خانه پدر

 

 

گاهی به نوشخند ،  لبت را اشاره کن

ما را به هیچ ، صاحب عمر دوباره کن

 

 

بنمای روی خود ز پس پرده آشکار

یک باره راز هر دو جهان آشکاره کن

 

 

وقتی که چاره‌ی دل عشاق می‌کنی

درد مرا به نیم شکرخنده چاره کن

 

 

با جام می شبی به شبستان من بیا

آسوده‌ام ز گردش ماه و ستاره کن

 

 «فروغی بسطامی »

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۳٠ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

پرواز در هوای خیال تو دیدنی ست

حرفی بزن که موج صدایت شنیدنی ست

 

شعر زلال جوشش احساس های من

از موج دلنشین کلام تو چیدنی ست

 

یک قطره عشق کنج دلم را گرفته است

این قطره هم به شوق نگاهت چکیدنی ست

 

خم شد- شکست پشت دل نازکم  ولی

بار غمت ـ عزیز تر از جان ـ کشیدنی ست

 

من در فضای خلوت تو خیمه می زنم

طعم صدای خلوت پاکت چشیدنی ست

 

تا اوج ، راهی ام  به تماشای من بیا

با بالهای عشق تو پرواز دیدنی ست

 

 

***

 

انتخاب شده از وبلاگ طهورا

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/٢٩ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

مادر مهربان با خستگی از پله های نفس گیر  ، و دلتنگ از جفای روزگار

روی مبل نشست . بی مقدمه رو به پدر دختر گفت آقای( ... ) ،   ١٩   

دفعه گفتی نه یک بار هم بگو آره . پسر من غلامی دخترتو می کنه .

جون و دلش اینجاست . تا به حال از من هیچ چیز غیر از این نخواسته

که شما را به این ازدواج راضی کنم . منو آخر عمری شرمنده پسرم

نکن . پدر محکم و آسوده رو به خانم گفت : بفرمایید از خودتان پذیرایی

کنید . کسالت قلبیتون رفع شد انشالله؟؟؟ و صحبت به همین سادگی

عوض شد .

وقتی مهمانها رفتند دختر با غصه گلهای روی میز را مرتب کرد و

صحبتهای پدر و مادر خودش  را می شنید : خوب خودش هم دوست

داره مگه نمی بینی هر کسی میاد قبول نمی کنه منتظره شما به اینا

جواب مثبت بدی . خوب ١٠ ساله میاد میره . شما هم کوتاه بیا دیگه .

دخترت که دنبال پول و ثروت از اولش هم نبوده . حالا که از همه یه

ایرادی می گیره جز این بزار برن سر خونه و زندگیشون

 بقیه را هم خدا بزرگه .

 

پدر با اطمینان گفت : این گوشت دم توپ اگه جنگ تمام بشه به درد

هیچ کار دیگه ای نمی خوره . خیلی هنر کنه بعد از جنگ بتونه دیپلمش

را بگیره . اصلا به خانواده ما نمیخوره . خودش ناراحت میشه .

 

بیشتر از بیست سال از اون روز می گذرد . مادر پیر  در غم  شهادت و از

دست دادن پسر کوچکتر  دق مرگ شد  و پسر بزرگتر با  

زخمهای فراوان جنگ خانه نشین شد . این روزها  ، فقط با یک دنیا

خاطره در خانه کوچکشان زندگی می کند . بعدها با خانمی به

خاطر رضای خدا و کمک به آن زن ازدواج کرد و بعد از مدت کوتاهی جدا

شدند . دختر نیز سرنوشتی بهتر از او نداشت .

 

نسل جنگ نسل شهادت آرزوها و تحمل دردها ست .

زن و مرد تفاوتی نمی کند .

این روزها که هردو موهایشان سفید شده و جز مرور خاطرات روزمرگی

خاصی ندارند دختر دلش میخواست برای او چنین بنویسد :

پدرم چند سال است که فوت شده ، او نمی دانست که تو بعد از جنگ

حتی دنبال این نبودی که دیپلمت را بگیری . شاید چون جنگ برای تو

هنوز تمام نشده و زخمهای کهنه شب تا صبح امانت را بریده اند . و با

اینکه مثل قبل قوی و بلند بالا نیستی مجبوری در ۵٠ سالگی و در بستر

درد  ، زخمهای جنگ را بیشتر از پیش تحمل کنی .دردهایی فراتر از مهار

شدن با داروهایی که روز به روز برای بدنت ضعیفتر به نظر می رسند .

 تو اولین آرزوی من بودی ، و نیز آخرین دعای من دیدن دوباره تو ست .

نزدیک سی سال است که بدون تو و به یاد تو بوده ام . هیچ حرف

عاشقانه ای جای سکوت  تو را برایم نگرفت و هیچ نگاه مشتاقی جای

چشمان نجیبت را که هرگز مستقیم به من نگاه نکرده ای نگرفت و...

 

خلاصه کنم هنوز پَر چفیه ات را با دنیا عوض نمی کنم .

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/٢٧ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

باز هـــــــــــم، اندر تب و تاب آمدم

  با صـراحـــــــــــــیِ  مـیِ ناب آمدم

دیده و چشـــــــمِ مـن اندر  انتظار

 از پـیِ دیــــــــــــــــــدار  ارباب آمدم

با می و نُقل  وشـراب و هم کباب

 مست وبیهوشم، چو اصحاب آمدم

آمدم، لیکـن  بسی دل بی قـــرار

بر تجـلـّـــــــــــی گاهِ احبــاب آمدم

تا ببینم روی همچــــــــون مـاه او 

 بر مـــدار  شمس و مهـــتاب آمدم

این غزل «سائس» سرود و ساز گفت:

روی ماهش دوش در خــــــــواب آمدم

 

***

این سروده زیبا اثر آقای سیدمصطفی اسماعیل سائس است

و از وبلاگ حدیث عشقانتخاب شده است

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/٢٥ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

امشب بر آستان تو سائیده ام سری

وا کرده ام به سمت تو درهای دیگری

درهای دیگری همه از جنس آسمان

شاید شبیه ماه از این کوچه بگذری

پاییز بود و هیمنهء بادهای تلخ

تا ناگهان گذشت شمیم معطری

با آب و دانه ء کلماتش نشسته است ...

بر گنبد بلند نگاهت کبوتری

آه ای شمیم پاک! که در لایه های خاک

در عطر باغ های معلق سراسری

نام تو از کمند خیالم گریخته ست

ای ماه ! از من و کلماتم فراتری

 

 

 

 

 

 

 

« ابراهیم قبله ارباطان »

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/٢٤ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

 تو مهری

تو ماهی

 تو بارنده ابری به هر باغ بی بر

تو خوبی تو پاکی تو چون ژالۀ صبحگاه بهاری

تو برگی تو باری

قرار دل بی قراری

 تو ریزنده بر شط شوری و شوقی

تو چون آبشاری 

 تو سرچشمه نور مهر پگاهی

نسیم خوش صبحگاهی

 تونوری

 تو شعری

تو شوری

 تو ژرفای دریای وجد و سروری

تو روحی

 توجانی

 تو یادآور پاکی کودکانی

تو بوی خوش بوستانی

تو شوق نویدی

تو گلهای سرخ و سپیدی

تو مهتاب رویایی تابناکی

تو خورشید خاکی

 

« حمید مصدق »

 

***

 

مادرم « مهری »‌ هشتاد و شش ساله شد

با بوسه ای به دستهای مهربانش  سالروز تولدش را تبریک می گویم

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/٢۳ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

  دو برگ از دو دفترچه خاطرات:

 

من فرزند دارم .

برای او تا بتوانم پول بیشتری خرج خواهم کرد . به او یاد می دهم  که برای به

کرسی نشاندن حرفهایش جلوی همه بایستد و حقش را بخواهد حتی از من . هر

هفته برای بازی به شهربازی های سرپوشیده می رویم و هرروز در یخچال

برایش آبمیوه پاکتی و خوراکیهای گران  قیمت میخرم . برای خاطر او خانه را

تحمل میکنم و عشق های مجازی من لطمه ای به زندگی او نخواهد زد . عکس

او را در کیف بغلیم گذاشته ام تا بعد ها از من گله ای نداشته باشد 

و بداند به یادش هستم .

 

***

من فرزند دارم .

برای او تا بتوانم آغوش گرمم را باز خواهم کرد . به او چگونه فکر کردن را

می آموزم تا بتواند به خودش و دیگران احترام بگذارد . هر وقت نماز می خوانم

پشت من سوار می شود و مدتها بازی می کند . با دست خودم میوه های تازه را

برایش پوست می کنم و در حالی که باهم آواز می خوانیم به دهانش می گذارم .

به حرمت کلام خدا که من و همسرم را به هم محرم نمود ، با هم زندگی می کنیم و

چشم و دلم را از آنچه خداوند برایم حرام کرده حفظ می کنم . هرروز به چهره

زیبای فرزندم نگاه می کنم و او با لبخند معصوم خودش با من پیام عشق را رد و

بدل می کند .

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/٢۱ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

حال عالَم سر بسر پرسیدم از فرزانه‌ای

گفت: یا خاکیست یا بادیست یا افسانه‌ای

گفتمش، آن کس که او اندر طلب پویان بُوَد؟

گفت: یا کوریست یا کریست یا دیوانه‌ای

گفتمش: احوال عمر ما چه باشد عمر چیست؟

گفت: یا برقیست یا شمعیست یا پروانه‌ای

بر مثال قطره‌ی برفست در فصل تموز

هیچ عاقل در چنین جاگاه سازد خانه‌ای ؟

یا مثال سیل خانست آب در فصل بهار

هیچ زیرک در چنین منزل فشاند دانه‌ای ؟

فیلسوفی گفت: اندر جانب هندوستان

حکمتی دیدم نوشته بر در بت خانه‌ای

گفتم: آن حکمت چه حکمت بود؟ گفت: این حکمتست

آدمی را سنگ و شیشه چرخ چون دیوانه‌ای

نعمت دنیا و دنیا نزد حق بیگانه است

هیچ عاقل مهر ورزد با چنین بیگانه‌ای؟

 

 

 

« ابوسعید ابوالخیر »

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/٢٠ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

تو صدای پایت را


به یاد نمی آوری


چون همیشه همراهت است


ولی من آن را به خاطر دارم


چون تو همراه من نیستی

 
و صدای پایت بر دلم


نشسته است .

 

« بیژن جلالی »

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۱٩ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

همه بالاخره می گذارند و می روند،

ما آخرسرباید دست درآغوش خودمان کنیم ٠

 آخرین مشتری وآخرین کسی که باید با اوازدواج  کنید خودتان

هستید سعی کنید هیچ عیبی نداشته باشید ، خیلی باید زیبا باشید چون

باید خودتان را تحمل کنید ٠

 

« دکتر الهی قمشه ای »

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۱۸ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 


ای که پیچید شبی در دل این کوچه صدایت

یک جهان پنجره بیدار شد از بانگ رهایت

تا قیامت همه جا محشر کبرای تو برپاست

ای شب تار عدم شام غریبان عزایت

عطش و آتش و تنهایی و شمشیر و شهادت

خبری مختصر از حادثه کرب و بلایت

همرهانت صفی از آینه بودند و خوش آن روز

که درخشید خدا در همه ی آینه‌هایت

کاش بودیم و سر و دیده و دستی چو ابوالفضل

می‌فشاندیم سبکتر ز کفی آب به پایت

  

 « محمدرضا محمدی‌نیکو  »

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۱٦ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

همه روز روزه بودن،‌ همه شب نماز کردن

همه ساله حج نمودن، سفر حجاز کردن

ز مدینه تا به کعبه، سر و پا برهنه رفتن

دو لب از برای لبیک، به وظیفه باز کردن

به مساجد و معابر، همه اعتکاف جستن

ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن

شب جمعه‌ها نخفتن،‌ به خدای راز گفتن

ز وجود بی نیازش، طلب نیاز کردن

به خدا که هیچ کس را، ثمر آنقدر نباشد

که به روی ناامیدی در بسته باز کردن 

 

« شیخ بهایی »

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۱٥ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

گیاه وحشی کوهم، نه لاله ی گلدان

مرا به بزم خوشی های خودسرانه مبر

به سردی خشن سنگ، خو گرفته دلم

مرا به خانه مبر ...

زادگاه من کوه است ...

ز زیر سنگ ، یک روز سر زدم بیرون

به زیر سنگی ، یک روز می شوم مدفون

سرشت سنگی من ، آشیان اندوه است

جدا ز یار و دیارم ، دلم نمی خندد

ز من طراوات و شادی و رنگ و بوی مخواه

گیاه وحشی کوهم در انتظار بهار

مرا نوازش و گرمی به گریه می آرد

مرا به گریه میار ...



 « ژاله اصفهانی »

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۱٤ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

نمیدانم .

تو میدانی ؟

شب میلاد خوابیدم

رها از صبح بیداری

سه ده سال است که میبینم

مکرر خواب بیداری

شبی رویای جنت میشود لبخند خواب آلود

شبی کابوس میبینم جهنم را غبار آلود

مگو بر خفته ام هر شب :

نمازی از تو پیدا نیست

که این آیین پیغمبر

 قیام صبح بیداریست

ترشرو میشوی از من

که وهمم با تو یکسان نیست

که بی پروا ترین مرتد

کم از آن پیر ایمان نیست

 

***

 این ابیات زیبا  سروده دوست گرامی  

آقای مرتضی وثوق در وبلاگ شبهای الموت است

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۱۱ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 


 

 

 تو ظریفی

 

 

مثـل گلدوزی یک دختر عاشق

 

 

        که دل انگـیزترین گلها را

 

 

روی روبالشیِ عـاشق خود می دوزد .

 

 

با تو بودن خـوبست

 

 

تو چـراغی ، من شب

 

 

که به نور تو کتابِ دلِ تو

 

 

و کتابِ دلِ خود را که خطوط تن تست

 

 

خوش خوشک می خوانم

 

 

تو درختی ، من آب

 

 

من کنار تو آواز بهاران را ، می خندم و می خوانم

 

                                   

می گریم و می خوانم .

 

 

با تو بودن خـوبست

 

 

تو قـشنگی

 

 

مثل تو ، مثل خـودت

 

 

مثل وقتی که سخـن می گوئی

 

 

مثل هر وقت که برمی گردی از کوچـه به خـانه

 

 

مثل تصویر درخـتی در آب

 

 

روی کاشانه ، در چشمان منتظـرم می روئی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

« منوچهر آتشی »

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۱٠ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 


 

من را به غیرعشق به نامی صدا نکن

غم را دوباره وارد این ماجرا نکن

 

بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن

با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن

 

موهات را ببند دلم را تکان نده

در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن

 

من در کنار توست اگر چشم وا کنی

خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن

 

بگذار شهر، سرخوش زیبائیت شود

تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن

 

امشب برای ماندنمان استخاره کن

اما به آیه های بدش اعتنا نکن....

 

«  حامد(سهند )ابراهیمی  »

 

***

شعر از وبلاگ  آشیانه ای برای عشق انتخاب شده است

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/٩ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

 

تا زتار نفسم نغمهً هو می ریزد 
دلم از هیمنهً عشق فرو می ریزد 
گرچه لب بسته ام ای عشق به آهنگ سکوت 
حرف های دل من از لب او می ریزد 
همه شب می کِشدم مست به بستان خیال 
بوی خوبی که از آن سنبل مو می ریزد 
پُرکند بوی خوشش وسعت تنهایی من 
گل اشکی که بر آن سبزه رو می ریزد 
 
برلبم زمزم نامش همه دم می جوشد 
عطر یادش به بَرَم از همه سو می ریزد 
هر شب از باغ خیالش ،گل شعری چیدم 
تا زشاخ غزلم این همه بو می ریزد 
حرف ناگفتهً دل بود که می گفت :بگو
 
کزنسیم نفسش راز مگو می ریزد 
 
« نصرالله مردانی »

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۸ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 


 

 

 

دوباره  شب  که  میرسد ،  پر  از  ستاره  میشوم

دوباره  واژه های خیس ،  پر از  ترانه  میشوم

دوباره  باد  میبرد ، مرا 

 به  لانه ی   فرشتگان  

میان ابرهای بی کسی و لخته لخته آسمان

دوباره ماه میشوم ، دوباره باغ میشوم

مهتاب اگر نشد، نشد!

خودم چراغ میشوم...

 

 

 

 

 

« محمد صالح علا »

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/٦ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

 

 

محتسب در نیمه شب جایی رسید


در بُن بازار  ، مستی خفته دید


گفت: هان مستی، چه خوردستی؟ بگو


گفت از آن خوردم که هست اندر سبو


گفت: خود، اندر سبو، واگو که چیست


گفت از آنکه خورده ام، گفت: این خفیست


گفت: آنچه خورده ای آن چیست آن؟


گفت آنچه در سبو مخفی ست آن

 

دور می شد این سؤال و این جواب

 

ماند چون خر محتسب اندر خلاب

 

گفت با او محتسب: هین! آه کن

 

مست ، هو هو کرد هنگام سُخُن

 

گفت: گفتم آه کن، هو می کنی؟

 

گفت من شادم دم از غم می زنی؟


آه، از درد و غم بیدادی است

 

هوی هوی دُردی کشان از شادی است

 

 

 

« مولوی »

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/٥ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

این عشق ماندنی

این شعر بودنی

 این لحظه های با تو نشستن

 سرودنی ست

این لحظه های ناب
 

در لحظه های بی خودی و مستی

 شعر بلند حافظ

از تو شنودنی ست

این سر نه مست باده

 این سر ، که مست ، مست دو چشم سیاه توست

 اینک به خاک پای تو می سایم
 

کاین سر به خاک پای تو با شوق سودنی ست

 

« حمید مصدق »

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/٤ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

چشمک ستاره ها رو می شمردیم یادته ؟

 واسه تنهایی شب غصه می خوردیم یادته ؟

من مثه سایه ی تو ، تو واسه من مثل نفس

هردومون برای همدیگه می مردیم یادته ؟

دل دیوونه ی من هی قدماتو میشمرد

 

عطر ناب تو من رو تا آخر دنیا می برد


دستامون تو دست هم گم می شدیم تو خواب شهر

 

 کوچه ها رو رد می کردم تا خیابون بزرگ
 

***

 

فال اون دختر کولی تو خیابون یادته ؟
 
 
 گفت دل شیشه ییم رو می شکنی آسون ‚ یادته؟
 
 
 تو می گفتی که دروغه !‌ ما همیشه با همیم
 
 لحظه ی تلخ جدایی دلامون ‚ یادته ؟
 
 حالا هی نامه ها رو به قاصدک ها می سپارم
 
می نویسم که هنوزمثل قدیم دوست دارم
 
قاصدک ها توی دست باد میرن یه جای دور
 
 من تو هر ترانه یی اسمت رو صد بار میارم
 
 حالا که نامه ها رو گم می کنه نامه رسون
 
 نازنینم !‌ به خودت سلام ما رو برسون


« یغما گلروئی »
 
 
****************
امشب   یکی ازبرنامه های تلویزیون راجع به شهر اصفهان بود
من بودم و یاد عزیز ازدست رفته ام مریم
و خاطراتمان در اصفهان

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۳ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یکی است

حرم ودیر یکی سبحه و پیمانه یکی است

این همه جنگ و جدل حاصل کوته نظری است

گر نظر پاک کنی کعبه و بتخانه یکی است

هر کسی قصه شوقش به زبانی می خواند

چون نکو مینگرم حاصل افسانه یکی است

این همه شِکوه ز سودای گرفتاران است

ورنه از روز ازل دام یکی دانه یکی است

 

 

« عماد خراسانی »

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۱ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

Design By : Pars Skin