هر جا رو کند آنجا خوش است

گر به دریا افکند دریا خوش است

گر بسوزاند در آتش، دلکش است

ای خوشا آن دل، که در این آتش است

تا ببینی عشق را آیینه‌وار

آتشی از جان خاموشت برآر

هر چه می‌خواهی، به دنیا در نگر

دشمنی از خود نداری سخت‌تر

عشق پیروزت کند بر خویشتن

عشق آتش می‌زند در ما و من

عشق را دریاب و خود را واگذار

تا بیابی جان نو، خورشیدوار

عشق هستی‌زا و روح‌افزا بود

هر چه فرمان می‌دهد زیبا بود

 

« فریدون مشیری»

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٢۱ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

 

 درزمان بایزید بسطامى، کافرى در شهر مى‏زیست . همسایگان وى، پیوسته او

را به اسلام دعوت مى کردند و او همچنان بر آیین خود، پاى مى‏فشرد. روزى

همسایگان، همگى گرد او جمع شدند و گفتند: « بر ما است که خیر تو گوییم و

براى تو خیر خواهیم.  تو را چه مى‏شود که دعوت ما را پاسخ نمى‏گویى و بر

دین خود مانده‏اى .»

گفت: « بارها اندیشیده‏ام که به دین شما روى آورم؛ ولى هر بار که چنین قصدى

مى‏کنم، باز پشیمان مى‏شوم.»

گفتند: «چیست که تو را از آن نیت خیر باز مى‏گرداند؟ » گفت: « هر بار پیش

خود مى‏گویم اگر مسلمانى، آن است که بایزید دارد، من نتوانم، و اگر آن است که

شما دارید، نخواهم.»

 

 

(برگرفته از مثنوی معنوی دفتر پنجم )

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۱٩ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

ناگهان پرده برانداخته‌ای یعنی چه

مست از خانه برون تاخته‌ای یعنی چه

زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب

این چنین با همه درساخته‌ای یعنی چه

شاه خوبانی و منظور گدایان شده‌ای

قدر این مرتبه نشناخته‌ای یعنی چه

نه سر زلف خود اول تو به دستم دادی

بازم از پای درانداخته‌ای یعنی چه

سخنت رمز دهان گفت و کمر سِرِ میان

و از میان تیغ به ما آخته‌ای یعنی چه

هر کس از مهره مهر تو به نقشی مشغول

عاقبت با همه کج باخته‌ای یعنی چه

حافظا در دل تنگت چو فرود آمد یار

خانه از غیر نپرداخته‌ای یعنی چه

 

« حافظ »

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۱٧ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

چون سوسنی سپید که پر پر شود ز باد

بر موج های ساحل دریاچه ای کبود

با آن چکادهای پر از برف بهمنت

با آن غروب های شفق خیز روشنت

 وان آسمان روشن همرنگ آرزو

وان سوسوی شبانه فانوس خرمنت
 

همواره شادمانه و شاداب و پر شکوه

 چون نوشخند

روشنی بامداد باش

 هان ای بهشت خاطره ، ای زادگاه من

سرسبز و جاودانه و بشکوه و شادباش

 

 

« شفیعی کدکنی »

 

***

 

 

خدا را برای بارش برف و رحمت الهی

 

بعد از مدت طولانی روزهای خشک و بی باران شکر می کنیم

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۱٦ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

وبلاگ خانه پدر ٣ ساله شد

 

***

عزیزان ،  خدا رابرای داشتن شما خوبان شکر می کنم

بهمن ماه  ١٣٨۵بود که اولین بار وبلاگ نویسی را در پرشین بلاگ و به نام

خانه پدر آغاز کردم  تا محلی باشد برای همدلی . چندی نگذشت که پرشین بلاگ

 مشکلاتی در سیستم سرویس دهی پیدا کرد و من همانروز در بلاگ

اسپات خانه پدر را گشودم و ادامه آن به دلیل پیشنهاد دوستانم که نمی توانستند

راحت نظراتشان را ثبت کنند به بلاگفا منتقل شد . بعد از مدتیخانه پدر در بلاگفا

هک شد و ما دوباره به پرشین بلاگ برگشتیم .

در این مدت تقریبا هر روز با مطلبی تازه و تا حد امکان امید بخش و الهی در

خدمت شما بودم . آنچه که دستاورد این تلاش ها بوده دوستان  خوبی است

که خداوند به من داده

و اگرچه در انتخاب دوستان همدل ، سخت گیر و بی گذشت بودم ،

عزیزانی هستند که در تمام این دوسال همراه صمیمی من بوده اند

وبه داشتن این خوبان افتخار می کنم . از حضور این بزرگواران  در اینجا عذر

خواهی می کنم که  گاهی با نظرات  صریحم آنها را آزردم و  نقدها یم  گاهی حتی

صورت  خصوصی   هم  نداشت .

***

آنچه در یادداشتهای شما جنبه نقد داشت باعث کمتر شدن نواقص کارم شد و از

نوشته های خوب شما یاران چه نوشته های وبلاگ شما

 و چه نظرات ارزشمند تان ،  بسیار آموختم .

دست یکایک شما معلمان خوبم را می بوسم و تقاضا می کنم من را از

راهنماییهای خوب خودتان محروم نکنید .

بهترین کامنتی که داشتم و بارها تکرار شده است این بوده که « به دوستانتان

هم سرزدم چه دوستان خوبی دارید همه عالی هستند » و من می دانم در کمتر

وبلاگی می توان چنین یادداشتی گذاشت . از اینکه با وجود ارزشمندخودتان

باعث افتخار من هستید ممنونم .

 

برای تکمیل این شادی برای دوستان خوبم هدیه ای دارم

که امیدوارم مقبول نظر  واقع شود .

 عزیزانی که از آنها آموختم :

 

* از مادر مهربانم سرچشمه عشق و چراغ خانه پدریم مهر را آموختم

 

* از خواهر و برادرهای نازنینم  و دختر گلم محبت و نیکدلی

 

* دوست خوبم آقای رشوند ، برای من الگوی ظرفیت بالا و تحمل انتقاد پذیری

هستند

 

* بزرگوار گرامی  در وبلاگ مطربانه که به من اصول اولیه وبلاگ نویسی را یاد

دادند و فراموش نمی کنم که اولین قدمها را با کمک ایشان برداشتنم

  

* عزیز ثابت قدم در دوستی و مرد نیک سرشت فراموش نشدنی آقای وثوق در

وبلاگ شبهای الموت، که  به من درس معرفت و مردانگی دادند

علیرضای مهربان  تجسم شور شیداییست و رسم عاشقی را از ایشان آموختم

 

از آقای آزادی عزیز ، صفا و بی ریایی را یاد گرفتم مثل هوای تازه  بسیار

باارزش ولی نزدیک  و صمیمی هستند

 

* دوست گرامی آقای محمودی ، تلاش خستگی ناپذیر و امید به موفقیت را به من

یاد دادند

 

* برادر آرام و صبورم آقای  اصغر صادقی  ، صبر ، بزرگواری و بی ادعایی را

به من یاددادند وخاطرات خوبی را به من یاد آوری کردند

* محسن گل و یار و یاور قدیمی و صمیمی ، استقامت و امید را به من آموختند

  * نسیم وصل شاد و با شخصیت و  قابل احترام  ،انسانی  نیک سرشت

 

 

* آقای افروز گرامی  ، شخصیت و افکار پاکشان به من بسیار آموخت

 

 

* ساسان عزیز به من گفتار و پندار و کردار نیک را  یاد دادند

 

 

 

***

 

و نیز هدیه های دیگری که خداوند در این راه به من داد :

 

عبور

مهرداد مهربان

 آقای مهدی نادری نژاد

فرشته مهر

یاسمن نازنین

و بقیه دوستانی که بسیار به آنها احترام قائل هستم و دوستشان دارم

 ***

 

 «‌انتخاب  اسامی شما عزیزان در متن بالا بر اساس عنوانیست که شما

 به این نام برایم کامنت میگذارید  »

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۱۳ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

روزی گذشت پادشهی از گذرگهی

فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست

 

پرسید زان میانه یکی کودک یتیم

کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست

 

آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست
                                                        
پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست

 

نزدیک رفت پیرزنی کوژپشت و گفت

این اشک دیده‌ی من و خون دل شماست

 

ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است

این گرگ سالهاست که با گله آشناست

 

آن پارسا که ده خرد و ملک، رهزن است

آن پادشا که مال رعیت خورد گداست

 

بر قطره‌ی سرشک یتیمان نظاره کن

تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست

 

پروین، به کجروان سخن از راستی چه سود

کو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست

 

« پروین اعتصامی »

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۱٢ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست
 
محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست

از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت
 
که در این وصف زبان دگری گویا نیست

بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما
 
غزل توست که در قولی از آن ما نیست

تو چه رازی که بهر شیوه تو را می جویم
تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست 

 

 

شب که آرام تر از پلک تو را می بندم
در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست

 

 

این که پیوست به هر رود که دریا باشد
 
از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست
 

من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم
این تو هستی که سزاوار تو باز اینها نیست

 

« محمد علی بهمنی»

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۱۱ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

من به غیر از تــــو نخواهم ، چه بدانی ، چه ندانی

از درت روی نتــــــــابم ، چه بخوانی ، چه برانی


دل من میل تـــــــو دارد ، چه بجوئی چه نجوئی

دیده ام جـای تــــو باشد ، چه بـمانی ، چه نـمانی


مـن کـه بیمار تـــــو هستم ، چه بپرسی چه نپرسی

جان به راه تـــــــو سپارم ، چه بدانی ، چه ندانی


میتوانی به همه عـمر ، دلم را بفریبی

ور بکوشی ز دل من بگریزی ، نتوانی


دل من سوی تــــــو آید ، بزنی یا بپذیری

بوســــه ات جان بفزایـد ، بدهی یـا بستانی


جانی از بهر تـو دارم ، چه بخواهی چه نخواهی

شعرم آهنگ تــو دارد ، چه بخوانی چه نخوانی

 

« مهدی سهیلی »

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٩ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

شـــعر انـعکاس آرزوهــای نهانی است

تصویری از پیچیدگی های روانی است

تصـــویری از روح لطیــــف کــودکانه

آیــــینه ای در امـــــتداد مــهربانی

مــثل فــرو افتادن بـرگ از درخــتان

یک اتــفاق ساده اما ناگهانی است

هم ساده هم دشوار هم زیـبا ترین حــرف

شعر آن شگفت انگیز جادوی زبانی است

آهســـته مــــــی آید کـنارم می نشیند

آهسته یعنی لحطه آیـــینه خوانی است

در پــــیش رویم مــــی نهد آیــینه عشق

آیینه عشقی که سرشار از معانی است

آیــــینه از جـــنس خـــورشید نــگـــــــاهــت

از جنس خورشیدی که نورش جاودانی است

من در میان شعله های ســرکش عــشق

در در حــریم ســـایه های پرنـــیانی است

دل در حریم سایه روشن های چشمت

محو تماشا در فضایی لا مــکانی است

من در عـــبور از گــریه های شاعرانه

در زیر باران غزل رنگـــین کمانی است

در زیـــر باران غـــــزلهای نـــــگــاهت

چشم انتظار آیه های آسمانی است

 

 

***

 

این شعر زیبا را دوست گرامی  مهرداد از وبلاگ

باران امید  برایمان فرستاده اند .

از لطف ایشان ممنونم و برایشان آرزوی بهترین ها را دارم .

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٧ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

تو مثل چکه مهری ز سقف سبز صداقت

 

تو مثل گریه شعری بروی صفحه غربت

تو مثل لذت رویا تو مثل شوق نگاهی

هزار مرتبه خورشید و صد افق پر ماهی

تو مثل لطف بهاری پر از شکوفه خواندن

تمام هستی من شد میان شعر تو ماندن

تو مثل هر چه که هستی مرا به نام صدا کن

برای این دل سرگشته وقت صبح دعا کن

 

 

« مریم حیدرزاده »

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٥ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

   ماه نو  چون دیدم، ابروی  توام  آمد به یاد      

     چون نظر کردم به گل ، روی توام آمد به یاد

طره مشکین شب دیدم مسلسل بر قمر 

        سنبل   زلفین   هندوی  توام  آمد  به  یاد

معجزات  انبیا  می خواندند، ارباب  عقل   

       سحر چشم مست جادوی توام آمد به یاد

از شب قدر  آیتی تفسیر  می کردند زود    

      قصه ی  سودای  گیسوی توام  آمد به یاد

وصف  باغ خلد می کردند با هم  زاهدان    

      جنت   آباد   سر   کوی   توام  آمد  به  یاد

ساقیان روضه  می کردند  ذکر سلسبیل   

       ذوق  جام  لعل  دلجوی  توام  آمد  به  یاد

دی رقیبانت  به خونم تیغ  می کردند تیز      

    ساعد   سیمین  بازوی  توام  آمد  به  یاد

عابدان  قبله می گفتند هر یک نقطه ای      

  گوشه ی  محراب  ابروی  توام  آمد  به یاد

میزد اشعار نسیمی دم ز انفاس مسیح 

     هر نفس جانبخش دلجوی توام آمد به یاد

 

« عمادالدین نسیمی »

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٤ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

روایت است که روزی نادرشاه افشار به زیارت حرم امام رضا رفته بود . جلوی

درب ورودی مرد نابینایی رادید که آهسته  گریه می کرد و دعا می خواند .

نادر به مرد رو کرد و با صلابت و محکم پرسید تو ای مرد بیا جلو ببینم . 

چرا گریه می کنی ؟ مرد نابینا که از ابهت شاه ترسیده بود ، لرزان

گفت : من مردی نابینا هستم که بیست سال است در درگاه امام

هشتم زاری میکنم مرا شفا دهد .

نادرشاه با عصبانیت گفت : بیست سال ؟!

بعد به اطرافیانش رو کرد و گفت من می روم زیارت و برمی گردم . اگر

این مرد شفا نگرفته بود همینجا او را می کشم . و به داخل حرم رفت .

مرد بینوا که از اوضاع و احوالات نادر زیاد شنیده بود از ترس به خاک افتاد

و درب ورودی حرم را  چسبید و با فریاد و فغان  مویه میکرد یا امام

هشتم دستم به دامنت اگر شفایم ندهی این دیوانه من را می کشد و

انقدر جیغ زد و خود را به خاک انداخت که از حال رفت . وقتی نادر از حرم

برگشت مرد را پیش او آوردند . شفا یافته بود .

نادر خندید و گفت من می دانستم خدا تو را شفا خواهد داد . اما اگر از

اول اینطوری  دعا می کردی بیست سال پیش شفا گرفته بودی !!

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٢ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

 

آرام و بی صدا

می آیی ...!

مثل نفس های گل گلدان

تمام اتاقم را سرشار می کنی

و من از استنشاق این همه هوای تازه

حضور تو را در می یابم ...!

 

                         (ارغوان)                         

 

***

 

 

از وبلاگ  «یک آسمان ستاره به راهت نشانده ام »انتخاب شده است     

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۱ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

Design By : Pars Skin